بررسی ویژگی‌های سوژه و یافتن قالب و فرم مناسب




عنوان داستان : مهین دخت.
نویسنده داستان : آتنا دارابی

بالاخره بینِ این همه کلیدِ لعنتی یکیش باید به اون صندوقچه کوفتی بخوره یا نه؟ مطمعنم ایندفعه دیگه، یکیش ماله همونه.
همونطور که داشتم مسافت اتاق تا زیر زمین و مثلِ یوز پلنگ ایرانی میدوئیدم
صدای دادِ مامان در اومد.《دختر مگه بابات نگفت به اون کلیدا دست نزن؟ باز داری میری سروقت اون صندوقچه؟ والا به دین، به پیغمبر، جز چهار تا کاغذ پاره هیچی تویِ اون نیست.
اینقدر نرو پایین. انباری منو بهم نریز.
بخدا آخر قفل اون صندوقچه و خراب می کنیا
اون وقت بابات می دونه با تو.》
وقتی اومدم پایین هنوز داشت غر می زد.
اما جز صدایِ کوبیدنِ قابلمه ها رویِ سینک چیزی به گوشم نمی رسید.
خاکِ روی صندوقچه رو با آستین لباسم پاک کردم و نشستم همه کلیدایی که از اتاق کارِ بابا کش رفته بودم و باهاش امتحان کردم.
دقیقا همون لحظه ای که باز می خواستم زانویِ غم بغل بگیرم و به شانس بدم لعنت بفرستم، آخرین کلید و که فرو کردم
تقی صدا داد و صندوقچه لعنتیِ محبوبم باز شد.
ولی همون لحظه اول بادم خوابید.
انتظار داشتم یه چیز خفن و خارق العاده و عتیقه ببینم. اما همونطور که مامان گفت پُر بود از کاغذ و تمبر و عکسایِ خاک گرفته‌ی خیلی قدیمی.
اونقدر خاک داشت که به سرفه افتادم.
دست کردم یکی از کاغذارو در آوردم.
اولش نمی تونستم بخونم.
فلش گوشیم و روشن کردم و نور انداختم.
چند خط اول قربون صدقه و آه ناله و گریه واسه کلثوم باجی بود. نمی دونستم کلثوم باجی کیه دیگه! حوصله نداشتم ادامه بدم. چشمم که افتاد به آخر نامه دیدم تاریخ خورده زمستونِ سالِ ۶۷.
گفتم اووووووه واسه این همه سالِ پیشه؟
کاغذ و انداختم زمین و یکی دیگه بر داشتم. سریع اومدم به انتهایِ صفحه نگاه کردم. دیدم بعله این یکی ام تاریخ داره
بهمنِ سال ۵۹.
نشستم قبل از خوندنشون با توجه به تاریخِ پایینِ همه نامه ها مرتبشون کردم. خیلیاشون پاره شده بود. خیلیا قابل خوندن نبود. خیلیا کمرنگ بودن و ناواضح. اما وقتی پشت سرهم گذاشتمشون شده بود اندازه قطر یه رمانِ طولانی.
ذوق داشتم. یه حس ناشناخته. از طرفی کلمه ها جوری نوشته شده بودن که یادِ کتابِ تاریخم می افتادم. انگار دست منو گرفتن و پرت کردن به سال ها قبل.

.

تصدقت گردم. دردت به جانِ دلِ درمانده من. این چهل و پنجمین نامه ایست که برایت می نویسم. در چهل و پنجمین روزِ دوری. هر کدام را که برایت می فرستم یک نسخه اش را یادگاری برای خودم نگه می دارم. بالاخره یک شب، میلِ بافتنی به دست، وقتی دارم برایت شال و کلاه می بافم، می خواهم ماجراهایِ این روزهایمان را رج به رج، برایِ نوه هایمان تعریف کنم.
بگذریم.
امروز کلثوم باجی آمده بود و نطق می کرد برایش نامه بنویسم تا کلماتش را پست کند برایِ به قولِ تو آن جوادِ جوجه فُکُلیِ ریش پرفسوریِ فَرَنگ رفتهِ لامروت
که معلوم نیست برای درس و طبابت رفته یا عیش و نوش و خاک برسری.
آخر دایی قاسم پنج شنبه شب همه این هارا به آقاجانم گفت. آرام نطق می کرد که کسی صدایش را نشنود. می گفت بی سر و صدا طلاقِ کلثوم باجی را از آن مردک عیاش بگیر. چنان به قول تو لُغُز می خواند که حسابِ هرز رفتن هایش را دارد که نگو.
منِ گیس بریده که کنارِ درِ نیمه باز چمباتمه زده بودم، تا شنیدم شاخ در آوردم. خوب شد این بار کلثومِ دلدادهِ بدبخت را با خود برای فضولی همراه نکرده بودم. چنان با پشت دست کوبیدم روی دهانم که به گمانم آن خال محبوبت،
همان که دل و دینت را می ربود
بمانند جوشی ترکید.
حالا این ها به کنار سید
وقتی حرف های خان دایی را شنیدم
بعد هم صحبش از زبانِ کلثوم باجی برای آن مرتیکه نامه فدایت شوم می نوشتم، داشتم کهیر می زدم. دلم چقدر سوخت برای باجی ام.
کم مانده بود اشکم در آید که عالیه خاتون صدایم زد بروم پنبه ریسه کنم.
مثل قرقی از کنار کلثوم گریختم. طفلک گمان برد یکدفعه ای وبایی چیزی گرفته است و خبر ندارد.

همه این ها به کنار سید جانم
دلمان ریش شد از بس نیامدی.

تو باید رفته باشی لب مرز و از زیر نارنجک ها جانِ سالم به در ببری تا برسی به من.
این مرتیکه یالغوزِ لامروت برود فرنگ.
خدایا کَرمت را شکر.
نقلی نیست
منتظر می مانم.
مهین دختِ تو.
آبان سالِ ۵۹.

.

غرق شده بودم تو کلمه ها که با صدایِ دادِ مامان از جا پریدم.《دختره‌ی گور به گور شده کری؟ بگم بابات برات سمعک بخره؟ چه غلطی می کنی دو ساعتِ این پایین که هرچی صدات می زنم نمی شنوی؟ من که هنوز درگیر نامه بودم جوابی ندادم. خودش اومد جلو و یکی زد پس گردنم. آخر کارِ خودت و کردی نه؟ نشستی بازش کردی آره؟ پاشو کاسه کوزتو جمع کن ببینم، بابات اومده. بیاد ببینه باز اومدی سر وقت این آتیشی میشه ها. از من گفتن. برو بشین پای درس و مشقت.》
می خواستم باز بخونم. نمی تونستم نصفه رهاشون کنم. دوست داشتم ببینم عاقبت چی میشه؟ سید زنده می مونه؟ جواد برمی گرده؟ از طرفی باید براشون وقت می ذاشتم و با دقت بیشتری می خوندمشون. همینطوری سر سری نمی شد.
برگه هارو ورق زدم. نمی تونستم جلویِ کنجکاویمو بگیرم. گفتم تا بابا نیومده سر وقتم چند تا از وسط بخونم یدونه از آخر. ببینم عاقبت به چی و کجا ختم می شه! آخر شب می شینم همشونو کامل می خونم.

.
قربانت روم. چشمم کفِ پایت.
حسابِ نامه نگاری هایم از دستم در رفته است. چقدر بی جواب می گذاری مرا.
دلم مانند سیر و سرکه می جوشد. دیشب که رفته بودم خانه خواهرِ عالیه خاتون، زنِ خان دایی را می گویم.
رادیو می گفت نصف جبهه شما را اسیر برده اند.
از دیروز یک لحظه خواب به چشمم نیامده.
آنقدر گریه کرده ام که کور شده ام.
لامروت لااقل خبری از سلامتی ات بده.
یک تکه از دلم را برداشتی با خودت بردی وسط جبهه جنگ، نیمه دیگرش اینجا زخمی شده است. دلتنگی همچون عراقی تفنگ به دست، قلبم را هدف گرفته است و هعی تیر می زند. هعی تیر می زند.

مهین دختِ در انتظار.
جوهرِ خودکارم کفافِ ادامه دادن نمی دهد.
فروردینِ سالِ ۶۱.
بوسه پیوست نامه است.

.

دیروز تولد آقاجانم بود.
نه شوق وسمه و سرخاب و سفیداب داشتم. نه دست و دلم می رفت سپید بپوشم.
آخر من عذادارِ رفتنِ شمایم.
کلثوم باجی غر می زد ابروهای پاچه بزی ام را دستی بیندازم. گفتم وقتی آنکه باید باشد و نیست
دیگر چه فرقی دارد چه شکلی باشم؟
به قول خانجون دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
آنقدر نبودی که پیراهن هایم در تنم زار می زنند.
درد دوری لامروت ات بر آنان هم سخت گذشته است.
حال تنم از آغوشت کوچک تر شده.
اینجا در نبودت دارم آب می روم.

از طرف مهین دخت، خاتونِ شما.
یکی از همین روز هایی که حسابِ هفته و ماه و سالش از دستم در رفته است.

دی سالِ ۶۴.

.

کاش من می مردم و این روز را نمی دیدم.
سید جانم
نیستی ببینی اینجا چه محشرِ کبراییست.
نیستی ببینی چطور کمرم خم شده است.
آخ باجی ام
آخ کلثوم باجیِ طفلکِ من!
ای صد لعنت خدا بر آن مردکِ کله طاسی که اخر درس وامانده اش تمام نشد و نیامد. باجی ام زیر غصه او و درد سرطانش دق کرد و رفت.
آه سید جانم. نیستی ببینی میانِ این همه غم و شهدایی که روز به روز می آورند هر دفعه هزاران هزار آیت الکرسی می خوانم و نمک نذر می کنم تا تو بینشان نباشی. خبر نداری چطور همه اهل خانه زنده زنده مرده اند.
کاش بودی تا در این وانفسایِ زندگی نفس می کشیدمت.
چشمم به در خشک شد جانم به قربانت.
قول بده یکی از همین روز های نیامده و ندیده
مرا آنقدر تنگ در آغوش بگیری که از یاد ببرم
تمام سال های نبودنت را.
ای که دوری ات
آزمونِ تلخِ زنده بگوری.

مهینت.
زمستانِ سالِ ۶۷.

.


جنگ خیلی وقت است که تمام شده سید.
مرتیکه فرنگ رفته لامروت برگشت.
تو اما برنگشتی!
مفقود الاثر دیگر چه صیغه ایست؟
مگر می شود هم باشی و هم نباشی؟
آنقدر نیامدی که عروست را عروس کرده اند ...
دست من نیست گریستنم.
چشم هایم قطره قطره می بارند رویِ شانه‌یِ پیراهنم.
سست شده ام.
همچون ماهی که غرق شده است
زنده ماندنم امشب در این محفل
همانقدر غیر ممکن که غرق شدنم.
باید به جای سفید، سیاه بر تن کنم.
پریشب اقاجانم حاج عباس، معتمد محل را آورده بود خانه مان.
حاج عباس می گفت دخترم انتظار بیهوده است.
این همه سال گذشته.
عزیزِ جانت حتما به درجه شهادت نائل گردیده است.
می گفت انتظارتِ جای تحسین دارد.
می گفت اگر قرار بود برگردی برگشته بودی.
می گفت تو هم راضی نیستی آنقدر به پایت بنشینم که موهایم رنگ دندان هایم بشوند.
آن جوادِ از خدا بی خبر طباطت خوانده که حالا دکتر شده است، مرا از آقاجانم خواستگاری کرد.
همه موافق این وصلتند.
نگاه نمی کنند عروس خون گریه می کند. که چقدر ناراضیست.
او نامش بر سر زبان ها افتاده است. می گویند مردانگی می کند بعد از کلثوم می خواهد مرا به عقد خود در آورد.
من اما در همه حال
به تو فکر می کنم.
به این که دیگر صبح نیامد
بعد از آن شبی که رفتی.

مهینِ بخت برگشته.
اردیبهشتِ سالِ ۷۳.
.

آش بار گذاشته بودم‌.
طبقِ عادتِ سالیانه برای سالگرد فوت اقاجانم در منزل خودش.
سرمایِ استخوان سوزِ زمستانِ امسال فراموش نشدنی ست.
صد بار داد زدم همایون و هما از وسط حیاط جمع شوند. ذلیل مرده ها تکان نمی خوردند.
زنگِ در را زدند.
هرچه داد زدم همایون در را باز کند
انگار نه انگار.
چادر چاقچور کردم و رفتم که در را باز کنم.
ای کاش دستم می شکست و در را باز نمی کردم.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
لامروت
آمدنت الان دیگر چه فایده دارد؟
بعد از این همه سال؟
خواب می دیدم دیگر.
یک سیلی خواباندم سمت راستِ صورتم که از این رویا بیدار شوم.
خواستم یکی دیگر سمتِ چپِ صورتم بخوابانم که به حرف آمد.
داشتم سقوط می کردم روی زمین.
حالا بعد از این همه سال
من با دو بچه و خانه و زندگی
چشم در چشم شدیم.
خودش بود.
سیدِ خودم.
منتها کمی رنجور تر.
پیرتر.
شکسته تر.
از آن جوان رعنا و رشید چه چیزی باقی مانده بود؟ جز چهار پاره استخوان.
با دیدن عینک ته استکانی اش دلم لرزید.
کو آن نگاه نافذ و گیرا؟
آقاجانم همیشه می گفت دست راستش بر سر خلیل، برادرم.
حال کجاست ببیند دیگر خبری از دست راستش هم نیست؟
خشک شده بودم لایِ در.
دلم هوری ریخت.
محکم در را بستم. برگشتنم همانا و رخ به رخ شدنم با جواد همان.
نفهمیدم چه شد. یخ کرده بودم‌.
شنیدم که می گفت:《مهین جانم، حق داری نشناسی منو. بیست سال چیز کمی نیست. باز کن درو دورت بگردم. قول داده بودم بر می گردم و بالاخره برگشتم.》جواد را دو تا می دیدم و چشمانم سیاهی رفت.

فروردینِ سالِ ۸۲.
.

آن روز بعد از بیست سال اولین و آخرین باری بود که دیدمش.
بعد ها متوجه شدم نصف نامه هایم به دستش نرسیده بود و خبر نداشت عروسش را عروس کرده اند.
طفلک سیدِ بیچاره ام.
تمام سال های جنگ یک طرف، ضربه مهلک و آخر را روزی خورد که فهمید منِ بخت برگشته عروسِ جواد شده بودم و هما و همایون را از او داشتم.

حالا که فرتوت و پیر و از پا افتاده شده ام. حالا که جواد خیلی وقت است زیر خروار ها خاک خوابیده است. حالا که گمان می کنم دارم آخرین سطر هایم را می نویسم، به یقین می رسم که سید
مردی نبود که زیر قولش بزند.
گفته بود می آید و آمد.
اما افسوس که نگذاشتند خاتونِ همیشه چشم در راهش، منتظر بماند.
بعد بر می گردم به روز ها قبل و به این فکر می کنم که شاید دیدن او رویایی بیش نبوده است‌ و برای انکه از این توهم بیرون بی آیم از دوباره می روم سروقت نامه‌ اش. همان نامه‌ای که بعد از فهمیدن اوضاعم برای من فرستاد.
فقط نوشته بود
《چقدر پُر از حرف و دلتنگی ام
اما دیگر جایز نیست شنونده تو باشی!
نگران من نباش.
دست هایِ من به از دست دادن عادت دارند.》
بعد برمی گردم به سال ها قبل.
به شبی که مهم ترین تصمیمِ زندگی ام را گرفتم.
به همان شبی که جواد، با کمری خم. چشمانی اشک آلود. بغضی آشکارا و صدایی لرزان رویِ تختِ بیمارستان خم شد و دست هایم را گرفت و گفت:《مهین جان، من می فهمم از دست دادن کسی که دوسش داری چقدر می تونه سخت باشه برات. مختاری هر انتخوابی داشته باشی خانم جان. به شرفم قسم بهش احترام میذارم.》
آن شب فهمیدم، اگرچه جواد همانی که می خواستم نبود. اما به قول اقاجانم
کوه بزرگی بود که زندگی ام را مستحکم می کرد. همانی که در تلاش بود زخم های روحم را التیام ببخشد.

و من در نهایت
میان کسی که به او عادت کرده بودم
و کسی که بسیار دلم می خواست داشته باشمش.
یکی را انتخاب کردم.
همان آقا دکتر از فرنگ برگشته.
پدر فرزندانم را.

مهین دختِ حسرت به دل.
در یکی از همان شب هایی که گمان می برد دیگر صبحش را نمی بیند.
.

صورتم خیسِ خیس شده بود.
چه سرنوشت غم انگیزی.
همونطور که داشتم دماغمو بالا می کشیدم با صدایِ دادِ مامان از جا پریدم:《ترانه دِ بیا بالا دیگه دختر.
واسه سالِ اقاجونت حلوا درست کن.
همایون خان چشم به راهه.》
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم آتنا دارابی سلام
داستان شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. با توجه به اینکه فقط نوزده سال دارید و کمتر از یک سال است که داستان می‌نویسید، می‌شود گفت استعداد خیلی خوبی دارید و اگر در این مسیر ثابت قدم باشید موفق خواهید شد. در داستان شما راوی به محتوای صندوقچۀ قدیمی خانه‌شان دسترسی پیدا می‌کند . صندوقچه‌ای که از مادربزرگش به ارث رسیده و همیشه تصور می‌کرده عتیقۀ باارزشی در آن هست و برای همین پدرش کلید صندوقچه را پیش خودش نگاه می‌دارد و به او اجازه نمی‌دهد داخل آن را ببیند اما بر خلاف انتظارش با انبوهی از کاغذهای کهنه و خاک گرفته مواجه می‌شود و می‌فهمد نامه هستند. نامه‌هایی که مادربزرگش ( مادر پدرش ) نوشته است و از اینجاست که مخاطب با ماجرای محوری یعنی داستان زندگی مادربزرگ راوی آشنا می‌شود. مادربزرگ با جوانی نامزد کرده و عاشق اوست اما دوران جنگ تحمیلی است و جوان مفقودالاثر شده است. مادربزرگ انتظار می‌کشد و چون هیچ رد و نشانی از عزیز گم‌شده پیدا نمی‌شود به ناچار تن به ازدواج با دیگری می‌دهد. صاحب دو فرزند می‌شود و مرد محبوب گمشده‌اش پس از بیست سال برمی‌گردد. حالا چند نکته داریم که لازم است به آن‌ها توجه داشته باشید. 1- می‌خواهم بدانید که این سوژه تازه نیست. پیش‌تر بارها دستمایۀ کار داستان‌نویس‌ها و فیلمسازان و ...قرار گرفته است البته شاید بشود گفت هیچ سوژه‌ای نیست که پیش‌تر به آن پرداخته نشده باشد اما منظور این است که وقتی سوژه چندان بکر و دست‌نخورده نیست پرداختن به آن و درآوردن داستانی تازه و خواندنی و درخشان کار دشواری است. 2- از نظر من این سوژه برای داستان کوتاه مناسب نیست. به ظرفیت داستان کوتاه توجه داشته باشید. این داستان عاشقانه که در اینجا کلید خورده خیلی فراتر و گسترده‌تر از حجم داستان کوتاه است. می‌تواند داستان نیمه‌بلند یا بلند باشد اما در اینجا و با این فشردگی و شتابزدگی نمی‌شود جمع و جورش کرد به ویژه به این دلیل که زمان تاریخی نامه‌ها به سال 59 و بعد از آن مربوط می‌شود. 3-ویژگی قالب نامه‌نگاری را بشناسید. تعدادی از ویژگی‌های این قالب را یادآوری می‌کنم: یک- نامه باید نامه باشد محتمل باشد یعنی خواننده بتواند احتمال بدهد که چنین نامه‌ای می‌تواند نوشته شود یعنی در ظاهر واقعا شبیه به نامه باشد. دو-باطن نامه یا محتوای نامه داستانی باشد و داستان را به جلو بکشاند به این معنی که اگر‌چه نوشته در ظاهر شکل و شمایل نامه‌نگاری دارد اما در واقع و در اصل ماجرا داستان است و قرار است ماجرایی داستانی را شکل بدهد و به جلو بکشاند. سه- ویژگی تکراری و معمول نامه‌ها مثل سلام و احوالپرسی‌های معمول در آن نباشد یا خیلی خلاصه و به ضرورت نوشته شود. چهار- نگذارید ظاهر نامه‌ها یعنی تک‌گویی راوی باعث شود داستان از حرکت بایستد و یا روال آن کند شود و یا به هم بریزد و گنگ و مغشوش و از هم گسیخته شود. چهار- دلیل قابل پذیرشی برای نامه‌نگاری داشته باشید؛ هم شما و هم راوی داستان. شما برای انتخاب این شیوه و راوی برای نوشتن نامه. هر دو دلیل قابل پذیرشی داشته باشید. مثلا دو نفر دوست از هم دور هستند و ناچار شده‌اند برای هم نامه بنویسند و یا حتی دو نفر دشمنی دارند و دارند برای هم نامه می‌نویسند که در این صورت کشمکش هم ایجاد می‌شود. پنج- اگر دو یا چند نفر دارند برای هم نامه می‌نویسند متوجه تفاوت نثر و نگارش آن‌ها باشید چون همانطور که آدم‌ها متفاوت حرف می‌زنند و زبان و لحن و احیانا تکیه‌کلام‌های شخصی خودشان را دارند، زمانی هم که دست به نوشتن می‌زنند با نثر و زبان متفاوت می‌نویسند البته در اثر شما این ویژگی به کار نمی‌آید چون فقط با یک نامه سر و کار داریم. 4- در اینجا با سه روایت روبه‌رو هستیم. یکی از روایت‌ها مربوط به همین راوی است یعنی نوه‌ای که دارد نامه‌ها را می‌خواند، دیگری نامه‌هاست و سومی یادداشت‌هایی که دیگر از قالب نامه خارج شده‌اند. یعنی بعد از آخرین نامه مهین دخت دارد برای چه کسی می‌نویسد؟ تا یک جایی نامه‌های مهین‌دخت خطاب به همسری است که مفقودالاثر شده است اما از یک جایی به بعد یعنی از جایی که همسرش برمی‌گردد، دیگر نامه نیست و همینطوری دارد یادداشت‌نویسی می‌کند خوب بهتر است یکدستی کار حفظ شود به ویژه در داستان کوتاه حالا اگر داستان بلند باشد دست نویسنده به لحاظ استفاده از چندین فرم‌ و قالب باز است اما در اینجا فرصتی برای بازی‌های تکنیکی نیست. مجال اندک است پس همان نامه‌ها کافی هستند و بهتر بود داستان مهین‌دخت با همان نامه‌ها آغاز شود و با همان نامه‌ها به پایان برسد. 5- راوی در ابتدای داستان حضور دارد و حضورش کمرنگ است خیلی کمرنگ است. می‌خواهم بدانم اگر این راوی را به کلی برداریم چه اتفاقی می‌افتد؟ می‌دانید منظور چیست؟ منظور این است که بدانیم وقتی داستان، داستان راوی نیست بلکه راوی یک آدم فرعی است چه کار می‌شود کرد که بودنش ضروری بشود. یک جوری نباشد که بود و نبود این راوی علی‌السویه باشد. اگر خیلی منفعل باشد انگار که اصلا نیست. 6- راوی به نثر شکسته حرف می‌زند. چرا؟ شاید برای اینکه بتوانید او را نشان بدهید و برای اینکه مخاطب متوجه بشود این کسی که در ابتدای داستان دارد ماجرا را روایت می‌کند یک نفر دیگر است. اما راهش این نیست. برای اینکه جایگاه شخصیت‌ها را و تفاوت آن‌ها را نشان بدهید به نثر شکسته نیاز ندارید بلکه به ساخت زبان و لحن نیاز دارید. پس بهتر است برای راوی هم از زبان معیار استفاده کنید منتهی جوری شخصیت‌پردازی کنید که خواننده متوجه بشود کی به کی و چی به چیست. دیگر اینکه به مطالعه و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر داستان‌های فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. .

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت