مطابقت زمانیِ مصالح روایی تعبیه شده در روایت، مخاطب را در مسیر خوانشیِ منطبق‌تر و صحیح‌تری قرار می‌‌دهد




عنوان داستان : در جستجوی خوشبختی
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

احمد آقا حوله نمدار را روی سر حبیب کشید و یک قدم عقب گذاشت و پرسید:
《 چطوره؟》 حبیب دستی به سراش کشید و گفت:
《 آیینه هم اینقد شفاف نیست 》 خندید و در آیینه بمن نگاه کرد و گفت :
《 فرخ جان بزن اون لونه کلاغ روی سرت وشاید شانس در خونه تو راهم زد》 احمد آقا پیش بند را از گردن حبیب بازکرد و کله حبیب را فوت کرد و گفت :
《 مبارکه 》حبیب از جابلند شد و احمد آقا کت اش را بدست اش داد . حبیب دست درجیب اش کرد و سکه ای روی میزانداخت و گفت :
《 باجناقم که شانس آورده هم صاحب پیکان بادمجونی رنگ شد ه و هم اعانه ملیش برده ، شاید منم شانس آوردم 》حبیب رفت بطرف در و برگشت و گفت :
《 اوستا احمد دوچرخه پسرکت حاضره ، خداحافظ》 حبیب رفت و من خودم را روی صندلی رساندم و احمد آقا پیش بندم را بست و گفت :
《 نوک شوبزنم مثل همیشه؟》 گفتم :
《 احمد آقا واقعا حبیب راست می گفت ، کچلا شانس میارن؟》 احمد آقا تو آیینه به من نگاه کردو گفت :
《 نمی دون منم یک چیزایی شنیدم 》 گفتم:
《 باداباد خاک تراش کن احمد آقا شاید شانس سراغ مام آمدو روزگار مون بقول شاعر نو شد 》 احمد آقا تیغ بدست بطرف تسمه چرمی رفت و چندبار تیغ را روی تسمه کشید و بالای سر من آمد . تیغ را روی میز گذاشت و با ماشین مشغول کوتاه کردن مو های من شد . دردل گفتم:
《 چقدر پاش زحمت کشیدم ، چقدر تخم مرغ و حنا و سدر حرومش کردم》 احمد آقا گفت :
《 دخترا دیگه تحویلت نمی گیرن فرخ ها》 گفتم :
《 کی میدونه مگه یول برینر کچل نیست اینهمه خاطر خواه داره 》
موهای سرم که کوتاه شد احمد آقا فرچه کف آلود را بروی سرم برقص در آور وگفت :
《 همه چی دست اون بالایی است فرخ》تیغ را بدست گرفت و مشغول تراشیدن موهای من ازته شد . کارش که تمام شد حوله نمدار را روی سر من کشید و در آیینه نگاه کرد و گفت :
《 چطوره ؟》 گفتم :
《 مثل خربزه مشهدی شده》 هردو زدیم زیر خنده. در رو پاشنه چرخید و پسرک ۷، ۸ ساله احمد آقا نفس نفس زنان قدم بداخل مغازه گذاشت و با صدای لرزان اش گفت :
《 حبیب آقا مرد》 برق سه فاز ازمن پرید .احمد آقا گفت :
《 چی میگی بابا ، حبیب مرد چیه ؟》 پسرک به گریه افتاد و هق هق کنان گفت :
《 خودم دیدم ؛ یک فولکس قورباغه ای زد بهش سر چهارراه و کله اش ترکید ، آمبولانسم آمد و بردش ، راست میگم بابا》 احمد آقا خم شد و پسرک اش را به آغوش کشید و گفت :
《 خدارحمت اش کنه ، آروم باش گریه نکن بابا 》 بسرعت از صندلی بلند شدم سکه ای روی میز انداختم و بدون خداحافظی از مغازه احمد آقا بیرون زدم و زیرلب گفتم :
《 شانس در خونشو زد ، اونم چه زدنی ، من نمیرم حالا ، من هنوز زنم نگرفتم ای خدا 》 راه افتادم به جوانی رسیدم که چند عینک بروی کارتن زرد رنگی نصب کرده بود می چرخاند . خودم را به اورساندم . چند عینک امتحان کردم و یکی را پسندیدم . پول مرد جوان رادادم . مرد جوان گفت :
《 شبیهه کوجک شدی آقا بخدا 》 توجهی به حرف اش نکردم و راه افتادم به چهارراه رسیدم هنوز فولکس قورباغه ای در محل تصادف بود . رهگذرانی که به محل تصادف می رسیدند و نگاه شان به کف خیابان می افتاد و آسفالت سرخ شده ازخون حبیب را میدیدند سرتکان داده دور می شدند . زیرلب گفتم:
《 باحرفات منم بدبخت کردی رفت حبیب آقا ، خدا رحمتت کنه》 دستی روی شانه ام نشست برگشتم ، مردی میانسال بود که عینک دودی برچشم داشت و ریش بلندی بر صورت .سلام کرد و گفت :
《 خوش تیپ میتونم چنددقیقه وقتت را بگیرم ؟》 از شنیدن حرف اش قند تودلم آب شد. گفتم :
《 درخدمتم 》 گفت :
《 اینجا نمیشه بریم کمی جلوتر به کافه آرمن یک قهوه بزنیم باهم حرف بزنیم 》 پرسیدم :
《 درمورد چی؟》 گفت :
《 من سروش شروینم کارگردان سینما نشناختی ؟》 ذوق زده گفتم :
《 خوشحالم از آشنایی تون 》شانه به شانه راه افتادیم تا به کافه رسیدیم و وارد کافه شدیم و پشت میزی نشستیم و او دستورداد برای ما قهوه و کیک تازه بیاورند.
به من نگاه کرد و گفت :
《 یک ماه، چهل روزی هست درحال جستجوی یک چهره جذاب بودم تا چشمم به شماافتاد و بخودم گفتم که سروش خودشه 》 گفتم :
《 جذاب ؟ نه آقا ما تحفه ای هم نیستیم 》 گفت :
《 تو همونی که من لازم دارم یک نقش اول برات دارم .نقش یک خلبان که توجنگ هواپیماش سقوط کرده و یک دختر محلی نجاتش میده و هردو عاشق هم میشوند 》پرسیدم :
《 نقش اون دختر رو کی بازی میکنه ، کدوم ستاره ؟》 گارسون برای ماقهوه و کیک آورد روی میز گذاشت و رفت . سروش گفت :
《 راستش نقش مقابلت را هم پیدا کردم یک چهره جدید میخواستم توپارک ساعی دیدم اش، زیبا و دلربا 》 گفتم :
《 پس مشهور نیست ؟》 گفت :
《 جوون ، من بودم رضا بیک و وارد سینما کردم ، همینطور ده ها نفردیگه رو ، کارگردان باید ستاره ساز باشه ، بزودی عکس و پوستر تو درسردر سینماها نگاه ها را جذب خواهد کرد . خواهی دید .حالا قهوه ات رابخور 》 فنجان قهوه را بدست گرفتم و در ذهن عکس ها و تصاویر مختلف خودم را برسردر سینما ها تصور می کردم . با بشکن سروش مقابل چشمم بخودم آمدم . گفت :
《 بااولین فیلمت میشی ستاره روز پول پارو میکنی، دخترا برای دیدنت صف خواهند کشید حالا می بینی ، من الان دارم می بینم که رو جلد همه مجله ها هستی 》 گفتم :
《 خداکنه ، خداکنه ستاره بشم و اهل محل به من افتخار کنن》 سروش گفت :
《 راستش فقط یک مشگلی هست ؟》 پرسیدم :
《 مشگل ، چه مشگلی ؟》 گفت :
《دختری که دیدم قبول نکرد بازیگر فیلم بشه 》 پرسیدم :
《 نمیشه یکی دبگه رو پیدا کرد؟》 گفت :
《 نه ، خودش باید باشه ، من یک فکری دارم شاید فردا تو بتونی باهاش حرف بزنی و راضیش کنی 》 گفتم :
《 من!؟》 سرتکان داد:
《 بله شما ، اگر چهره شمارا ببینه حتما قبول میکنه باورکن ، بهش بگین سینما ستاره تازه میخواد . بهش بگین شهرت یعنی پول و ماشین و ویلا ، فردا سعی خودت رابکن اگر موفق شویی به خودت هم کمک کردی 》 گفتم :
《 کجااست باهاش حرف بزنم ؟》 گفت :
《 فردا ساعت ده پارک ساعی باش من ازدور نشونت میدم میری سراغش و مخش را میزنی 》 گفتم :
《 چشم حتما راضیش می کنم بهر قیمتی شده 》 بعداز خوردن کیک وقهوه از کافه بیرون زدیم و او قرارمان را یاد آوری کردورفت . دردل گفتم :
《 حبیب تو شانست نگفت اما شانس من گفت اونم چه گفتنی 》

قدم بداخل حیاط گذاشتم ، عزیزم که سرطشت لباس بود مثل برق گرفته ها از جاپرید و گفت :
《 مرتیکه کجا سرتوانداختی هری آمدی تو ؟》 عینک از چشم برداشتم و گفتم :
《 این شما واین ستاره سینمای ایران فرخ تپه سفید ، ددده ددنگ》عزیزم لباسی که دردست اش بود را بداخل طشت پرتاب کرد و گفت :
《 ذلیل نشی بچه ترسوندیم ، این چه ریخت وقیافه اییه 》 نزدیک اش شدم ، نشست سر طشت و گفت :
《 عموت زنگ زد پرسید این بچه چرانیامده مغازه بهش زنگ بزن 》 خم شدم سراش را بوسیدم و گفتم :
《 چشم ، اون یک کف دست عطاری رو نمی تونه یک روز بدونه من بچرخونه؟》 عزیز چپ چپ نگاهم کرد .گفتم:
《 بخدا راست میگم عزیز یک کارگردان سینما منو پسندید برای نقش اول فیلمش 》 عزیز گفت :
《 توهم لنگه باباتی ، خیالاتی ،اونم همش تورویای گنج بودو روزو شب توبیابونا سیر می کرد. اینم ازتو 》 گفتم :
《 چه بوی خوبی میاد عزبز》 گفت :
《 دیرکردی من نهارمو خوردم ، غذات رو چراغه 》 صدای بع بع گوسفند نگاه ام را به زیر چفت انگور کشید . گفتم :
《 عزیز این مال کیه 》 درحال چنگ زدن لباس گفت :
《اقدس خانم آورده ، فردا میخواد قربونی کنه ، بچه هاش حیون و اذیت می کردند آورد اینجا بست 》 گفتم :
《 پس یک کله پاچه و دل و جیگر افتادیم 》

نهار خوردم و خودم را به اتاقم رساندم و جلوی آیینه نشستم و چند بار ژست های مختلف گرفتم و درخیالاتم خودم را مجسم کردم که سربدنبال دختری زیبا در جنگل گذاشته ام و برای او آواز می خوانم . صدای عزیزم بلند شد :
《 فرخ ، آهای فرخ بیااین صاحاب مرده طنابش و پاره کرده رفته توباغچه داره سبزی ها رو میخوره》 ازاتاق بیرون زدم و خودم را به حیاط رسانده بطرف گوسفند دویدم گوسفند پا به فرار گذاشت . سه دور دور حیاط مرا دواند و بزیر چفت انگور دوبد و طعنه اش به یکی از ستون های چفت برخورد کرد و یکی از تیرک های چوبی از بالا رها شدو برفرق من فرود آمدو فریادم به آسمان رفت و دیگر چیزی نفهمیدم . چشم بازکردم روی تخت بیمارستان بودم با کله باند پیچی شده ، چشمانم کمی تار میدید ، عزیزم را شناختم و صداش زدم . نزدیک تخت شد و گفت :
《 خدارا شکر مادر ، الهی دورت بگردم خدا تورو دوباره به من داده》 پرسیدم :
《چه بلایی سرم آمده ، چندروزه اینجام؟》 عزیزم گفت :
《 یک هفته تو آی سی یو بودی مادر امروز آوردنت بخش》
دردل گفتم :
《 حتما سروش جای من یکی را انتخاب کرده ، اینم از شانس ، من اگر شانس داشتم اسمم شمس ا...بود 》 پرستار وارد اتاق شد و گفت :
《 لطفا خانم بیرون وقت ملاقات نیست که شمااینجایی بفرمائید بیرون》 عزیزم از اتاق خارج شد . پرستار نگاهی به سرم آویزان کرد و رفت ، چشم چرخاندم دومرددیگر دراتاق دراز کش بودند . یکی از آنها مشغول خواندن روزنامه بود .بادیدن عکس سروش شروین و یک زن درکناراش گفتم :
《 ببخشین داداش درباره اون زن و مرد چی نوشته؟》
مرد روزنامه را بطرف خودش چرخاند و بعد رو به من کرد و گفت :
《 نوشته زن و مردی که جوانان علاقه مند به سینما را اغفال می کردند دستگیر شدند 》 گفتم :
《 ممنون داداش ، چه روزگاری شده 》 دردل گفتم :
《 عجب اینم از شانسی که درخونمون و زده بود 》 به سقف خیره شدم و یاد حرف احمد آقا افتادم " اون بالاییه باید بخواد فرخ" آهی کشیدم و پلک روی هم گذاشتم .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
وقتی با سوژه‌ای مواجه می‌شویم که به لحاظ ظرفیت‌های روایی تعمیم‌پذیرانه‌اش، نیاز به شکل‌گیری در یک فضای زمانی خاص دارد تا به رویدادهایی منطبق با دورۀ زمانی خاصی بپردازد، طبعاً برای اجرای یک روند روایت‌پردازیِ منطبق و موفقیت‌آمیز به تعبیۀ دقیق و برنامه‌ریزی شدۀ مصالح روایی و ضروری نیاز است تا حتی‌الامکان از مطابقت حداکثریِ زمانی، هدفمند و مؤثری با ویژگی‌های داستانی نهفتۀ موجود در سوژۀ انتخابی برخوردار شوند و در نتیجه مخاطب مکاشفه‌گر و پیگیر در مسیر خوانشیِ منطبق‌تر و صحیح‌تری قرار بگیرد؛ درواقع یکی از مشکلات رایج در روند داستان‌نویسی برخی از دوستان نگارندۀ گرامی، این است که گاهی از اوقات، صرفاً با پرداختن به برخی از تعبیه‌های صرفاً ظاهری و غیرمنطبق با فضای داستانی مورد نیاز، یا روند شکل‌گیری روایی اثر را ناخواسته، دچار عدم‌انطباق مؤثر و منطقیِ زمانی [وضعیتی که طبعاً منجر به تضعیف بخش مهم و ضروری باورپذیری متن می‌شود] می‌کنند و گاهی از اوقات هم، چنین پیش می‌آید که گرچه اصلاً هیچ‌گونه نیتی برای تألیف داستانی منطبق با دورۀ زمانی خاصی وجود ندارد، نگارندۀ محترم اثر، ناخواسته و با تعبیه‌هایی غیرضروری و نامنطبق، مخاطب را دچار این شبهه می‌کند که زمان وقوع رویدادهای متن متعلق به برهۀ زمانیِ خاصی است، وضعیتی که به طرز مشهودی، موجب عدم‌انطباق دریافت و درکِ تحلیل‌گرانۀ مخاطب مکاشفه‌گر [از روند شکل‌گیری متن] با نیت رواییِ احتمالاً دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیز شخص نگارندۀ متن می‌شود و طبعاً مورد تأییدِ هیچ داستان‌نویس حرفه‌ایِ قاعده‌مند،اهل تأمل و دغدغه‌مندی نیست.
درواقع منظور از ارائۀ این توضیح مختصر، پرداختن به نحوۀ تعبیۀ هدفمند و آگاهانۀ برخی از مصالح ضروری رواییِ منطبق در این اثر ارسالی است که موجب شکل دادن برهۀ زمانی خاصی در متن می‌شوند و برای مخاطب این مسیر خوانشی را ایجاد می‌کنند که حتی‌الامکان با تدقیق و پیگیری این مصالح روایی، از امکان درک نسبتاً منطبق‌تری، نسبت به رویدادهای متن برخوردار شود: «...، دست در جیبش کرد و سکه‌ای روی میز انداخت...، باجناقم که شانس آورده هم صاحب پیکان بادمجونی‌رنگ شده و...، به طرف تسمه چرمی رفت و چند بار تیغ را روی تسمه کشید...، یول برینر...، شبیه کوجک شدی...، فولکس قورباغه‌ای...، من بودم رضا بیک و وارد سینما کردم...، سرطشت لباس بود...» [البته شاید که برخی از همین اسامی، از امکان حضور در داستانی، مطابق با رویدادهای امروزی هم برخوردار باشند، اما از سویی دیگر، لازم به ذکر است که نحوۀ تعبیه و تنظیم هدفمند و مدیریت شدۀ چنین مواردی در یک روایت منسجم که به لحاظ ضرورت روایی، مطابق زمان داستانیِ خاصی نوشته می‌شود، طبعاً موجب تقویت روند فضاسازی و باورپذیریِ متن خواهد شد]؛ درواقع شاید برای برخی از دوستان نویسندۀ گرامی، بسیار جالب باشد که با تعبیۀ مدیریت شدۀ همین جزئیات به ظاهر معمولی، فضای داستانیِ نسبتاً باورپذیرتر و قابل‌تصورتری در متن ایجاد می‌شود، بنابراین با توجه به همین موارد مطرح شده، به این نتیجه منطقی می‌رسیم که این جزئیات ضروریِ به دقت تعبیه و تنظیم شده، هستند که ساختار منسجم، متصل و پیشبرندۀ منطقی و باورپذیر روایت را تشکیل می‌دهند، در حالی که اگر نگارندۀ گرامی این اثر ارسالی، به جای تعبیۀ این موارد منطبقِ مطرح شده، صرفاً به برخی از اعلام‌های کُلی و غیرجزءپردازانه در متن اکتفاء می‌کرد، طبعاً سوژه انتخابی در مسیر تعمیم‌پذیری و تألیفیِ چندان صحیح و منطبقی قرار نمی‌گرفت، چون که داستان به طور معمول، مکان چندان مناسبی برای صرفاً بیان کردن رویدادهای روایی نیست و طبعاً برای ایجاد ارتباط مفهومی و روایی حداکثریِ مابین متن و ذهن مکاشفه‌گر مخاطب، به هرچه‌ملموس‌تر و جزءپردازانه‌تر [و البته منطبق‌تر و ضرورت‌مندانه‌تر] «نشان» دادنِ وقایع نیاز دارد تا روند شکل‌گیری گام‌به‌گام و محاسبه شدۀ روایت، از وجۀ تأمل‌برانگیزتر، روایت‌پردازانه‌تر و در نتیجه تأثیرگذارتری برخوردار شود.
درواقع علاوه بر تعبیۀ بخش‌هایی که موجب انطباق زمانیِ نسبتاً صحیح‌تر و مؤثرتر وقایع در متن می‌شوند، همان طور که در نقدهای تقدیمی قبلی هم [طبق روند تألیفی و تجربه‌اندوزی نوشتاریِ نگارندۀ محترم] تأکید شده است، این اثر ارسالی هم، سعی در ارائۀ توصیف‌های جزءپردازنه‌ای دارد که حضورشان در روایت، موجب ملموس‌تر «نشان» داده شدنِ رخدادهای تعبیه شده در متن دارند: «...، حوله نم‌دار را روی سر حبیب کشید و یک قدم عقب گذاشت و...، دستی به سرش کشید...، خندید و در آیینه به من نگاه کرد و...، پیش‌بند را از گردن حبیب باز کرد و کله حبیب را فوت کرد و...، کتش را به دستش داد...، تیغ را روی میز گذاشت و...، فرچه کف‌آلود را به روی سرم...، نفس‌نفس‌زنان قدم به داخل مغازه گذاشت و با صدای لرزانش گفت...، چند عینک بروی کارتن زردرنگی نصب کرده بود...، مردی میانسال بود که عینک دودی بر چشم داشت و...، شانه‌به‌شانه راه افتادیم تا به کافه رسیدیم...، فنجان قهوه را به دست گرفتم و در ذهن...، با بشکن سروش مقابل چشمم به خودم آمدم...، لباسی که در دستش بود را به داخل طشت پرتاب کرد و...، در حال چنگ زدن لباس...، به یکی از ستون‌های چفت برخورد کرد و یکی از تیرک‌های چوبی از بالا رها شد و...، روزنامه را به طرف خودش چرخاند و بعد رو به من کرد...، به سقف خیره شدم و...، پلک روی هم گذاشتم»؛ آفرین بر شما، لطفاً پس از تدقیق و برنامه‌ریزی منسجم‌تر و همچنین متمرکزتر شدن بر روی سیر شکل‌گیری هرچه‌باورپذیرانه‌تر رخدادهایی منطقی، ضروری و متوالی در روایت، تمامی بدنه توصیفی متن را با چنین دقت نظر ارزشمندی، ترمیم و تقویت کنید.
همچنین در مورد نحوۀ نام‌گذاری این اثر ارسالی «در جستجوی خوشبختی»، بایستی پذیرفت که اسم انتخابی از مطابقت نسبتاً قابل‌قبولی با روند شکل‌گیری وقایع [البته در مورد ضرورتِ باورپذیرانه بودن نحوۀ شکل‌گیری این رویدادهای تعبیه شده، در ادامه مطالبی به اختصار، تقدیم حضور شریف‌تان خواهد شد] دارد و مابین نحوۀ تنظیم اسم انتخابی و سیر رخدادهای به وقوع پیوسته، ارتباط مفهومیِ نسبتاً مطایبه‌گونه‌ای شکل گرفته است، آن هم بدون این که نیاز به استفاده از علامت «تعجب» [!] در مقابل اسم انتخابی باشد؛ بنابراین مطابق مطالبی که در نقدهای قبلی [و البته رویکرد مدیریت شدۀ نگارندۀ گرامی اثر در هنگام نام‌گذاری این اثر ارسالی]، در این زمینه تقدیم حضور شده است، لازم به ذکر است که همین دقت‌نظر به ظاهر جزئی و در عین‌حال آگاهانه و هوشمندانۀ نگارندۀ محترم، موجب تقویت رابطۀ مفهومی و نسبتاً شاه‌کلیدگونۀ اسم با اکثر اجزاء تشکیل‌دهندۀ متن شده است، عملکردی که طبعاً موجب بیشتر سهیم‌تر شدن مخاطب علاقه‌مند در روند مکاشفه‌گری متن می‌شود.
همچنین در مورد بخش گفتگونویسی متن، لازم به ذکر است که به جز برخی از گفتگوهای منطبق و نسبتاً مؤثری که در بالا [و در بخش انطباق جزئیات زمانی] مطرح شده‌اند، تقریباً مابقی گفتگوهای تعبیه شده [گرچه برخی از آن‌ها، دارای وجه نسبتاً مطایبه‌گونه‌ای هم هستند: «...، آیینه هم اینقد شفاف نیست...،باداباد خاک‌تراش کن...، چه‌قدر تخم مرغ و حنا و...»]، به لحاظ تقویتِ وجۀ ضرورت‌مندی، تأمل‌برانگیزی و اتصال تعمیم‌پذیرانۀ اجزاء ضروریِ روایی به یکدیگر [و همچنین به لحاظ ضرورت رعایت قاعده‌مند‌ی‌های دیالوگ‌نویسانه]، نیازمند تدقیق و تنظیم صبورانه‌تر و ضرورت‌مندانه‌تری هستند.
درواقع یکی از مشکلاتی که باعث، تضعیف میزان کاراییِ حداکثری و ضرورت‌مندانۀ برخی از گفتگوهایِ نسبتاً مطایبه‌گونه، در روند شکل‌گیری متن شده است، نحوۀ تعبیۀ حوادثیِ صرفاً اتفاقی و پیاپی در متن است که طبعاً وجه باورپذیری متن را به طرز مشهودی، تحت تأثیر میزان بسیار زیادِ صرفاً اتفاقی بودن این وقایع قرار می‌دهد؛ مانندِ تصادف مرگ‌بار کاراکتر حبیب [کمی پس از خروج از مغازۀ سلمانی و صحبت‌هایی در مورد خوش‌شانسی مابین کاراکترها ردوبدل شده بود] و یا مواجهه کاراکتر اصلی، پس از از ته تراشیدن موهای سر با فردی متقلبی که قصد فریب و کلاهبرداری دارد و یا پاره شدن طناب گوسفند قربانی و سقوط تیرک چوبی بر روی سر کاراکتر اصلی و یا دیدن صفحه‌ای از روزنامه در بیمارستان که به خبر دستگیری شروین و همکارش اختصاص داده شده است؛ بنابراین چنانچه نگارندۀ گرامی این اثر ارسالی، تصمیم به حضور تمامیِ این وقایع در یک ساختار قاعده‌مند و منسجم روایی دارد، طبعاً روایت‌پردازانه‌تر، مدیریت شده‌تر و پیرنگ‌مندانه‌تر است که نحوه تعبیه و تنظیم این رخدادهای در متن، به شیوه‌ای نه صرفاً اتفاقی، بلکه باورپذیرتر و ضرورت‌مندانه‌تر درون متن انجام شود تا روند شکل‌گیری متن، از روند واقعه‌پردازیِ دقیق‌تر، منظم‌تر، تقویت‌شده‌تر و مستدل‌تری بهره‌مند شود.
جناب آقای لطف‌الله ترنجی فرهیخته و گرامی، امیدوارم که مطالب مطرح شدۀ تقدیمی، مورد عنایت صبورانه و بزرگوارانه شما و سایر دوستان نویسندۀ پیگیر گرامی قرار بگیرد، منتظر خوانش داستان بعدی شما هستم، با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 9 روز پیش
سلام ممون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت