به داستان‌های خود به چشم موجودات زنده‌ای نگاه کنیم که چشم امیدشان به ماست!




عنوان داستان : درد من
نویسنده داستان : فاطیما سیروس

همه چیز با یک صدا شروع شد؛‌
صدایی کم جان و زیر. به تیزی سوت؛اگر صداها حس داشتند، این صدا سراسر درد بود؛اولین تلاشش موفق بود. توانسته بود نفس بکشد! ولی چشم هایش باز بشو نبودند.نفس دیگری کشید و ریه هایش مثل بادکنک های کمحجمی با درد از هوا پر شدند. پر و خالی شدن یکنواخت ریه هایش دیگر داشت عصبی اش میکرد.از تاریکی خسته شده بود؛دم بعدی را که فروخورد فشار محکمی به صورتش داد و با ناله ای خفه چشم هایش را از هم باز کرد.درد سراسر صورت و بدنش را فراگرفت.هنوز هم در تاریکی بود، اما این بار مشکل از چشم های او نبود؛تاریکی بی انتهایی اطرافش را احاطه کرده بود! نمیتوانست بخاطر بیاورد که چه کسی است و کجاست.چند پلک پشت سر هم زد و تاری مثل پرده ای از جلوی چشم هایش کنار رفت.و دلیل تمام این هارا فهمید!دلیل تمام درد هایش را....بدنش زنجیر شده بود؛ زنجیر هایی سرد و زمخت دور بدن برهنه اش مثل ماری که قصد خفه کردن شکارش را دارد پیچیده شده بودند؛ بدنش را که دید دوباره حالش بد شد؛ شاید خیلی از مشکلاتش از بدنش بودن؛شاید اگر بدن بهتری داشت این اتفاقات رخ نمیدادند؛ در همین افکارش غرق شد که زنجیر ها به حرکت درآمدند و سفت تر شدند.سردی بی اندازه ی آنها بدنش را بی حس کرده بود و ساییده شدن آنها روی بدنش ، تنگ شدن فضای ریه هایش امانش را بریده بود؛چشمانش را محکم به هم فشرد که شاید از آن کابوس خلاص شود ، که صدای قدم های نرمی او را به خودش آورد.خوب میدانست چه کسی‌ست. صدا مثل سایه ای تیره بود و چهره اش پنهان؛ آرام آمد و روی صندلی کنار تختی که مثل جسدی او را به آن زنجیر کشیده بودند نشست. با لبخندی سرد جلو آمد و گفت : تو بی‌نقص نیستی! زنجیر ها با این صحبت ها دوباره مثل مارهایی بی قرار روی پوست نازک دخترک به رقص درآمدند. سایه ادامه داد: اون تو رو نمیخواد! کسی از تو بهتر نصیب اون میشه! اون هیچ دلیلی برای با تو موندن نداره! تمام این حرف ها زنجیر ها را تا نهایت امکان دور او محکم کردند ؛ چشم هایش دوباره زیر زنجیر ها بسته شدند و ریه هایش دیگر فضایی برای باز و بسته شدن نداشتند؛ نفس دردناکی بیرون داد و آخرین جملاتش را زمزمه کرد:کسی که قلب من بود ، درد من شد و الان مرگ من. همین که نفس های دخترک به اتمام رسید سایه قیافه اش پیدا شد، کمی خم شد و در گوش جسد بی جان دخترک زمزمه کرد :من خوب نیستم ! من کافی نیستم ! من مناسبش نیستم ! من درد خودم بودم و مرگ خودم! سایه خود دختر بود.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم فاطیما سیروس سلام.
این نخستین اثر ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است و خیرِمقدم عرض می‌کنم اما بعد... مطابق با اطلاعاتِ مندرج در پروفایل‌تان، سال تولدتان در نیمه‌ی دوم دهه 80 ذکر شده که اگر درج اطلاعات کاربر درست انجام شده باشد، باید گفت که این اثر شروع خوبی‌ست. حالا چرا اهمیت درجِ سنِ صاحبِ اثر تا این حد کاربردی‌ست؟ خُب، هیچ کدام از ما –در هر سنی- آثار کاملی نداریم اما آثاری که در همان زمانِ خاص خلق می‌کنیم اگر متناسب با سال‌های عمر ما باشد، منتقد می‌تواند بر حسبِ همان سن، برای ارتقای سطح کیفیِ کارمان، شکلِ نقدِ خود و توصیه‌ها و حتی کتاب‌های پیشنهادی‌اش را مشخص کند و اگر چنین نشود، هم منتقد از کارِ مفید خود باز می‌ماند هم ما به اندازه‌ی کافی نمی‌توانیم در کمترین زمان ممکن، بیشترین ارتقای کیفی را در آثارمان شاهد باشیم. در حال حاضر، من «متنِ ارسالی» و سن مندرج در پروفایل را مدِ نظر قرار می‌دهم امیدوارم توصیه‌هایم، به ارتقای کارتان کمک کند. در این «متن»، ما چندان با «عناصر» شناخته شده‌ی داستان روبرو نیستیم اما روال «نقالی» و جمله‌بندی‌ها، تا حد قابلِ ملاحظه‌ای برای کار اول و در این سن، خوب است: «صدایی کم جان و زیر؛ به تیزی سوت؛ اگر صداها حس داشتند، این صدا سراسر درد بود؛ اولین تلاشش موفق بود. توانسته بود نفس بکشد! ولی چشم‌هایش باز بشو نبودند. نفس دیگری کشید و ریه‌هایش مثل بادکنک‌های کم‌حجمی با درد از هوا پر شدند. پر و خالی شدن یکنواخت ریه‌هایش دیگر داشت عصبی‌اش می‌کرد.» شروع خوبی‌ست برای یک داستان؛ که اگر با همین شیوه، نویسنده «وسط» و «پایان» اثر را به مهندسی و ساختِ «شخصیت»، «وضعیت»، «مکان» و «زمان» اختصاص می‌داد حتی می‌توانستیم شاهد داستان موفقی باشیم با این همه نمی‌توان از صاحب اثری در این سن، توقع داشت که در همین آغاز کار، بر همه‌ی عناصر داستان مسلط باشد بنابراین سعی می‌کنم خیلی ساده و کوتاه، به این عناصر بپردازم:
یک. شخصیت: هر «شخص» یا «آدم» یا «جاندار»ی که واردِ داستان ما می‌شود، «شخصیتِ داستانی» نیست بلکه باید بدل به «شخصیت داستانی» شود. فرض کنیم ما در داستان، پدر داریم مادر داریم پسر و دختر داریم یا صاحبِ شغل داریم مثل معلم، راننده، سوپری، فروشنده لوازم خانگی، سلمانی یا... این‌ها در دستور زبان «شخص» هستند و برای آنکه بدل به «شخصیت» شوند اول باید «تیپ»شان ساخته شود یعنی با ذکر مشخصات شناخته شده‌ی این اسامی در حافظه‌ی جمعی، به یک گروه از آدم‌ها برسیم که به عنوان پدر، معلم، سوپری یا... می‌شناسیم بعد با اضافه کردن خصوصیاتِ شخصی آنها که آنها را از باقیِ آن گروه خاص متمایز می‌کند، به «شخصیت» برسیم؛ مسیری که در متنِ شما طی نشده است و «دختر» نه در مرحله‌ی نخست به یک گروه شناخته شده در داستان مثلِ «شکست‌خوردگان عاطفی» پیوسته [چون مهندسی و ساخته نشده] نه چندان از ویژگی‌های فردی او که باید با جزئیات و در «توصیف» ساخته می‌شد، خبری‌ست: « نفس دردناکی بیرون داد و آخرین جملاتش را زمزمه کرد: کسی که قلب من بود، درد من شد و الان مرگ من. همین که نفس‌های دخترک به اتمام رسید سایه قیافه‌اش پیدا شد، کمی خم شد و در گوش جسد بی‌جان دخترک زمزمه کرد: من خوب نیستم! من کافی نیستم! من مناسبش نیستم ! من درد خودم بودم و مرگ خودم! سایه خود دختر بود.» مهم‌ترین اصل در مهندسی «شخصیت»، «دیده شدن» آن است توسط مخاطبِ متن. یعنی نگارنده متن باید او را با کلمات طوری توصیف کند انگار ما داریم در دنیای واقعی یک آدم واقعی را می‌بینیم و اگر کسی بعداً از ما بپرسد به او می‌گوییم قیافه‌اش این طور بود این لباس را پوشیده بود طرز صحبت کردنش آن طور بود به نظرم آمد آدم قابل اعتمادی‌ست یا نه به نظرم رسید که نمی‌شود به او اعتماد کرد.
دو. «وضعیت»: عموماً «وضعیت داستانی» را با «اتفاق در واقعیت» اشتباه می‌گیرند. درست است که ما به عنوان یک نگارنده داستان باید از این اتفاق‌ها الهام بگیریم اما وقتی وارد روند خلق اثر می‌شویم باید آن اتفاق‌ها را در متن خودمان از نو بسازیم و «قابلِ دیدن‌شان» کنیم. در داستان «قابل دیدن کردن صحنه» مهم‌ترین کار نویسنده است. «وضعیت» در داستان، شامل دو مرحله است: وضعیت اولیه یا وضعیتِ متعادل که همه چیز سرِ جایش است و مشکلی وجود ندارد. [گاهی اوقات مشکل هم وجود دارد مثلاً کسی‌ست که چند سالی‌ست نابینا شده یا پایش را از دست داده یا... اما چون مدتی از این ماجرا گذشته، جریانِ زندگی‌ فعلی‌اش بدل به «روال زندگی» او شده، بنابراین در این حالت هم با «وضعیت اولیه» روبروییم.] مرحله دوم، وضعیت ثانویه یا مرحله‌ی بحرانی‌ست که همه چیز از روال‌اش خارج می‌شود و شخصیت باید در قبال وضعیت بحرانی خود واکنش نشان دهد. [با همان قیاس، ممکن است وضعیت اولیه متعلق به فردی باشد که از زمان تولد نابینا بوده و حالا با یک عمل جراحی تخصصی، بینایی خود را به دست می‌آورد. خُب، چه خبر خوبی! اما برای او، همان وضعیت ثانویه است چون زندگی‌اش از «روال» خارج می‌شود و باید با وضعیت جدید، خودش را منطبق کند.] در متن شما، ما با «اتفاق» روبروییم نه با «وضعیت» و تازه چگونگی این اتفاق را هم باید حدس بزنیم که از بدترین اشتباهات در حوزه داستان‌نویسی‌ست. مخاطب داستان به جای حدس زدن باید «شاهد ماجرا» باشد. [تنها در داستان‌های پلیسی، حدس‌ زدن کار اشتباهی نیست چون در پایان داستان، حدس‌های اشتباه به کار می‌روند و خواننده، اصلِ ماجرا را «می‌بیند».]
سه: «مکان و زمان»: خیابان، کوچه، پارک، محل کار، پارک، سینما یا هر چه از این نوع، در دستور زبان «مکان»‌اند اما در داستان مکان نیستند بلکه باید به عنوان مکان، مهندسی و با جزئیات توصیف و قابل نمایش شوند. صبح، روز، شب، غروب، عید، عزا، ماه [مثلاً] مرداد، شانزدهم [مثلاً] اردیبهشت، ساعت [مثلاً] هفت صبح یا هر چه از این نوع، در دستور زبان «زمان»اند اما در داستان بدون آنکه مهندسی و با جزئیات توصیف شوند و به شبکه تداعی‌ها و روایت بپیوندند، «زمان» نیستند. نکته‌ی مهمِ ماجرا این است که خیلی از نویسندگان جوان و گاهی هم نویسندگان حرفه‌ای [متأسفانه] «مکان و زمان داستانی» را دستِ کم می‌گیرند و تقاصِ اشتباه آنها را، داستانِ بیچاره پس می‌دهد! به داستان‌های خود به چشم موجودات زنده‌ای نگاه کنیم که چشم امیدشان به ماست!
پیشنهاد می‌کنم کتاب «عناصر داستان» جمال میرصادقی را بخوانید. هم پی دی اف‌اش در اینترنت در دسترس است هم در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های کشور دسترسی به این کتاب آسان است. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت