عبور از مرز تمرین‌های کارگاهی




عنوان داستان : زنگ انشا
نویسنده داستان : زینب زنگی آبادی

این داستان ویرایشی از داستان «زنگ انشا» می باشد.

خانم سنجاقک با تمام سرعتش پرواز میکرد. خیلی دیر شده بود. او معمولا همیشه یک ربع از بچه ها زودتر به کلاس میرسید، اما الان احتمالا یک ربع دیرتر.
روز قبل معلم به بچه ها گفته بود که برای فردت یک انشا درباره هدفشان در آینده بنویسند. معلم خیلی مشتاق بود تا بفهمد هرکدام از بچه ها چه علایقی و چه هدف هایی دارند. خانم سنجاقک وقتی رسید، دید که همه ی بچه ها سر کلاس نشسته اند منتظرند.
معلم وارد کلاس شد و از بچه ها به خاطر تأخیرش عذرخواهی کرد. بعد به دانه گفت که بیاید و انشایش را بخوانددانه غلتید و کنار معلم آمد و شروع به خواندن کرد:من میخواهم در آینده درخت بشوم بعد میوه‌ی هلو بدهم. بعد هم با گذشت زمان تبدیل به باغ شوم. خانم معلم لبخندی زد و گفت:امیدوارم مگفق بشوی عزیزم. اما تو دانه‌ی سیب هستی و نمیتوانی درخت هلو بشوی.
دانه جواب داد:بله می‌دانم اما تمام تلاشم را میکنم. شاید اولین دانه سیبی بشوم که یک درخت هلو شده.
معلم و بچه ها شروع به خنده کرد حتی خود دانه.
بعد دانه رفت و سرجایش نشست و نفر بعد یعنی جوجه بلبل آمد تا انشایش را بخواند. شروع کرد:میخواهم در آینده در باغی بزرگ و سرسبز زندگی کنم و صبح ها با آواز هایم همه را از خواب بیدار کنم. میخواهم با قورباغه ها و جیرجیرک ها گروه سرودی تشکیل بدهم و بهترین گرگه سرود بشویم. معلم گفت:امیدوارم بتوانی جیرجیرک ها را راضی کنی که با قورباغه ها همکاری کنند.یکی از شاگرد های کلاس که جیرجیرک بود بلند شد و گفت:اوه، بله. من اصلا حاضر نیستم با یک قورباغه هم آوا شوم. جوجه بلبل گفت:پس باید یک تجدید نظر ببکنم و خنده کرد.ناگهان صدای زنگ به صدا درآمد. همه ی بچه ها غر غر زنان گفتند که هنوز من انشایم را نخواندم و یا چرا اینقدر زود زنگ خورد؟
خانم سنجاقک گفت:بچه ها بچه ها صبر کنید. برای فردا سه زنگ را برای انشا میگذارم تا همه تان بتوانید انشایتان را بخوانید. فعلا بروید و استراحت کنید که زنگ بعد بتوانید درس را خوب گوش بدهید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زینب زنگ‌آبادی سلام
داستان شما را خواندم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. شما سیزده ساله هستید و اینقدر خوب داستان می‌نویسید؛ روشن است که همین نکته تا چه اندازه باعث شادمانی و امیدواری است. داستان بانمکی هم نوشته‌اید من داستان شما را دوست داشتم و از خواندنش لذت بردم اما وقتی می‌بینم آثارتان را برای پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید به خودم اجازه می‌دهم که باشما کاملا حرفه‌ای برخورد کنم. به نظرم می‌رسد این داستانی که نوشته‌اید یک جور تمرین کارگاهی است مثلا انگار از اعضاءکارگاه نوشتن خلاق یا داستان‌نویسی یا چیزی شبیه به این هستید و بعد از شما خواسته‌اند روی جان‌بخشی به اشیاء کار کنید و شما هم به عنوان تمرین این کار را نوشته‌اید. خوب تمرین خوبی هم از آب درآمده است اما اگر قرار است به شکل حرفه‌ای در مسیر داستان‌نویسی گام بردارید لازم است پایتان را کمی فراتر بگذارید و از مرز این تمرین‌ها هم عبور بکنید درست است؟ اجازه بدهید از ابتدا شروع بکنیم. در داستان شما کلاس درسی داریم که همۀ شاگردانش غیرانسانی هستند. بذر سیب و بلبل و.... شاگردان کلاس هستند. سنجاقک هم معلم است. ساعت انشاء است و معلم از شاگردانش خواسته دربارۀ آرزوها و شغل مورد علاقۀ آینده‌شان انشاء بنویسند. اینجاست که قدرت خلاقۀ شما به عنوان نویسنده به کار افتاده و متن‌های بامزه‌ای برای انشای شاگردان نوشته‌اید. من انشای بذر سیب را خیلی خیلی دوست داشتم. می‌دانید چرا؟ برای اینکه با وجود اینکه بذر سیب بود اما آرزو می‌کرد درخت هلو باشد و امیدوار هم بود و آرزو می‌کرد به باغ بزرگی تبدیل شود این نکته خیلی خیال‌انگیز است یعنی که در یک چیز کوچک حضور یک چیز خیلی بزرگتر را می‌بینید و احساس می‌کنید. اما با این حال از نظر من بهتر است گاهی با نگاه منتقدانه‌تری به اثر نگاه کنید. روی چه حسابی سنجاقک را به عنوان معلم انتخاب کرده‌اید؟ آیا سنجاقک قابلیتی یا توانایی ویژه‌ای داشته؟ کار خارق‌العاده‌ای انجام داده است؟ دانش بیشتری دارد؟ چرا و چطور به چنین دانش و چنین جایگاهی رسیده است؟ آیا در داستان شما برای این انتخاب دلیل قانع‌کننده‌ای وجود دارد؟ گاهی به این پرسش‌ها فکر کنید. شاید بهتر بود شاگردان کلاس را هم یکدست‌تر انتخاب می‌کردید. مثلا اگر همه حیوان یا حشره بودند یا همه گیاه، خیلی بهتر می‌شد. حتی در انتخاب معلم هم می‌شود همین یکدستی را حفظ کرد. یعنی اگر شاگردان جانور هستند معلم از دار و دستۀ جانورها باشد و اگر شاگردها گل و گیاه و بذر و ... هستند، معلمشان را هم از بین گل و گیاه و دار و درخت انتخاب کنید. روی اتفاق اصلی داستان هم کار کنید؛ روی ماجرای اصلی. مثلا خیال کنید قورباغه می‌خواهد نقشه‌ای بکشد و معلمش را بخورد آنوقت چه می‌شود؟ « من و زرافه و پلی» را خوانده‌اید؟ نوشتۀ رولد دال است. زرافه و میمون و پلیکان سه‌تایی با هم یک شرکت شیشه‌پاک‌کنی راه می‌اندازند. فکر می‌کنید چطور چنین کاری می‌کنند؟ زرافه نردبان می‌شود، پلیکان توی منقار بزرگش را پر از آب می‌کند و میمون که استاد آویزان شدن از شاخه‌هاست مشغول پاک کردن شیشه‌ها می‌شود. می‌بینید چقدر جالب است؟ برای خودش منطق داستانی دارد. یعنی نویسنده از ویژگی‌های ظاهری و توانایی‌های واقعی حیوانات برای داستانش استفاده کرده است. از حیواناتی استفاده کرده که می‌دانیم چنین قابلیت‌هایی دارند. اگر به جای میمون کرگدن می‌گذاشت یا مثلا پنگوئن ما اصلا باورش نمی‌کردیم چون هر دوی این‌ها اینقدر سنگین هستند که باورمان نمی‌شود روی گردن زرافه بنشینند در ضمن انعطاف بدنی میمون را هم ندارند پس در چنین داستان‌هایی هم به منظق داستانی و به باورپذیری نیاز داریم. شاید اسم «منطق‌الطیر» را شنیده باشید. اثری است نوشتۀ عطار نیشابوری. داستان جالبی است و ماجرایش عرفانی است و همه‌اش به شعر نوشته شده بعدها می‌توانید آن را بخوانید شاید بازنویسی‌ و ساده‌نویسی‌اش هم موجود باشد. در آنجا هم یک دسته پرنده شخصیت‌های اصلی ماجرا هستند. پرنده‌هایی تصمیم می‌گیرند بروند سیمرغ را پیدا کنند که شاه پرندگان است. راه طول و دراز و خطرناکی است. هفت وادی را باید پشت سربگذارند. هدهد راهنمایشان می‌شود یادتان باشد که هدهد مرغ سلیمان است پس برای راهنما شدن گزینۀ فوق‌العاده‌ای است. همه با هم راه می‌افتند اما همۀ پرنده‌ها نمی‌توانند در مسیر تاب بیاورند و تعدادی از آن‌ها بهانه‌هایی برای خودشان پیدا می‌کنند و وسط راه می‌مانند. بلبل عاشق گل می‌شود و می‌ماند و همینطور آنقدر کم و کمتر می‌شوند که در نهایت فقط سی عدد مرغ از آن‌ها باقی می‌ماند و به جایی می‌رسند که خودشان را می‌بینند و می‌گویند ما سی‌مرغ را پیدا کردیم. این‌ها را گفتم برای اینکه بدانید در هر داستانی هر قدر خیال‌انگیز باز هم به منطق و باورپذیری نیاز داریم و برای اینکه بدانید انتخاب شخصیت‌های غیرانسانی به معنی ساده‌تر شدن کار نویسنده نیست اتفاقا گاهی خیلی سخت‌تر است. در «مزرعۀ حیوانات» نوشتۀ جورج اورول هم همۀ شخصیت‌ها حیوان هستند اما یکی از شناخته‌شده‌ترین و یکی از موفق‌ترین داستان‌های جهان است. در ضمن مایل بودم از این آثار هم یادی بکنم شاید بعدها آن‌ها را بخوانید. پس حالا چه باید کرد؟ می‌دانید که اولین کار داستان‌نویس انتخاب یک سوژۀ مناسب است. به سوژۀ داستان فکر اولیه هم می‌گویند. مجبور نیستید همه‌اش بروید سراغ شخصیت‌های غیرانسانی و داستان‌های فانتزی و ... گاهی برای شروع، سوژه‌ها را از میان خاطرات و تجربه‌های شخصی خودتان انتخاب کنید فقط حواستان باشد که عین همان خاطره را ننویسید اگر این کار را بکنید می‌شود خاطره‌نویسی که با داستان‌نویسی فرق می‌کند. برای داستان شخصیت هم می‌خواهید پس باز به آدم‌هایی که می‌شناسید رجوع کنید. شخصیت را هم می‌توانید از بین آدم‌های اطرافتان انتخاب کنید اما نه عین همان آدم‌هایی که می‌بینید باز هم می‌توانید تغییرش بدهید یک چیزهایی را عوض کنید. مکان هم لازم دارید. پس یک مکان هم باید انتخاب کنید مثل همین‌جا که کلاس درس مکان داستانی شماست. روی اتفاق هم باید کار کرد. یعنی بهتر است اتفاقی بیفتد که آدم داستان شمابه طور موقت با آن درگیر بشود. داستان‌های خوب فراوان بخوانید. پیش از این و در نقد اولین داستانی که از شما خوانده بودم فهرست تعدادی از آثار داستانی را نوشتم که امیدوارم دست‌کم تعدادی از آن‌ها را خوانده باشید.به تلاش و تمرین ادامه بدهید و نوشته‌هایتان را برای پایگاه نقد داستان بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
علیرضا احمدی » 4 روز پیش
مزرعۀ حیوانات» نوشتۀ رولددال؟ یا جورج اورول ؟
زینب زنگی آبادی » 4 روز پیش
سلام ممنون بابت نقد خوبتون. من ایده این داستان را از شعری که توی کتاب ادبیاتمون بود گرفتم. وقتی شعر را خواندم به این فکر افتادم که همین ایده را به صورت داستان بنویسم. بله من تقریبا تمام کتاب های رولد دال را خوانده ام. واقعا نویسنده ماهری هستند و کتابهایشان حرف ندارد. و الان دارم کتاب تیستوی سبز انگشتی را میخوانم. باز هم ممنون سعی میکنم به تمام نکاتی که گفتید توجه کنم و دوباره داستانم را ویرایش کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت