شاعرانگی جایی در داستان ندارد




عنوان داستان : گوهر
نویسنده داستان : رحیمه ملازاده

سقف های گنبد ی و پله های سیمانی ، طلاییِ آفتاب را با جان و دل خریده و طعنه ی سراب را به جانم انداخته بودند . گاهی از پشت سر صدایم می زد . جوابش را نمی دادم .دیوار ریخته ی خشتی دستم را میان خاطرات کشید زبری آجر سرابِ صدایش را در هم شکست . از راه که می رسید هنوز لباس های به قول حمید ،پلنگی اش تنش بود ، جلو می آمد و با همه خستگی که توی نگاهش هویدا بود ، لبخند می زد ... پیشانی ام را می بوسید و هر چه توی دستم بود را می گرفت و سبکی را نصیب دستانم می کرد . نگاهی به آجر انداختم ،مجید هنوز نیامده اگر بود خشت را از دستم می قاپید و گرمی لبهایش را روی پیشانی ام می نشاند . لب های غنچه اش ، بینی قلمی اش ،چشمهای ریزش مقابل دیدگانم هنوز سراب است . مش حسن تازه همین دیوار فرو ریخته گوسفندها را چیده بود که درد میان تنم پیچید، حالم تب دار و نگرانی توی چشمانِ مش حسن پیداشد . گفت، خودم حرفی ندارم ( تند تند پلک زد تا پرده ی شیشه ای پاره شود ) من تو را برای خودت می خواهم نه بچه . نگرانیِ چشمانش مال حرف مردم دِه بود . یک ردیف آجر یک ردیف ملات سیمان ...یک ردیف یاد حسن یک ردیف یاد مجید . سیمان و آجر می ساخت دیوار را . مجید و حسن می ساختند دل من را .
حمید آنقدر بزرگ شده بود که دست پسرش توی دستش بود و آمد میان خاطراتم. صدایش از دور می آمد : مجید بیا بابا ...مادر چکار می کنی ؟ مگه نگفتم خودم میام ...تو با این حالت ! ؟
با شنیدن صدای حمید . رگهای برآمده دستم را دیدم ؛آفتاب زد روی تاربه تارِ موهای بیرون ریخته از روسری ام و قرمزی حنا را به رُخم کشید . خبری از طراوت جوانی ام نبود ...یک دسته موی پلاش . وقتی مش حسن می رفت... وقتی مجید را بهش سپردم ؛ موهایم قهوهای بود ...حنا نداشت . اشعه های افتاب به جانم نفوذ کرده بود و شل و بی حال روی زمین رها شدم ،هنوز حمید کنارم نرسیده بود که قرمزی کف دستم را دیدم قرمزی که هر ماه برای پوشاندن سال هایی که گذشته است ،می آمد و رنگ سفیدی موهایم را پنهان می کرد.
-سلام مادر ...
لبهای حمید می لرزید . عین مجید وقتی بغض می کرد، لبهایش می لرزید ...لبهای غنچه ی مجید به مَشتی رفته بود . لبهای حمید به خودم کشیده ؛ پس حق دارند، بغض کنند . دست های پهنش را زیر بغلم حائل کرد و با لرزشی مختصر بلندم کرد. شانه ی داغ از نور افتاب میان قفسه سینه اش جا گرفت .شیر آب را باز کرد ، جفت دستهایم را زیر آب فرو برد و مالش داد تا سیمان هایش را بشوید . هنوز ساکت بود و لبهایش می لرزید و مدام آب دهانش را قورت می داد . مجید پشت سرمان می دوید و از ماشینی که تازه بابا حمید براش خریده بود تعریف می کرد .حمید نگاهش نمی کرد ...کمتر صدایش می زد ، مدام می گفت : پسرم آروم بگیر ، بی بی ،خسته است.
وارد اتاق که شدم سایه افتاد پشت پلک هایم . سایه و آفتاب به جنگ هم آمدند و همه خانه را برایم تار کردند . وقتی جنگ تمام شد و تکه های استخوان مش حسن را آوردند هم، دنیا برایم تار شد .مجید که بیاد ازش می پرسم ، کجا بودی که شانه ی بابات میان قفسه پهن سینه ات جا نگرفت ؟
حمید مِن و مِن می کرد انگار می خواست چیزی بگوید و حرفش را می خورد . از وقتی اسم پسرش را مجید گذاشت ، می خواهد چیزی بگوید اما حرفش را می خورد و نمی گوید .
دستم را به سمت سماور تکانی دادم و گفتم : آبش جوشِ (دهانم خشک خشک بود ...از ته حلقم قطره ای آبی پیدا کردم و داخل دهانم چرخاندم )چای دم کن ...بیا کنارم بشین،باهات کار دارم
-خوب مادر چرا با خودت اینطور می کنی ؟ صد بار گفتم این چند تا گوسفند را بفروش بیا شهر کنار خودم هم من خیالم راحتِ هم خودت...آخه مجید دیگه...
-خانمت چرا نیاوردی ؟
آبهای جوش افتاده بودند به جان خشکی چای ها و رنگ و بوی زندگی را به مشام حمید و گوهر می رساندند .
-دیشب خواب مجید را دیدم ...بعد از سیزده سال خوابش را دیدم (حمید سری تکان داد ، لبهایش را به حالت تاسف به هم چسباند و زانو به زانوی مادر نشست ) گفت، همین روزها میام ..! شاکی شدم ،گفتم چرا تنهام گذاشتی نگفتی بدون بابات زندگی بهم سخت میگیره( حمید هنوز سرش پایین بود و چشمهایش گوش شده بود تا جواب مجید را بشنود)گفت :همه جا همراهم بودی ...از وقتی کوله ام رو انداختی ...همراهم بودی! اطرافم را نگاهم کرد پشت در خونه بودم مش حسن داشت کوچه را آب و جارو می کرد ...بیدار که شدم صدای اذون می اومد . (حمید دو دستش را روی صورتش کشید آمد بلند شود ، گوهر دستش را گرفت )فردا دست زن و بچه ات را بگیر بیا خونه ...مجید فردا میاد
مجید غیژغیژماشینش را روی زمین می کشید و آب دهانش کف می کرد و به بیرون پرت می شد . حمید کلافه بود و جوابی برای گوهر نداشت . قوری را برداشت استکان ها را از چای پر کرد و گفت : امشب پیشت می مونم
-لازم نیست برو پیش خانمت...فردا منتظرتون هستم .
حمید که رفت ؛ گوهر چراغها را خاموش کرد و جثه ریز و قد کوتاهش را زیر پتو پنهان کرد و خیالش رفت کنار دیوار تازه چیده شده ی مش حسن . درد زمین گیرش کرده بود و به خودش می پیچید حسن آن زمان مشتی نبود ...جوانتر بود و عاشق سر شناس دِه و گوهر معشوقه اش.حال گوهر را که دید سر از پا نمی شناخت ...راه کوچه را گم کرده بود ، دستهای سیمانی اش را به هم تکاند و با چفیه اش پاک کرد و شتابان خودش را به ننه صغری رساند و آوردش پهلوی گوهرش . سیمان های روی دستش تازه خشک شده بود که صدای گریه پسرش تمام باغ و خانه را پر کرد .گوهر آهی کشید و پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید و لبخند زد : آن روزها هم برای آمدنت انتظار کشیدم و حرفها شنیدم . شده بودم معشوقه ای که عاشقش را در حسرت فرزندی گذاشته است . کلثوم گاه و بی گاه چشمم را دور می دید حسن را گوشه ای می کشید و می گفت : من که نمی گم طلاقش بده ؛می گم ...زن بگیر برات بچه بزاد ..گوهر بچه اش نمیشه...می فهمی چی میگم ؟دلت یه پسر نمی خواد ؟ یه پسر کاکل به سر . حسن هم طوری که نشنیده باشد به روی مادر می خندید و تعارفش می کرد . هوا گاهی سرد بود گاهی گرم بود ...بیا مادر بنشین کنار اجاق سرما می خوری ...بیا مادر تو مسیر خنکای پنجره بنشین گرمازده نشی!
حال حسن را فقط حسن می فهمید و حسن و آخرش من
(گویی کسی پیشش بود، صدایش را بلند کرد و خندید ) از اون زمان که صدای گریه ات تو باغ پیچید ،انگار فصل رسیدنِ خوشبختی من رسید تمام حرف و سخن ها از تو باغ و دِه و باغ های دیگه چیده شد ....ننه کلثوم خدا بیامرزت ، آروم گرفت .(صدایش را کمی پایین کشید و درحالی که چشمانش از خستگی کار مردانه نیمه باز بود )ادامه داد : فردا باز تمام حرف و سخن ها از توباغ و ده و همه باغ های دیگه چیده میشه .
صدای اذان می آمد، گویی دوباره جوان شده بودم . طراوت موهای بی حنا را حس می کرد ...حال خوبی که توی سیزده سال گذشته برای خودش آرزو داشت . تا روشنی روز در ذهن و فکرش ، قد و قواره ی مجید را ترسیم کرد و باز به هم ریخت . شب با همان قد و قواره ی سیزده سالگی اش برای دیدار و تجدید عهد آمده بود؛همان زمان که همراه مشت حسن راهی شده بود .هنوز ریش و محاسن نیاورده بود .کلاهخودش روی سرش، مثل النگوی گوهر روی مشتش گشادی می کرد . نور آفتاب خورده بود روی سیمان های خشک دیوار تازه چیده شد و تمنای آب می کردند . وقتی مجید اولین شیرش را خورد همین النگو را مشتی که نه ...حسن دور دست گوهر انداخت . النگو همان النگو بود دست اما طراوت آن روز را نداشت . حسن انگشت های کشیده ی دستِ گوهر را نوازش کرد و گفت : خدا تو را برای من و مجید حفظ کند گوهر جان ... (انگار همین دیروز بود )
زود فردا شد .کولن در را کوبیده شد . مجید و مریم چند قدم آن طرف تر ایستاده بودند . حمید ضربان قلبش بالا رفته بود و گردنش به زیر شکسته . چطور به گوهر بگوید ؟ دوباره کولن در را کوبید . مدام صدای مادر توی سرش می پیچید : خودش گفت همین روزها می آید ...فردا دست زن و بچه ات را بگیر و بیار ...صدای الله اکبر پشت جنازه فضای دِه را گرفته بود. گوهر در را باز کرد . النگو دور دستش وول خورد و روی مشتش افتاد . چادر آبیِ گل درشتِ سفیدش سرش بود .بوی نرگس می آمد .از همان ها که وقت رفتن مش حسن و مجید تو باغچه به همه زندگی عطر داده بودند . گوهر در را باز کرد ...باز لب های حمید می لرزید . مادر نگاهش کرد و از جلوی در کنار رفت . صدای الله اکبر بلند تر شنیده می شد انگار سیل مردم ده نزدیک تر می شدند . حمید چند قدم وارد خانه شد و بدون اینکه برگرد و گوهر را نگاه کند گفت : شهید گمنام آوردند...مجید خودش را به چادر گوهر چسباند و گفت : عمو مجید برگشته؟ گوهر چادر را روی سرش کشید و گفت : وقتی می رفت ، اتوبوس های اعزامی صف کشیده بودند جوون ها و سیزده ساله ها زیاد بودند ...رفتم جلو ببوسمش ،خودش را کنار کشید ... دور و اطرافش را نگاه کرد و گفت : می ترسم یکی باشه مادر نداشته باشد ...دلش بگیره.
گوهر اشکهایش را با گلهای سفید پاک کرد . حتما شهیدی را که آوردن مادر نداره و مجید باز خودش را کنار کشیده است و حواله اش داده به من تا برایش مادری کنم ...آره مجید ...عمو برگشته ...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
1. شاعرانگی: داستان جای شاعرانگی نیست و توصیفات شاعرانه مثل این: «قف های گنبد ی و پله های سیمانی ، طلاییِ آفتاب را با جان و دل خریده و طعنه ی سراب را به جانم انداخته بودند»
طلایی آفتاب، با جان و دل خریده، طعنه سراب و... تمام اینها چیزی به داستان اضافه نمی کند و اصلا جایی نباید در داستان مدرن داشته باشند و غالبا هم ندارند.
یا
گرمی لبهایش را روی پیشانی ام می نشاند. گرمی لب؟ نشاندن روی پیشانی. همه این ها مایه هایی از شاعرانگی دارد که جایش در داستان کوتاه نیست.
یا
«با شنیدن صدای حمید . رگهای برآمده دستم را دیدم ؛آفتاب زد روی تاربه تارِ موهای بیرون ریخته از روسری ام و قرمزی حنا را به رُخم کشید »
یا
وارد اتاق که شدم سایه افتاد پشت پلک هایم . سایه و آفتاب به جنگ هم آمدند و همه خانه را برایم تار کردند . وقتی جنگ تمام شد و تکه های استخوان مش حسن را آوردند هم، دنیا برایم تار شد .مجید که بیاد ازش می پرسم ، کجا بودی که شانه ی بابات میان قفسه پهن سینه ات جا نگرفت ؟
یا

آبهای جوش افتاده بودند به جان خشکی چای ها و رنگ و بوی زندگی را به مشام حمید و گوهر می رساندند .
درواقع اگر این جملات را از کل داستان حذف کنیم چیز زیادی از داستان باقی نمی ماند. برای شما چند مثالش را آوردم که همه اضافه است و به داستان کمک که نمی کند هیچ، به آن ضربه هم می زند.
2. صفت: نویسنده نباید از صفت در روایت استفاده کند. باید هر انچه که در داستان هست را نشان دهد. اینکه شما مثلا در جمله «با همه خستگی که توی نگاهش هویدا بود» خستگی را در نگاه طرف اورده اید تقریبا معنا ندارد و نازیباست. بناست شما با توصیف ها و یا با استفاده از گفت و گو این خستگی را به خواننده نشان دهید. اینکه با به کار بردن یک صفت بخواهید خستگی را بیان کنید مشخصا نشان دهنده خام دستی است.
3. جملات شما بعضی اوقات نا مفهوم است. شاید به دلیل طولانی بودن جمله باشد و شاید هم به این دلیل که یک خط در میان فعل را بدون قرینه فعل دیگری حذف کرده اید. مثل این :«حالم تب دار و نگرانی توی چشمانِ مش حسن پیداشد»
به راحتی بنویسید: «تب داشتم و به چشم های مش حسن که نگاه می کردم نگرانی ازش تتق می زد»
4. درباره کلیت این متن اگر بخواهم نظری بدهم، داستان کند است و دلیل ان هم شاعرانگی و استفاده از جملاتی است که ذکرش در بالا رفت و به علاوه اینکه خود داستان هم مایه کم دارد. شاخ و برگ چندانی ندارد و قصه رقیقی دارد که برای جذب مخاطب کافی نیست.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت