برای دوازده‌سالگی خیلی خوب است، آفرین!




عنوان داستان : بخشش
نویسنده داستان : کیانا فرد

(( به نام بخشنده‌ترین بخشندگان))
موضوع انشا:بخشش
انتظار داشتم وقتی که گریه کردنش را می بینم دلم خنک شود.دوست داشتم وقتی با خرس کوچک سفیدش که روی زمین دنبال خودش می کشدو پیش مامان می رود پوزخند بزنم و ابرویم را برایش بالا ببرم ولی نمی دانم چرا نتوانستم.اصلا نمی‌شد.انگار در آن لحظه خندیدن را از یاد برده بودم.اصلا بلند نبودم دهانم را کش دهم و این سو آن سوی لبانم را بالا ببرم.به جایش برای تک تک گریه هایش _ البته گریه که جه عرض کنم ضجه هایش_بغض کردم.شیرینی پاستیلش به کامم زهر شد.دهانم تلخ شد.فکر نمی کردم انتقام انقدر درد داشته باشد.همیشه در فیلم ها وقتی شخص انتقام گیرنده به کسی که از او کینه دارد شلیک می کند یک خنده سر مستانه سر می دهد و با لذت به او می گوید:((باز به هم رسیدیم جان!)) و بعد به پاهای او شلیک می کند.جان همینطور که دارد خودش را روی زمین می کشد و قطرات عرق روی پیشانی اش مانند مروارید می درخشد می گوید:((مایکل تو میدونی که من هیچ نقشی تو کشتن بابات نداشتم،مگه نه؟)) و اینجا دوباره مایکل خنده سر مستانه تحویل جان می دهد و می گوید:(( واسه این حرفا خیلی دیره رفیق)) و بعد به او نزدیک می شود و می گوید:((دیگه اینجا آخر خطه)) وبعد به او شلیک می کند.کت و شلوار مشکی جان غرق در خون می شود و روی زمین با چشمان باز کشته می شود.
می توانی از چشمان مایکل بفهمی که چقدر خوشحال است!روی تن بی جان،جان خم می شود و او را با لذت تماشا می کند.بعد از آن تنها یک سکانس از فیلم می ماند.مایکل عینک آفتابی اش را می زند و یقه کت چرم مشکی اش را با لا می دهد و بسیار عادی سوار ماشینش می شود.انگار نه انگار آدم کشته است!
فقط نمی دانم چرا وقتی می خواهد او را بکشد او را رفیق خطاب می کند!
خدایی چه سناریویی نوشتم.خوشم آمد.
صدای گریه نرگس که دوباره بلند می شود نمی گذارد تا فیلم نامه را ادامه دهم.دوباره دهانم تلخ می شود.احساس گناه می کنم که چرا پاستیل هایش را خوردم.نه به آن مایکل که رفیقش را کشت و نه به من که نمی توانم پاستیل خواهر کوچک ترم را بخورم!اصلا می دانید من قابلیت انتقام گرفتن رویم نصب نیست!باید به کارخانه برگردم تا این نرم افزار هم رویم نصب بکنند!
صدای مامان را می شنوم که می گوید:آخه این یه ذره پاستیل کجای شکم تورو می گرفت که نتونستی ازش بگذری؟!آخه به تو هم میگن دختر؟میگن خواهر؟دلت میاد بچه رو اینجوری ببینی؟دلش به همین چهارتا دونه پاستیل خوش بود که اونم تو خوردی.آخه این که همش رنگه.تو بچه بودی از پاستیل بدت می اومد حالا بزرگ شدی پاستل خور شدی واسه من؟!
_مامان خب نرگسم خوراکی های منو میخوره.نمیشه که!این چه عدالتیه شما ها دارین؟اون هرکار دلش خواست بکنه من همینجور دست به سینه نگاش کنم؟
+ واقعا که!
راستش را بخواهید اگر به عقب بر میگشتم اصلا دست هم به پاستیل خرسی هایش نمیزدم.نمی دانم چرا هروقت پاستیل خرسی می خوردم سرم گیج می رفت.اصلا یک حال عجیبی می شدم.سرم درد می گرفت و انگار نفس کم می آوردم.این بار بدتر شدم.انگار آه نرگس مرا گرفته بود.دلم نیامد همین طور ولش کنم و بروم دنبال کار های خودم.پیشش رفتم.بغلش کردم و کلی قربان صدقه اش رفتم.با خرسش برایش ادا در آوردم.همیشه اینکار جواب میداد و می خندید.و چه زیبا تر می شد وقتی خنده مهمان صورتش می شد.هنوز چشمان مشکی اش از اشک هایی که ریخت درخشان بود و چشمانش بزرگ تر دیده میشد.دلم نمی خواست چشمانش را ببینم.دلیل گریه هایش من بودم.البته او بچه بود و این چیزها را زود یادش می رفت.او برعکس آدم بزرگ ها زود می بخشید.زود فراموش می کرد.کینه اش شتری نبود.درواقع اصلا کینه به دل نمی گرفت.مثل بچه ها زندگی کردن خوب است.خنده هایت از ته دل هستند و گریه هایت زود بند می آید.ترس هایت خنده دارند و عصبانیتت بی مورد و زود گذر.بچه بودن خیلی خوب است!
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
خانم کیانا فرد سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. داستانت با عنوان «بخشی» را خواندم. آفرین دخترم. دست شما درد نکند. خداقوت.
دخترم باورم نمی‌شود تو تنها دوازده‌سال داری و آنقدر خوب می‌نویسی! میدانی پنجاه‌سال از من جوان‌تر هستی! خدا کند دچار غرور و منیت نشوی و به نوشتن و مهم‌تر یاد گرفتن ادامه دهی، تا انشالله در آینده نویسنده معروفی شوی. داستانی که نوشتی در مجموع خوب است. فقط پایان آن و سخنرانی و نتیجه‌گیری اضافه است. پیام داستان باید به‌صورت غیر مستقیم به خواننده القا شود نه اینکه نویسنده‌ مستقیم تعریف کند.
کیانا جان دوست داری درباره سوژه یا فکر اولیه صحبت کنیم؟ دوست نداشته باشی هم من می‌گویم. می‌توانی نخوانی، اما اگر بخوانی حتما مطلب مهمی درباره داستان یاد خواهی گرفت.
برای نوشتن داستان اولین چیزی که می‌خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کار کرد موتور می‌دهید. یا فرد را پشت فرمان می‌نشانید، خودتان هم کنارش می‌نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می‌کنید. داستان‌نویسی هم همین‌طور است. برگردیم سراغ سوال اول‌مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟ دخترم سرکار خانم مجیدی اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام، مهم‌ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی‌شک یک تکه زمین است. تا زمین نباشد ده‌ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه و دوربین کاری از پیش نمی‌برند. داستان هم نیاز به زمین دارد. اگر از نویسنده‌ها بپرسیم چی شد داستان نوشتی؟ می‌گویند یک چیزی به ذهن‌مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیمش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان‌نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش، دیالوگ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید؟ (اصلأ عجله نکنید این مباحث بسیار کلیدی آست و اگر بخواهید داستان‌نویسی را به طور جدی ادامه دهید، بسیار به کارتان می‌آید.) فکر اولیه‌تر مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می‌آید. مثلاً صبح زود موقع خروج غدد از منزل جسد بی‌جان گنجشکی را می‌بینیم (حادثه بیرونی) غمگین می‌شویم. (برانگیخته شدن حس) یا نه در ذهن‌مان به شقای فرزند همسایه‌مان فکر می کنیم) حادثه ذهنی) و خوشحال می‌شویم (برانگیخته‌شدن حس). نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایده ، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می‌شود.
در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید. مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا فلوت می‌زند. یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود و مثلاً هفت قبر را می‌شوید. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی بر هم می‌خورد. ۳_دارای عنصر انسانی است. (شخصیت‌ اصلی) ۴_حس‌برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می‌شود عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو باشد.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه‌منبع کسب می‌کنند: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل (بر اساس شنیده بود شنیده‌ها و دیده‌های دیگران. فیلم‌ها و امثالهم) . ج _ حوزه تخیل یا همان آگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین‌تن بودم چه می‌کردم؟ اگر شب می‌خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می‌شدم، چه می‌کردم؟ آگر به بیماری صعب‌العلاج مبتلا می‌شدم چه می‌شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. فروید می‌گوید تخیلی‌ترین ایده و افکار، آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده ولی انسان آگاه به آن نیست.‌
یک نکته بسیار مهم: «نویسندگان نو قلم لازم است تا ایده‌ها یا فکرهای اولیه را از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند.»
این نکته همان نکته‌ای است که شما رعایت کردید.
بعد انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد: نویسنده از خود می‌پرسد چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ ،چگونگی رفتار و گفتار شخصیت‌ها.... کجاست؟ (منظور زمان است در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به این مراحل کنترلینگ می‌گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه‌تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو است.
باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌ درگیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می‌کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_ کشمکش فرد با خودش. ۲_ کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چه نوع کشمکشی هستیم؟
برای این جلسه کافی است. امیدوارم به مواردی که گفتم توجه کنید و اهمیت بدهند و بسیار تمرین کنید. امیدوارم به زودی شاهد آثار بهتری از شما باشیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۴
کیانا فرد » 3 روز پیش
سلام جناب خسروباخانی عزیز. بسیار از لطفتان ممنونم.باعث افتخار من است که شما داستان من را دوست داشتید
خسرو باباخانی » 4 روز پیش
منتقد داستان
آقای علیرضا احمدی عزیز سلام. نمی دانم چند ساله هستی، اما بسیار بعید است سن آت آنقدر زیاد باشد که نتوانی جای پسرم باشی. پس از این منظر هم عزیز هستی. یادم هست کلاس پنجم ابتدایی که بودیم یک روز معلم مان را « هو » کردیم. سر چی؟ یادم نیست. اما یادم هست سی و سه دانش آموز بودیم. در زمانی که هو می کردیم معلم مان از روی صندلی برخاست دست به بغل در سکوت مطلق فقط گوش کرد ! گذشت. تا امتحان ثلث سوم. برای درص ریاضی مسیله ای طرح گرد با این مضمون. بچه های کلاس پنجم مدرسه تربیت به جای هو کردن معلم خود برایش دسته گلی خریدند به قیمت شصت و پنج تومان. اگر تعداد دانش آموزان کلاس سی و سه نفر باشند سهم هر دانش آموز چقدر می شوند؟ ما تقسیم کسری بلد نبودیم به همین دلیل به راه حل نرسیدیم. اما آین مهم نبود. مهم درسی بود که باید از معلم خود آز آموزگار خود می آموختم که متاسفانه نیاموختم. بعدها روزگار به من آموخت. منتها یه سنگین ترین بهای ممکن. روزگار به من آموخت به جای دیدن لکه سیاه بر پیراهن سفید، ستایشگر سپیدی باشم. به من آموخت شکر گزار همه آنهایی باشم که چیزی یه من آموختند ، ولو در حد یک کلمه. به من آموخت یه جای نشستن و نفرین کردن تاریکی شمعی روشن کنم. یه من لموخت به جای هو کردن به عوض مسخره کردن دسته گل هدیه کنم ولو ندانم سهم هر کس چقدر می شود. و مهم تر از همه به من آموخت به جای حرف زدن عمل کنم و به عوض گفتن بنویسم. داستان بنویسم تا بفهمم چقدر کار سخت و طاقت فرسایی است. یه اشتباه اصغر را اکبر نامیدن گناه نابخشودنی و بزرگی نیست. بزرگنمایی آن یه گمان ام کوچک نباشد. ممنونم که گفتید من بعد بیشتر دقت می کنم. مراقب خودت باش. دوستت دارم. موفق باشی یا علی
علیرضا احمدی » 3 روز پیش
تشکر استاد، من کلا به جزئیات زیاد توجه می کنم ، انشالله که با خوندن نقدی های شما روزی ما هم نویسنده شویم.
علیرضا احمدی » 4 روز پیش
نقد را خواندم ولی منتقد محترم اسم نویسنده را وسط نقد فراموش کردند! و نام دیگری گفتند من هر چه نگاه کردم نه شخصیت در داستان بود نه نویسنده داستان ، آقای منتقد با چه کسی صحبت می کردی که اسمش را وسط نقد نوشتی ؟ ( شکلیک خنده از اونایی که داره از خنده گریه می کنه) خانم کیانا فرد یا خانم مجیدی؟ مسئله این است!

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت