ضعفِ این داستان در «نداشته»‌های آن است نه «داشته»هایش




عنوان داستان : عاشق
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

نگاهم به کتاب بود ؛ صدای خرت وخرتی که بلند شد نگاهم را به سوی در کشید لبه پاکتی بین چارچوب ودر قرار گرفت .از جابلند شدم و خودم را به دررسانده دررابازکردم پاکت نامه به زمین افتاد آن را برداشتم . به پشت وروی پاکت نگاه کردم هیچ چیزی نوشته نشده بود.به پله ها و آسانسور نگاه کردم و دررابسته به پشت میز برگشتم و پاکت را باز کردم یاداشت کوچکی در آن بود .یاداشت را بیرون کشیدم . تصویر یک قلب سرخ بود که درزیر آن نوشته بود دوستت دارم . زیرلب گفتم :
《 کار کی میتونه باشه ؟》 تصاویر دخترها و خانم های مجرد ساختمان را در ذهنم مرور کردم و گفتم:
《 نگار که نیست اون هروقت منو میبینه مثل طلب کارا است؛ دختر خانم فکری هم که به سن و سال من نمی خوره ، خانم عشقی هم که منتظر سفر آخرته ، خانم جمالی هم که تازه نامزد کرده ، یاداشت را روی میز انداختم و چشم به کتاب دوختم . یاد خانم روانبخش افتادم و گفتم:
《 : یعنی خانم روانبخشه؟ نه اون نیست پسراش هم سن وسال منه و وقت زن گرفتنشه، خانم مرادی و خواهر شم که در سفرند، خانم دکتر شمسم که فقط چهارشنبه و پنج شنبه ها میاد اینجا 》
چشم به کتاب دوختم کنجکاوی نگذاشت حواسم را جمع کنم . کتاب را کنار گذاشتم و دوباره چهره تک تک دخترها و خانم ها را در ذهن مرور کردم و گفتم :
《 شاید یکی از بیرون آمده باشه ؟》
صدای زنگ در بلند شد خودم را به پشت در رساندم و از چشمی به بیرون نگاه کردم ؛ نگار بود بداخل اتاق خودم رارساندم و رفتم سراغ کمد، بادیدن شیشه خالی ادکلان آهی کشیدم به پشت در برگشتم و موهایم را مرتب کرده دررا بازکردم . نگار کارتخوان را جلوی چشمم گرفت و گفت :
《 شارژ اون ماه و این ماه و هزینه تعمیر آسانسو ر روی هم یک ودویست 》 گفتم :
پول توکارت ندارم خانم نگار 》 دست اش را عقب کشید و گفت :
《 خوب نقد بدین 》 گفتم :
《 اینهمه پول توخونه ندارم بعدا خودم میدم خدمت جناب سرهنگ ، راستی حالشون چطوره ؟》 گفت :
《 فراد میام شب خوش》 او بعداز گفتن این حرف بطرف پله ها رفت . دررابسته و پشت میز برگشتم و گفتم :
《 این که نیست ، ازرفتاراش پیداست 》 ازجابلند شدم زیر مبل و زیر میزتلوزیون و گوشه سالن را نگاه کردم و دردل گفتم :
《 کجا پرتش کردم ؟》 صدای زنگ در بلند شد . گفتم :
《 برگشت ، حتما چک میخواد 》 خودم را به پشت در رساندم و از چشمی به بیرون چشم دوختم . بادیدن خانم روانبخش که ابرو بهم کشیده بود و سوئیچ را توی دست اش را می چرخاند . گفتم :
《 چرااینقدر عصبانیه ؟》 تا دررا باز کردم گفت :
《 تا بیرون میخواهین برین تروتر وتر استارت لگنتون اعصاب خورد میکنه وقتیم خونه هستی ماشین را وسط پارکینگ رها می کنین نمی گین یکی میخواد بره چیکارکنه ؟》 پرسیدم :
《 از اون همه فضا رد نمیشین ؟》 پوزخندی تحویلم داد و گفت :
《آ ِخرشب برمی گردین اگر پاتیل نباشین میفهمین که کجا پارک کنین، لطفا بیا بکشش کنار کلی کاردارم》 گفتم :
《 بله چشم شما بفرمائین من میام 》 او از پله ها پائین رفت . دررا بستم و خودم را به سوئیچ ماشین ام رساندم چشمم به جورابم روی اپن آشپزخانه افتاد جوراب را برداشتم .صدای زنگ در بلند شد .گفتم :
《 اینم اعصاب ندارها ، برگشت》 در را باز کردم لاله در چارچوب در بود و کاسه ای آش آورده بود.سلام کرد و گفت:
《 مال شمااست بعدا میام کاسشو میبرم》 کاسه آش را ازداخل سینی برداشته و گفتم :
《 ممنون خانم ، همه خوبن ؟》 گفت :
《 بله ممنون 》 باعجله از پله ها بالارفت . یاد خانم روانبخش افتادم و جوراب را بطرف مبل راحتی پرتاب کردم و از آپارتمان بیرون زدم وارد پارکینگ شدم . خانم روانبخش کنار ماشین اش ایستاده بود و ناخن اش را می جوید . به ماشین او و خودم نگاه کردم و گفتم:
《 تریلی بابارش رد میشه خانم که 》 چشم تنگ کرد و گفت :
《 نکنه سرشبام سنتی و صنعتی مخلوط میزنی ، چشم بازکن ، رد نمیشه 》 سرتکان دادم .محسن سواربر موتور وارد پارکینگ شد . موتوراش را خاموش کرد و بطرف ما آمد وسلاو علیک کردیم .محسن پرسید :
《 چیزی شده ؟》 خانم روانبخش به ماشین من اشاره کرد و گفت :
《 مگه نمی بینی ماشینک شو کجا پارکرده رد نمیشم 》 محسن گفت :
《 دورت بگردم مامان مگه با کامیون میخوای ردبشی ؟
اینهمه فضا ، سوئیچ و بده 》 محسن سوئیچ را از خانم روانبخش گرفت و پشت فرمان نشست و ماشین را از پارکینگ خارج کرد ه جلوی در ایستاد . خانم روانبخش بالب و لوچه آویزان خودش را به ماشین اش رساند و سوار شد.
محسن وارد پارکینگ شد و گفت :
《 آقا فرخ این دیگه باید بره موزه 》 اوبعد از گفتن این حرف بطرف پله ها رفت . به ماشین ام تکیه کردم و بفکر فرورفتم . صدای خانم عشقی من را به خودم آورد .سلام و علیک کردیم و پرسید :
《توفکری ، زیاد به بیکاری فکر نکن تا بوده همین بود یاباید بوقلمون باشی یا تحملت را ببری بالا . امروز اصغره با یک تفکر و فردا نادره با یک فکرو عقیده دیگه . گفتم :
《 بی پولی و بیکاری منو تو فکر نبرده مادر 》 گفت :
《 مادر!؟》 پرسیدم:
《 ناراحت شدین ؟》 گفت :
《 نه پسر م خوشحال شدم تاحالا کسی بهم نگفته بود مادر 》به چتر توی دست اش نگاه کرد و بطرف در خروجی راه افتاد و به در نرسیده ایستاد و گفت :
《 میشه تواین هوای دونفره باهم بریم این رستوران سرمحل شام بخوریم ؟ تنهام تتهایی خیلی بده 》 گفتم :
《 البته خوشحال میشم ، چنددقیق معطل میشین لباس بپوشم ، آمدم 》 گفت :
《 ایرادی نداره پسرم ، منتظرت هستم 》 خودم را به آپارتمانم رساندم . لباس پوشیده خودم را به خانم عشقی رسانده و راه افتادیم و پرسید :
《 توپارکینگ گفتی به بی پولی به بیکاری فکر نمی کنی ، به چی فکر می کردی ، نکنه ازدواج》 گفتم :
《 نه ، راستش یک اتفاقی افتاد فکرم را مشغول کرده》پرسید :
《 چه اتفاقی که مهمتراز بی پولیو بی کاریه 》 گفتم :
《 یکنفر یک یاداشت برام گذاشته نوشته دوستت دارم،
نام و امضایی نداشت ، هرچی فکرکردم نفهیدم کار کیه 》
خندید . گفتم:
《 جدی گفتم ، یک قلب قرمزم کشیده 》 گفت :
یاد آقای عشقی افتادم ، دوسه بار برام یاداشت فرستاد و ابراز عشق کرد .اسمش را نمی نوشت منم مثل تو توفکر بودم کیه که این کارو میکنه 》 صدای بوق ماشینی از پشت سر بلند شد . بازوی خانم عشقی را گرفته اورا به کنار کشیدم و ماشین عبورکرد . گفتم :
《 وسط خیابون بودیم 》 گفت :
《 مچ آقای عشقی را گرفتم 》 پرسیدم :
《 چطوری فهمیدین اونه 》 گفت :
《 برات میگم اگر خواستی بفهمی باید دست خط همه را داشته باشی》

بروی برگه ای نوشتم ، برای ایفای نقش در یک سریال تلوزیونی داوطلب می پذیرم لطفا مشخصات خودرا زیر این اعلان بنویسید . برگه را در برد ورودی راهرو چسباندم و یک قدم عقب گذاشته و گفتم :
《 عقل کلی خانم عشقی 》به راه پله و حیاط نگاهی انداخته و به آپارتمانم برگشتم .

صدای زنگ در بلند شد . چشم باز کردم و به ساعت کوچک روی میز کنار تخت نگاه کردم ده صبح بود . خمیازه کشان از تخت خودم را به پشت در رساندم . خانم عشقی جلوی در بود .دست بداخل موهایم برده و به دگمه های لباس خوابم نگاه کردم و دررا باز کردم و گفتم :
《 سلام صبح بخیر . من را پس زد و گفت :
《 ظهر بخیر پسرم 》برگه ای که روی برد چسبانده بودم دردست اش بود و قدم بداخل آپارتمانم گذاشت و پرسید :
《 یاداشتی که گفتی کجااست ؟》 گفتم :
《 روی میزم کنار پنحره 》 بطرف میزم رفت و گفت :
《 خودتو جمع جورکن و چای بزار تا من ببینم این دست خط ها کدومش به یاداشت میخوره 》در رابستم و پشت سراش براه افتادم و گفتم :
《 من صبح ها چای نمی خورم 》 به میزمن رسید و عینک اش را که با زنجیری نقره ای برگردن داشت به چشم گذاشت و با حوصله ودقت دست خط ها را با یاداشت مقایسه کرد و گفت :
《 باور نکردنیه ، دست خط جناب سرهنگه 》 باتعحب گفتم :
《 جناب سرهنگ ، یعنی اون عاشق من شده ؟》 بلند خندید وگفت :
《 نه ، یعنی نمی فهمم . کاش مینوشتی داوطلب خانم 》
گفتم :
《 حق با شمااست البته انوقت نمی فهمیدیم دست خط کی هست 》 گفت :
《 شاید شبیهه باشه من کارشناس خط نیستم اما ظاهرا خودشه 》صدای زنگ در بلند شد خودم را به پشت در رساندم از چشمی به بیرون نگاه کردم جناب سرهنگ جلوی درایستاده بود و نوک سبیل هایش را تاب میداد . خانم عشقی پرسید :
《 کیه ؟》 گفتم:
《 جناب سرهنگه فکرکنم آمده خواستگاری 》 خانم عشقی بلند زد زیر خنده باانگشت اشاره خواستم جلوی خنده اش را بگیرد او دست جلوی دهانش گرفت .در را بازکردم و گفتم :
《 صبح بخیر جناب سرهنگ . حالتون چطوره ؟》 سرتکان داد و صدایش را صاف کرد و یک دست اش را به پشت کمرا ش گذاشت و گفت :
《 خوبم ، ممنون غرض از مزاحمت 》 خانم و آقای فکری و لاله ازپله ها پائین آمدند و بامن و سرهنگ سلام علیک کردند و آقای فکری گفت :
《 جناب فرخ من و خانمم اسم مونو نوشتیم ، میدونی که بازنشسته شدیم و بیکار اگر به یک جفت قدبلند و چاقالو نیاز بود هستیم . همه خندیدیم و آنها خداحافظی کرده از پله ها پائین رفتند . به سرهنگ نگاه کردم و گفتم :
《 می فرمودین 》دوباره صدایش را صاف کرد و گفت :
《 راستش نگار اسم منو نوشته اما من واقعا داوطلب نیستم آمدم همینو بگم اسم منو خط بزنین 》 پرسیدم :
《شما ننوشتین؟》 گفت :
《 خیر من حوصله اینکارا رو ندارم 》 سرهنگ بعداز گفتن این حرف بطرف پله ها رفت .
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای لطف‌الله ترنجی سلام.
با توجه به آشنایی چندساله با آثارتان و این نکته که به سینما علاقه‌ی خاصی دارید، مایلم این متن را با یک مثالِ سینمایی شروع کنم. سال 2017 یک فیلم اَبَرقهرمانی به نام «لیگ عدالت» راهی پرده‌ی سینماهای جهان شد که به لطفِ علاقه‌ی نوجوانان به «کمیک استریپ»ها و شخصیت‌های کمپانی دی‌سی کامیکس، فروش بدی هم در سطح جهان نداشت اما منتقدان روی خوشی به آن نشان ندادند و در نهایت با کسب امتیاز «6.1» از 10 امتیاز سایت معتبر «IMDb» از پرده‌های سینما محو شد. 4 سال بعد، کارگردان نخست این فیلم یعنی زک اسنایدر که به دلایلی نتوانسته بود کار را به پایان ببرد و جایش را به جاس ویدون [کارگردان فیلم موفق «انتقامجویان»(2012) که در گیشه هم بسیار موفق بود و در نهایت با کسب امتیاز «8» به تاریخ موفقیت‌های کمپانی مارول (رقیب دی س) و هالیوود پیوست] داده بود، نسخه‌ی خودش را از فیلم ارائه داد با نام «Justice League Snyder Cut»؛ خیلی‌ها احتمال می‌دادند کار اشتباهی باشد و دیوار ویرانه را با کنیتکس نمی‌شود بدل به دیوار سالم کرد! اما اتفاق دیگری رخ داد؛ فرق دو نسخه فقط در تفاوت زمان‌شان نبود که اولی 120 دقیقه و دومی 242 دقیقه بود [یعنی دو برابر!] کلاً آدم‌های قصه دوباره تعریف شده بودند و در یک چرخش آشکار ساختاری، از «تیپ» به «شخصیت‌هایی که احساس همزادپنداری را در مخاطب زنده می‌کردند» بدل شدند. «وضعیت»، روال درست و منطقی خود را یافت و «مکان» و «زمان» از نو تعریف شدند. حاصلِ کار این شد که نسخه‌ی جدید با کسب «8.1» امتیاز در «IMDb» به یک موفقیت بدل شد. [گرچه به نظر برخی از منتقدان هنوز جای کار داشت.] بگذارید حدس بزنم که حالا دارید به چه چیزی فکر می‌کنید! دارید فکر می‌کنید که نسخه‌ی اول چون کوتاه‌تر بوده، حتماً ریتم بهتری داشته و موجزتر هم بوده و نسخه‌ی دوم، ریتم کُندتری داشته و حتماً اطناب داشته! در مورد ریتم حق دارید نسخه اول ریتم تندتری داشت اما مسئله این است که تندی یا کُندی ریتم نیست که به اثر کمک می‌کند یا به آن ضربه می‌زند بلکه «تناسب ریتم» یا «عدم تناسب ریتم» با «اثر» است که چنین می‌کند. در مورد ایجاز و اطناب در اثر هم به همین شکل است. نسخه‌ی اول «لیگ عدالت» خیلی چیزها را کم داشت و کارگردان سعی داشت با اتکاء به «فرامتن» [که «کمیک‌استریپ» همین داستان بود] مدت زمان فیلم را کوتاه کند و مخاطبان هر چه را که در فیلم نیافتند در «کمیک»ها بیابند اما سینما یک هنر مستقل است و همه چیز را باید در خود «بازآفرینی» کند. زک اسنایدر متوجه این نکته شد و نسخه‌ی خیلی بهتری را ارائه داد که احتمالاً چند دهه‌ای در دانشکده‌های سینمایی تدریس خواهد شد. حالا چرا با این بحث شروع کردم چون شما پس از گذشت زمانی نسبتاً طولانی، با متونِ چندپاره و مملو از اطنابِ خود وداع کردید و داستان‌های شسته‌رفته‌تری را برای پایگاه نقد داستان ارسال می‌کنید اما این داستان‌ها که ریتم تندتری هم دارند هنوز «تیپ‌محور»ند به جای «شخصیت‌محور» بودن و «اتفاق‌محور»ند به جای «وضعیت‌محور» بودن و «نداشته‌های بسیار» دارند. اشاره به این ضعف، به معنای توصیه برای بازگشت به دوره پیشین کارتان که مملو از «هرج و مرج روایی» و «اطناب» بود، نیست بلکه حالا باید «به‌اندازه‌نویسی» را امتحان کنید نه کم نه زیاد. داستان «عاشق» به رغم نام و آغاز خود که به ما می‌گوید احتمالاً با ملودرامی رمانتیک مواجه خواهیم بود، مسیرش را به سمت «رمانتیک-کمدی» کج می‌کند و پس از بدل شدن به «پارودی»، راه «داستان‌های معمایی» را پیش می‌گیرد. با کل این مسیر البته مخالف نیستم چون در صورتی که شخصیت‌پردازی درست به سرانجام می‌رسید و مکان مجسم و زمان هم مهندسی می‌شد و وقایع هم باورپذیر می‌شدند احتمالاً شاهد داستان موفقی بودیم. ضعفِ این داستان در «نداشته»‌های آن است نه «داشته»هایش. یکی یکی جلو برویم: یک. آدم داستان که بعداً می‌فهمیم نامش فرخ است، دارد کتاب می‌خواند کتابی که نمی‌دانیم چه کتابی‌ست [در حالیکه می‌توانست گنجاندنِ یک نام متناسب با متن برایش، به زنجیره‌ی تداعی‌ها بسیار کمک کند] نمی‌دانیم کجا نشسته یا ایستاده و حتی تا آخرش، نمی‌توانیم فضای خانه را حدس بزنیم و این «نامجسم بودن» به کل آپارتمان و پارکینگ هم سرایت می‌کند: «نگاهم به کتاب بود؛ صدای خرت وخرتی که بلند شد نگاهم را به سوی در کشید لبه پاکتی بین چارچوب ودر قرار گرفت. از جابلند شدم و خودم را به در رسانده در را باز کردم پاکت نامه به زمین افتاد آن را برداشتم. به پشت وروی پاکت نگاه کردم هیچ چیزی نوشته نشده بود. به پله‌ها و آسانسور نگاه کردم و در را بسته به پشت میز برگشتم و پاکت را باز کردم یاداشت کوچکی در آن بود.» دو. این آدم که راوی داستان هم هست، یک ماشین دارد که فقط می‌دانیم قدیمی‌ست: «محسن وارد پارکینگ شد و گفت: آقا فرخ این دیگه باید بره موزه» اما اینکه چه ماشینی‌ست نمی‌دانیم. این فرخ چه سنی دارد؟ از روایتِ خودش استفاده کنیم: «یاد خانم روانبخش افتادم و گفتم: یعنی خانم روانبخشه؟ نه اون نیست پسرش هم سن وسال منه و وقت زن گرفتنشه» با توجه به اینکه «وقت زن گرفتنشه» مشمول سن بعد از خدمت سربازی تا حداکثر 30 تا 32 سالگی می‌شود، این آدم باید در همین سن و سال‌ها باشد. خانه مال خودش است یا مستأجر است؟ خانه در کجای شهر است؟ کدام شهر؟ فقط می‌دانیم که شارژ و مخارجش بالاست و فرخ هم ظاهراً چندان اوضاع مالی روبه‌راهی ندارد: «نگار کارتخوان را جلوی چشمم گرفت و گفت: «شارژ اون ماه و این ماه و هزینه تعمیر آسانسور روی هم یک ودویست» گفتم: «پول، تو کارت ندارم خانم نگار» دستش را عقب کشید و گفت: «خوب نقد بدین» گفتم: این همه پول توخونه ندارم بعدا خودم میدم خدمت جناب سرهنگ، راستی حالشون چطوره؟» باقیِ قضایای راوی، فقط پرده کشیدن نویسنده روی صورت و گذشته و حال و «حضور» اوست. اگر مشکل داشتنِ تقریباً تمام زنان آپارتمان را با او، پایِ «پارودی» شدن متن بنویسیم، باز هم «باورپذیری این پارودی» در این «متن خاص» چندان آسان نیست. سه. وقتی راوی از مرحله «شخص» به مرحله «شخصیت» نرسیده، تکلیفِ باقیِ آدم‌های داستان مشخص است که حتی تیپ هم نیستند البته عذر می‌خواهم غیر از یک نفر که به نظرم به مرحله بدل شدن به «شخصیت» نزدیک شده: «گفت: «یاد آقای عشقی افتادم، دوسه بار برام یاداشت فرستاد و ابراز عشق کرد. اسمش را نمی‌نوشت منم مثل تو، تو فکر بودم کیه که این کارو میکنه» صدای بوق ماشینی از پشت سر بلند شد. بازوی خانم عشقی را گرفته اورا به کنار کشیدم و ماشین عبورکرد. گفتم: «وسط خیابون بودیم.» گفت: «مچ آقای عشقی را گرفتم» پرسیدم :«چطوری فهمیدین اونه؟» گفت: برات میگم اگر خواستی بفهمی باید دست خط همه را داشته باشی» چهار. ما در داستان یا نمایشنامه یا فیلمنامه، یک شگرد ساده داریم که متأسفانه در ایران خیلی کم سراغش می‌روند: اگر می‌خواهی چیزی باورپذیر شود دو بار در متن سراغش برو. بار اول در بخش توصیف و بار دوم در بخش کُنش روایی. شما این اصل را رعایت نکرده‌اید و بنابراین کل بخش زدن اطلاعیه برای جذب بازیگر، باورناپذیر درآمده: «به روی برگه‌ای نوشتم، برای ایفای نقش در یک سریال تلوزیونی داوطلب می‌پذیرم لطفا مشخصات خود را زیر این اعلان بنویسید. برگه را در برد ورودی راهرو چسباندم و یک قدم عقب گذاشته و گفتم: «عقل کلی خانم عشقی»به راه پله و حیاط نگاهی انداخته و به آپارتمانم برگشتم.» به گمانم هر چه را که باید در این باره به ذهنم می‌رسید، گفته باشم. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت