نوشته‌ای مبهم با نثری غیر داستانی




عنوان داستان : پروژه سیزیف
نویسنده داستان : امیر حسین رحیمی مهربان

« پروژه سیزیف »
چشمانم را باز میکنم . نگاهم به ساعت روی دیوار می افتد . ساعت ده و سی وهشت دقیقه شب است. از روی زمین بلند میشوم .مردی با کت بارانی مشکی رنگی رو به رویم ایستاده است . عینک دودی و شال طوسی رنگ اش جلوی چهره اش را گرفته است .
او هفت تیرش را داخل جیبش میگزارد . با دست دیگر اش ، چاقویی که در شانه راست اش فرو رفته است را بیرون می آورد و به سمت من پرتاب میکند . خودم را عقب میکشم و میتوانم چاقو را در هوا بگیرم و آن را پشت سرم مخفی کنم .
مرد چند قدم عقب میرود و کلمات نامعلومی را به زبان می آورد . روی صندلی ام می نشینم . او هم از اتاق خارج میشود و در را پشت سرش میکوبد . سرم را برمیگردانم . چاقویی که در دست داشتم را داخل کشوی میز روبه رویم می اندازم و کشو را میبندم .
نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازم . ساعت ده و سی و هفت دقیقه شب است . روی میز را نگاه میکنم . برگه مچاله شده ای را میبینم . آن را برمیدارم و بازش میکنم . پایین کاغذ نوشته شده است « پی نوشت : برای بازسازی دقیق صحنه جرم ، چاقویی در کشوی میز برای دفاع از خود در اختیار دارید .»
کمی بالا تر از آن نوشته های دیگری وجود دارد که نام من هم بین آن ها است .
« طبق حکم دادگاه ، آقای کامران صیادی گناهکار شناخته میشود و برای مجازات همچون سیزیف که در چرخه ابدی بالا بردن سنگ از دره گرفتار شد بود ، ایشان هم تا مدت زمان تعین شده توسط هیئت منصفه در چرخه جنایت خودشان خواهد بود اما اینبار به عنوان مقتول . »
کاغذ را روی میز میگزارم . اطرافم را نگاه میکنم . من کجا هستم ؟ اتاقی که در آن هستم ، اتاق من نیست . بار دیگر نگاهی به برگه می اندازم . عبارت « پروژه سیزیف » توجه ام را جلب میکند. اما خسته تر از آن هستم که بتوانم فکر کنم ؛ پس سرم را آهسته روی میز میگزارم و میخوابم .
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای امیرحسین رحیمی مهربان سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرت با عنوان «پروژه سیزیف» را خواندم . دست شما درد نکند. خداقوت.
امیرجان سیزیف یک افسانه معروف یونانی است. درست است؟ بعد شما از این افسانه نمادین چه استفاده‌ای کردی؟ اصلا نیت و قصدت چه بوده؟ راست بگویم؟ من نفهمیدم، نمی‌دانم منظورت چیست؟ مضمون داستان‌، حرف داستان را نفهمیدم!
پسرم در کارنامه‌ا‌ت آمده تنها هفده‌سال داری! یعنی خیلی خیلی جوان هستی. می‌توانی جای نوه من باشی. من به شما و سن شما غبطه می‌خورم. می‌دانی چرا؟ چون اول اینکه به داستان‌نویسی علاقه داری، علاقه مشترک همه ما است و همین هم ما را بیش از پیش به هم پیوند می‌دهد، دوم اینکه بسیار جوان هستید و من دیگر نیستم. این یعنی خیلی فرصت یادگیری داری، اما من خیلی‌ فرصت ندارم. فرصت هم داشته باشم حوصله شما و حافظه شما و صبوری شما و پشتکار و دقت عمل شما را ندارم. خدا کند متوجه دقیق منظورم بشوی. و از این فرصت‌های خدادادی و طلایی و غیر قابل تکرار بهترین استفاده کنی. هرگز و هرگز دست از آموختن برندار. هر وقت فکر کردی میدانی بدان آغاز سقوط است، پس همیشه خود را شاگرد فرض کن و در آموزش حریص باش. نوشتن داستان امر دشواری است. سال‌ها رنج و زحمت می‌برد. باید سال‌ها خواند و نوشت و تمرین کرد. نمی‌شود نشست و اتفاقی داستان نوشت و اتفاقی داستان خوبی هم نوشت. این را همین ابتدا گفتم تا آگاهانه بدانی در چه راهی قدم می‌گذاری.‌ چون به وادی نگارش داستان عشق می‌ورزی، لازم است بدانی چه راه دشوار و ناهمواری انتخاب کرده‌ای. آنچه نوشته‌ای و به‌عنوان داستان ارائه کرده‌ای در واقع داستان نیست. یک کابوس هست. آنهم کابوسی که قوانین و مختصاتش رعایت نشده است و متنی است تخیلی و بدون پیرنگ. مثل حرف‌های عجیب و غریبی که همه می‌توانند به‌صورت شفاهی تعریف کنند. نوشته‌های شما ویژگی خاصی ندارد، نه گره‌ای، نه تعلیقی، نه عدم تعادلی. نه مانع جدی‌ای، هیچی. به اضافه نثر و زبان غیر داستانی و پر دست‌انداز و گاه دارای غلط املایی و اشکالات فراوان دستوری. از شما می‌پرسم پسر هنرمندم خواننده باید چه چیز را انتظار بکشد؟ باید چشم‌ به‌راه گشوده شدن کدام گره و رفع کدام مانع باشد؟ چرا باید نوشته ما را با این اشکالات بخواند؟ بخصوص نثر و زبان شما خود مانع ارتباط خواننده و متن است.
پسرم برای نوشتن داستان مقدماتی لازم است. بعد چیزی که می‌نویسیم به‌عنوان داستان باید ویژگی‌هایی داشته باشد که بتوان داستانش خواند. صرف اینکه ما بگوییم داستان نوشته‌ایم کفایت نمی‌کند. اجازه بده به‌جای نقد مستقیم نوشته‌ات به یکی دو درس مهم داستان‌نویسی بپردازیم. موافقی؟ متشکرم.
نویسندگی هم مثل همه مهارت‌ها قابل آموزش است. یعنی هر چیزی که قابل رویت باشد، هر ساخته دست بشری، مثل میز، صندلی، مثل داستان، شعر، نقاشی و...‌ قابل آموزش است. وقتی من می‌توانم یک میز بسازم. وقتی‌ من می‌توانم داستانی بنویسم و ارائه دهم. حتماً باید بتوانم آن را به دیگران آموزش دهم. اگر نتوانم اشکال از من است. ابتدا باید محصول پیچیده را ساده کرد، بعد مرحله به مرحله آموخت.‌ مثلا برای ساختن میز، ورق نوپان را می‌آوریم جلوی چشم شاگردان اندازه می‌زنیم. بعد می‌بریم بعد با چسب و‌ میخ قطعات را بهم وصل می‌کنیم. آنگاه از شاگردان می‌خواهیم میز بسازند. دوستت جوان هنرمندم بی‌شک میزهای اولیه ممکن است شکیل نباشند، محکم نباشند، استاندارد نباشند، اما رفته رفته با کسب تجربه و مهارت میزهای بهتری خواهند ساخت. داستان هم همینطور است برادر جوان من. داستان‌هایی که در اوایل می‌نویسیم قابل مقایسه با داستان‌های مثلاً چخوف یا همینگوی نباشند، طبیعی هم هست. عدالت هم همین است. می‌دانی دوست جوان من این فاصله با چه پر می‌شود؟ بله، با پشتکار. با سخت کوشی، با تمرین و تمرین. با مطالعه و مطالعه و مطالعه.
پس پسرم هر مهارتی را می‌توان با مرحله مرحله کردن، با ساده کردن هر مرحله و انجام آن در برابر شاگردان، آموزش داد. به این کشف در غرب «دایکوم» می‌گویند. که انقلابی در پی داشت. نکته آخر را بگویم. برگردیم سر نثر و زبان، برای آموزش نویسندگی نه به زبان محاوره و نه زبان نوشتاری نیاز داریم! برای نویسندگی باید از زبانی بین این دو استفاده کرد به نام زبان معیار یا تکیه‌گاه.
اما ویژگی‌های زبان معیار:
۱_ جمله‌ها کوتاه هستند. (برگرفته از زبان گفتاری)
۲_ حشو و زوائد ندارد. (برگرفته از زبان نوشتاری)
۳_ ارکان جمله رعایت نمی‌شوند. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
۴_ کلمات تغییر شکل داده نمی‌شوند (برگرفته از زبان نوشتاری)
5_ از واژه‌ها و کلمات ساده استفاده می‌شود. (برگرفته از زبان محاوره‌ای)
این پنج قانون ساده دست ما را به دهان‌مان نزدیک می‌کند. یعنی نوشتن را مثل حرف زدن راحت می‌کند.
برادر هنرمندم، من خیال می‌کنم با این نوشتار به جای دادن ماهی به شما، سعی کردم ماهی‌گیری بیاموزم. تا چه در نظر آید و چه مقبول افتد؟!
امیدوارم با همت بلند و پشتکار مثال‌زدنی به نوشتن داستان ادامه دهید. ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم.
‌موفق باشید! یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۲
علیرضا احمدی » 4 روز پیش
داستان آنطوری که منتقد محترم نقد کرده اند این قدر هم وضعش خراب نیست، این دست از داستان ها برای خوانندگان نوجوان بسیار جذاب و معمایی است . ولی اشکالی که در آن وارد است کوتاه بودن آن است که می توانست با بیشتر کار کردن روی زوایای مختلف داستان را جذاب تر کند، این چند خطی که ایشان نوشتند بیشتر شبیه یک طرح برای نوشتن داستان است. شاید در مورد حلقه زمانی نویسنده اطلاعاتی داشته باشد که حتما در فیلم های تخیلی دیده، فردی که در حلقه ی زمانی گرفتار شود مرتب در یک دور باطل قرار می گیرد و حادثه ای مرتب برایش تکرار می شود ولی با نتایج مختلف تا جایی که حتی سعی می کند از این حلقه زمانی فرار کند. چیزی که شما نوشتید شبیه همان حلقه زمانی است.بیشتر روی این داستان کار کنید و تمرکزتان بر روی این باشد که داستانی تخیلی را هم منطقی پیش ببرید.
امیر حسین رحیمی مهربان » 3 روز پیش
ممنون از نظر شما و بله داستان جای کار زیاد داره و در تلاشم بتونم حفره هایی که وجود داره رو پوشش بدم و یک خورده از کلی گویی خارج بشم ! و مجدد ممنون از اینکه داستان رو خوندید و نظرتون رو گفتید !

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت