نگو، نشان بده




عنوان داستان : این آن نیست .
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

دست در جیب اش کرد و جوراب زنانه ای بیرون آورد و روی سراش کشید . گفتم:
《 این چیه ؟》 گفت :
《 خوب دیگه واسه اینه که کسی نشناسه منو》 گفتم:
《 خاک توگورت ، این که توریه دماغ گندت و لب ولوچه زاقارتت زده بیرون 》 جوراب رااز سرش کشید و به آرامی سربلند کرد و گفت:
《 چراغش هنوز روشنه》 سراش را پائین آورد به دست های من نگاه کرد و گفت :
《 عروسک درست می کنی》 دست از تراشیدن تکه چوبی که دردست داشتم کشیدم و آنرا به طرف اش پرتاب کردم و گفتم :
《 این عروسکه گاومیش》 تکه چوب رابرداشت و به آن نگاه کرد و گفت:
《 همیشه می گفتم کامی سیا درس خونده بود یک خری می شد》 سربلند کردم و گفتم:
《 هنوز روشنه ، این نمی خوادبخوابه؟》 سرتکان داد و گفت :
《 از خونه که میزدم بیرون ننم نفرینم کرد و گفت " الهی بری برنگردی، زیر ماشین بری همه بچه دارن من سنگ خلا" ازدستم خسته شده》 گفتم :
《 اما ننه من وقتی خواستم از خونه بیرون بزنم گفت"
الهی دورت بگردم مادر چشمم کف پات ، مراقب خودت باش قند عسلم یکی یکدونه ، کور بشه چشم حسود " یک کاسه آبم پشت سرم ریخت 》 پوزخند زد و گفت :
《 آره تو بمیری ، حالا خوبه دیوار به دیواریم کپک ، وقتی ننه ات چاک دهنشو می کشه من تنم می لرزه》 سربلند کرد و گفت :
《 ای بابا این پیر مرد فرتوت لنگ نمی خواد کپه کنه ، صبح شد ؟》 گفتم :
《 بلند شوبریم یک طوری میشه دیگه ، تا صبح که نمی تونیم اینجا بمونیم شلوارم خیس شد . سرما میخورم》
گفت:
《 اگر مارو ببینه صبح کف دست آقاجواد میگذاره، باید بخوابه تا بتونیم بریم تواتاقش》 گفتم:
《 بدبخت اگر بدونی مس کیلویی چنده یک لحظه ام صبر نمی کنی، کیلویی سه تومنه نقد میدن》 گفت:
《 مگه میخوای آبش کنی؟》 گفتم :
《 پس چی میخوام قابش کنم بزنم سردر مستراح تو حیاط》 سربلند کرد و گفت :
《 فک کردم میخوای به خارجی ها بفروشی، حیفه بخدا عتیقه است 》 سرپائین آورد و به من نگاه کرد: و گفت:
《 بی نوا اگر مشتری عتیقه شناس پیدا کنیم کلی پول گیرمون میاد》 چاقورا تاکرده در جیبم جادادم و گفتم :
《 حالا کارشناس نشو بلند شو بریم سراغش این مش علی شب زنده داره نمی خوابه》 گفت :
《 خیلی عجیبه من سه شب زاغشو زدم سرشب میخوابه》 گفتم :
《 حتما امشب حال کرده تا صبح بیدار بمونه ، شایدم نماز شب میخونه 》گفت :
《 نه داداش این فهمیده مااینجائیم منتظره مچمونو بگیره و چوب توآستینمون کنه 》 گفتم:
《 چرا چرت میگی او نیم متریشم بااون عینک ته استکانیش نمی بینه چطوری تواین تاریکی منو تورو دیده؟》 گفت:
《 شاید سکته زده و تمام ، نریم خونش بیفته گردنمون 》
گفتم:
《 نه بابا ، فقط بی خوابی زده به سراش》 صدای میو میوی گربه نگاه هردوی مارا به پشت سر دوخت ، اسماعیل بادیدن گربه گفت:
《 گربه مش علیه ، پروپوزشو ببین خونیه》 سربلند کردم و به پنجره اتاقک مش علی چشم دوختم و گفتم:
《 حتما زده به لونه کفتری، گنجشکی ، گربه اس دیگه، نخیر بیداره هنوز》 سر پائین آوردم، گربه مش علی بروبر مارا نگاه می کرد . اسماعیل گفت :
《 بهتره برگریم بریم فرداشب بیائیم ، دیدن خون علامت خوبی نیست سیا》 گفتم :
《 تو بمون من میرم ببینم اصلا چه خبره ، شاید خواب رفته و چراغ روشن مونده 》گفت:
《 عمرا بگذارم ، باهم میریم یا اصلا نمیریم》 گفتم :
《 نگران من نباش زود برمی گردم 》 گفت :
《 نگران تو !؟》 پوزخندی تحویلم داد و گفت:
《 اطمینانی بهت نیست داداش ، میری میزنی توگوش مالو هی برو که رفتی که رفتی》 گفتم:
《 بیشعور من تاحالا تورو پیچوندم آخه؟》 دست دراز کرد گربه را گرفت و دست نوازش برسرگربه کشید و گفت :
《 نه، اما کسی که میخواد ننه شو باپول دزدی بفرست پابوس آقا بهش اطمینان نباید کرد》 گفتم:
《 پابوس آقا کدومه گفتم سفر ، میخوام بفرستمش شهربابک خونه آبجیم ، چندوزدیگه زایمونشه ، قراره دائی بشم خیر سرام》
گربه رارها کرد و گفت :
《 حالا هرچی ، باهم میریم 》 گفتم :
《 یاعلی پاشنه را وربکش 》 از جابلند شدم گفت:
《 من بیشعورم یا تو ؟》 قدراست کردو روبروی من ایستاد و گفت :
《 تو بیشعوری که بایاعلی گفتن میخوای بری دزدی》 سرتکان دادم و گفتم :
《 حق باتواست گامیش ، حالا بریم که صبح شد 》 گفت :
《 من پشیمون شدم 》 یقه اش را گرفتم و گفتم :
《 غلط کردی ، منوکشیدی اینجا تواین زمین خیس و نمور
سه ساعته الافم میگی پشیمون شدم ، راه بیفت تااون روی من بالا نیامده 》 زد زیر دستم و گفت :
《 بالا بیاد چه غلطی میکنی مثلا》 یقه اش را رها کردم زورم به او نمی رسید هیکلش دوتاو نصفی من بود . گفتم:
《 آقا اسماعیل لچک گلی آمدیم باید بادست پربرگردیم ، بفهم نفهم 》 گفت:
《 راه باز جاده دراز ، من حاضرم ننم نفرینم کنه اما نون حرام نبرم سرسفره داداش》 از حرف اش خنده ام گرفت و گفتم:
《 تاحالا همش حلال بردی ، نه خدایی پریشبا که مچتو گرفتم با یک کیسه گردو ، اون دزدی نبود ؟》گفت :
《 الکی گفتم سیا بخدا اون گردو هارا بردم خونه که ننم مغز کنه واسه زن اوستا رسول بنا ، بیچاره دست شو داده تو چرخ گوشت 》 گفتم :
《 په قوپی آمدی ، یعنی اون جعبه سیبم دزدی نبود ، یا اون حصیر یا اون طشت حلبی و لباسا؟ 》 گفت :
《 نه همش قپی بود من تاحالا یک حبه قندم ندزدیدم ، بجون ننه جونم به ارواح خاک آقام 》 بطرف قبله چرخیدو گفت :
《 به این قبله تاحالا یک لقمه نون حروم خونه نبردم ، اون حرفارو هم زدم فقط بخاطر این بود که جلوی تو کم نیارم 》 گفتم :
《 باشه قبول ، اما الان اینجایی چه بیایی چه نیایی پات گیره اسماعیل ، خودانی من میرم گیرم که بیفتم پای تورو هم وسط می کشم》 به اطراف چشم چرخاندم و دست انداختم به لبه دیوار خودم رابالا کشیدم و گفتم:
《 بپا کسی نیاد تا برگردم 》 از دیوار پائین پریدم و بحالت خمیده خودم را به پشت پنجره اتاق مش علی رساندم و قدراست کردم . بداخل اتاقک نگاه کردم ، اثری از مش علی نبود . به دوربرم چشم چرخاندم خودم را به دراتاق رساندم لای درباز بود ، بانوک پا به در فشار آوردم ودر روپاشنه چرخید . به تخت مش علی نگاه کردم و به اطرافم و وارد اتاق شدم نوک پا خودم را به پرده ای که ته اتاقک آویزان بود رساندم پرده را پس زدم .مش علی یکبر روی زمین افتاده بود . آهسته صدایش زدم :
《 مش علی ، مش علی خوابی دایی》 جوابم را نداد دست دراز کردم و آفتابه مسی را از داخل جعبه چوبی بالای سر اش برداشتم و به آن نگاهی انداختم و سبک سنگین کردم و گفتم :
《 این آفتابه اون آفتابه نیست ، اون حداقل سه کیلو بود این که نثل پرکاهه》 برانداز اش کردم و گفتم :
《 اون نیست این تازه سازه》 آفتابه را سرجایش گذاشتم و دست انداختم زیر کتف مش علی و ازجابلند اش کرده و روی تخت درازکشش کردم و خم شدم سرروی سینه اش گذاشتم و گفتم :
《 نه زنده است ، شاید خورده زمین بیهوش شده 》 به دوربرم چشم چرخاندم چشمم پشت پنجره به پارچ آب افتاد از جابلند شدم پارچ آب را برداشتم ، گربه مش علی وارد اتاقک شد و پشت سراش اسماعیل تو چارچوب در ظاهرشد . چشمش به مش علی افتاد .پرسید:
《 مرده ؟》 گفتم :
《 زبونتو گاز بگیر 》خودم رابالای سر مش علی رساندم . گفت :
《 آفتابه کجااست ؟》 به پرده اشاره کردم :
《 اون پشته اما این آفتابه اون آفتابه نیست ، عوض شده》 گفت :
《 یعنی چی مگه میشه ؟》 وارد اتاقک شد و خودش را پشت پرده رساند . دست در پارچ آب بردم و دست خیس ام را به صورت مش علی تکان دادم چند قطره آب بروی صورت اش نشست . اسماعیل آفتابه بدست از پشت پرده بیرون آمد و گفت :
《 راست میگی این آفتابه آفتابه مش علی نیست 》
مش علی چشم بازکرد و باصدای لرزان اش گفت :
《آقا جواد برده فروخته به خارجیا جاش یکی نوخریده آخه برای من سنگین بود نمی تونستم دست بگیرم برم مستراح》 هردو به مش علی نگاه کردیم ، مش علی توجاش نشست و گربه پرید تو بغلش گفتم:
《 من روپولش حساب کرده بودم 》 مش علی گفت :
《 زیر بالش سی تومنه بقیه پول آفتابه است بردارین تقسیم کنین من که بکارم نمیاد 》 نفس تازه کرد و گفت :
《 اما فردا برگردین اینجا کمک ، کلی ضایعات آوردن کود کردن وسط محوطه وقتی نبودین ، باید تفکیک بشه چوبا یک طرف ، قراضه ها ی آهن و حلب یک طرف》 اسماعیل گفت:
《 میام مش علی اما پول نمیخوام ، سیا بیشتر نیاز داره ننه اش میخواد بره شهربابک 》 مش علی سرتکان داد و دست زیر بالش اش برد و دسته اسکناس های نو دوتومانی رابیرون کشید و کف دست من گذاشت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من از اینکه می‌بینم شما تندتند داستان می‌نویسید و پرکار هستید خوشحالم. البته باید دقت کنیم این پرکار بودن از کیفیت کارمان کم نکند و ما هر داستانی که می‌نویسیم نهایت تلاش‌مان را بکنیم که داستانی بی‌نقص از آب دربیاید. معمولاً لازم است یک هفته یا بیشتر و یا کمتر در مورد داستان‌مان فکر کنیم و در ذهن‌مان این‌ور و آن‌ورش کنیم. در مدت چند روز بنویسیم و تمامش کنیم و بعد از گذشت یک هفته یک بازنویسی برایش بزنیم. این پروسه، سه هفته‌ای زمان می‌برد. برای هر داستان این پروسه اتفاق می‌افتد و معولاً یک ماه یا سه هفته زمان می‌برد. برای نوشتن داستان عجله نکنید.
داستان شما با عنوان «این آن نیست»، اسم جالبی ندارد. می‌توانستید اسم بهتری برایش بگذارید. اسم باید مخاطب را جذب کند. اسم دروازه ورود به داستان است. هرچقدر پرتعلیق‌تر و سوال‌برانگیزتر باشد بهتر است. در مورد اسامی داستان‌ها می‌توانید تحقیق کنید و به اسامی کتاب‌ها و داستان‌های خوب دقت کنید.
اما در مورد متن داستان‌تان باید بگویم که داستان شما به دو قسمت تقسیم می‌شود. قسمت اول و البته حجمی حدود هفتاد درصد از داستان را گرفته که مکالمه بین دو نفر است. و قسمت دوم که اکتیوتر است و در خانه یک پیرمرد می‌گذرد.
ببینید قسمت اول داستان شما چندان اکتیو نیست. ما فقط دیالوگ می‌شنویم. هیچ اقدامی از دو طرف نمی‌بینیم. دیالوگ در داستان باید حساب‌شده به کار آید. در داستان، اصلی داریم با عنوان «نگو، نشان بده» ما همه چیز را لازم نیست با دیالوگ شرح دهیم. صرفاً با انجام یک عمل و رفتارها می‌توانیم این را نشان دهیم تا مخاطب خودش کشف کند. شما با گفتن دیالوگ‌های زیاد این کشف را از مخاطب گرفته‌اید. هرچند باید بگویم دیالوگ‌نویسی‌تان بد نیست و قابل قبول است اما دیگر بیش از حد در داستان‌تان دیالوگ وجود دارد و انگار دو نفر فقط ایستاده‌اند و بدون اینکه کاری انجام دهند، صرفاً دیالوگ به همدیگر می‌گویند. این دو نفر منتظرند تا چراغ خانه پیرمردی که سوژه اینهاست خاموش شود و بروند داخل خانه و دزدی کنند. بهتر بود اینها همزمان مشغول به کارهای دیگری هم بودند. مثلاً ماشین‌شان روشن نمی‌شد یا مثلاً زن یکی یا مادر یکی یا پدرش مدام زنگ می‌زد و پیگیرشان می‌شد و یا تعقیب‌شان می‌کرد. آلن آرمر در کتاب «فیلم‌نامه‌نویسی برای سینما و تلویزیون» می‌گوید همه شخصیت‌هایتان را مشغول یک کار جزئی کنید. اجازه ندهید همین‌طور صاف بایستند و دیالوگ بگویند. ضمناً باید حجم صحنه ابتدایی شما کم شود. آنها بیش از حد منتظرند.
مورد بعد این است که هر دو شخصیت یک جور حرف می‌زنند. هر دو تیپ‌اند و باید کمی عمق بدهید به آنها تا تبدیل به شخصیت شوند. طرز تفکرشان مثل هم است و انگار که مدل ظاهرشان هم شبیه هم است. هرچند در نیمه دوم داستان یکی از دزدی‌کردن پشیمان می‌شود که این خوب است و نقطه قوت داستان‌تان است اما باید از اول باهم تفاوت‌هایی داشته باشند. هر دو همزمان فحش می‌گویند و مثل هم دیالوگ می‌گویند.
اگر شما برای هر دو شخصیت‌تان علت برای دزدی کردن‌شان می‌تراشیدید، این‌طور نمی‌شد. اینها برای چه می‌خواهند دزدی کنند؟ آیا پول لازم دارند؟ آیا مادر یکی مریض است و می‌خواهد ببرد دکتر؟ آیا یکی ترسو است و می‌خواهد با این کار به ترسش غلبه کند؟ آیا می‌خواهد خودش را اثبات کند؟ مثلاً زنش به او گفته که بی‌لیاقتی؟ آیا اهل رفاقتند و به خاطر رفیق حاضرند پای چوبه دار بروند؟ دلیلی در داستان نمی‌بینیم. بهتر بود برای هرکدام یک دلیل قانع‌کننده و البته متفاوت می‌تراشیدید تا آن وقت هم شخصیت‌ها شبیه به هم نمی‌شد و هم دزدی‌شان بی‌منطق جلوه نمی‌کرد.
من در داستان قبلی‌تان نیز اشاره کردم باورپذیری داستان‌های شما مشکل دارد. در این داستان هم این مشکل وجود دارد. من احساس می‌کنم این عدم باورپذیری از عجله شما برای نوشتن ناشی می‌شود. شما سعی می‌کنید زود بنویسید و تمام کنید. به داستان‌تان برنمی‌گردید. بگذارید داستان‌تان یک هفته یا دو هفته به همان حال باقی بماند. بعد از دو هفته بخوانیدش و بازنویسی بزنید. مطمئناً جاهایی را حذف خواهید کرد.
جایی که دو نفر وارد خانه پیرمرد می‌شوند. یکی‌شان مش‌علی را صدا می‌زند. می‌بیند دراز کشیده است. علی ‌لقاعده باید می‌ترسید که نکند او مرده باشد. می‌بیند از مش‌علی صدایی بلند نشد. می‌رود سمت آفتابه. او باید از دیدن این صحنه جا می‌خورد. نه اینکه برود آفتابه را بردارد. حداقل ابتدا می‌ترسید و برمی‌گشت و دودل می‌ماند و پس از تامل دنبال آفتابه می‌گشت. یا مثلاً دزد بلافاصله دست دراز می‌کند و آفتابه را برمی‌دارد! آیا جای آفتابه را می‌دانسته؟ اگر می‌دانسته باید در داستان مشخص می‌شد. اگر نه که باید دنبال آفتابه می‌گشتند. یا اصلاً خود آفتابه مسی چقدر می‌ارزد؟ اگر یک چیز گران‌بها مانند طلا باشد ارزش این همه ریسک را دارد. اما بنظر در داستان شما این آفتابه چندان ارزشمند نیست. بدتر از همه جایی است پیرمرد چشم باز می‌کند و می‌بیند دو عدد دزدِ عزیز بالای سرش و در خانه‌اش تشریف دارند! فکر می‌کنید چه کار باید بکند؟ باید بگوید شما که هستید اینجا چه می‌کنید؟ کمک! داد! هوار! ولی با کمال تعجب به آفتابه اشاره می‌کند که آن را فروخته است! و اصلاً عین خیالش نیست که اینها دزدند و سرزده وارد خانه شده‌اند.
علاوه‌بر این‌ها به نظرم یک چیزی مهم و دیگری هست که باورپذیری را در داستان‌هایتان خدشه‌دار می‌کند. و آن عدم توصیف و جزئیات است. داستان‌های شما بیشتر شبیه فیلم‌نامه است تا داستان. مهندسی اتفاقات و حوادث در داستان‌هایتان خوب است. همیشه داستان‌های شما پر از حادثه و اتفاق بوده است و این خوب است. اما داستان چندین تفاوت عمده با فیلم‌نامه دارد که یکی‌اش توصیفات و جزئیات روایت است. شما می‌توانید به درون شخصیت‌ها نفوذ کنید. حتی فکر آنها را نیز بیان کنید. در فیلم‌نامه این امکان وجود ندارد. شما روی شخصیت‌ها نمی‌ایستید. زود رد می‌شوید فقط به فکر حوادث هستید. اگر کمی به شخصیت‌ها و توصیفات صحنه اهمیت دهید، داستان‎هایتان باورپذیر می‌شود. شخصیت‌هایتان دوست‌داشتنی می‌شود. حتماً از جزئیات صحنه و توصیفات لوکیشن غافل نشوید. مثلاً هوا سرد است یا گرم. شب است یا روز. کوچه و خانه و خیابان را توصیف کنید. شخصیت اصلی به چه فکر می‌کند؟ دردش چیست؟ از چه چیز ناراحت است؟
من باز حرف اوّلم را تکرار می‌کنم. خیلی خوشحالم که شما خستگی‌ناپذیر می‌نویسید. این چند موردی که عرض کردم دلیل نمی‌شود از محاسن و ویژگی‌های خوب داستان شما غافل شویم. نوشته شما دراماتیک است. تعلیق دارد. داستان‌تان کامل است. شروع و پایان دارد. منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۳
علی علی‌بیگی » 7 روز پیش
منتقد داستان
سلام. من آنچه که لازم بود عرض کردم. اینها که میفرمایید باید در داستان مشهود باشد.
لطف الله ترنجی » 9 روز پیش
سلام اینکه محبت می کنید و داستان ها را میخوانید ممنون فرق نویسنده و منتقد تا ۱۸۰ درجه است پیگیری منقد باعث رشد است .و صدالبته دلسوز هستند . این بنده حقیر قبلا هم فکرکنم برای شما در صفحه ثبت نظر نوشته بودم که لطفا داستان را بخوانید . ۱- این دوشخصیت ۲ نوجوان هستند از طریق دیالوگ ها میشود تشخیص داد این دو ازیک طبقه اجتماعی هستند یکی خواسته دراتدازه آن یکی باشد که کم میاورد و اعتراف می کند . ۲- هردو همانجا مشغول کار بودند و آمدن دزدی از دیالوگ های سطور پائینی میشود فهمید ۳ - پیرمر کاملا فهمیده بود و با درک موقعیت ، خودش را به آن راه زد و خواست باکارش بجای دادو هوار آنها را به خواست شان برساند و گذشت را نشان دهد (ژان والژان بینوایان که نقره های کلیسا را می برد و برخورد کشیش ) ۴- در طول دیالوگ ها هردو از خانواده حرف میزنند و اشاره دارند . مادران نگرانی ندارند و غم نان دارن که فرزندانشان بادست پر برگردن ۵ - خانه ای درکار نیست یک اتاقک است و پیرمردی که در محوطه تخلیه ضایعات مشغول است . ۶ -دقت کرده باشید یکی مال را به کیلو می سنجد و ارزش می گذارد و دیگری به عتیقه بودن آن . دیالوگ ها مشخص کرده شب است چون منتظر خاموشی چراغ هستند آنها متحرکند چون دائما سرک می کشند و گپ میزنند ولابلای حرفا برای انتظارشان خط به خط که جلوتر میرویم دستشان را باز می کنند. شخصیت ها رو هستند چیز پنهانی ندارند ما سروکار بایک اثر پیچیده جنایی نداریم . اینجا بلایی سر بقیه نیامده بلکه راویی خودش بیشتر درگیر موضوع است .
لطف الله ترنجی » 9 روز پیش
نام داستان (این آن نیست ) پیچیدگی خاص خودش را دارد .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت