با یک سوژه خوب چه کنیم




عنوان داستان : قصه مادربزرگم
نویسنده داستان : Sara Soleimani

پدر بزرگ و مادربزرگ من با شناسنامه های ایرانی.به دنیا امده در بغداد.با پسوند فامیلی قمشه ای (شهری کوچک در اصفهان) قد کشیده در کوچه پس کوچه های کاظمین برای من قصه های فارسی تعریف میکنند و لالایی های عربی میخوانند .
پدرانشان پناهنده بوده اند.اما نه مثل  پناهنده های امروزی زندگی ارامشان را گذاشتنه اند تا بروند در پناه حرم اهل بیت.مهاجر بودند اما نه شبیه مهاجران امروزی برای خانه ی شیک تر و زندگی لوکس تر؛ هجرتشان از جنس هجرت ابراهیم بوده. پدرانشان یک روزی باروبندیل بسته اند و در جواب شکایت همسرانشان که گفته اند ما زبان عربی بلد نیستیم بیاییم توی غربت چیکار؟گفته اند:زیارت تسکین همه چیز است ادم در جوار حرم امامش که غریب نیست.این طور شده که امده اند دو قدمی حرم امام کاظم خانه و زندگیشان را تشکیل داده اند.خانه ای که زبانش فارسی بوده و شهری که زبانش عربی .پدربزرگ و مادربزرگ من دخترعمو،پسر عمو بوده اند و عقدشان را اول در آسمان ها و بعد در همین خانه میبندند و بعدها هم در همین خانه پدر و مادر میشوند.
تصویر خانواده پدربزرگ و مادربزرگ من در عراق این بوده:
بچه های قد و نیم قد که ظهرهای گرم عراق را در دجله اب تنی میکنند و مادرانی که بعداز ظهر ها دوقدم میروند تا حرم امام کاظم تا سلامتی و شادی خانواده را دخیل ببندند به ضریح. و پدرانی که حالا کارشان شده شیرینی پختن و کام مردم را شیرین کردن. خانواده ی بزرگی که حالا بعد از چندین سال زندگی در عراق یادشان رفته که ادم کدام خط کشی مرزی اند که امده اند!
سیاست هرچقدر که پدر و مادر ندارد حافظه ی خوبی دارد .و همیشه یادش هست ریشه ی پدرانتان به کدام مرزها بازمیگردد.سیاست در یکی از همین ظهر های گرم آمده یقه ی پدربزرگِ مادرم را گرفته که اهای عجم، اهای ایرانی بارو بندیلت را جمع کن و برو کشور خودت.سیاست امده و گفته: اصلا برایمان مهم نیست که دخترت را به همسری مردی از این سرزمین دراورده ای. برایمان مهم نیست که چقدر اینجا زحمت کشیده ای .خانه و زندگی و مغازه و دختر و تمام خاطرات را بگذار و با چمدان لباس هایت برو.اساسا کار سیاست تکه پاره کردن است یک زمانی که زورش میرسیده ادم ها را تکه تکه میکرده. یک زمانی امده کره ی زمین را با مرزها تکه تکه کرده.و حالا داشت رسالتش را با خانواده ی من انجام میداد.
ده تا فرزند هم که داشته باشی هرکدامشان قسمتی از قلب تواند.پدربزرگ مادرم دخترش را که حالا عروس ان خاک است میسپارد به تمام مقدساتی که دران جا بهشان معتقد است. و به دخترش وعده میدهد به زودی حداکثر بعد از سه ماه دوری بازمیگردند.و باز دور هم جمع میشوند.و این خداحافظی میشود اخرین خداحافظی دختری با پدر و مادرش و دیدار بعد موکول میشود به قیامت.گاهی فکر میکنم وقتی صدام زیارت و عزاداری را ممنوع کرد عمه ی مادرم دلتنگی هایش را به کدام ضریح گره میزد؟غم دوری از خانواده اش را در کدام روضه اشک میکرد؟و بعد از تولد هر کدام از بچه هایش جای خالی مادرش چقدر برایش بزرگ بود؟
صدام حسین شصت هزار ایرانی را اینطور سلاخی کرد.یکی را مثل پدربزرگ مادرم با جدا کردن تکه ای از قلبش بعضی ها را با زندانی کردن پسرانشان که مبادا بروند در ارتش ایران. بعضی ها را با ضبط اموالشان و... به هرحال وظیفه ی سیاست مداریش را تمام کمال انجام داد.
حالا سال هزار سیصد و پنجاه و یک است.به اینجای قصه که میرسد مادربزرگم شبیه خانه به دوش ترین ادم زمین آه میکشد و میگوید:ان جا که بودیم بهمان گفتند عجم  و بیرونمان کردند اینجا که امدیم  بهمان میگفتند عرب.گفت: براساس لیست فرستادنمان به استان های مختلف سه چهارتارا فرستادند شیراز یکی را اصفهان دوتا را جنوب مارا فرستادند رشت همه ی سوراخ سنبه های ایران ان اوایل جدید بود اولین بار که برف امد جارو خاک انداز برداشتم و رفتم دم در را جارو کنم به خیالم خاکستر از اسمان میبارد.
کشیدن نخ تسبیح از میان یک خانواده و دانه دانه قل دادن هرکدامشان به یک سمت فقط از دست سیاست بر می آید.شناسنامه ی مادرم تصویر عجیبی از همین چندپاره بودن است به دنیا امده در رشت،صادره از رودسر،بزرگ شده در شهرضا، محل تولد پدر و مادر بغداد. اما با این حال غمگین ترین جای این هزارتوی رفتن و امدن و هجرت،جنگ ایران و عراق است .پدری را تصور کنید که به اندازه ی تمام اساطیر زمان قصه دارد هجرت ابراهیم را زندگی کرده.درد دوری یعقوب از فرزند را تجربه کرده.و حالا دارد شبیه اسطوره ی شاهنامه میبیند که در لشکر دشمن پسری دارد. چندتا از نوه هایش به اجبار سرباز صدام شده اند و چندتای دیگر به اختیارسرباز ایران.گاهی فکر میکنم چقدر دلش میخواسته بایستد وسط مرز ایران و عراق و با صدایی که همه ی دنیا میشنوند بگوید شما همتان بچه های منید. با هم نجنگید گاهی از خودم میپرسم با پیشروی کدام ارتش قلبش منقبض تر شد؟برای مردی که با هشت بچه قدو نیم قد امد ایران واینجا دوتا بچه غریبه  به سرپرستی گرفت کدام یک از دوازده فرزندش عزیزتر بود؟ان یکدانه دختری که سپرده بودش به مردی از سرزمینی دیگر یا این هشت تا بچه ای که نزدیکش بودند یا ان دوتا بچه ای از پوست و گوشتش نبودند؟
مادربزرگم قصه را با مرگ پدرش در روزهای جنگ تمام میکند و جمله ی انگار همه ی این ها دیروز بود را حسن ختام کلامش میکند.
پدربزرگ و مادربزرگم برای روزهای پر از خاطره و دلتنگی گذشتشان تسکین هایی پیدا کرده اند .ده روز اول محرم خانه شان را سیاه پوش میکنند و روضه میگیرند. پدربزرگم کلوچه میپزد و عطرش خانه را پر میکند معتقد است این بوی مغازه ی شیرینی فروشیمان در کنار ضریح امام کاظم است.با کلوچه از مردم پذیرایی میکنند و میسپارند مداح به زبان عربی( زبان دوست های دوران کودکیشان) نوحه بخواند.
قصه ی پدربزرگ و مادربزرگم را مینویسم و برایشان میخوانم:
شبیه زیباترین مرغ های مهاجر میخندند.راستی مرغ های مهاجر از ان بالا متوجه مرز بندی های سیاست مداران میشوند؟
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز، خانم سارا سلیمانی
سلام
قصه مادربزرگ شما را خواندم. خیلی خوشحالم که این تجربه‌های ناب را با ما به اشتراک گذاشته‌اید و من اولین خواننده شما در پایگاه نقد داستان هستم.
خانم سلیمانی گرامی، در مشخصات خود گفته‌اید که کمتر از یک سال است که به داستان‌نویسی رو آورده‌اید. ولی از قلم شما مشخص است که سابقه بیشتری در نوشتن دارید. این نقطه‌قوت می‌تواند کار شما را در امر داستان‌نویسی سرعت ببخشد.
متنی که برای ما فرستاده‌اید به لحاظ فرمی یک داستان نیست، بلکه چیزی از جنس خاطره‌نگاری است. مادربزرگی گذشته خودش را تعریف می‌کند و نویسنده آنها را می نویسد. این داستان نیست. اولین اصل داستان‌نویسی کلاسیک این است که وحدت‌های سه گانه ارسطو در آن رعایت شود. وحدت زمان، وحدت مکان و وحدت موضوع. یعنی داستان کوتاه شما باید در یک زمان مشخص، در یک مکان مشخص و درباره یک موضوع مشخص باشد. اصلا داستان را یک برش خیلی کوتاه از زندگی می‌دانند. در آنچه شما نوشته بودید، گستره زیادی از زمان و مکان و موضوع داریم. وقتی چنین سوژه‌ای در دست دارید، دو راه بیشتر پیش روی شما نیست. یا همه اینها را در فضای گسترده رمان پیاده کنید تا بتوانید همه شخصیت ها و وقایع را حفظ کنید. یا بگردید و کلیدی‌ترین نقطه این ماجرا را پیدا کنید و همان را در داستان کوتاه بیاورید. مثلا می‌توان صحنه ای را انتخاب کرد که این خانواده مجبور به کوچ از عراق شده‌اند و حالا می‌خواهند از جایی که به آن انس گرفته‌اند و از دختر خودشان خداحافظی کنند. این صحنه ظرفیت دراماتیک کافی برای تبدیل شدن به داستان کوتاه را دارد. – البته این تنها یک انتخاب است. می توان از زاویه دید شخصیت‌های دیگر به صحنه‌ها و ظرفیت های دیگر هم رسید- بعد از انتخاب صحنه، باید طرح و پیرنگ را مشخص کرد و بعد سراغ ساخت و پرداخت سایر عناصر داستانی رفت. شخصیت‌پردازی، توصیف، دیالوگ و ...
من دیگر به این مسائل در متن شما نمی پردازم، چون اساسا با یک داستان روبرو نیستیم.
مطلب مهم دیگری که باید عرض کنم مربوط می‌شود به بخش‌هایی از نوشته شما که مثلا درباره صدام صحبت کرده‌اید و سیاست و ... خانم سلیمانی گرامی، در فرایند داستان نویسی خود همواره به یاد داشته باشید که داستان جای بیانیه‌دادن و شعار‌دادن و صدور حکم نیست. داستان فقط داستان است. با رعایت همه جنبه های فرمی آن. داستان خوب، قدرتمندتر از همه بیانیه‌ها می‌تواند با مخاطب خودش حرف بزند. بدون اینکه لازم باشد نویسنده حرفی را به طور مستقیم بزند. فرض کنید در همان صحنه‌ای که گفتم، خانواده‌ای به حکم رئیس یک حکومت مجبور به کوچ است و باید از هر آنچه دوست داشته جدا شود. فقط توصیف این فضا و شخصیت پردازی‌ها و دیالوگ‌های خوب کافی است که خواننده از صادر‌کننده این حکم متنفر شود. دیگر لازم نیست نویسنده مستقیم در وسط داستان سخنرانی کند. این کار بی‌شک ارزش هنری داستان شما از بین می‌برد.
دوست عزیز، نمی‌دانم چقدر از کلاس‌ها و کتابهای آموزش داستان‌نویسی استفاده کرده‌اید. ولی این موضوع برای شروع کار شما بسیار ضروری است تا انرژی خودتان را بیهوده هدر ندید و از سوژه‌های خوبی که در اطرافتان هست به خوبی استفاده کنید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت