داستان لزوما به تجربه زیستی نیازمند است




عنوان داستان : بازجو
نویسنده داستان : مریم اسماعیلی

( بازجو )


_نمی خواد ببندینش به میله ، بزاریدش همین جا روی صندلی .
دو سرباز راه را به سمتِ جلوی میز  کج می کنند و تن رنجور پسرک را کشان کشان تا کنار صندلی می آورند و می اندازند روی صندلی . تن نیمه جانش اگر دسته های صندلی نبود ولو می شد روی زمین .
یکی از سرباز ها گویا چیزی به خاطر آورده باشد از میانه راه بر می گردد و می گوید :(( شمس گفته همین امروز باید مغر بیاد ))
خیره می شوم روی صورت پسرک ، برای لحظه ای نگاهمان به هم گره می خورد ، فورا نگاهش را می دزدد و بی تفاوت به زمین چشم می دوزد .
صدای زمزمه هایش را می شنوم که زیر لب تکرار می کند : ((اللهم صل علی محمد و آل محمد ))
سن زیادی ندارد ،نهایت ۱۸ ساله باشد .صورتش را آش و لاش کرده اند ، کله اش را تراشیده اند و رد سفید زخم های یادگاری بازی های خرکی پسرانه در چند جای کله اش پیداست .سرم درد می کند ، نمیتوانم تمرکز کنم ، مغزم افتاده به نشخوار فکری .. نباید امروز می آمدم سر کار ولی نمی شد ، شک می کردند .خم می شوم و از کمدِ میز، بطری شراب را در می آورم و  چند قلپ سر می کشم . دستم را بالا می آورم که دور لبم را خشک کنم که نگاهم به چند قطره خونِ روی لبه آستین می خورد .به زحمت آب دهانم را قورت می دهم .سرم داغ می کند .حواسم پرت می شود به سمت پسرک که سعی می کند روی صندلی جا به جا شود، دستانش یاری نمی کنند . جان در بدن ندارد .یک هفته است که غیر از آب چیزی نداده اند بخورد . پوست و استخوان شده است .
((چقدر سگ جونید همه تون )) بلند می گویم .
ابایی ندارم که بشنود ،  آرامشش کلافه ام  می کند .گره کراواتم را شل می کنم .بطری شراب را بر می دارم و بقیه اش را یک نفس تا آخر سر می کشم . انگار از گوشهایم بخار بلند میشود .
بلند می شوم و کمی راه می روم .تعادل ندارم ،پشتم را تکیه می دهم به میز و رو به روی پسرک می ایستم .
با همین سنِ کم دو تا مستشار آمریکایی را کشته و با وجود یک هفته شکنجه ،انفرادی و .. هنوز لب از لب  باز نکرده و همدستانش را لو نداده است .
فکر امروز صبح لحظه ای رهایم نمی کند . مغزم سوت می کشد . کمی راه می روم . پاهایم جان ندارد . به دیوار اتاق تکیه می دهم و سر می خورم و می نشینم روی زمین سرد .پاهایم را دراز می کنم . سرم را به دیوار تکیه می دهم .بی انکه به پسرک نگاه کنم می پرسم :  ((تا حالا عاشق شدی ؟))
خیلی خونسرد جواب نمی دهد .
نیشخندی می زنم و به طعنه می گویم : (( آها ... شما همتون عاشق خمینی هستید ، آروغ جدید روشنفکری  که جدیدا مد شده ))
گوشش با من است ، اگر چه تمام سعی اش  را می کند که با ذکر های زیر لب حواسش را از حرف های من پرت کند .
_من شدم ، عاشق سارا .... دختر شمس !
اشک در چشمانم جمع می شود ، دماغم را بالا می کشم و ادامه می دهم :  ((سه سال تمام عمر و جونیم رو به پای این یارو و دخترش تلف کردم ، هر کثافت کاری که بگی انجام دادم ، فقط برا اینکه شمس از من خوشش بیاد، فقط به امید ازدواج با دخترش ...))
دست می کنم توی جیب پیراهن و سیگار و فندک را در می آورم وسیگاری در دهان می گذارم و ادامه می دهم :
((خدا میدونه چند نفر رو به دستور این یارو  سر به نیست کردم ، تعدادشون از دستم در رفته . من خر کاری می کردم ، حقوق اون زیاد می شد ، من زندانی رو به حرف میاوردم اون تشویق می شد من آدم می کشتم اون ترفیع می گرفت، اصلا آدم این کارا نبود ، فقط به درد کاغذ بازیای پشت میز می خوره ، گوساله ، جنم این کارا رو نداشت . یه بار اومد ناخن زندانی رو بکشه ، بالا آورد ، مسخره نیست ))
می خندم ، بلند می خندم ، خنده های عصبی ... اشک از گوشه چشمم سرازیر می شود .
کمی مکث میکنم و فندک را روشن می کنم و زیر سیگار می گیرم . با تمام قدرت دودش را وارد ریه ام می کنم  و ادامه می دهم :  ((دیشب با ننم رفتیم  خونشون خواستگاری ، حتی اجازه نداد بریم تو ، فحش بود که نثارِ خودم و ننم می کرد ، خودم به درک ... ننم بدجور کنف شد. میتونستم همونجا گردنشو خورد کنم ولی به خاطر ننم .‌‌...))
پک عمیقی از سیگار می گیرم و دودش را از دماغ بیرون می دهم .
به زحمت بلند می شوم . بی هدف راه می روم وسیگار می کشم و  حرف می زنم : (( فکر انتقام تا صبح نذاشت چشم رو هم بذارم ، بلاخره تصمیممو گرفتم و رفتم دم خونشون تو مسیر سوارش کردم همیشه به دستور باباش این ور اون ور می بردمشون. بی هیچ حرفی  سوار شد ))
قلبم تند تند می زند ، نمیدانم چرا نمیتوانم خفه خون بگیرم ، باید این سنگینی را از روی سینه ام بردارم ،و گرنه خفه ام می کند .
نگاه کنجکاوش را از صورتم می دزدد، آشکارا منتظر ادامه داستان است ، لب هایش دیگر تکان نمی خورد . (( با یه پاکت آب میوه بیهوشش کردم .بردمش جاده قدیم ، خون جلو چشمامو گرفته بود، تا صبح پلک رو هم نذاشته بودم ، تن اش رو از ماشین کشیدم بیرون .))
ته سیگار را می اندازم روی زمین و با کف کفش آتشش را خاموش میکنم ، سرم را می برم نزدیک گوش پسرک ، و آرام زمزمه می کنم : (( کشتمش ، با سنگ زدم توی سرش ، سه بار ))
بر می گردم و روی صندلی پشت میز می نشینم .
دستانم به وضوح می لرزند ، سیگاری گوشه لبم می گذارم ، چند بار فندک را می زنم ولی روشن نمی شود با عصبانیت فندک را پرت می کنم گوشه اتاق .
((خون جلو چشمامو گرفته بود ، نمی فهمیدم چیکار میکنم ، فقط می خواستم از شمس انتقام بگیرم ، کتش رو در آوردم و گذاشتم رو سرش ، دست بردم و یه سنگ از همون اطراف  برداشتم و خلاصش کردم ،  تا یه ساعت همونجا زار می زدم ، حتی خواستم خودمو هم خلاص کنم ولی نتونستم ...‌))
به خودم که اومدم فهمیدم دارم اشک می ریزم ،
((میدونی چیه ، فقط منتظرم خبر به شمس برسه ، دوست دارم قیافشو تو اون لحظه ببینم ))
قهقهه ترسناکی می زنم ، پر از کینه و انتقام ...
خودم را جمع و جور میکنم ، فندک را از گوشه اتاق بر می دارم ، دستانم دیگر نمی لرزند ، مثل بقیه قتل ها که بعدشان راحت و آسوده بودم ...
سیگاری روشن می کنم و گوشه لبم می گذارم ، به پسرک نزدیک می شوم ،دستم را زیر چانه اش می گذارم و سرش را بلند می کنم ، زل می زنم در چشمانش
  ((حتما از خودت می پرسی چرا دارم اینا رو برای تو تعریف می کنم ؟))
لبهایش به آرامی تکان میخورند ، به زحمت صدای اشهدش را می شنوم ...
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و درود به سرکارخانم اسماعیلی عزیز. دست شما درد نکند و خوشحالم که به داستان و نوشتن رو آورده‌ای.
داستان بازجو را خواندم. سوژه نسبتا خوبی است. خواننده را با درونکاوی یک بازجو آشنا می‌کنی. بارجویی که موقعیت‌ها و تجارب شغلی‌اش شنیدنی است. منتها نکته‌ای که در این خصوص باید گفت تجربه زیستی است. معمولا صاحبنظران توصیه می‌کنند که نویسنده بهتر است از تجربه‌های خودش بنویسد. این کار باعث می‌شود ما در بازسازی صحنه‌های داستانی خود، موفق‌تر عمل کنیم. چرا که موارد موردنظر را تجربه کرده‌ایم و بازسازی صحنه‌های تجربه شده، به مراتب باور کردنی‌تر و ملموس‌تر از صحنه‌هایی است که به کمک تخیل به خواننده منتقل می‌کنیم.
این به این معنی نیست که سراغ ‌سوژه‌های تجربه نشده نرویم. منظور این است که برای شروع و قبل از این که نویسنده حرفه‌ای بشویم، بهتر است از سوژه‌های تجربه شده کمک بگیریم و کم کم سراغ بقیه موارد برویم. شما خانم هستید و از زاویه دید یک مرد نوشته‌اید. علاوه‌بر این شخصیت اصلی داستان شما باز جو است. شغلی که برای پرداخت حرفه‌ای به آن، باید آدم‌هایی از این دست را دید و با آن‌ها گفتگو کرد. گمان می‌کنم این کار ‌برای مثلا چند سال آینده شما هیچ ایرادی ندارد، بلکه لازم و واجب است. منتها برای شروع نویسندگی، اگر شخصی انتخاب می‌گردید با کنش‌ها و ویژگی‌های خود سرکار، شاید داستان حرفه‌ای‌تر می‌شد.
موضوع دیگری که برای بهترشدن نوشته شما به نظر می‌رسد این است که چه دلیلی دارد بازجو داستان عشق شکست خورده‌اش را برای جوان بازگو می‌کند؟ ما در داستان هر چه می‌نویسیم لزوما باید منطق داستانی آن را درنظر بگیریم. چخوف جمله ارزشمندی دارد. می‌گوید اگر قرار است در داستان تفنگی روی دیوار باشد، لزوما باید آن تفنگ شلیک کند در غیر این صورت، جایی در داستان ندارد.
قلم شما را دوست دارم. شما می‌توانید بنویسید و معلوم است که داستان را هم می‌شناسید.منتها برای پخته‌تر شدن قلم نازنین‌تان باید بیشتر بخوانید و با زبان و مبانی داستان، آشناتر شوید. ما در داستان قضاوت نمی‌کنیم. قضاوت و برداشت را به عهده خواننده می‌گذاریم. کار ما تصویر دادن است و کار خواننده این که با کنار هم قرار دادن این تصاویر منظور ما را کشف کند. به همین دلیل نباید در داستان بگوییم «نهایت هجده‌ساله باشد....» این هجده‌سالگی را باید نشان داد. یا در ادامه نوشته‌اید صورتش را آش و لاش کردند. این قضاوت هم در داستان کاربرد ندارد. آش و لاشی را باید نشان داد. به قول آن نازنین «شاعر از باران نگو. بباران»
جاهایی از داستان، عبارت‌هایی آمده که به لحاظ نگارشی شفاف نیست و باید بازنگری شود. مثلا «سرم داغ می‌کند» یعنی چی؟! در کاربرد تک تک واژه‌ای که می‌نویسیم باید وسواس داشته باشیم. فرق یک داستان حرفه‌ای و غیر حرفه‌ای به همین جزییات مربوط می‌شود. در واقع بنای داستان حرفه‌ای بر جزییات است. همان چیزی که یک تابلو نقاشی معمولی را از یک اثر مینیاتوری جدا می‌کند.
در مجموع عرض کنم که با این که این نوشته ظاهراً اولین اثر شما در این پایگاه است، نمایانگر ذوق و استعداد نویسندگی شماست و این بنده و امثال بنده را خوشحال می‌کند. درود به شما و امیدوارم شاهد آثار درخشان شما باشم.
زنده باشید و از قلم‌تان لذت بردم

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۱
مریم اسماعیلی » 7 روز پیش
خیلی ممنون از نقد خوبتون ، در قالب نقد درس ارزشمندی به بنده دادید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت