مشکلات داستان‌هایی که نقصِ آشکاری ندارند




عنوان داستان : وقتشه بدهیت رو صاف کنی
نویسنده داستان : زهره صالحی

آفتاب که وسط آسمان آمد، فتیله‌ی چراغ علاءالدین را پایین کشید. نگاهی به پدرش انداخت. پیرمرد گوشه‌ی اتاق، زیر پتوی پشمی نازکی قوز کرده بود و در خواب ناله می‌کرد. صنم بی‌اعتنا روی‌اش را برگرداند، در را باز کرد و دمپایی‌های پلاستیکی‌اش را پوشید. گوشه‌ای از حیاط روی پا نشست و به دیوار تکیه داد. تک درخت انار باغچه خشک شده بود و ظاهر خانه را زشت و ترسناک کرده بود. چشم‌هایش را بست و دو طرف ژاکتش را به هم نزدیک کرد. هنوز از گرمای آفتاب کیفور نشده بود که با مشت درخانه‌شان را کوبیدند. سراسیمه بلند شد، نگاهی به اتاقی که پدرش در آن خوابیده بود انداخت. گره‌ی روسری‌اش را سفت کرد و به سمت در رفت. کلون در چوبی را برداشت، لای در را باز کرد و پرسید:
"کیه؟"
زنی با چشمانی درشت و سیاه از سرمه که چین و چروک‌های ریزی اطراف آن پیدا بود، جلوی در ظاهر شد و گفت:
"صنم چرا کلون درو می‌ندازی؟ شوربا آوردم براتون"
کاسه‌ی شوربا را جلوی صورت صنم گرفت و داخل حیاط چشم چرخاند. صنم با دست‌هایی که زیر ناخن‌هایش کبره بسته بود، کاسه را پس زد و گفت:
"ما شوربا نمی‌خوریم"
خواست در را ببندد که زن با دست در را نگه داشت و گفت:
"راستی حال آقات خوبه؟"
صنم با چشمانی شکاک زن را نگاه کرد و به سردی گفت:
"خوبه"
"آخه چند ماهه ندیدمش..."
صنم به تندی به زن نگاه کرد و دندان‌هایش را روی هم فشرد. زن لب گزید و دستپاچه موهای موج‌دارش را زیر روسری کرد و با مِن و مِن گفت:
"چیزه...می‌گم... بنده خدا سِنی نداره زمین‌گیر بشه... هنوز شصت رو پر نکرده"
صنم همچنان با غضب نگاهش می‌کرد. زن که درمانده شده بود آب دهانش را قورت داد و پرسید:
"شهر بردیش پیش دکتر؟"
صنم سرش را پایین انداخت و ابرو در هم کشید و گفت:
"نه... آره... آره بردم"
"مرضش چیه؟"
این بار صاف در چشم‌های زن نگاه کرد و گفت:
"سِفلیس"
زن جا خورد، لب وا کرد که چیزی بگوید اما ساکت ماند. چادرش را جلو کشید و رفت. دو قدم که رفت، ایستاد. برگشت صنم را نگاه کرد. صنم که حالا داخل کوچه بود، زن را نگاه کرد که دستش را به دیوار کاه‌گلی گرفته بود و از میان کوچه‌ی باریک دور می‌شد. لبخند تلخی زد و به داخل خانه برگشت. در را محکم به هم کوبید و کلون پشت در را انداخت. لِخ‌لِخ کنان از حیاط کوچک گذشت و وارد تنها اتاق خانه شد. پیرمرد که لای چشم‌هایش باز بود، با صدایی که انگار از ته چاه در می‌آمد، پرسید:
"کی بود دم در؟"
صنم عکس مادرش را از روی طاقچه برداشت. مدتی نگاهش کرد، بعد بوسیدش و دوباره سر جایش گذاشت. دو زانو روبروی چراغ علاءالدین نشست و دست‌هایش را جلوی چراغ گرفت تا گرم شود. ازگوشه‌ی چشم نگاهی به پدرش انداخت و گفت:
"معصوم بود. اومده بود حالتو بپرسه"
نیشخندی زد و زیر لب ادامه داد:
"موندم چطور فقط زنا میان احوال‌پرسی"
پیرمرد با همان صدای گرفته گفت:
"چرا نگفتی بیاد تو؟ مهمون حبیب..."
سرفه امان نداد حرفش را تمام کند. صنم چپ‌چپ نگاهش کرد و با غیظ به او توپید:
"هنوزم دست بردار نیستی؟ داری می‌میری، یه مستراح نمی‌تونی بری، بو گندت همه جا رو برداشته... معصومو واسه چی‌چیت می‌خوای؟"
خودش را عقب کشید و به دیوار تکیه داد. زانوهایش را بغل کرد و با بغض گفت:
"ننه‌مو با همین کارات ذره ذره کشتی، از غصه‌ی کارای تو دق کرد"
به پیرمرد نگاه کرد، قهقه‌ای ناگهانی زد و گفت:
"بهش گفتم سفلیس گرفتی، حالا حتما می‌ره به گوش بقیه می‌رسونه. فردا نصف زنای آبادی راسته می‌شن شهر خودشونو نشون دکتر بدن... آخ‌ که قیافه‌هاشون دیدن داره"
دوباره خندید و از خوشی روی زمین ولو شد. دست‌هایش را زیر سرش گذاشت و به سقف کوتاه اتاق چشم دوخت. پیرمرد به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:
"من سفلیس ندارم... بیا تنمو ببین... یه زخمم ندارم.... ای خدا..."
دست‌هایش را بالا آورد و چشم‌هایش را روی هم فشار داد و زوزه کشید.
"اصلا چرا تو شوهر نمی‌کنی بری؟ موهات داره رنگ دندونات می‌شه..."
خنده روی لب‌های صنم ماسید. ازیر لب گفت:
"شوهر نکردم چون کار واجبتری داشتم. وقتشه بدهیت رو صاف کنی "
به سمت پیرمرد برگشت و با نفرت نگاهش کرد. باز سرفه‌اش گرفته بود. به شکمش چنگ می‌زد و از درد به خود می‌پیچید. صنم سریع برخاست. سطل نیمه پری را که کنار تشک پیرمرد بود، برداشت و جلوی صورتش گرفت و گفت:
"تو این عُق بزن همه جا رو به گند نکشی"
پیرمرد عُق زد و خون بالا آورد. از شدت درد چشم‌هایش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. رنگش مثل گچ سفید شد و دیگر نای حرف زدن نداشت. سرش را روی بالشتش گذاشت و از ضعف خوابش برد. صنم بلند شد و از درگاهی به مطبخ رفت. قابلمه‌ی شوربا روی چراغ قُل می‌زد. به سمت گنجه رفت. دستش را دراز کرد و پلاستیک سیاهی را از پشت گنجه بیرون آورد. گره‌ی پلاستیک را باز کرد و به اندازه‌ی یک سرانگشت از گَرد داخل پلاستیک را توی قابلمه ریخت. پلاستیک سیاه را دوباره گره زد و پشت گنجه گذاشت. با قاشق رویی آنقدر شوربا را هم زد تا گَرد حل شد. از درگاهی رد شد و بی معطلی به حیاط رفت. دبه‌ی آب را از جلوی در برداشت و کنار باغچه رفت. یک مشت از خاک باغچه را به دست‌هایش مالید. آب دبه را روی دست‌هایش ریخت و آنقدر دست‌هایش را شست که دیگر اثری از سَم روی دستانش نماند.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم زهره صالحی سلام.
چگونه می‌شود که «ایده»ها در «اجرا»های متفاوت از خود پیشی می‌گیرند؟ معمولاً دو راه برای رسیدن به چنین روندی توسط آثار کلاسیک به ما پیشنهاد می‌شود: اول، افزایشِ «ایده‌های کمکی» در داستان، که گاه ممکن است متضاد با «ایده‌ی اصلی» هم به چشم بیایند مثلِ «فردگرایی یک آدمِ دمِ مرگ» که به «ویرانی حاصل از جنگ» توجه چندانی ندارد فقط به «تداوم مسیرِ کوتاهی که تا مرگ» در پیش دارد، توجه می‌کند مثلِ همان چیزی که در داستان «پیرمرد روی پل» همینگوی شاهدش هستیم: «پیرمردی با عینکی دوره فلزی ولباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌های شان می‌رسید به سنگینی قدم بر می‌داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود، آن قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.» [ایده‌ی اصلی درباره جنگ است و یک عملیاتِ نجات در پیشروی دشمن اما پیرمرد، این وسط برجسته می‌شود و نه تنها برجسته می‌شود که حفظِ جهانِ کوچک شخصی‌اش از حفظِ جانِ بقیه مهم‌تر می‌شود.] «من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن قدر زیاد نبودند و چند تایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن جا بود. پرسیدم: «اهل کجایید؟» گفت: «سان کارلوس» و لبخند زد. شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آن جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود. و بعد گفت: «از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم» من که درست سردر نیاورده بودم گفتم: «که این طور» گفت: آره، می‌دانید، من ماندم تا از حیوان‌ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم» [از اینجا شروع می‌کند درباره دنیای کوچک شخصی‌اش حرف بزند اما هنوز، اصلِ قضیه را نگفته اما همینگوی، روندِ داستانِ جنگی خودش را ادامه می‌دهد تا آخر داستان، در «اجرا»ی یک «مابه‌ازای دوتایی» ضربه‌ی نهایی را به ذهن مخاطب بزند و در انتها، کلِ جنگ را خلاصه می‌کند در بز و گربه و کبوتر پیرمرد.] «پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟» گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت کبوتر» پرسیدم: «مجبور شدید ترک‌شان کنید؟» «آره، از ترس توپ‌ها. سروان به من گفت که توی تیر رس توپ‌ها نمانم» پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چندتایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند. گفت:« فقط همان حیوان‌هایی بود که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی‌آید. گربه‌ها می‌توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی‌دانم بر سر بقیه چه می‌آید؟» پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟» گفت: من سیاست سرم نمی‌شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده‌ام، فکر هم نمی‌کنم دیگر بتوانم از این جا جلوتر بروم» [با همین ایده‌ی تکمیلی، این داستان به اثری دریادماندنی و متفاوت با آثار دیگری که درباره جنگ خوانده‌ایم، بدل می‌شود.] راه حل دوم این است که «ایده‌ی تنها»ی خود را آن قدر «تنها» کنیم که هیچ ایده‌ی دیگری به ذهن مخاطب نرسد یا در واقع دری نداشته باشد تا ایده‌های دیگر به شکل ناقص واردش شوند مثل همان کاری که کارور، اغلب انجام‌اش می‌دهد و گاهی هم به دلیلِ عدمِ رضایت از «اجرا»ی اول، دو بار انجام‌اش داده مثلِ همان داستانی که درباره‌ی سفارش دادنِ کیک تولد برای بچه‌ای‌ست که همان روز می‌رود زیرِ ماشین [هر دو نسخه در «کلیسای جامع» با ترجمه فرزانه طاهری در دسترس است برای مقایسه و بارها بازخوانی]. بار دوم، به جای کوتاه کردنِ داستان، دو برابرش کرده اما کش‌دارش نکرده؛ جاهای خالی را طوری پر کرده که مطمئن شود خواننده داستان، دیگر راهی برای فرار ندارد! [نکته‌ی جالبِ قضیه این است که نسخه‌ی اول این داستان، اثرِ خوبی‌ست اما نسخه‌ی دوم اثرِ خیلی بهتری‌ست!] خواندنِ این دو داستان و مقایسه‌ی شگردی آن‌ها با هم، به اندازه‌ی گذراندنِ چند ترم کلاسِ داستان‌نویسی، ذهن و قلم هر نویسنده‌ای را از این رو به آن رو می‌کند اما در مورد داستانِ شما: «وقتشه بدهیت رو صاف کنی» با نامی جالب توجه، نه داستانی تمام‌قد موفق و در یادماندنی‌ست نه داستانی با نقص‌هایی آشکار. به هر حال، داستانی‌ست خواندنی که می‌توانست خیلی بهتر از این «اجرا» شود اما «اجرا»ی فعلی آن، دستِ کم تسلط نسبیِ نویسنده را بر ارکان و عناصرِ داستان به نمایش گذاشته است. آدم‌ها، تمام و کمال قابلِ دیدن نیستند اما سیمایی از آنها و انگیزه‌هاشان را می‌توانیم ببینیم. انگیزه‌های اصلی «صنم» برای نابود کردن پدرش، تقریباً مشخص است اما برای شوهر نکردنش در جامعه‌ای به شدت بسته، به همان اندازه مشخص نیست شاید اگر یک عشق شکست‌خورده با چند جمله در داستان شکل می‌گرفت و نفرتِ او از پدرش، به نفرت او از مردان گره می‌خورد، «اجرا» هم بهتر می‌شد. شاید اگر در این عشقِ شکست‌خورده، نقشِ زنانِ دیگرِ داستان، پررنگ می‌شد، با دنیای متنوع‌تری مواجه بودیم. گرچه پدر به عنوانِ یک قربانیِ در آستانه‌ی «قتل»، تا حدی قابلِ دیدن است اما محبوب و «دن‌ژوان بودنش در آبادی» ساخته نشده است آنچه را هم که از او می‌بینیم آن قدر درهم شکسته است که کلیدی به دست نمی‌دهد: «به سمت پیرمرد برگشت و با نفرت نگاهش کرد. باز سرفه‌اش گرفته بود. به شکمش چنگ می‌زد و از درد به خود می‌پیچید. صنم سریع برخاست. سطل نیمه پری را که کنار تشک پیرمرد بود، برداشت و جلوی صورتش گرفت و گفت: "تو این عُق بزن همه جا رو به گند نکشی" پیرمرد عُق زد و خون بالا آورد. از شدت درد چشم‌هایش نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. رنگش مثل گچ سفید شد و دیگر نای حرف زدن نداشت. سرش را روی بالشتش گذاشت و از ضعف خوابش برد.» غیابِ «کهن‌الگوها» در داستان هم، تا حدی کار را برای گسترش‌اش سخت کرده است. شاید اگر جای پدر را، مادر گرفته بود با انطباق با کهن‌الگوی «الکترا» [مراجعه شود به اساطیر یونان و نگاهی هم داشته باشید به تفسیری که فروید از این شخصیت به آن رسیده است که مقابلِ «عقده اُدیپ» است] درهای تازه‌ای به سمتِ داستان گشوده می‌شد. [البته توصیه نمی‌کنم. در آن صورت با داستانی کاملاً متفاوت با این داستان مواجه خواهیم بود.] به هر حال، شما به عنوان نویسنده این داستان، دو راه دارید: یا فوراً دست به گسترش و ویرایش خلاقه‌اش بزنید یا کنارش بگذارید و داستانی دیگر را شروع کنید و چند ماه بعد به سراغ‌اش بروید. راه دوم، معمولاً در موردِ داستان‌هایی که نقص آشکاری ندارند، بهتر جواب می‌دهد. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت