لزوم چشم‌پوشیِ مدیریت شده از تعبیه مصالح رواییِ جذاب، اما غیرمنطبق و غیرضروری در متن




عنوان داستان : تبعیدگاه عاشقی
نویسنده داستان : حسین کاوسی

از وقتی پیرمرد را بُرده‌اند درخت هم پای ماندن ندارد، اول سرشاخه‌هایش طاقت زمزمه ی نسیم را از دست داد و بعد هر طوفان و رعدوبرقی، گستردگیش را به باد داد و هیچ مقاومتی نکرد، و حال از آن درخت کهنسال جز تنه‌ای با چند شاخه نمانده، هنوز با چند برگ سبز، منتظر است. پیر مرد محال ممکن است فراموشش کرده باشد.
یک ماه پیش دست و پای پیرمرد را با تفنگ موج انداز، موج پیچ کردند، همچنین دهانش را، و او را آنقدر آرام و خاموش سوار برهواپیما از آنجا بردند که برگی جابجا نشد. آری یک ماه است که هنوز خبری از او نشده است.

۶۰ سال پیش جوانی که به جرم آزادی خواهی دردانشگاه و اجتماعات حرف می زد، در کوچه ای خاموش دستگیر شد.

در ساحل دریا در حالی که مد داشت او را می بلعید ناگهان به سُرفه افتاد، به هوش آمد. نمیدانست خواب است یا مرده است!؟ و سرانجام با لمس بدنش و گرسنگی بسیار، فهمید که در همین دنیا او را به دنیای دیگری آورده‌اند. جلیقه نجاتی آن دورها تنها و آرام موج سواری می‌کرد، احتمال داد جلیقه تنَش بوده و هنگام جزر از او جدا شده، اما از اینکه چرا اینجاست؟ و چطور این اتفاق افتاده، هیچ نمیدانست.

و حال جزیره ای در برابرش بود با پراکندگی وسیع از سبزه زارهای وحشی و خشکی های پر فرازو نشیب، دریغ از یک درخت، کوههایی کوچک و پر قوس با شیب های خطرناک و خشک.
چاره‌ای نداشت جز اینکه با ساقه و برگ بوته ها شکمش را سیر کند. روز به روز تلاش برای زندگی او را بیشتر مجبور میکرد تا کمتر به اندوه بی کسی و تنهایی فکر کند. شروع کرد به شکار کردن و با تلاش روزهایی که فکرش را هم نمی کرد، توانست آتش درست کند. یک روز که دسته ای مرغابی مهاجر آنجا فرود آمدند، یکی از آنها را در تله ای که ساخته بود شکار کرد. هنگام باز کردن چینه دان مرغابی متوجه‌ی هسته ای درون آن شد، هسته ای به شکل قلب، قرمز رنگ و زیبا، مردد شد آن را بشکند یا بکارد؟ چند روزی آن را نگه داشت، مثل هدیه ای از دنیای دیگری احساسش میکرد، سرانجام کنار حصاری که به عنوان خانه ساخت بود زیر خاکش کرد. از آن روز به بعد هرجا که میرفت برای اینکه ببینند آیا جوانه بیرون آمده یا نه زود برمی‌گشت، احساس به خانه آمدن و چشم انتظار بودن خودش حس تنهایی را برایش کمتر می‌کرد و وجود دانه‌ای که روزی جوانه خواهد زد امیدواریش را برمی‌انگیخت.
یک روز که بیدار شد دید انتظارش جوانه زده، دو برگ کوچک از زیر خاک بیرون آمده. آنقدر خوشحال شد که شروع کرد در اطراف آن به رقصیدن و جست و خیز کردن. به سرعت حصار خانه‌ را برایش بزرگتر کرد تا در برابر تگرگ و باران و پرنده ها و موجودات دیگر بتواند حفظش کند. و بعد به شکم دراز کشید و در گوشهای جوانه‌ی نورسیده چیزهایی گفت، انگار اذان و اقامه میدادشان، سر که برداشت با چند قطره اشک آبش داد و یک دل سیر نگاهش کرد. اما بعد وراجیش بود که آغاز شد و در تمام سالهای جزیره‌نشینی‌اش تمامی نداشت.
تمام جزیره ، که یک صبح تا ظهر می‌شد دور تا دورش را پیاده چرخید، مرکز ثقلش شده بود همین درخت نورسیده. از روز بعد شروع کرد به ساخت دیوار، حصار را روی دیوار کشید، سقفش را هم طوری ساخت که به راحتی جمع شود تا شبهای آرام آسمان و ماه و ستاره‌گان را بتواند نگاه کند.

روزها و شبها لحظه های سخت و شادش را با درخت در میان می‌گذاشت، و گاهی هرچه از کتابهایی که خوانده بود و به خاطر می‌آورد با او می گفت(۱)، جوانه داشت نهال میشد که احساس کرد بوی عطری از آن به مشامش می‌رسد، آن را بو کشید و غرق لذت شد، درختش معطر بود.

روزها و سالها میگذشت ولی هنوز نمیدانست کجای دنیاست، از سنگها کاسه و ظرف درست می کرد و از ساقه‌ها و بوته‌ها قاشق و چنگال و ابزار. از وقتی بوی درخت را فهمیده بود با برگهایش درون سنگی که گود کرده بود چای درست می‌کرد و این چای بقدری لذیذ و نشاط آور بود که برای ساعتی هم که شده دلش را از هر رنجی پاک می‌کرد.
روزی در شاخه‌های درختش چند جوانه‌‌ دید که مانند جَنین در خود فرو رفته بودند. فهمید خبرهایی در راه است، مسرور و شاد آنقدر دور درخت چرخید که گیج و حیران پای درخت افتاد، لحظه‌ای بعد درخت را گرفت و بلند شد و شروع کرد به آواز خواندن.
چند روز بعد هنگامی که عطسه های صبح گاهی را پی‌درپی تکرار می‌کرد با بوی سنگین اما خوش درخت از میان خواب و بیداری چشم باز کرد، اولین شکوفه‌ی درخت نفسش را گرفت، آرام آرام برخاست، با دقت شکوفه ها را نگاه کرد، گلهایی قرمز با رشته‌ای ظریف که در میانشان پیچ خورده بود و به گردالی سفید و پنبه‌ای منتهی میشد، چنان عطری از آنها متصاد می‌شد که بعدا فهمید در فاصله های دور هم میشود احساسش کرد، آن روز همانجا نشست و منتظر شد شکوفه ها همه باز شوند، درخت را صد بار بوسید و سر بر ساقه‌اش گذاشت. از وجود شکوفه‌هایی به این زیبایی میان این همه تنهایی آنقدر خوشحال بود که در طول زندگیش این همه خوشحالی را به یاد نداشت. براستی تنها یک پرتو نور میان تاریکی، میتواند به اینهمه روزی که نادیده می‌گیریم معنی بدهد.

روزها گذشت و شکوفه‌ها بسته شدند. روز به روز راز شکل گرفتن میوه نمایان‌تر می‌شد ، تا اینکه چیزی به شکل ویرگول بامنگوله‌ای پنبه‌ای در نوک آن، هر روز بزرگتر و قرمزتر می‌شد، میوه ای که تا آن زمان هرگز ندیده بود! و بالاخره روزی یکی از میوه‌ها که بجز قسمت منگوله، بقیه اش قرمز شده بود را، با وسواس و دقت زیاد کند، آنچه مشخص بود کندن پوستش بود، گردالی پنبه ای اولین چیزی بود که جلوی پوست کندنش را گرفته بود، به محض اینکه خواست جدایش کند،جدا نشد! بلکه همراهش رشته ای از درون میوه کشیده شد و همزمان پوست میوه از نوک باز شد، از هم جداشد، برگردان شد و لوله وار قل خورد و پشت دستش جمع شد. خنجری با تیغه‌‌ای موز گونه! اما آنقدر شفاف که دانه‌ی قلب در انتهای آن بخوبی دیده می شد. فقط نوک میوه که سبز بود هنوز شفاف نشده بود، میوه را به دهان گذاشت. قسمت سبز نوک آن کمی تلخ بود اما مابقی آن بقدری خوشمزه بود که هرگز مزه ای آنقدر شیرین و لذیذ را نچشیده بود، خون در رگهایش به شتاب افتاد و فریاد زنان به سوی دریا حمله‌ور شد و خود را به موجها سپرد.
نفس زنان از آب بیرون آمد و به سمت درخت به راه افتاد. با خود گفت:
خب میوه‌مون هم که درست شد، فقط باید صبر کنم خوب برسه. حالاچی میمونه؟!
و شروع کرد به خندیدن! با حرکت دست ادامه داد:
نه خب واقعا درست شد دیگه، رفیق می‌خواستیم که درخت اومد، خونه هم که داریم، میوه هم که داریم، چای هم که هست، حالا می‌مونه.. می‌مونه یکم شلوغی!
و دستش را باز کرد و هسته‌ی میوه ای که خورده بود را نگاه کرد. کنار درخت، جایی برای هسته انتخاب کرد و آن را زیر خاک کرد.
آن سال تا آخرین میوه ۸ هسته زیر خاک شد. مدتها بعد همه‌ی هسته ها جوانه زدند و او سالها بعد باغی داشت بزرگ و پر میوه. به مرور که درمیوه خوردن کمبودی احساس نمی کرد، متوجه شد این میوه او را نسبت به سختیهایش سبک‌تر و صبورتر میکند. انگار همراه طعم و مزه ای که به او می‌دهد، آدامسی هم بخورد زمان زندگیش میدهد تا کش بیاید و تمام هم نشود یا میشد گفت هرمیوه ویرگولی شیرین بر جمله‌ جمله‌ی زندگیش می‌گذارد.هر چه هست میوه‌ی پر معنا و لذیذی‌ایست که باید برسد.

درخت مادر حسابی بزرگ شده بود و او نیز موهایش سفید و ژولیده، چهره اش چروکیده وعمیق. دست ها را پشتش قلاب می کرد و در باغش قدم می‌زد. درخت مادر تنها انیس و مونس او بود. با اینکه دورش شلوغ بود و حالا درختهای زیادی داشت، اما با درخت مادر پیوندی داشت که رگ و ریشه های امیدش را به زندگی حفظ کرده بود.

سال هزاروچهارصدوپنجاوهشت شمسی، از سوی اداره ی جاندارمری طرح برسی موجودات نقاط بی ثبت زمین صادر شد، می‌بایست از طریق ماهواره تمام نقاط بی سکنه و بکر زمین را رصد کنند، وجود هر گونه جاندار متمایزی در آن بررسی و ثبت شود. گروهی برای بررسی یک انسان، آن هم در چنین جزیره‌ای عازم شدند. بعد از اینکه هواپیمایشان بی‌سروصدا روی ماسه های کنار خانه‌اش نشست، از دیدن آن باغ و عطر و بوی بی مانندش شگفت زده شدند، طوری که انگشت اشاره تک تک گروه ناخواسته پرتاب شد و هیچ رقمه با منطقشان جمع نمی‌شد. شگفتی دندانگیری که ول کن نبود، حتی با سیستمهای خبره‌ای که در جستجوی تاریخ روانه کردند میان بایگانی زمین هم چنین چیزی نیافتند، دستورالعمل را دوباره یادآور شدند، در آن فقط موجود زنده مد نظرقرار گرفته بود ولاغیر، این شد که از آن چشم فروبستند تا دست بکشند، ولی پیرمرد را که پشت شاخه‌ی بلند و پر برگی ازدرخت مادر پنهان شده بود، با اولین سیگنال دستگاهشان پیدا کردند. تلاش و مقاومتش هیچ سودی نداشت، فقط توانست دانه‌ی میوه ای که در دستش بود را سریع به دهان بگذارد و قورت بدهد! او را با ابزار آدم گیر به راحتی گرفتند و بردند. حالا درخت در فراق او خشکیده و همین چند برگی که مانده، آخرین امیدهای بازگشت پیرمرد را انتظار می‌کشد.

از شما می خواهم اگر خبری از پیر مرد به دست آوردید به خاطر درخت هم که شده نجاتش بدهید، بدون شک اگر انسانها بگذارند، او آزادی را یک بار دیگر بدست خواهد آورد تا درخت زندگیش زنده بماند. و اگر او را نیافتید روزی خواهید شنید درختی قبری را گشوده، قد کشیده و به بار نشسته تا میو‌ه هایش را در دل پرندگان آزاد بنشاند، پرندگانی که عشق را ولو با جانشان به صاحبش می‌رسانند.
----------------------


(1) گزیده ای از گفتگوهای پیرمرد با درخت.
برگهایش را بومی‌کشید ومی‌بوسید، تا دل شب برایش حرف می‌زد:
"روباه به شازده کوچولو گفت "ارزش گل تو به قدر عمریه که به پاش صرف کردی." تو پیرم کردی و خوشحالم از این پیر شدن."
از درخت ارباب حلقه ها می گفت، از زنده‌ام که روایت کنم... و همه را با خود و درختش به قیاس می آورد. می‌خواست هر شب ۸۰۰ ها کلمه پای درخت بکارد تا حتی کیوان دور در شبها و مهر تابان در روزها و هرچه بینشان است سلاح بر شوریدگی بردارند، به نگاه نشانه‌ها بنشینند و به صلاح و اصلاح بزنند و ببرند و بکارند. اما نگاهشان برای زیاده گویی‌های او یک شب را بیشتر قبول نمی کند.
گاهی هم کناردرختش در این سوال همیشگی غوطه می‌خورد که چگونه و چرا اینهمه دُورش کردند، دوری که به نبودنش اطمینان کرده‌اند. به یاد آزادی ای می‌افتاد که برایش قیام کرده بود اما احساس آن آزادی را اینجا یافته بود، اینهمه دور. چنانکه باخود میگفت:
"اُنوقتا عشقی توی هسته نبود، برا همین آزادی رو پرگار هر نقطه‌ای از راه‌های بسته می کردم، درست همون کاری که دشمنام با من می‌کردن."
خود را سرزنش می‌کرد که:
"آره وقتی عشق تو هسته نباشه سرگرم کننده‌ی خیلیا برا سرگردونی می‌شه، اون هم با افتخار به اینکه مثلا دنبال آزادی هستیم!"
و دست به درختش میکشید و شعری برایش می‌خواند:" من از آن روز که در بند تو‌ام آزادم؟ آخه بدجوری اهلیم کردی! و ریشش را روی زانوی ریشه‌هایش می‌گذاشت و می‌خوابید.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای حسین کاوسی
اجازه بدهید که ضمن سپاسگزاری، بابت پیام مهربانانه، صادقانه‌تان، ابتدا به برخی از موارد مهمی پرداخته شود که در بخش پیام داستان‌نویس برای منتقد مطرح شده است، در مورد بخش: «...، هرچه بیشتر سعی کردم به اندازه بنویسم...، جمله‌های"باید باشد" خودش را بیشتر نشان داد...»، بایستی که در پاسخ و البته مطابق با مجال اندک این نقد تقدیمی، به اختصار عرض کنم که هدف از تأکید بر به‌کارگیریِ میزان واژگان تعیین شده در یک روند داستان‌نویسی تمرینی-کارگاهی، تقویت حداکثری مهارت‌های نوشتاری دوستان نویسندۀ گرامی در زمینۀ رعایت «اقتصاد واژگانی» است، عملکردی ضروری که در طبعاً برای تمامی گونه‌های نوشتاری، کارکردی منطبق و مختص به تعریف قالب انتخابی مورد نظر دارد؛ یعنی بهره‌گیری حداکثریِ احاطه‌مندانه، گزینشی و مدیریت شدۀ روایی از حداقل واژگان تعبیه شده در متن [که طبعاً در هنگام داستان‌پردازی حرفه‌ای، شامل خلاقیت و قاعده‌مندی کاربردی روایت‌پردازانه هم می‌شود]، درواقع منظور همان به «میزان لازم» تألیف کردن روایت است، به گونه‌ای که پس از اتمام روند تألیفی [و به ویژه پس از بازنویسی نهایی متن که طبعاً به مدت زمان صبورانه‌تری نیاز دارد، چون که این روند برای بارها و بارها و بارها و...، انجام می‌شود تا این که متن به پرداخت نهایی و تأثیرگذاری حداکثری خودش برسد]، روند «انسجام روایی» متن به گونه‌ای شکل و قوام بگیرد که دیگر امکان هیچ‌گونه چشم‌پوشی و یا علاوه کردن و یا حتی جابه‌جایی مکانی، هیچ بخشی از داستان ممکن نباشد.
درواقع به همین دلیل هم، به دوستان نویسندۀ بزرگواری که به تازگی وارد حیطۀ قاعده‌مند داستان‌نویسی حرفه‌ای شده‌اند، جهت تقویت مهارت‌های نوشتاری [اعم از واقعه‌پردازی هایی مستدل و پیشبرنده، فضاسازی‌هایی ملموس، تعبیه مصالح روایی ضروری، بُرش بخش‌های غیرمنطبق، ترمیم نقاط ضعفِ احتمالی روایی و...]، تقبل و تحملِ روند نسبتاً سخت و صبورانۀ داستان‌نویسیِ کارگاهی را پیشنهاد می‌کنم تا مطابق با محدودیت‌هایی صرفاً تمرینی و تجربی [اعم از تعداد کاراکترهای اصلی، میزان واژگان، سوژه مشترک گروهی، تعیین موقعیت مکانی و زمانیِ وقوع رویدادها و...]؛ طبعاً در هنگام انجام چنین تکالیف نوشتاری نسبتاً سختی، فرازوفرودهایِ تجربه‌اندوزانه‌ای شکل خواهد گرفت که به مرور زمان، بخشی از مهارت‌های تألیفی شخص مؤلف خواهد شد.
همچنین در مورد بخش دیگر پیام داستان‌نویس:« ...، بخشی هم اضافه بر داستان که پتانسیل زیادی برای گسترش داشت را در انتها آورده‌ام»، لازم به ذکر است که به طور معمول، داستان‌پردازی قاعده‌مند و حرفه‌ای، توسط یک روند ساختاریِ دقیق، منسجم [و البته در حد رفع نیازهای ضروری، متوالی و منطقی روایت] به مرحلۀ اجراییِ منطبق، تأثیرگذار و کاربردی خودش می‌رسد، به همین جهت، پس از به اتمام رسیدنِ روند صحیح و منطبقِ روایت‌پردازی حرفه‌ای، طبعاً دیگر به تعبیۀ سایر مصالح رواییِ فراتر از نیازهای ضروری روایت نیازی نیست [حتی اگر که این مصالح غیرمنطبق و غیرضروری، به صورت مستقل، از جذابیت و تأمل‌برانگیزی احتمالی برخوردار باشند] و چنانچه چنین وضعیتی، بعد از پایان روند تألیفی داستانی دیده شود، به این معنی است که متن موردنظر، حداقل با دو وضعیت احتمالی مواجه شده‌ است: 1- یا روند گام‌به‌گام روایت‌پردازی اثر، جهت تقویت و انسجام «خط اصلی داستانی»، هنوز به طرز کاملاً منطبق و تعمیم‌پذیرانه‌ای شکل نگرفته است که طبعاً در این صورت، متن نیاز به تقویت و تعبیۀ مصالح ضروری متصل‌کننده و پیشبرندۀ منطبقی دارد. 2- یا این که این مصالح روایی از ارزشمندی تعمیم‌پذیرانۀ غیرقابل‌چشم‌پوشی مشهودی برخوردار هستند و گرچه در روند شکل‌گیری روایت اصلی، چندان کارکرد مؤثری ندارند، اما از سویی دیگر، به راحتی و البته با برنامه‌ریزی رواییِ مجدد و منطبق، از قابلیت حضور در یک روند داستان‌پردازیِ مستقل و تأثیرگذار برخوردار خواهند شد.
برگردیم به سراغ روند تألیفی این اثر ارسالی که گرچه بدون در نظر گرفتن بخش اضافه شده در انتهای متن [با حدود تقریباً «دویست و چهل» واژه»]، با حدود «هزار و ششصد» واژه نوشته شده است و هنوز هم به انسجام حجمی و رواییِ چندان متصل و مؤثری نرسیده است [و گرچه داستان هنوز مابین قالب‌های داستانی فراواقع بزرگسال و فانتزی مختص گروه سنی کودک و نوجوان، نیاز به تفکیک و تعیین وضعیت مشخص‌تر و برنامه‌ریزی شده تری دارد]؛ اما از سویی دیگر، بایستی پذیرفت که مطابق با برخی از ظرفیت‌های رواییِ موجود در متن، به لحاظ تخیل خلاقانه و قدرتمند [البته هنوز بالقوه] تعبیه شده در متن و البته مطابق با همان روند آزمون‌وخطای مورد تأکید، مشخص‌کنندۀ استعداد نویسندۀ گرامی و پرتلاش این اثر ارسالی در زمینۀ تألیف آثاری جذاب و خلاقانه، هم برای قالب داستانیِ «فراواقع» [طبعاً با رویکردی تأویل‌پذیرانه‌تر و به ویژه در موردِ بخش‌هایی از داستان که شامل ارتباط جدایی‌ناپذیر و حس متقابلِ مابین یک پیرمرد تنها و درختی پربار و قدرتمند می‌شوند و البته با تقویت وجۀ باورپذیری روابط علت‌ومعلولی وقایع در چنین داستانی، چون که طبعاً داستان‌های فراواقع هم از منطق روایی مستدل و مختص به خودشان برخوردار هستند] و هم برای قالب تخصصیِ احتمالاً فانتزی و مختص گروه سنی کودک و ‌نوجوان [مانندِ این بخش‌های هنوز بالقوه: «...، دست‌و‌پای پیرمرد را با تفنگ موج انداز، موج‌پیچ کردند...، خنجری با تیغه‌‌ای موزگونه...»] است و طبعاً با گذشت زمان و افزایش مهارت‌های ارزشمند داستان‌پردازی، مؤلف گرامی از این فرصت تصمیم‌گیری مغتنم برخوردار خواهد شد که داستان‌هایی تأمل‌برانگیز و جذاب را مطابق با ویژگی‌های تعریف شده برای هر یک از این دو قالب داستانی، بازآفرینی و تألیف نهایی کند.
همچنین لازم به ذکر است که طبعاً یکی از نقاط قوت ارزشمند در شیوۀ روایت‌پردازی مؤلف گرامی اثر، سعی در بهره‌گیری از توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، جهت هرچه ملموس‌تر «نشان»دادن وقایع داستان [اعم از وقایع ضروری و همچنین برخی از وقایعی که هنوز چندان در خدمت انسجام روایی متن قرار نگرفته‌اند] است: «...، از آن درخت کهنسال جز تنه‌ای با چند شاخه ...، از وقتی بوی درخت را فهمیده بود با برگ‌هایش درون سنگی که گود کرده بود...، گل‌هایی قرمز با رشته‌ای ظریف که در میان‌شان پیچ خورده بود و...، چیزی به شکل ویرگول با منگوله‌ای پنبه‌ای...، برگردان شد و لوله‌وار قل خورد و...، نفس‌زنان از آب بیرون آمد و به سمت درخت به راه افتاد...، دستش را باز کرد و...، دست‌ها را پشتش قلاب می‌کرد و در باغش قدم می‌زد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را [البته پس از گزینش و تفکیکِ هرچه‌منطبق‌تر حوادث ضروری و منسجم‌کننده، جهت حضور مؤثر در یک ساختار روایی کامل و مستقل]، با چنین دقت‌نظر توصیفی جزءپردازانه‌ای ترمیم و تقویت کنید.
از سویی دیگر، لازم به ذکر است که در صورت صلاحدید و مبادرت به تفکیک هرچه‌دقیق‌ترِ مصالح روایی و اختصاص و تعمیم هدفمندتر و مدیریت شده‌تر‌شان در قالب‌های داستانیِ منطبقِ مورد نیاز، بدون شک مؤلف خوش‌ذوق و گرامی اثر، به راحتی می‌تواند که در هنگام تألیف دقیق و برنامه‌ریزی شدۀ هر یک از این داستان‌های احتمالی، اسامی منطبق‌تر، شاه‌کلید‌گونه‌تر و جذب‌کننده‌تر و تأثیرگذارتری را انتخاب و تنظیم کند.
دوست نویسندۀ گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شدۀ تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارنه‌تان قرار گرفته باشند؛ لطفاً در صورت صلاحدید، مشق سوم داستانیِ کارگاه را [کاراکتری در پیاده‌رو با فردی روبرو می‌شود که چهره‌ای آشنا دارد، گرچه بی‌تفاوت از کنار هم عبور می‌کنند، اما ذهن کاراکتر اصلی، همچنان درگیر آن چهره آشنا است؛ لطفاً داستان با حدود همان «هشتصد» واژه توصیه شده کارگاهی تألیف شود، همچنین روایت در ظهر یک روز بارانی و درون پیاده‌رو شروع شود و در روز بعد که هوا آفتابی شده است، درست وسط خیابانی شلوغ به پایان برسد و فقط دو کاراکتر داشته باشد.]، مطابق با هر یک از قالب‌های داستانی که موردنظرتان است، به شیوه‌ای خلاقانه، منسجم و داستان‌پردازانه تألیف کنید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت