زبان داستان را متناسب با مضمون انتخاب می‌کنیم




عنوان داستان : شبی که ماه ربوده شد
نویسنده داستان : Mohadese sanei

صدای فریاد بچه ها آسمان ابری را که جامه ای سیه به تن کرده است را کر میکرد در همین لحظه کلاغ هایی که با قار قارشان در مرداب آسمان شنا می کردند ناگهان صدای شان قطع و دیگر اثری از آنها به جای نمی ماند
هیچ کس نمی دانست چه کسی ماه را ربوده است ولی گویی آسمان از سرنوشت شوم آن جمع خبر داشت که این چنین بغض کرده بود و اشک هایش را برای هشدار به بچه‌ها به سوی آنان روانه می کرد ولی بچه ها به هیچ چیز حتی به نعره ی ابرها که التماس می‌کردند از آنجا دور شوند توجهی نمی‌کنند و به بازی ادامه می‌دهند
+« آخرهای ست دوم بازی بین گروه سالار خان و پوریا خان دو تا از قلدر های مدرسه هست ثانیه های حساسیه هر دو گرو۲، ۲ مساوی هستن اوه اونجا رو سالار خان با ۱۲ کیلو اضافه وزن به دنبال توپ میدوه و دنبه های شکمش حسابی دارن بالا و پایین می پرن...»سالار وسط حرفش میپرد و با لحن وحشتناکی میگوید «حامد خفه شو وگرنه بعد از بازی خودم خفه ات می کنم» حامد با ترس آب دهانش را قورت میدهد ولی کم نمیاورد وباز هم شروع به صحبت کردن می کند:
« و حالا پوریا و سالار خان روبروی هم هستند سالار میخواد توپ رو از پوریا بگیره که قبل از اون پوریا مثل قرقی توپ رو به محمد که نزدیکش بوده پاس میده محمد به سمت دروازه میدوه همه دارند لحظه‌شماری می‌کنند که محمد گل بزنه یک.. دو.. و.. اوه چی شد چرا محمد وایساد؟ سپهر از این موقعیت استفاده میکنه و توپ رواز محمد میگیره و مثل عقاب به سمت دروازه ی پوریا خان میره و توی دروازه.. گُلـــــــــــ» هم گروهی های سالار فریاد خوشحالی شان به هوا برمیخیزد ولی پوریا مبهوت به دروازه نگاه می کند و ناگهان به خودش می اید و با عصبانیت مقابل محمد می ایستد.
پوریا با دستانش به تخت سینه ی محمد میکوبد و همین تلنگر برای جثه ی کوچک محمد کافیست تا باعث افتادنش در چاله‌ای شود که باران دیشب آن را لبالب پر از آب کرده است. محمد با بغض به لباس آبی رنگش که با چشمانش ست شده بود نگاه میکند و سعی در بلند شدن دارد که پوریا با صورت گرد تپلش و گونه‌های سفیدی که حالا از عصبانیت قرمز شده است به محمد می گوید:«خاک توسرت بچه ننه ات کنند آخه تو که انقدر سوسولی چرا میای بازی؟» بعضی از بچه ها که از گروه سالار بودند با پوزخند به او و پوریا نگاه می‌کردند و عده‌ای دیگر نیز که از گروه خودشان بودند با چشمانی که موج عصبانیت درآن هویدا میکرد به محمد زل زده و دستانشان را مشت کرده اند ؛ محمد نفس عمیقی می کشد و آرام عذرخواهی می‌کند و به پویایی که جلوی سالار ایستاده و درخواست بازی مجدد می‌دهد توجهی نمی‌کند و به سمت درختان انبوه جنگل به راه می افتد.
محمد آنقدر ناراحت است که همه چیز را فراموش می کند و غرق در افکار بارانی اش در جنگل که لباسی سیه به تن کرده است قدم می‌زند. باد به او سیلی میزند تا بیشتر از این جلو نرود، اسمان نیز با شدت بیشتری میگرید و درختان شاخه هایشان را برای اینکه سد راهش شوند به طرفش خم میکنند گویی همه از سرنوشتی که با خودکار مشکی برای ان جمع نوشته بود خبر داشتند ولی محمد بی توجه به التماس های همه به سوی اینده ی نامعلومش قدم میگذارد که همین باعث خنده ی خبیث سرنوشت میشود در همین لحظه پای محمد به چیزی گیر میکند و باعث زمین خوردنش میشود. در همان لحظه جغد هایی که در زیر برگ درختان خود را پنهان کرده اند جیغی گوش خراش میکشند و در سیاهی شب گم میشوند. ترس در دل محمد ریشه دوانده است و دستانش همچون برگ درختان میلرزد و توان به عقب برگشتن همچون پرنده ای از وجودش پرواز کرده و بیرون جهیده است ولی با تمام توان تنی که از ترس روی ویبره است را به عقب میچرخاند و ناگهان با چیزی که میبیند هماهنگ با نعره ی ابر ها صدایش را در جنگل رها میکند .
سالار و پوریا بازی را از سر گرفته بودند و همه مصمم برای برنده شدن در مسابقه بازی می کردند که ناگهان درست وقتی قرار بود پوریا گلی به دروازه سالار بزند صدای جیغ محمد از داخل جنگل شنیده شد پوریا نفس عمیقی میکشد و میگوید :« وای از دست تو محمد، این با خودش از عهد بسته نگذاره من گل بزنم» و بعد با بقیه بچه ها به سوی جنگل به راه می افتد نه برای اینکه انتظار داشتند محمد بلایی سرش آمده و باید به او کمک کنند بلکه فقط برای مسخره کردن او به سوی جنگل می تازیدند چون حتم داشتند محمد سوسکی چیزی دیده که اینطور جیغ میزند ولی بازی سرنوشت اصلاً بر مراد بچه ها نبود و همه با دیدن صحنه مقابل همانند محمد جیغ کشیده و از ترس اشک می ریختند یکی از بچه ها با ترس موبالیش را از جیبش در آورد و به شماره ای زنگ زد.
سرگرد حمیدی روی صندلی چرخ دار چرمی اش نشسته بود و در حال بررسی پرونده مقابلش بود که ناگهان یکی از سربازان سراسیمه به اتاقش آمد و خبری را که چند لحظه ی پیش یک کودک از خارج از شهر به آنها داده بود را برای سرگرد بازگو کرد؛ سرگرد با چند مامور سواربر اتومبیلش به سوی آدرسی که کودک گفته بود به راه افتاد اتومبیل در شانه خاکی جاده می تاخت تا سرانجام به محل مورد نظر رسید و با خمیازه ای چشم فرو بست سرگرد از ماشین خارج و به سوی جنگل به راه افتاد بچه‌ها با دیدن سرگرد، با صورت هایی که از ترس سفید شده بود به سمتش دویدند و محمد با هق هق صدایش، ماجرا را برای او بازگو کرد. سرگرد همراه با محمد از بچه ها جدا شد و به سوی جایی که محمد می گفت به راه افتاد.
باد در حالی که گردن اویز درختان شده بود همراه با شاخه های ترسانی که به این سون و ان سو میرفتند این خبر ناگوار را به سرگرد میدادند وسرگرد سرانجام با دنبال کردن انگشت اشاره ی محمد با نقطه ای تاریک در دل سنگ ها ی کوچک و بزرگ مواجه شد و مجبور شد برای بهتر دیدن چراغ قوه ای که با خود اورده بود را روشن کند ناگهان با جسد بیجان مردی که جویبار قرمز رنگ خون از سرش نشأت گرفته بود و در اغوش سرد زمین چشم فرو بسته بود مواجه شد.
تقی به درد می‌خورد و سروان داخل می‌شود بعد از احترام نظامی رو به سرهنگ می‌گوید« برحسب صحبت‌های بچه‌ها مثل این که مقتول معلم بوده و به همراه مدیر مدرسه و دانش آموزانش به اردویی در جنگل میروند؛ همه چیز عادی بوده تا اینکه بچه ها سرگرم بازی فوتبال می شوند وفارغ از نبود مدیر و معلم به بازی خود ادامه میدهند تا اینکه یکی از بچه ها وقتی داشته در جنگل قدم میزده با جسد معلم روبه رو میشه و بقیه بچه ها رو خبر می کنه. یکی از بچه ها که گوشی با خودش آورده بوده به ما زنگ میزنه . یه چیز جالبی که وجود داره اینه که مدیر مدرسه غیب شده و کسی او را ندیده» سرگرد با ابروهای بالا رفته اش می گوید «جالبه پس قاتل مدیر مدرسه هست که معلم رو به قتل رسونده و فرار کرده. سروان سریع مدیر و دستگیر کنید و به اینجا بیاورید» سروان با اعتماد به نفس و لبخندی می میگوید « قربان وقتی فهمیدم مدیر نیست همین حدس رو زدم و وقتی داشت از شهر خارج میشد دستگیرش کردم الان توی اتاق بازپرسی هست» سرهنگ با خنده می‌گوید «آفرین صدآفرین کم‌کم داری راه می افتیا» گل صورت هر دو شکفته می شود و سروان پرونده‌ی سفید رنگی که با لباسش ست شده است را روی میز مقابل سرگرد قرار می‌دهد و در پاسخ به نگاه پرسشی سرگرد می گوید «پرونده ی بهروز شکیبا مدیر دبستان پسرانه ی مهر، مظنون به قتل آریا محمدی است » سرگرد تیر نگاهش را روی پرونده هدف می گیرد و پس از مطالعه پرونده از روی صندلی چرخ دارش بلند می‌شود و به همراه سروان به اتاق بازپرسی میرود
مرد دستش را در موهای مشکی فر دارش می‌کشد و مردمک لرزان چشمانش خیره به در آهنی زنگ زده ای که همچون پیرمردی فرتوت سرفه می‌کند و باز می‌شود و مردی با کفش های ورنی سیاه و کت و شلوار مشکی با صورتی که چروک هایش به تعداد انگشتان دست هم نمیشود با موهای جوگندمی استوار بر روی سرامیک های سفید اتاق پا می‌گذارد و بر روی صندلی چوبی مقابلش می نشیند و با تک سرفه ای می‌گوید «خوب بهروز شکیبا به نفعت هست به تمام سوالات درست جواب بدی...» بروز قبل از اینکه مرد حرف دیگری بزند می‌گوید« به جون بچم که همین امروز به دنیا اومد قسم من اریا رو نکشتم من نکشتمش باور کنید» و بعد با دست هایش صورت استخوانی اش را می پوشاند تا اشک هایش را از سرگرد مخفی نگه دارد .سرگرد با پوزخند و لحن مسخره‌ای می‌گوید« پس حتما واسه عیادت عمت داشتی از شهر خارج می‌شدی؟» بعد نفس عمیقی می کشد و با لحن خشک و جدی می گوید «همه چیز رو از اول تعریف کن بدون کم و کاست» بهروز با چشمان بارانی خود به دیوار روبرویش که لکه های قر مز خون روی آجرهای سفیدش به او چشمک می زد زل می زند و می گوید« وقتی بچه‌ها سرگرم بازی بودند من و آریا رفتیم داخل جنگل و با همدیگه صحبت کردیم وسط صحبتمون بود که موبایلم زنگ خورد؛ زنم بود که خبر داد موقع تولد بچه مونه و باید ببرمش بیمارستان منم با آریا خداحافظی کردم و رفتم خونمون و زنم رو بردم بیمارستان وقتی هم فهمیدم حال زن و بچه ام خوبه خواستم دوباره به جنگل که خارج از شهر بود برگردم چون بچه‌ها خیلی شیطون بودند و اریا دست تنهایی از پسشون بر نمی اومد هنوز از شهر خارج نشده بودم که همکار هاتون دستگیرم کردند..» در همین لحظه سروان در را باز میکند و به حالت دو خودش را به سرگرد می رساند و چیزی را به او میگوید که باعث میشود چشمان متعجب سرگردصورت سروان را هدف قرار دهد و با لحن آکنده از حیرت بگوید« سریع اون زن رو به اینجا بیارید» بهروز متوجه حرف های آنان نمی شود و فقط با وارد شدن دو مامور می‌فهمد که باز قرار هست به آن سلول کوچک و تاریک بازگردد.
زن با سردرگمی و استرس در اتاق خود راه می‌رود. صحنه ی جاری شدن خون از سر اریا حتی یک لحظه از نظرش محو نمی شود و سرانجام برای رها شدن از افکاری که قلبش را چنگ میزند با قرص خواب آور در آغوش خواب چشم فرو میبندد.
سرگرد درست روی همان صندلی اتاق بازپرسی نشسته بود ولی این دفعه درجای بهروز زنی با لباس‌هایی سراسر مشکی که چهره سفیدش را بی روح کرده بود و چشمانی مشکی که همچون برف سرد و بی فروغ بود و باران از ان آغاز و جویی روی گونه هایش پدید آورده بود نشسته بود و در ذهن سرگرد صدای سروان می‌پیچد که موقع صحبت با بهروز آمده بود و می گفت «پزشکی قانونی گزارش داده قتل در ساعت های ۱۴ تا ۱۵ ظهر اتفاق افتاده و جای ناخن های روی بدن مقتول ناخن های یک زن هست تازه جالبش اینه که ساعت ۱۴ و ۳۷ دقیقه نامزد مقتول با هاش تماس میگیره»سرگرد با نفس عمیق شروع به صحبت می کند« خانم نازنین بیاتی حتما خودتون میدونید دلیل حضورتون در اینجا چیه؟» نازنین با اشک سری به علامت تایید تکان میدهد و با صدایی که بغض در آن به خوبی مشخص هست می گوید« من و آریا قرار بود یک ماه دیگر ازدواج کنیم و بریم سر خونه زندگیمون از صبح دلشوره داشتم واسه همین رفتم امامزاده تا دلم آروم بشه توی راه برگشت با خواهر یکی از دانش‌آموزان آریا روبرو شدم که حرفاش باعث تشدید دلشورم شد برای همین به آریا زنگ زدم تا بدونم حالش خوبه یا نه آریا هم بهم گفت حالش خوبه و نگران نباشم و دلداریم داد که اتفاقی نمیوفته ولی...» گریه نگذاشت نازنین حرفش را تمام کند و صدای هق هقش سکوت تلخ اتاق را در هم شکست سرگرد با کنجکاوی می گوید« دخترم به خودت مسلط باش و بهم بگو اون زن به تو چی گفت اینطوری بهتر میتونم بهت کمک کنم و همینطور قاتل نامزدت رو پیدا کنم» نازنین فین فین کنان با صدایی که از شدت گریه تو دماغی شده بود گفت« اسمش الناز هست اون به آریا علاقه داشت و واسه نابود شدن رابطه من و آریا خیلی تلاش کرد ولی نتونست عشق ما دوتا رو شکست بده تا اینکه اون روز توی راه دیدمش خیلی عصبانی بود و بهم گفت دیگی که واسه من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه بعدش بهم گفت آرزوی آریا رو به دلت میزارم ولی فکر نکنم اون باشه آخه هرچی باشه الناز هم عاشقانه اریا رو دوست داشت...» سرگرد وسط حرف نازنین می پرد و میگوید «اون بعد مشخص میشه که قاتل الناز بوده یا نه.تو خونشون رو بلدی؟» نازنین سری تکان میدهد و آدرس خانه الناز را برای سرگرد بازگو می کند و با دستور دستگیری الناز از طرف سرگرد چند مامور برای دستگیری او اقدام میکنند.
از انطرف دختری با صدای برادر کوچکش که با ترس او را صدا می‌زند از خواب بیدار می‌شود
+چته محمد؟ نمیبینی خوابیدم؟
محمد «اجی چندتا پلیس اومدند دم در میگن باید بری بیرون»الناز تا این حرف را می شنود شکه شده در حالی که به دنبال چیزی در اتاق می گردد می گوید« بگو من نیستم ..باید سریع قایم بشم» محمد با لحن ترسیده ای لب می زند «ولی من بهشون گفتم تو خوابی» الناز با عصبانیت و چشمهای گشاد شده اش می‌گوید «چرا گفتی من حالا چه غلطی بکنم؟» الناز چاره ای نداشت و باید خودش را تسلیم پلیسان میکرد تا ابرویی که پدرش قطره قطره در تمام این سال ها جمع کرده بود را همانند ابی در ظرف شکسته بیرون نمیریخت پس همین کار را کرد و سوار بر اتومبیل پلیس از دید محمد محو شد
کمی بعد سرگرد برای بار سوم در این روز روی صندلی اتاق بازپرسی نشسته و به سومین فردی که با ترس مقابلش روی صندلی های فلزی نشسته نگاه می‌کند قبل از اینکه سرگرد لب باز کند الناز با اشک روی زمین می افتد و مقابل کفش‌های سرگرد شروع به حرف زدن میکند:« سرگرد دستم به دامنت کمکم کن من نمیخوام بمیرم کمکم کن..» سرگرد با آرامش در حالی که سعی دارد الناز را از زمین بلند کند پیچ می زند« دخترم بلند شو باید همه چیز رو به من بگی تا بتونم کمکت کنم» الناز همانطور که با دستمالی اشک هایش را پاک می کند روی صندلی می نشیند و می گوید «یک روز وقتی رفته بودم دبستان داداشم تا از مدرسه برش گردونم آریا رو دیدم از همون روز عاشقش شدم و واسه دیدنش هر روز به بهانه‌های مختلف به مدرسه برادرم محمد می رفتم. وقتی بهش گفتم عاشقش شدم با بی‌رحمی قلب منو پس زد و گفت که نامزد داره اول باور نکردم و فکر کردم واسه دل کندن من اینجوری میگه که فهمیدم ماه دیگه قرار هست با دختری که گاهی اوقات با اریا می دیدمش و به خودم دلداری میدادم که خواهرشه ازدواج کنه اون روز نفهمیدم چی شد که لباسمو پوشیدم و راه افتادم به محل اردوی برادرم که آریا هم همان جا بود توی راه همون دختر را دیدم بهش گفتم اگه آریا واسه من نباشه نباید واسه اونم باشه و بی توجه بهش رفتم به سمت آریا وقتی رسیدم اونجا بچه ها سرگرم بازی بودند و اصلا متوجه نشدند که من اومدم من هم از فرصت استفاده کردم و به دنبال آریا گشتم که اون رو با مدیر مدرسه پیدا کردم خودم رو پشت درخت ها پنهان کردم. وقتی مدیر رفت خواستم برم سمت اریا که دیدم داره با تلفنش حرف میزنه اصلا یادم نمیره چطور قربون صدقه ی نازنین می رفت در حالی که من عاشقش بودم وقتی دیدم تلفن رو قطع کردم رفتم جلوش وایسادم و بهش گفتم دوسش دارم وبه نازنین بد و بیراه گفتم همین باعث شد تا با هم دعوا کنیم اون منو چون زن بودم نمی‌زد ولی من با ناخونام روی بازوهاش میکشیدم وقتی هم دیدم داره با چشماش به اثر ناخن های من نگاه میکنه هلش دادم» الناز به اینجا که رسید صدای هق هقش سکوت تلخ و اتاق رو شکست و با گریه گفت« من نمی خواستم بکشمش نمی دونستم وقتی هلش بدم نمیتونه تعادلش رو نگه داره و سرش میخوره به سنگ نمیخواستم...» سرگرد به النازقول داد کمکش کند و بعد از اتاق خارج شد که سروان دست در دست پسر بچه ای ۸،۹ ساله به او نزدیک شد.پسر بچه با بغض میگوید«آقای پلیس خواهش می کنم اجی الناز منو نکشید اون افسردگی داره میتونید از دکترش بپرسید» و بعد کاغذی که آدرس مطب یک روانشناس داخلش نوشته شده بود را به طرف سرگرد گرفت.سرگرد با لبخند روی زانوهایش مینشیند و می گوید« آقا کوچولو چرا فکر میکنی من قراره خواهرت رو بکشم؟» محمد با گریه میگوید«چون اون اقا معلم و کشت من میدونم. وقتی با بچه ها داشتیم بازی می کردیم صدای جیغ خواهرمو از داخل جنگل شنیدم واسه همین یادم رفت باید توپ را به دروازه بزنم وقتی اقا معلم و دیدم که مُرده فهمیدم شاید کار اجیم بوده اخه هر چی باشه منم می خوام مثل شما پلییس بشم که همه آدم بدا رو بگیره ولی باور کنید اجی من آدم بدی نیست فقط مریضه» سرهنگ با لبخند و ابروهای بالا رفته می‌گوید «که اینطور من مطمئن هستم که یه پلیس خیلی خوب میشی الان هم مطمئن باش به خواهرت کمک می کنم»
سه سال از قتل اریا می گذرد. با مشخص شدن بیماری افسردگی الناز،او به ۲۰ سال حبس محکوم شد و نازنین نیز درست در همان شبی که قرار بود با اریا ازدواج کند از غم فراق او با کوله باری از دلتنگی به سویش پرواز کرد آری عشق پاک ان دو زمینی نبود بلکه عشقی اسمانی بود وبه اسمان نیز منتهی شد.

پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم محدثه صانعی عزیز، سلام. جا دارد به شما بابت نوشتن داستانی در نوجوانی تبریک بگویم. چقدر خوب که از حالا راهتان را پیدا کرده‌اید و با همین یک داستان عیان است که هم انگیزه‌ی نوشتن دارید هم خداوند موهبت نوشتن را به شما عطا کرده است. امیدوارم در این راه مصمم باشید و با تلاش و پشتکار به نوشتن ادامه دهید.
«شبی که ماه ربوده شد» داستانی در ژانر پلیس جنایی است. داستان به قتل رسیدن معلم جوانی که بچه‌ها را به اردو برده و پلیس با پیگیری پرونده قاتل را پیدا می‌کند. نوشتن در این ژانر کار آسانی نیست اما شما از عهده‌اش برآمدید. داستان را از جای خوبی شروع کردید. بچه ها مشغول بازی هستند و گرفتگی آسمان خبر از اتفاق شومی می‌دهد که در راه است. یکی از بچه ها به جنگل می‌رود و با جسد معلم مواجه می‌شود. این یک شروع خوب برای داستان جنایی است. حالا مخاطب درگیر شده و دلش می‌خواهد بداند چه کسی معلم را کشته. پس با راوی همراه می‌شود تا پاسخ پرسش‌هایی را که در ذهنش نقس بسته، پیدا کند. در این مرحله پلیس یا کاراگاه وارد ماجرا می‌شود و پرونده‌ای جنایی تشکیل می‌دهد. تک‌تک مضنونین را به اداره‌ی پلیس برده و از آن‌ها بازجویی می‌کند. قرار نیست که اولین مضنون، قاتل باشد چون در آن صورت مخاطب از خواندن چنین داستانی راضی نمی‌شود و شما این را خوب می‌دانستید. پس چند نفر به عنوان مضنون در داستان معرفی می‌شوند و همین باعث می‌شود کشش و جذابیت متن برای مخاطب دو چندان شود. با هر بازجویی پای کس دیگری به ماجرا کشیده می‌شود تا این‌که در پایان مشخص می‌شود که قاتل، خواهر محمد است. شما با توجه به سن و سالتان و دست به قلم شدن برای نوشتن اولین داستان، بسیار خوب عمل کردید. به شما خیلی تبریک می‌گویم. فقط مواردی هستند که با برطرف کردن‌شان می‌توانید داستان را به موقعیت بهتری برسانید.
«شبی که ماه ربوده شد» پر از توصیفات و تشبیهات زیبا و دلنشین است. اما جای خیلی از آن‌ها در این داستان جنایی نیست. یادمان باشد که در هر داستانی با توجه به مضمون و ژانری که دارد از آرایه‌های ادبی استفاده می‌کنیم. داستان‌های پلیسی جنایی بهتر است سرد روایت شوند. زبانی ساده داشته باشند. قرار است حواس مخاطب کاملا جذب جنایت شود و همراه کاراگاه یا پلیس در کشف قاتل هوش خود را محک بزند.
مسئله‌ی بعدی زمان افعال است. اگر قرار است زمان داستان حال باشد، هر آن‌چه قبل‌تر اتفاق افتاده با فعل گذشته به داستان ورود می‌کند و اگر عمل یا کنشی قبل‌تر از گذشته مد نظر نویسنده باشد با ماضی بعید نوشته می‌شود. پس در به کار بردن زمان افعال دقت بیشتری به خرج دهید تا مخاطب برای پیدا کردن زمان درست داستان دچار سردرگمی نشود.
ژانر پلیسی جنایی ژانر بسیار پر مخاطبی است چه در دنیای داستان چه در مدیوم سینما. پس مخاطب این ژانر را به خوبی می‌شناسد و توقع دارد که نویسنده از او باهوش‌تر باشد و با گره‌های پیچیده‌ای که در داستان می‌زند او را هم وارد بازی کند. مخاطب دوست دارد زودتر از کاراگاه داستان قاتل را حدس بزند و وقتی نمی‌تواند به هوش نویسنده آفرین می‌گوید. اگر این ژانر را دوست دارید و می‌خواهید داستان‌های بیشتری در این زمینه بنویسید، پیشنهاد می‌کنم کتاب‌ها و فیلم‌های خوب و مطرح در این ژانر را ببینید و بخوانید. این کار به شما کمک می‌کند تا در زدن گره موفق‌تر عمل کنید و بتوانید تعلیق را به بهترین شکل تا پایان داستان حفظ کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت