استعداد شبیه مردِ بارانی‌پوشِ آثار «نوآر» است، مواظب اسلحه‌ی زیرِ کتش باشید!




عنوان داستان : دعانویس
نویسنده داستان : رضا سهرابی

بسم الله الرَّحمن الرَّحیم

کاش به حرفم گوش می‌کرد. امان از بختِ بد. کاش برای یک بار هم شده حرفم را جدی می‌گرفت. آخر این حرف‌ها که شوخی‌بردار نیست. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
چقدر گفتم:« آقا از خر شیطون پیاده شو. بیا از این محل بریم تا زبونم لال اجل‌ت نرسیده». اما کو گوش شنوا؟ پی حرف هر ننه مرده‌ای می‌رفت الا من که زنش بودم. اصلاً اگر در زلّ آفتاب می‌گفتم: «الان روزه»، چون من گفته‌ بودم می‌گفت:« نه! الان شب‌ـه!». بعد هم چهار کلاس بیشتر درس نخواندنِ مرا به رخم می‌کشید و می‌گفت:« دِ آخه تو رو چه به این کارا؟ زن باس خونه رو آب و جارو کنه و شوهرداری بلد باشه».
فکر می‌کرد چون مرد است و چند کلاس هم بیشتر درس خوانده، از همه بیشتر می‌داند. ولی همه چیز را که در مدرسه یاد نمی‌دهند. همین کبری، دختر معصومه خانم، چنان کف دستت را می‌خواند که انگار ده کلاس مدرسه رفته، اما اصلاً سواد ندارد!

کاش الان اینجا بود. هرچه که بود سایه سر بود. اصلاً راضی‌ام که اینجا باشد ولی حرف نزند. هرچند، تا بود هم حرف زدنش برای دیگران بود و اخم‌ش برای ما. حرف هم که می‌زد گله بود که فی‌المثل «چرا مهمون‌خونه رو جارو نکشیدی...؟ چرا انبار رو ظفت‌ و رفت نکردی؟ چرا این دختره کبری هر روز اینجاس؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟».
وقتی هم فی‌المثل جواب می‌دادم که:«آقا شوم پنجشنبه‌اس، خوبیت نداره جارو بکشم»، قیافه‌اش را درهم می‌کرد و زیر لب می‌گفت:«خرافاتی» و دیگر لام تا کام حرف نمی‌زد.

الهی تصدق‌ات شوم، من که بدت را نمی‌خواستم. حالا کجایی ببینی همین‌ها که می‌گفتی خرافه، وبال گردن‌مان شده.
بالاخره قدیمی‌ترها -هرچه باشد- بیراه حرف نمی‌زدند. کبری می‌گفت خودش دیده که همین پسر جوون‌مرگ صفورا توی مراسم سوم آسد فضل‌الله، جدید به قدیم کرده. هرچقدر هم گفتند از قبر جدید نرو سر قدیمی‌ترها، گوشش بدهکار نبوده.
اول که میرزا حسین سرطان گرفت و به دو ماه نکشیده رفت. بعد، هنوز به چهل میرزا نرسیده، آسد فضل‌الله سکته کرد و مرد. دو هفته پیش هم که اسماعیل برق‌کار، همان پسر سیاه‌بخت صفورا، با برق خشک شد. حالا هم که... .

امان از بختِ بد. گفتم:« آقا مرگ افتاده به جون مردای این محل. از هفت تا خانه آن‌ورتر رسیده به خانه بغلی. بیا از این محل بریم تا زبونم لال بچه‌هات یتیم نشدن».
گوشش اما بدهکار نبود. می‌گفت:« مرگ دست خداست». یکی نبود بگه:«د آخه مرد! تو که لامذهب نیستی...تو که یه نماز صبحت قضا نمیشه...چرا پی حرف نمیری؟ خدا چجوری دیگه با آدم حرف بزنه؟»

غلط نکنم این آخری جن رفته بود توی جلدش. نور به قبرت بباره. حالا خوب شد؟ من این روزها را می‌دیدم. تو نمی‌دانستی اما کاری نبود که نکنم تا قبل از دیر شدن راضی به رفتن شوی. آقا من حتی سر پسر شدن بچه سومم، با اینکه می‌دانستم دلت پسر می‌خواهد، پیش دعانویس نرفتم. اما این‌بار برای راضی کردن شما دعانویسی نبود که سراغش نرفته باشم. شما با همه بدخلقی‌هایت سایه سرم بودی. نان‌آورمان بودی. درست است که صبح زود می‌رفتی و غروب می‌آمدی و بعد از شام هم دستت به ماشینت بند می‌شد، اما اقل‌کم همه می‌دانستند که این خانه مرد دارد. حالا چه؟

باز هم شکر که این‌بار سر نرفتن پیش دعانویس به حرفت گوش ندادم، وگرنه عذابم دوچندان بود که چرا کاری برایت نکردم. کاش جدی گرفته بودی. از بس اعتقاد نداشتی هیچ‌کدام از دعاها هم افاقه نکرد.
این آخری را معصومه خانم معرفی کرده بود. گفت با یک بار نتیجه می‌دهد. با هم رفتیم. وقتی از تو برای دعانویس گفتم، گفت:« صفرای شوهرت غلبه کرده». نفهمیدم یعنی چه اما یک برگه داد که زیر بالش‌ت بگذارم و یک کف دست کمتر هم پودر داد که در آب یا غذایت بریزم. اسمش را از بر نشدم ولی گفت آرام‌ت می‌کند.

همان صبحی که برای بار آخر از خانه بیرون می‌رفتی، پودر را در چای‌ صبحانه‌ات ریخته بودم و دلواپس بودم که مبادا بو ببری. دعانویس گفته بود نصفش را ولی من همه‌اش را ریختم. آخر نگران جانت بودم آقا. چه می‌دانستم اجل در راه منتظرت نشسته. کبری می‌گفت امروز که خوردی، سه روز بعد اثر می‌کند. راست می‌گفت. سه روز بعد در مراسم سوم، چقدر آرام و مطیع شده بودی.

می‌گویند در جاده، پشت فرمان خوابت گرفته بوده که ماشین چپ می‌کند. اما من باور نمی‌کنم. اصلاً کی تا به حال دیده که تو پشت فرمان خوابت ببرد؟ اجل آدم که سر برسد مگر خواب و بیدار می‌شناسد؟ نه، نقل این حرف‌ها نیست. نقل بخت سیاه من است. با بخت سیاه هم که نمی‌شود جنگید.... .

رضا سهرابی
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای رضا سهرابی سلام.
بعضی‌ها استعدادِ خداداد دارند برای داستان‌نویسی یعنی نه اینکه بدون «خواندن» و «بسیار خواندن» و «آموختن»، داستان‌نویس شوند اما هم زود یاد می‌گیرند و هم در سنینِ پایین، آثاری خواندنی خلق می‌کنند و البته بلای جانِ کسانی می‌شوند که تصورشان این است که می‌شود یک‌شبه نویسنده شد! [مثلِ همان‌ها که فکر می‌کنند، می‌شود یک‌شبه میلیونر شد چون این یا آن یا هر کی، یک‌شبه میلیونر شده است! (البته منظور به یورو و دلار است، وگرنه در کشورهایی که ارزش پول‌شان از تورم عقب مانده، میلیونرها هم کارتون‌خواب‌اند!)] در طولِ این چند دهه که در کار ادبیات بوده‌ام، همیشه نگرانِ «بااستعدادها» هستم چون اغلب زودتر از «کم‌استعدادها» زمین می‌خورند! مثلِ شاگردان بااستعداد مدارس که کلِ سال را درس نمی‌خوانند و شبِ امتحان می‌خوانند و بعد شاگردِ اول می‌شوند! خیلی هم خوب است اما ادامه‌دار نیست متأسفانه! بعد می‌بینی کسی که بهترین دانشگاه کشور قبول شده، همانی بوده که کلِ سال می‌خوانده و شاگردِ ششم کلاس هم نبوده! نمونه‌ی مشهور این نویسندگان بااستعداد «فرانسواز کواره» است که او را با تعویضِ اسمی که بر اساس شخصیت «پرنسس ساگان» از رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» مارسل پروست انجام داد، به نام «فرانسواز ساگان» می‌شناسیم نویسنده‌ای که کل قرن بیستم را تحت تأثیر نام خود داشت اما هنوز تأثیرگذارترین اثرش همان رمانی‌ست که قبل از 18 سالگی در هفت هفته نوشت یعنی «سلام بر غم». زمانی جلال آل‌احمد بعد از موفقیتِ «شوهر آهوخانم» علی‌محمد افغانی نوشته بود مرغی که تخم اولش دوزرده باشد دیگر تخم نمی‌گذارد! [هنوز هم تنها اثرِ موفق افغانی، همان کتاب است به رغم آنکه آثار دیگری هم نوشت.] نمونه‌ی دیگر این نویسندگان بااستعداد «ترومن کاپوتی»ست کسی که در آغاز ظهورش، نوشته‌هایش با همینگوی مقایسه می‌شد و به رغم این شروع هیجان‌انگیز و داشتنِ یک رمان کوتاهِ تأثیرگذار به نام «صبحانه در تیفانی»، اکنون او را بر اساس یک اثرِ غیرِ داستانیِ گزارشی که بر اساسِ یک واقعی نوشته شده می‌شناسیم: در کمال خونسردی؛ اثری تأثیرگذار بر روند نویسندگی و سینمای قرن بیستم اما به هر حال غیرِ داستانی! [او هیچ وقت همینگوی نشد حتی به سایه همینگوی نزدیک هم نشد فقط توانست در یک نکته از همینگوی جلو بزند، همینگوی در 61 سالگی مرد او در 59 سالگی!] این موارد را نوشتم که در تعریف‌های بعدی خودم از داستان‌تان شرمنده‌ی وجدانم نباشم! این نخستین اثرِ ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است و پس، خیرِمقدم عرض می‌کنم. در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «این اولین تجربه من در داستان‌نویسی‌ست» که اگر پیش از نوشتن این اثر، در حوزه‌های دیگرِ روایی، دست به قلم نبوده باشید به گمان من شروع خیلی خوبی‌ست البته این داستان، ایده‌ی تازه‌ای ندارد با این ایده داستان‌های زیادی نوشته شده‌اند اما در نهایت داستانِ شما، داستانی خواندنی‌ست که برای شروع، واقعاً جالبِ توجه است با این همه به نظرم «راوی غیرِ هم‌جنس» به اندازه‌ی باقیِ بخش‌های داستان، خوب درنیامده یعنی نه در «لحن» نه در «افزودنی‌های روایی و تجربه‌ی زیستی به آدم داستان» یعنی غیر از نقلِ قول‌هایی که از شوهرش می‌کند، «زن بودنش» چندان مشهود نیست که اتفاقاً نقلِ قول‌های خوبی هم هستند اما جایگزینِ «مهندسی و ساختِ شخصیت» نشده‌اند: «اصلاً اگر در زلّ آفتاب می‌گفتم: «الان روزه»، چون من گفته‌ بودم می‌گفت:« نه! الان شبه!». بعد هم چهار کلاس بیشتر درس نخواندنِ مرا به رخم می‌کشید و می‌گفت: دِ آخه تو رو چه به این کارا؟ زن باس خونه رو آب و جارو کنه و شوهرداری بلد باشه.» یا: «حرف هم که می‌زد گله بود که فی‌المثل «چرا مهمون‌خونه رو جارو نکشیدی...؟ چرا انبار رو ظفت‌ و رفت نکردی؟ چرا این دختره کبری هر روز اینجاس؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟». وقتی هم فی‌المثل جواب می‌دادم که:«آقا شوم پنجشنبه‌اس، خوبیت نداره جارو بکشم»، قیافه‌اش را درهم می‌کرد و زیر لب می‌گفت:«خرافاتی» و دیگر لام تا کام حرف نمی‌زد.» آنچه در این داستان، خیلی پررنگ است «نقالی» روان آن است که میزانش خیلی بیشتر از داستانی‌ست که کار حتی چهلم یک نویسنده باشد؛ البته، «نقالی» باید توی خونِ یکی باشد یعنی از آن مواردی‌ست که با «استعداد» عجین است و بعید می‌دانم با «ویرایش» یا «مطالعه و تمرین» افزایش پیدا کند. دیالوگ‌نویسی شما واقعاً خوب است یعنی کاربردی‌ست و داستان را پیش می‌برد و به اندازه کافی هم کوتاه است: «امان از بختِ بد. گفتم:«آقا مرگ افتاده به جون مردای این محل. از هفت تا خانه آن‌ورتر رسیده به خانه بغلی. بیا از این محل بریم تا زبونم لال بچه‌هات یتیم نشدن». گوشش اما بدهکار نبود. می‌گفت:«مرگ دست خداست». یکی نبود بگه:«د آخه مرد! تو که لامذهب نیستی...تو که یه نماز صبحت قضا نمیشه...چرا پی حرف نمیری؟ خدا چجوری دیگه با آدم حرف بزنه؟» غلط نکنم این آخری جن رفته بود توی جلدش.» و طنز پایانی که داستان را به نوعی به «پارودی» چنین ایده‌هایی بدل می‌کند و راوی ظاهراً نمی‌داند که مرگِ شوهر، کار خودش بوده یا نمی‌خواهد که بداند: «پودر را در چای‌ صبحانه‌ات ریخته بودم و دلواپس بودم که مبادا بو ببری. دعانویس گفته بود نصفش را ولی من همه‌اش را ریختم. آخر نگران جانت بودم آقا. چه می‌دانستم اجل در راه منتظرت نشسته. کبری می‌گفت امروز که خوردی، سه روز بعد اثر می‌کند. راست می‌گفت. سه روز بعد در مراسم سوم، چقدر آرام و مطیع شده بودی. می‌گویند در جاده، پشت فرمان خوابت گرفته بوده که ماشین چپ می‌کند. اما من باور نمی‌کنم. اصلاً کی تا به حال دیده که تو پشت فرمان خوابت ببرد؟» داستان، با رویکردی دیگر، «پارودی» نوعی «نوآر بومی»ست با این مشخصه که زن باعثِ تباهی مرد می‌شود چه به عمد چه به سهو. گرچه با دیدگاه «زن‌ستیزانه‌ی نوآر» موافق نیستم اما واقعیت این است که جهانِ تباه و مردانه‌‌اش، زیباترین صحنه‌های داستان و سینمای قرن بیستم را آفریدند شاید برای همین ویژگی بی‌همتای آن بود که نوع دیگرِ آن نیز رقم خورد که «نوآر زنانه» بود و مردان در آن باعثِ تباهی جهان زنان می‌شدند و آثار خوبی را در این زمینه شاهد بودیم بیشتر در قرن بیست و یکم البته. [در سینما، اثر نخست واچوفسکی‌ها یک شاهکار تمام‌عیار است: Bound؛ و در ادبیات مجموعه رمان «اسم رمز ویلانل» لوک جنینگز که در قالب یک سریال چند فصلی بر اساس هر رمان، به صفحه‌ی تلویزیون‌ها آمد البته با پرداختی کاملاً سینمایی و تأثیرگذار، با نام: Killing Eve] اگر بتوانید یا بخواهید همین مسیر «نوآر بومی» را ادامه دهید به گمانم، باید منتظر موفقیت‌های خیلی بیشتری باشیم. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت