کنش‌ها و دیالوگ‌هایی که به شخصیت‌ها سر و شکل می‌دهند




عنوان داستان : شرط ازدواج
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

صدای گریه بچه که بلند شد لبخند برلب پدربزرگ نشست. لحظاتی گذشت و شمسی خانم از اتاق بیرون زد ودر را پشت سراش باعصبانیت بهم کوبید و به پدربزرگ نگاه کرد و دوانگشت دست راست اش را وارونه گرفت و تکان داد و بعد کف دست اش را دوبار بطرف زمین حرکت داد . پرسیدم :
《منظورش چی بود باباجون ؟》پدربزرگم چوب دستی اش را برداشت و از جابلند شد و گفت :
《 یعنی بازم پسر 》 پرسیدم :
《 مگه پسر بده باباجون》 خندید و گفت :
《 شمسی خانم معتقده که دختر برکت میاره و پسر مثل سیل همه چی رو می بره 》 گفتم :
《 یعنی من سیل بودم ، واسه همین پدرم بعد از تولد من ازدنیا رفت ؟》 آه بلندی کشید و گفت :
《 بهتر بریم تا قهوه خونه به غلام مژده بدیم 》 از خانه بیرون زدیم توی کوچه برخوردیم به نازنین بادیدن ما لپ اش گل افتاد و سلام کرد و باسرعت دور شد . آه بلندی کشیدم و گفتم:
《 کاش مادرم بود 》 مردی سوار برالاغ از کنار ما گذشت و به پدربزرگ سلام کرد و پدر بزرگ سرتکان داد . پدر بزرگ پرسید :
《 چندروزه توفکری ، مشگلت چیه دلت تنگ شده برگردی
تهرون ، اینجا بهت سخت میگذره ؟》 گفتم :
《 مادر ام اگر بود روزگارم یک جور دیگه ای بود 》 ایستاد و گفت :
《 حاشیه نرو پسرم ، اگر مشگل سربازیه باید رفت دوران سربازی دنیای خوبیه کلی چیز یاد می گیری》 گفتم :
《 پدربزرگ مشگل من سربازی نیست 》 راه افتاد :
《 پس چیه ، شکر خدا که همه چیز داری ، ماشین ، خونه
لنگ نون شبتم که نیستی 》 ایستادم و گفتم :
《 نازنین》 ایستاد ابرو بهم کشید و گفت :
《 محاله ، این پنبه رااز گوشت در بیار پسر م صفر آدم طمع کاریه. ناخن خشکه 》 گفتم :
《 شمام که مثه آبجی شهین حرف میزنی 》 به قهوه خانه رسیدیم هیچ کسی بیرون قهوه خانه روی تخت ها دیده نمی شد. پدربزرگ فریاد زد :
《 غلام ، آهای غلام 》 غلام دستمال به دور گردن از قهوه خانه بیرون آمد و با پدربزرگ و من سلام علیک کردو گفت :
《 خوش خبر آقا بزرگ》 پدربزرگ گفت :
《 خدا بهت پسر عنایت کرده برو ببینش 》 غلام سرپائین انداخت و گفت بازم پسر این شیشومیه ؟》پدر بزرگ فریاد زد:
《خجالت بکش همین حالا برو به دیدن زنت بالبخند ، خدا صلاح تورو بهتر میدونه ، بجنب 》 غلام نزدیک پدربزرگ شد ودست پدربزرگ را بوسید و بطرف خانه ما دوید . پدربزرگ روی تخت نشست و گفت :
《 عرضه داری یک چای برای من بریزیی یا نه ؟》وارد قهوه خانه شدم و خودم را به بساط چای رساندم . استکانی چای پرکردم که صدای پدربزرگ بلند شد :
《 دوتا بریز پسر 》استکان دیگری پرکرده و قدم از قهوه خانه بیرون گذاشتم . بادیدن صفر سلام کردم . صفر سرتکان داد و پرسید :
《 به حرفام فکرکردی نوید آقا؟》 استکانی چای را بدست پدربزرگ دادم و استکانی بدست صفر و کنار پدربزرگ نشستم 》 پدربزرگ رو به من کرد و پرسید :
《 صفر چی گفته بتو که من بی خبرم؟》 به صفر چشم دوختم و صفر گفت :
《 دیشب تومیدون درباره نازنین حرف زد که منم شرطم را گفتم》 پدربزگ پرسید:
《 خوب این شرط چی بوده ؟》پدربزرگ نگاه اش را از من گرفت و به صفر دوخت .صفر کلاه نخی اش را از سراش برداشت و سرطاس اش را نشان دادو گفت:
《 به آقا نوید گفتم هروقت تونست کاری کنه که موهای من برگرده دخترم را بهش میدم 》 پدر بزرگ خندید و گفت :
《 جریان اون پسریه که ننه شو برد بفروشه 》 صفر چای اش را خورد و سکه ای در نعلبکی انداخت و رفت . غلام لبخند برلب برگشت و شانه پدر بزرگ را بوسید و گفت :
《 آقا بزرگ منو ببخش خداهم منو ببخشه چه پسری خدا بهم داده مثل پنجه آفتاب ، تادیدمش قند تودلم آب شد》
خم شد استکان های خالی رابرداشت و پرسید :
《 این سکه را کی گذاشته ؟》 گفتم :
《 آقاصفر》 غلام سرتکان داد وگفت :
《خیلی عجیبه ، معمولا اینجا نمیاد چایی بخوره اگرهم بیاد میگه بزن پای حساب تاوقت برداشت انگور 》 پدربزرگ گفت :
《 آمده بود خودی نشون بده به نوید ، واسه دادن دخترش به نوید یک شرط مسخره گذاشته که خر بشنوه خنده اش می گیره 》 غلام گفت :
《 اختیار نازنین دست این چولمنگ نیست ، بایدبرین سراغ زن صفر 》 با خوشحالی پرسیدم :
《 ممکنه قبول کنه ؟》 غلام گفت :
《 معلومه از خداشم باشه ، سه تا تو خونه آقابزرگ زائیده حتی همین نازنینو 》پدر بزرگ گفت :
《 ازاونم چشمم آب نمیخوره از قدیم گفتن همنشینم گل شود من ازاو گل تر شوم》 گفتم:
《تا شمانشستی میرم دیدنش ، دیدمش که میرفت سر تنور مه لقا 》 پدربزرگ گفت :
《 تواگر دخترازابن قوم گرفتی من کل عمارت اربابی را به درمونگاه تبدیل می کنم 》 غلام گفت :
《 من دلم روشنه آقا نوید برو ببینم چه میکنی 》 خودم را به خانه مه لقارساندم . حوریه و مه لقا پای تنور بودند بوی نان تازه فضای خانه راپرکرده بود. سلام کردم و خودم را به آنها رساندم . مه لقا درحالی که خمیر را پهن می کرد پرسید :
《 شمسی نبود که شما آمدی ؟》 گفتم :
《 واسه نون نیامدم مه لقا آمدم با حوریه خانم حرف بزنم 》 حوریه نان را باانبر از تنور بیرون کشید و روی دسته نان ها قرار داد وگفت :
《 آفتاب از کدوم ور زده که نوه آقا بزرگ حوریه را لایق دونسته و آمده سراغش؟》 گفتم :
《 راجع به نازنینه 》 ابرو بهم کشید و گفت :
《 نازنین !؟》 گفتم :
《 بله ، نازنین》 دست اش را داخل کاسه آب برد و دوباره انبر بداخل تنور برد و نان را بیرون کشید و روی دسته های نان قرار داد و گفت :
《 شرط داره آقا نوید اگر از پسش بربیایی ، چشم 》 مه لقا گفت :
《 یعنی چی شرط کدومه ؟ از خداتم باشه انگار یادت رفته محبت های مروارید خانم و آقا بزرگ و 》 حوریه گفت :
《 یادم نرفته مه لقا اما من دخترم را به شرطی بهش میدم که بتونه یک چیزی برای صفر پیدا کنه که موهاش برگرده ، کله اش شده مثل آیینه》مه لقا خندید و گفت :
《 مثلا مو داشته باشه اون قیافه قراضش تغییر میکنه نه والا 》 گفتم :
《 حرف آخرته ؟》 حوریه گفت :
《 حرف اول و آخرم نه برای تو برای هرکی خواستگار نازنین باشه همینه 》 گفتم :
《 نمی خواهی از نازنین بپرسی ؟》 سرتکان دادو گفت :
《نظر اون مهم نیست 》 از خانه مه لقا بیرون زدم جلوی در به شمسی خانم برخوردم و سلام کردم و پرسیدم :
《 گوش وایستاده بودی؟》 سرتکان داد و چارقد سفید اش را روی سرا ش محکم کرد و گفت :
《 حوریه کاره ای نیست ننه برو سراغ زهرا بگم مادر بزرگ نازنین ، کاردست اونه ننه فقط 》گفتم :
《 یعنی او میتونه دست نازنبن را کف دست من بگذاره ؟》 گفت :
《 شک نکن ، میخوای منم باهات بیام ؟》 گفتم :
《 بیا ننه ، شاید حرف تو بیشتر خریدار داشت باشه》 راه افتادیم بطرف خانه زهرا بگم . گفتم :
《 ننه چرا از پسرا بدت میاد ؟》 گفت :
《 از پسرا بدم نمیاد ننه اگه پسرا نباشن که دخترا می ترشن گوشه خونه هاشون 》 گفتم :
《 صبح دیدم وقتی بادست علامت دادی 》 آه بلندی کشید و گفت :
《 نگران خجسته بودم ، وقتی فهمید پسره نگران بود میگفت غلام دیگه از خونه بیرونش می کنه 》 گفتم :
《 راست بگو ننه شمسی موضوع چیه ، نکنه چون پسرات نمیان سراغت اینجوری شدی ؟》 جوابم را نداد به خانه زهرا بگم رسیدیم درباز بود. یاالله گفت و هردو وارد خانه شدیم زهرا بگم تو ایوان درحال دود کردن قلیان بود بادیدن ما بزحمت ازجا بلند شد سلام وعلبک کردیم و زهرا بگم زل زد به منو گفت :
《 هرچی میگذره قیافه شما بیشتر شبیهه مروارید خانم میشه ، خدا رحمتش کنه ، نور به قبرش بباره ، اون بود که اتاق بزرگ عمارت را تبدیل به اتاق زابمون زنای روستا کرد 》شمسی خانم گفت :
《 خدا آقا کوچیکم بیامرزه ، حیف شدن اون زن و شوهر
غنیمتی بودن واسه نصرت آباد بالا و پائین 》 اشگ تو چشمام دوید و گفتم :
《 خدا همه رفتگان و بیامرره خصوصا رحمان و رحیم هر وقت این تلوزیون جنگ و نشون میده یاد اونا برام زنده میشه 》 زهرا خانم اشگ دوید تو چشماش . شمسی خانم گفت :
《 زهرا بگم راستش برای این آمدیم که راجع به نازنین
حرف بزنیم ، آقا نوید گفت که اول باید از زهرا بگم کسب تکلیف کنبم بعد همراه آقابزرگ مزاحم بشیم》 زهرا بگم تو فکر فرو رفت و به من نگاه کرد و گفت :
《 کی از شما بهتر آفا نوید ، تحصیل کرده، اصالت دار، اما اگر نارنین را میخوای یک شرط داره 》 دردل گفتم :
《 همه شون انگار راسته یک گاو وکباب کردن》شمسی خانم پرسید :
《شرط، تو هم ، نکنه باید سرگر صفر کچل ودرمون کنه زهرا بگم؟》 شمسی خانم از جابلند شد و گفت :
《 بریم آقا اینا کله گر صفر براشون مهمتر از دخترشونه 》زهرا بگم گفت:
《 این حرفا چیه که میزنی شمسی ، کی گفته کله صفر باید درمون بشه ؟ زمین آسفالت که روش گندم سبز نمیشه》
شمسی خانم گفت :
《 دخترت گفت من خودم شنیدم تو خونه مه لقا سرتنور》
زهرا خانم گفت :
《 غلط کرده ، شرط من که این نیست، شرط من اینه که اگر نازنین را میخواد باید تا من زنده ام خونه زندگیشون همین جا باشه همین》 شمسی خانم گفت :
《 توچی میگی آقا نوید قبول میکنی؟》گفتم :
《 معلومه از خدامه من دوست دارم بمونم تواین روستا کنار پدربزرگ، ما اینجا کلی زمین وباغ داریم باید یکی باشه به پدربزرگ کمک کنه 》 شمسی خانم گفت :
《 پس مبارکه ، کی بیان خواستگاری 》 زهرا خانم گفت :
《 همین چهارشنبه که روز تولد نازنیم هست 》 باخوشحالی همراه شمسی خانم از خانه زهرا بگم بیرون زدیم و به شمسی خانم گفتم :
《 شمابرو نون بگیر و فکرشام باش 》

پدربزرگ توی ایوان نشسته بود و با چاقو چوب دستی اش را تراش میداد . سلام کردم و گفتم :
《 باید فکر ساخت یک خونه برای خودمون باشیم باباجون 》 باتعجب به من نگاه کرد و گفت :
《 چیه کبکت خروس میخونه ؟》 گفتم :
《 زهرا بگم قبول کرد ، چهارشنبه باهم باید برای خواستگاری نازنین بریم خونه صفر 》 پدر بزرگ دست از تراشیدن چوب دستی اش کشید و گفت :
《 تاببینیم》 گفتم :
《 باباجون خودش گفت شرطشم این بود که تازنده است من و نازنین همینجا بمونیم ،تو آبادی 》 پدر بزرگ چیزی نگفت و بکارش مشغول شد .

ساعت هفت صبح مش طاهر از بلندگوی مسجد اعلام کرد
دیشب زهرا بگم به رحمت خدا رفت . برای عرض تسلیت و مراسم خاک سپاری به خانه آقا صفر تشریف فرما شوید . پیشانیم را به چارچوب در کوفتم و گفتم :
《 بدبخت شدیم رفت ، تف به این شانس ، این چه شانسیه من دارم آخه》 پدربزرگ از اتاق اش بیرون آمد وبادیدن من سرتکان داد و گفت :
《 نگران نباش ، زهرا مرد من که نمردم ، بهر قیمتی شده اون کله کچل را مودار می کنم 》پرسیدم :
《 چطوری؟》 گفت :
《 تلفنی با شهین حرف زدم هم راضیش کردم هم مشگلو گفتم او گفت " پدربزرگ هم کلاه گیس هست هم موسسه ای که سرش بشه موکاشت ، شاید نمونه موهاش اما یک مدتی می مونه تا خر نوید از پل بگذره " همین راه کاره》 گفتم :
《 عجب چرا بفکر خودم نرسید ؟》 پدربزرگ گفت :
《 عاشقی ؟》 از خونه بیرون زدیم و بسمت خانه صفر راه افتادیم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای لطف‌الله ترنجی سلام
خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. از خواندن شرط ازدواج لذت بردم. داستان جمع‌وجور و خواندنی و خوبی است به شما تبریک می‌گویم. یکی از مهمترین ویژگی‌های مثبت اثر ضرباهنگ مناسب آن است و دیگری دیالوگ‌های داستانی و درست و پیش‌برنده. اگرچه از نظر من شخصیت‌ها زیاد شده‌اند اما متن اثر دچار پراکندگی نشده است. داستان را با تولد یک نوزاد پسر آغاز کرده‌اید. ابتدا خواننده خیال می‌کند راوی دارد پدر می‌شود اما بعد که متوجه می‌شود اینطور نیست درمی‌ماند که این بابابزرگ و راوی چه ارتباطی به نوزاد تازه به دنیا آمده دارند؟ و بعدتر معلوم می‌شود آقابزرگ یکی از اتاق‌های خانه‌اش را برای رفاه حال اهالی روستا تبدیل به اتاق زایمان کرده است و برای همین است که آن‌ها اولین کسانی هستند که از تولد بچه‌های روستا باخبر می‌شوند و خبرش را به پدرها می‌رسانند. فصل رسیدن به قهوه‌خانه و خود قهوه‌خانه هم خوب درآمده است و آن دیدار شتابزده اما گویا میان راوی و دختری که دوستش دارد هم طراحی مناسبی دارد. به طور کلی کنش‌ها و گفت‌وگوها دستشان در دست یکدیگر است و مدام دارند به شخصیت‌ها سر و شکل می‌دهند و اطلاعات می‌رسانند. با خواندن این اثر می‌شود متوجه شد که اگر بخواهید می‌توانید روی داستان‌های اقلیمی کار کنید احتمال می‌دهم اگر روی ویژگی‌های داستان‌های اقلیمی متمرکز شوید و اگر برای نمایش جغرافیای زیستی‌تان طراحی داستانی داشته باشید اقلیمی‌نویس موفقی خواهید شد. می‌ماند چند نکته که مایلم دست‌کم در آثار بعدی آن‌ها را به کار بگیرید: 1- وقتی راوی ماجرای علاقمندی‌اش به نازنین را مطرح می‌کند پدربزرگ می‌گوید پدر نازنین ناخن خشک است و طمعکاراست اما ما به عنوان مخاطب چنین ویژگی‌هایی را نمی‌بینیم فقط گزارش آن را می‌شنویم.2- شرطی که پدر نازنین برای ازدواج دخترش می‌گذارد به هر حال باید باورپذیری هم داشته باشد. پدر دختر می‌خواهد پسر (راوی) کاری کند که سر طاس او دوباره پرمو شود. خوب کاملا پیداست این شرط نوعی دست‌انداختن است و دنبال نخودسیاه فرستادن و درست مثل جواب منفی است یعنی به نظر می‌رسد پدر و مادر دختر به دلایلی نمی‌خواهند دخترشان را به راوی شوهر بدهند که چنین شرطی برای او تعیین کرده‌اند. درست است که این شرط بار طنز هم دارد و باعث شده داستان تا حدودی رگ و ریشۀ طنز هم داشته باشد و خواننده را بخنداند اما باورپذیری چه می‌شود؟ استحکام روابط علت و معلولی چه می‌شود؟ اگر پدر دختر نمی‌خواهد دخترش را به این خانواده بدهد باید برایش دلیلی داشته باشیم در حالیکه می‌بینیم خانواده راوی به خانواده صفر خوبی کرده‌اند و خانواده دختر در ظاهر از خانوادۀ پسر هیچ بدی ندیده‌اند پس علت چنین سنگ‌اندازی‌هایی چیست؟ البته حالا با این تجربه که شما در پایگاه نقد داستان دارید قطعا می‌دانید که من این پرسش‌ها را از شما نمی‌پرسم بلکه از متن داستان می‌پرسم پاسخ همۀ این پرسش‌ها باید در خود متن باشد که نیست. 3- اتفاق‌ها را روی منطق داستانی درست و روابط مستحکم علت و معلولی طراحی کنید نه روی حوادث قضا و قدری. درست است که مرگ مادربزرگ دختر در پایان داستان محتمل است اما این اتفاق‌های سر بزنگاهی و دم آخری ممکن است کار را خراب کنند. لطفا در داستان‌های بعدی این نکات را هم در نظر بگیرید و روی آن‌ها کار کنید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر داستان‌های فراوان و خواندنی شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 7 روز پیش
سلام ممنون و سپاسگزار پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت