به خیال فرصت بدهید تا قدرتش را به نمایش بگذارد




عنوان داستان : چاقوی برزیلی
نویسنده داستان : امید قریب

شروع به تایپ میکند، توی اتاقش پشت میز کوچکی که مقابل پنجره ی بزرگ اتاق قرار گرفته و نور لمیده ی شفق به رنگ قهوه ای سوخته ی چوب جلا و جلوه ای اشرافی داده است.

اولین کلمات بی هدف و بدون برنامه ی قبلی قطار میشوند :
( مرد سی و چند ساله ی میانه اندامی کف اتاق رو به سقف دراز کشیده، ریزش آرام و پیوسته ی موهایش، به وسعت پیشانی اش بسیار افزوده است. افتاب چند ساعتی است که خودش را بالا کشیده، صبح در حال جابجایی با ظهر است. مرد با دو پتو به بستر رفته است، و خودش را میان پتوها مخفی کرده است، از بالا میشود مچاله گی و بهم پیچیدن پتوها را دید،)

نویسنده از پاکت سیگارش یک سیگار بیرون میآورد و فندک میزند، بلند میشود و چراغ را روشن میکند، آفتاب حالا پشت ساختمان بلند روبرو مخفی شده و از نور جز سایه ای در دوردست، مثل تصویر قدیمی از یک متوفی توی قابی خاک گرفته چیزی باقی نمانده است. همچنان که دود را از سوراخهای دماغش ببرون میدهد، جملاتی را که نوشته مرور میکند. از چهره ی سرد و بی حالتش، نمیتوان فهمید راضیست یا نه!
نور صفحه را چند بار تنظیم میکند تا با منبع نور مصنوعی سازگار شود، بارها و بارها تنظیمات را تغییر میدهد، سیگارش را که مدتی است تمام شده توی قوطی خالی کنسرو ماهی روی میز می اندازد۔
دستش را به کیبورد مببرد و هر چه نوشته را پاک میکند. و حالت جدی و متمرکز به خود میگیرد.
( توی اتاقی کوچک، مردی میان دو پتو کف زمین خود را کاملا پهن کرده و نگاه چشمان پف کرده اش، به سقف روبرویش است. گرمای هوا و نور تندی که از پنجره میاید، گویای این است که از صبح چیز زیادی باقی نمانده است، کلافه است، چاره ای جز بلند شدن و لباس پوشیدن و رفتن ندارد، اما خوابیدن و خوابیدن انگار راهی برای فرار است، مثل محکوم به مرگی که پای دار نمازش را طول میدهد، یا اخرین لقمه ها را با دقت و حوصله میجود. )


حالا دست از کیبورد میکشد، به پاکت سیگار نگاه میکند، اما گلویش خشک شده و هوس چایی کرده است. ماه ها ست که هیچ ایده ای برای نوشتن نداشته است، و امروز عاقبت خود را با داغ و درفش پشت میز کشانده است.

(مرد پتو پیچ، بلند میشود، چند قدم میرود، پایش بدجوری لنگ میزند، هر بار که پای علیلش را به جلو پرتاب میکند، از کمر تا گردنش موج برمیدارد، انگار رقصنده ای نیمه عریان رو به پشت تاب میخورد و با حرکت سر خرمن زلفهایش را پشت سر میگذارد، به در که میرسد با شانه اش به ان میکوبد و داخل میشود، سرش سنگین است ساعتهاست اثار تریاک از جانش رفته است و خمیازه هایش نشانه ی خواب آلودگی نیست.
مرد با صورتی ناراضی به عقب و بالا نگاه میکند و درب را میبندد.
حالا روی پتوها نشسته است و سیگار میکشد، با تلفنش چند جمله تایپ میکند و کلمه ی ارسال را لمس میکند.)

نویسنده گردنش را کمی نرمش میدهد، دستهایش را کش میاورد و او هم خمیازه میکشد.
تلفنش که روی میز است، صدا میکند و صفحه اش نورانی میشود، پیامی که رسیده است را میخواند :
سلام ، باید بیام ببینمت، اینجوری نمیشه، سیگارم و بکشم راه میفتم،

با اینکه هیچ نامی نیست، نویسنده فرستنده ی پیام را میشناسد، بدون هیچ دلیلی در دلش میگوید: خودشه!! میدونستم یه روز این اتفاق میفته!
نویسنده خودش را جمع و جور میکند و ادامه میدهد؛
( از مدتها قبل قرار امروز را گذاشته بود، باید در جلسه ی مشاوره ی دادگاه برای مساله ی سرپرستی دخترش حاضر میشد، همین حالا هم دیر کرده بود، اما برنامه را تغییر داد، لباس پوشید،توی کشوی زیر اینه یک چاقوی استیل و خوشدست برزیلی را بیرون اورد،و تیغه اش را باز کرد و بست، بعد ان را توی لباسهایش جاساز کرد، طوری که هیچ جایش برامده نبود،
رقصان در حال ورود به خیابان است، همینجا دربستی خواهد گرفت. و بقیه اش هم هنوز مقدر نشده است)
نویسنده که دستهایش عرق کرده، نگران بنظر میرسد، با خودش میگوید؛ من تصمیم میگیرم که چی بشه!
گرمش است، گرمای دم ظهر بدجوری حالش را گرفته است. توی قوطی کنسرو ته سیگارها از سر و کول هم بالا میروند.
با خودش گزینه ها را سبک سنگین میکند؛
تصادف اتومبیل بدک نیست، و او هرگز به مقصد نمیرسد، اما داستان چه میشود؟ نمیشود وقتی هنوز داستان روایت نشده، تمامش کرد.

خب شاید از دادگاه تماس بگیرند و بگویند دختر نازنینش از پله های دادگاه افتاده و الان به کما رفته است. اما ان طفل معصوم چه گناهی دارد که ناکارش کنیم. این هم نمیشود!
اصلا پیش از رسیدن به انجا یک توقف کوتاه دیگر داشته باشد، اصلا چاقو هم برای انتقام است، به نویسنده ربطی ندارد، میخواهد کسی را که چلاقش کرده بکشد.
اما کی و چطور ان بلا را سرش آورده است؟
شاید هم مقصر حادثه همسر سابقش است.

....


کلاف مشوش افکارش را صدای زنگ خانه کورتر میکند.
_ دیگر فرصت نوشتن نیست، باید درب را باز کند، بدون برداشتن گوشی دکمه ی باز شدن را میزند،
چند لحظه بعد انگشتی ارام به در میکوبد.
بلند میشود و درب اتاق را باز میکند مرد با کله ای نیمه تاس، بی حوصله و اخمو روبروی او ایستاده است. تقریبا هم قواره اند، مرد تلو تلو خوران وارد میشود، و روی مبلی پشت به پنجره و رو به میز کار نویسنده، که از این به بعد کاتب نامیده خواهد شد، مینشیند. بلافاصله سیگاری روشن میکند و آب خنک میخواهد.
کاتب آب میاورد و خودش هم پشت صندلیش مینشیند،
مرد بعد از نوشیدن یک لیوان آب دهانش را با آستینش خشک میکند، اتاق کاتب بوی نم میدهد،
مرد گلویش را صاف میکند و میگوید:
من خیلی از دستت عصبانی هستم. ولی اگه تو سوالی داری بپرس؟
کاتب که با دقت زیاد به مرد خیره شده میگوید؛
همیشه ته فکرم میدونستم یه روز یکیتون میاد سراغم، اما چطور اینقدر زود؟ و کلا از کجا اومدی؟

_ مرد میگوید، قبلا توی قصه ها زیاد اتفاق افتاده، همین نویسنده ی مورد علاقه ی تو، پل استر کتابی نوشته که همه ی کاراکترهای کتاب های قبلیش باهاش مواجه میشن. اما الان منو ببین،
این خون و گوشت و استخوانه! دقیق نمیدونم!
اما انگاری زیر سر این گرمایش جهانی و تغییرات اقلیمه، هزار جور ویروس و هاگ قارچ از تو یخ ها زدن بیرون، منم از همون جمله ی اول که نوشته شد، کله ی تاس پتو ها، لنگ ظهر، همه چیز واقعی بود.

کاتب گفت؛ و سوال اخر!
چرا اومدی سروقت من؟

مرد گفت؛ خب جز تو کی مسئول منه؟
جز تو کی این بلا ها رو سر من آورده؟
راه رفتنمو ندیدی؟
چرا باید عملی باشم؟ و چرا حالا که منو بیدار کردی باید خمار باشم؟ چرا از زنم جدا شدم؟ و چرا دادگاه باید تکلیف بچه رو معلوم کنه؟
اگه نمیومدم این قصه هم مثل بقیه ول میشد، کاغذی که زادگاه من بود، قبل از اینکه چشمهامو باز کنم ممکن بود مچاله و سوت بشه تو سطل آشغال! چرا اینقدر من بدبختم؟ تو برای خوشبخت کردن من چی نیاز داشتی؟ بودجه و مدیریت و سازمان و روابط بین الملل نیاز داشتی؟
مرد بلند شد. و صدایش را بالا برد،؛ بنال دیگه!
کاتب،دستهایش را بهم میمالد، سعی میکند خونسرد و منطقی باشد،
: داستان ها و ادمهای من از بطن زخمی و محروم و کم برخوردار جامعه میان، کلی مشکل دارن،
و راستش و بخوای من رو کاغذ نمینویسم، لب تاپ هم ندارم، از رایانک مالشی استفاده میکنم.

مرد لنگ، پوزخند زنان میگوید: چه اصراری به نوشتن داری؟ چرا حالیت نمیشه که اینکاره نیستی؟
بمن‌نگاه کن! سرنوشت من‌برای کی اهمیت داره اخه؟ چرا یه جوون خوشتیپ و سالم نیستم که مثلا مشکل مالی دارم، و میخوام کار خطرناکی واسه پول جور کردن بکنم؟
مرد عرق میکند، سردش است، داد میزند: بیشرف حالا که منو عملی کردی یه ذره تل تو جیبم میزاشتی که الان اینجوری سگ لرز نزنم!

دستش را روی لباسش انجا که چاقو را مخفی کرده ارام فشار میدهد، کاتب رنگ به رنگ میشود، مرد میگوید: میترسی؟
کاتب میگوید؛ اره، میخوای چکار کنی؟
مرد میگوید؛ تو بگو! از بین این همه چیزی که تو دنیا هست تو دست من چاقو دادی که باهاش برم به جلسه ی مشاوره ی دادگاه!
من‌ کاراکتر که هیچ، تیپ هم نیستم، نه گذشته ای نه افکاری، فقط دو تا دست و یه چاقو و من و تو!!
کاتب میگوید؛ مشکلی نیست، میشه همه چیز و درست کرد، فقط کافیه که بنویسم،
مرد میگوید؛ چی بنویسی؟ موهام دربیاد؟ پام خوب بشه؟ یهو از عملی بودن تبدیل به قهرمان ورزشی بشم؟
بیا خودمونو مسخره نکنیم. فقط یک پایان برای این قصه وجود داره.

کاتب نشست و آهی کشید، نگاهی ترحم آمیز به مرد انداخت و گفت: تو هم حق داری، همه بلاها رو سرت خراب کردن و یقه ی منو دادن دستت!
منم یکی ام مثل خودت!
نه نویسنده ام نه آدمم، حتی قد تو گذشته و عقبه ندارم!
هیچی قبل از امروز صبح یادم نمیاد! نه اسمی نه کس و کاری، فقط یه قوطی حلبی رو آسفالتم که رسالتم لگد خوردن از شخصیت داستانه.
مرد با صورتی مردد گفت؛
نمیتونی منو با این حرفها بپیچونی!
اگه تو همه کاره هم نباشی میتونی منو به ادم اصلی برسونی!
نمیدونم، امروز باید میرفتم دنبال کارهای دادگاه!
نمیخوام دخترم بی مادر بزرگ بشه، اما با مادرش هم نمیتونم کنار بیام. مادر خدابیامرزم میگفت ادم باید پیشونی داشته باشه، خودش هم ننه بابا داشت هم خواهر برادر بزرگتر، اما تا نود سالگی حسرت لباس عروس میخورد،
آباجی، خواهر بزرگش بود، بت و الگوی جوانی های مادرم بود، مادرم را آرایشگاه برده بود و به آرایشگر گفته بود؛ این دختر دیپلم گرفته میخوایم یه بندش بندازی و ابروهاشو مرتب کنی، این شده بود گریم عروسیش، یه پیرهن سفید و چادر نماز هم لباس عروسش!
پیرزن همیشه از اون روز کینه داشت،
اگه نکشمت و دخترم از دستم بره، از امروز بدجوری کینه بدل میگیرم.
کاتب گفت: مادرتو دوست داشتی؟ یعنی بهم خیلی نزدیک بودین؟
مرد بلند شد، یک قدم به جلو و کمر و شکمش مثل رقاصه های عرب تاب برداشت.
کاتب گفت: منو هم برادرم بزرگ کرده، دوازده ساله م بود که بابام مرد، داداش منو بهتر خودم میشناخت، ولی باهام تعارف نداشت، من دمدمی مزاج که هی از این شاخه به اون شاخه میپردم.
و اذیتش میکردم.
کاتب پرسید؛ چایی میخوری؟
مرد سرش را تکان داد، بعد گفت: فکر نکن حسابتو نمیرسم.
مرد کتری زرد رنگ روحی بزرگ را روی گاز تک شعله گذاشت. و هر دو سیگاری به لب گذاشتند، و مرد هر دو را روشن کرد.
مهمان چاقوی تاشوی استیل ساخت برزیل را بیرون آورد. زائده ی پیچ مانندی روی تیغه بود که انگشت شصت درگیرش میشد و تیغه با حرکتی نمایشی باز میشد و تهش تق صدا میداد.
کاتب گفت؛ اخرین سیگار!! و بیخودی چشمهای بازش را به فضای تهی روبرو دوخت.
گفت؛ نمیدونم اونی که داره اینا رو مینویسه کیه، احتمالا اونم یه وامونده ی منزوی و مفلوکه، یه ادم نامرئیه که بود و نبودش واسه کسی توفیر نداره.
کاتب بلند شد، گفت: اینم از سیگار! چایی رو میخوریم و میرسیم به تهش، منو و تو و اون چاقو! و بسمت کتری زرد بزرگ رفت، بخار از لوله ی باریک بیرون میزد،
کاتب به جریان بخار نگاه کرد، بخار تا اندکی از لوله فاصله میگرفت محو میشد.
بود و نبود! کاتب سرش را چرخاند، مرد سیگارش را توی قوطی خالی کنسرو له کرد، و دوباره جذب برق و تیزی چاقو شد.
از کف اتاق کاتب جوراب هایش را برداشت، دور دستش تاباند و کتری جوشان را برداشت، با شتاب بسمت مرد و چاقو گام برداشت، در کتری باز بود و حالا بخار مثل ستونی مواج پیچان بالا میرفت. مرد سعی کرد خود را دور کند، برخواست پایش عقب رفت اما شکم و کمرش قر ظریفی به جلو داد. کاتب همه ی کتری را بسویش پاشید. چیزی که از کتری بیرون زد، نه مایع بود نه گاز!
اگر کسی از دور نگاه میکرد لابد میپنداشت چراغ جادوست و عنقریب غول چراغ از پس مه و دود پدیدار میشود.
و براستی لحظاتی بعد غول چراغ دیده شد. جانوری سرخ و خزنده . جسمی بدون پوست که تکان های عجیبی میخورد. و در میان آن توده ی سرخ و عنابی، یک برق فلزی نور را منعکس میکرد. یک چاقوی استیل ضد زنگ!
Made In Bra..
و توده های انگشت بی شکل که هنوز آنرا محکم گرفته بود.

کاتب گفت؛ شرمنده م، انگار اون قوطی خالی نوشابه روی آسفالت که هدف از خلقتش لگد خوردن و پرتاب شدن بود، تو هستی!
توده ی گوشت و پوست خرخری کرد!
کاتب گفت: بیخیال! منصفانه؟؟
مگر اینجا داستان و نمایشنامه ی تخیلیست؟
نه! تو دنیای واقعی انصافی وجود نداره!
شاید گاهی پیدا بشه! اما بهرحال نباید از کسی توقع انصاف داشت. گند زدی به زندگیم! همه جا گه مال شد. ولی بهتر از جرواجر شدن با اون چاقوی خوشگل و براق برزیلیه! بهتره دیگه ولش کنی و بدیش به من، به کارت نمیاد، باور کن.

بعد کاتب پشت میزش نشست، رایانک مالشی را برداشت. و عاقبت بر تردیدش چیره شد،
دستش را روی علامت ضربدر گذاشت،
خط نشانه ی تایپ بسرعت روی خطوط میدوید و همه را محو میکرد، آنچه از مرد باقی مانده بود و بخار میکرد غیب شد بعد کتری و ته سیگارهای قوطی کنسرو، در چند ثانیه، اثری از اتاق و میز و پنجره و کاتب باقی نماند، چنان توی هیچ افتادند که پنداری هیچوقت هیچ اثری از انها وجود نداشته است. تنها نشانه برق تیغه ی استیلی بود که نور را منعکس میکرد، ولی جای خودش معلوم نبود.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای امید قریب عزیز، سلام. از عنوان داستان شروع کنم که جذاب بود و هوشمندانه انتخاب شده بود. از ویترینی که برای متن فراهم کرده‌اید عیان است که جذب مخاطب و انگیزه دادن به او برای خواندن و دنبال کردن روایت برایتان مهم است.
«چاقوی برزیلی» داستان نویسنده‌ای است که شخصیت اصلی داستانش مردی است که در موقعیت بدی گیر افتاده. لنگ می‌زند و اعتیاد دارد. از همسرش جدا شده و قرار است در دادگاه تکلیف سرپرستی دخترش روشن شود. همین جا بگویم که هم در توصیف و صحنه در مورد نویسنده‌ی اصلی و هم در مورد شخصیت داستانش و موقعیتی که در آن گیر افتاده خوب عمل کردید. تا اینجای داستان، همه چیز درست و برنامه‌ریزی شده پیش می‌رود، اما نزدیک به معمولی و کلیشه‌ای. مخاطب خاص داستان از این دست موقعیت‌ها را هم زیاد خوانده و هم زیاد در فیلم و سریال تجربه‌اش کرده.
نویسنده‌ی متن در گیر و دار سر هم کردن پایانی برای داستانش است. در همین لحظه زنگ در به صدا در می‌آید و شخصیت داستانش وارد آپارتمان او می‌شود. حالا اوج داستان است. اینجاست که نویسنده داستان که شما باشید باید توانایی‌اش را به نمایش بگذارد. گفتگویی که بین نویسنده و شخصیت داستانش شکل می‌گیرد قرار است بهترین و مهم‌ترین قسمت این متن را رقم بزند. از این بخش ساده نگذرید. اجازه دهید این اوج در اوج اتفاق بیفتد. روی تک‌تک جملاتی که بین نویسنده و شخصیتش رد و بدل می‌شود خوب فکر کنید و تبحرتان را در شکل گیری گفتگویی که قرار است به معنی واقعی کلمه گفتگو باشد، نشان دهید. اینجا پرانتزی باز می‌کنم و پیشنهادی می‌دهم: حتی فرصت دارید که خودتان هم وارد متن شوید. مخاطب خاص از این‌جا به بعد متوجه حضور نویسنده‌ی داستان (که شما باشید) در متن می‌شود. این حضور را رنگ و بو ببخشید. با ورودتان به متن، و مواجهه‌ی مستقیم با نویسنده‌ای که خلقش کردید و شخصیتی که مخلوق نویسنده‌ی شماست و در حقیقت مخلوق شماست بازی بزرگ و جذابی را راه بیندازید. از این فرصت طلایی به راحتی گذر نکنید و با دادن عنوان کاتب به نویسنده، به مخاطب اطلاعات رو ندهید. مخاطبِ حواس‌جمع خودش متوجه حضور شما در داستان شده. با تغییر عنوان شخصیتِ داستان انگار می‌خواهید حضور خودتان را گل‌درشت به او اطلاع دهید.
و اما پایان داستان. مثل نویسنده‌ای که خلق کردید دارید از نوشتن یک داستان خوب فرار می‌کنید و اولین پایانی که به ذهن‌تان رسیده را مهر تأیید زده‌اید. این‌که نویسنده به روی شخصیتش آب جوش می‌ریزد اتفاق خوبی است اما این‌که شخصیت از بین می‌رود پایانی نیست که مخاطب را راضی کند. تمام طول داستان در تلاشید که قدرت خیال را به نمایش بگذارید و در پایان از کنار آن به راحتی و حتی با بی‌محلی می‌گذرید. قرار نیست که خیال به همین راحتی از بین برود. شاید همان آب جوش بتواند پایان این داستان را شگفت کند. شاید از دل همان سوختن موجودی خلق شود که نویسنده نتواند کنترلش کند و چیزی پیش‌بینی نشده اتفاق بیفتد. از فضا و موقعیتی که خودتان ساخته‌اید نهایت استفاده را ببرید تا داستان به بهترین موقعیتی که شایسته‌اش است برسد. این‌ها همه پیشنهاد بود. پیشنهادِ کسی که متن شما را از بیرون نگاه می‌کند و فرصت‌های طلایی و رها شده را به وضوح می‌بیند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 6 روز پیش
منتقد داستان
خواهش می کنم. موفق باشید
امید قریب » 8 روز پیش
سپاس، حتما به نکات ارزشمندی که فرمودید توجه میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت