آموختنِ «تخصصِ داستان‌نویسی» را جدی بگیرید




عنوان داستان : مینا و بِل بِلی
نویسنده داستان : سجاد آرام

                     { بسم الله النور}

بخش۱( قصه ی مینا و بل بلی و فرار آنها از
دهکده پامتاچان*‌)
*پامتاچان یک دهکده خیالی در مشهد است.

حوالی اواسط تابستان در روزی از روز ها خورشید همیشه بیدار سر از لا به لای کوه های پامتاچان در می آورد و چشم از چشم همه چیز بر می دارد و همه چیز را به استقبال خود دعوت می کند ؛ تا جایی که حتی گل ها و غنچه ها به احترام آن دست به سینه بلند می شوند و به آن تعظیم می کنند.
اهالی دهکده پامتاچان هم مثل همیشه از خواب شیرین خود سرپیچی می کنند و با هیاهوی خورشید از جای خود بلند می شوند تا به کار های روزانه خود برسند.
در این بین، دختری ۱۱ ساله به نام مینا و بِل بِلی که سگی است بسیار زیبا و باهوش در این دهکده کوچک زندگی می کنند. بعد از مرگ پدر و مادر مینا تنها یادگاری که از آنها برای مینا باقی مانده است این سگ زیبا و با محبت است. مینا بعد از از  دست دادن والدین اش در کنار عمه اش به همراه بِل بِلی زندگی می کند. عمه اش فادِله نام دارد؛ که البته خود مینا او را بی بی فادِله صدا می زند.
- بی بی فادله: مینا! مینا! بلند شو دیگه چقدر می خوابی!
مینا در حالی که در حال و هوای خواب تابستانی است، آرام آرام زیر لب می گوید: ها! باشه  ها!
بی بی فادله با اعصبانیت: بلند شو دختر! پاشو برو دست و صورتتو آب بزن ، بیا یکم صبحانه بخور بعد اون گوسفندها رو ببر بیرون بدو!!
مینا سلانه سلانه از خواب بلند می شود و می رود حیاط تا دست و صورتش را با آب بشوید. درِ خانه را باز می کند و وارد حیاط می شود ؛  می بیند که بل بلی هنوز خواب است. کمی تعجب می کند و با خود می گوید: عه بل بلی که هنوز خواب است! اون که زودتر از من و بی بی بلند می شد  امروز چرا خواب مانده؟!
با تعجب شیر آب را باز می کند و مشغول به شستن سر و صورتش می شود. در این حال به یکباره صدای ریزی از بل بلی به گوش مینا جرقه می خورد. مینا در همان حال رو به بل بلی می کند و می بیند که او گریه می کند. با دست پاچگی به سوی بل بلی شتاب بر می دارد و می رود و دستش را به سر او می کشد و او را نوازش می کند و می گوید : چه شده سگ قشنگم حال پریشانی داری؟! نکنه شب دیر خوابیدی یا خدایی نکرده سر درد داری؟ حیوان زبان بسته در حالی که نمی تواند مشکلش را به مینا بگوید با دستش آب را نشان می دهد. در این حال مینا به فکر عمیقی فرو می رود و با خود زمزمه می کند که نکنه بل بلی گرسنه و تشنه است؟! می رود و در یک ظرف کوچکی آب برای بل بلی می آورد. بل بلی با دیدن آب دُمش را تکان می دهد و از مینا تشکر می کند. مینا در تعجب فرو می رود که چرا بی بی به بل بلی آب یا حتی یک تکّه نان نداده است؟! گرچه از بی بی خود خاطره خوشی هم ندارد و از او متنفر است ، اما چاره ای ندارد و مجبور است که در آنجا زندگی کند. مینا  با حال پریشانش می رود آشپزخانه و تکه ای نان  پیدا می کند و برای بل بلی می آورد . در همین لحظه به یکباره بی بی فادله او را از  پنجره خانه می بیند ؛ و سریع به حیاط می رود و داد می کشد: مینا اول صبحی صبحانه نخوردی به فکر این سگ لعنتی هستی؟! بیا گم شو خونه ببینم!. مینا از رفتار این چنینی بی بی به شدت متعجب شد و البته ناراحت! و همین طور متوجه شد که بی بی از دیروز تا امروز صبح که هواسش به بل بلی
نبوده ،  حتی یک تکه نان خالی هم به او نداده است‌!
مینا خیلی ناراحت می شود . می رود کنار بل بلی می نشیند و با او درد و دل می کند.
- مینا: می بینی بل بلی جان هیچ کس چشم دیدن تو را ندارد و به تو حسودی می کند ؛حتی بی بی! به نظر من دیگه جای من و  تو در این خونه نیست ؛ یاشاید بهتره بگم در این دهکده! بی بی تا به حال چندین بار این کارو کرده و من متوجه نشدم! اما همیشه شک داشتم که کاسه ای زیر نیم کاسه است و بی بی میخواهد تو را از من بگیرد .
در این حال مینا با چشم اشک آلود خود ، به سوی اتاقش می رود و یک چوبی که در زیر فرش قایم کرده است را بر می دارد و یواشکی به حیاط بر می گردد و می رود طناب دور گردن بل بلی را باز می کند و آرام آرام بدون اینکه بی بی آنها را ببیند ، درِ حیاط را باز می کند و با بل بلی روانه راه می شود. در راه،  مینا به دکان حاج اصغر می رسد و داخل دکان می شود و با اندک پولی که در دست دارد کمی خرما می خرد. حاج اصغر متعجب می شود و به مینا می گوید: مینا این وقت صبح تا به حال یادم نمی یاد که تو بیای و از من خرما بخری ها!! نکنه خبرایه؟!
مینا حرفی نمی زند و فقط به صورت بل بلی خیره شده است.
_حاج اصغر حساس تر: ببینم بلخره نگفتی این خرما ها رو برای چی میخوای؟! می دونم که 
بی بیت خرما دوست نداره و ...
مینا سخن حاج اصغر را قطع می کند و می گوید:
چقدر شد؟ 
- حاج اصغر با مسخرگی: لا اله الا الله!! عجب! باشه بیا اینم نیم کیلو خرما. پولم نمی خوام فقط به بی بیت بگو حاج اصغر سلام رسوند و ...
باز هم مینا سخن حاج اصغر را قطع می کند و از دکان خارج می شود !
- حاج اصغر: خدایا چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ؟! نکنه بی بی طوریش شده؟! هی ! عجب ! خدا به دادشان برسه!!!
خب ساعاتی سپری می شود و مینا و بل بلی تقریبا از دهکده بزرگ پامتاچان ، خارج می شوند.
در حین راه ، مینا به یکباره شروع به گریه کردن می کند. بل بلی که طاقت اشک و ناله های مینا را ندارد ، هی وَرجه ووُرجه می کند و به سوی مینا پارس می کند.
- مینا: عجب شانس بدی دارم من. اون موقع که نمی دونم چند سالم بود پدر و مادرم به دست افراد نامشروعی کشته شدند و من یتیم  و نگونبخت شدم . و تا جایی که یادم میاد در طویله ها می موندم و همیشه گرسنه و تشنه . و بعد ها که بی بی فادله اومد و منو پیدا کرد و با هزار جور ظلم و ستم منو بزرگ کرد. تو هم که من ۲ سال پیش پیدا کردم و فهمیدم که تو سگ ما بودی و تو حیاط خونمون نگهبانی می دادی و بعد از کشته شدن پدر و مادرم و خراب شدن خونه مون ،  تو به دست عده ای از افراد دهکده  افتادی و اونا تو رو بزرگت کردند و بعد ها من با پرس و جو از افراد دهکدهتو را پیدا کردم و فهمیدم که تو سگ ما بودی و تو رو با خودم آوردم خونه بی بی تا ازت نگهداری کنم . البته بی بی اون موقع هم حسودی تو رو می کرد و می خواست تو رو بکشه نمی دونم چرا ؟! 
می خواسته که تنها یادگاری پدر و مادرم رو از من بگیره ! اینم از شانس بده منو تو . ولش کن بیا بریم بل بلی، دیگه جای منو تو در این دهکده نیست ! دیگه اهالی پامتاچان نمی خواهند یک بچه یتیم رو ببینن ! اونا حتی حسودی تو رو می کنن که تو چرا انقدر باهوش هستی ! بیا بریم ؛ تا شاید جای بهتری پیدا کنیم  ، بیا .
بعد از کمی مکث و درنگ ، دوباره به راه افتادند.
بعد از ساعاتی طولانی مینا : خب دیگه حسابی از پامتاچان دور شدیم و معلومه که خسته شدی بل بلیه من  درسته؟! منم خسته شدم . خب بیا بریم اونجا  یک درخت بسیار بزرگی هست که سایه بزرگی هم دارد ؛ بیا بریم اونجا من یکم استراحت کنم و تو هم استراحت کن.
آن دو می روند و در زیر آن درخت کبیر اتراق می کنند . مینا در زیر درخت آرام آرام پلک های نازک اش را می بندد و به خواب می رود . بل بلی هم کمی آن طرف تر رو به روی مینا چُمباتمه  می زند و خستگی در می کند . دقایقی سپری می شود  و تقریبا هنگام غروب می شود و خورشید آرام آرام سرش را به پایین می گیرد و خداحافظی می کند. در همین حال نسیم خنکی از طرف شرق می وزد و مینا پلک پلک زنان چشمانش را باز می کند و خود را تنها می بیند. لحظه ای درنگ می کند ؛ گویا گنگ شده است . به یکباره آن کمان های زیبایش به بالا پرت می شوند و آژنگی در چهره اش نقش می بندد.
- مینا: بل بلی؟ بل بلی؟ کجایی بل بلی؟
صدایی به گوش نمی خورد ؛ حتی باد هم سکوت کرده است!
- مینا بلند می شود و داد می کشد: بل بلی ؟ کجایی؟! شتابی بر می دارد به این طرف و آن طرف می دود ؛ اما خبری از بل بلی نیست! می رود بالای یک کوه می ایستد و به اطراف نگاه می کند. هیچ اثری از بل بلی نیست . هوا کم کم تاریک و تاریک تر می شود و به یکباره در همان حال مینا به زمین می خورد و سریع بلند می شود و داد می کشد و اشک در چشمهایش جاری می شود .  می رود در کنار یک سنگ بزرگ می نشیند و دستش را به آسمان بلند می کند و به تضرع می افتد .و به درگاه خداوند اعتراض می کند.
-‌ مینا: آخه ای خدای مهربان من چقدر باید سختی ها رو تحمل کنم؟ تا کی؟ تا چه زمان ؟ آخه این چه سرنوشتی هست خدایا؟! کمی به درگاه خداوند اعتراض می کند و آرام آرام به خواب عمیقی می رود .
بامدادان از خواب بیدار می شود و بدون اینکه چیزی بخورد و یا دست و صورتش را بشوید ، به طرف غرب شروع به حرکت می کند .  با آن حال پریشانش و صدا صدا زنان به راهش ادامه می دهد تا اینکه بر سر چاهی می رسد و  خورشید هم کامل طلوع می کند .  به درون چاه نگاه می کند . چاه بسیار عمیق است و نمی تواند کاری کند . با همان حال در کنار چاه می افتد و از شدت تشنگی و گرسنگی هوش از سرش کوچ می کند. در کَذا موقعیتی یک چوپان او را از راه دور می بیند و به طرف او روانه می شود. می آید و او را صدا می زند :دختر خانم ! دختر خانم! پاشو ببینم! چوپان که می بیند  او بلند نمی شود ، می رود و قُمقُمه اش را بر می دارد و دستش را نم می کند و به صورت مینا می چکاند. مینا سلانه سلانه بلند می شود و می گوید : بل بلی ؟ بل بلی ؟ آب ! آب ! چوپان سریع به او آب می دهد و او را سیراب می کند ؛ و کمی هم به او  نان و پنیر می دهد ؛ تا او را از شدت گرسنگی نجات دهد . بعد از اینکه کمی مینا قوت گرفت ،  کل ماجرا را برای چوپان تعریف می کند. چوپان بعد از شنیدن کل ماجرای مینا حس ترحم در او ایجاد می شود و به شدت مَغموم می گردد . چوپان ، لحظاتی درنگ می کند و بعد می گوید: خب بلند شو مینا خانم ؛ بیا سوار این الاغ شو تا با هم آرام آرام  به همین راه ادامه بدیم ؛ شاید خدا رحم کنه که بل بلی پیدا بشه !
آنها یواش یواش به راه می افتند . ساعتی سپری می شود  و آنها به یک دهکده دور افتاده به نام سارستان که چوپان هم اهل آنجاست کم کم نزدیک می شوند. مینا دیگر امید خود را از دست داده است و ناراحت به اطراف می نگرد . در چنین لحظاتی از کنار یک کوه بلند عبور می کنند؛ که ناگهان صدای پارس سگی از لابه لای کوه به گوش می رسد. مینا به یکباره مانند جن زده ها فریاد می کشد: آره آره این صدای پارس بل بلی هست!! آره خودشه !!
-چوپان : مطمئنی دختر ؟!
چوپان به این سوء و آن سوء نگاه می کند ؛اما چیزی نمی بیند ؛ ولی صدای پارس بل بلی نَفَس سکوت را در سینه اش حبس کرده است!
مینا از الاغ پیاده می شود و بل بلی را بالای کوه می بیند که به دور گردنش طناب سختی بسته اند. طناب بسیار ضخیم است و البته به جایی هم بسته نشده و همانطوری دور گردنش بسته اند . لابد می خواستند حیوان زبان بسته را خفه کنند ! بل بلی جلو عقب می شود و نمی تواند کاری کند و یواش یواش از رَمَق می افتد ! مینا و چوپان با دیدن بل بلی کنجکاوانه به طرف کوه می دوند.
مینا زود تر از چوپان به بالای کوه می رسد . می رود و بل بلی را در آغوش می گیرد و از شوق خوشحالی شروع به گریه کردن می کند. اما چوپان به بالای کوه نمی رسد! بعد از کمی درنگ ،
  مینا به پایین کوه نگاه می کند و می بیند که یک مردِ دو مو ، با جثه ای بزرگ در حال کتک زدن چوپان است. مینا شروع به فریاد زدن می کند . در همان حال سنگی از زمین بر می دارد و به طرف آن مرد پرتاب می کند. سنگ ، به کمر آن مرد برخورد می کند ؛ و بل بلی بعد از اینکه مینا طناب را از دور گردنش باز کرد، سریع به پایین کوه می دود و می پرد بر سینه آن مرد و گلوی آن مرد را به شدت زخمی می کند. چوپان هم زخمی  و کتک خورده ، آرام آرام بلند می شود و بیلش را که در زمین افتاده بر می دارد و بر سر آن مرد می کوبد و او را غرقِ در خون می کند . مینا کمی پایین تر می آید و  می خواهد که بداند آن مرد کیست ! اما چوپان سریعا از دست مینا می گیرد به همراه بل بلی از کوه پایین می آیند .
چوپان با آن حال پریشانش سریع گوسفند هایش را روانه راه می کند ؛  و خود نیز به همراه مینا سوار الاغ می شود و از آن منطقه دور می شوند .
بل بلی جلو تر از آنها به حرکت در می آید .
بعد از چند دقیقه آنها تقریبا به دهکده سارستان
می رسند  آه چه حادثه عجیبی بود !
- مینا: خدایا آن مرد کی بود و به چه علت بل بلی را دزدیده بود ؟! مینا پریشان به فکر عمیقی فرو می رود .
آنها بعد از اینکه وارد دهکده شدند ، به طرف اولین خانه که خانه چوپان است می روند .  در این بین چوپان از کمکی که مینا و بل بلی به او کردند ، بسیار تشکر می کند . مینا هم از آن چوپان تشکر می کند ؛  از اینکه در پیدا کردن بل بلی او را بسیار یاری کرد. آنها به خانه می رسند . چوپان سریعا درِ خانه اش را باز می کند و گوسفند ها را به طویله می برد . بعد از مینا و بل بلی دعوت می کند که به خانه بیایند .خانه چوپان بسیار قدیمی و کهنه است . اما به هر حال زیباست . در وسط حیاط ، حوض بسیار بزرگی هست و دور آن پر از گل و گیاه . در مجموع خانه دلنشینی است . مینا می رود لب حوض و دست و صورتش را آب می کشد .بعد از شستن سر و صورتش ، چوپان رو به مینا می کند و درخواست قولی از او می کند .
-چوپان : ای مینا جان ! دختر قشنگم ! راستش را بخوای ، من هم مانند تو کسی را ندارم. زنم و دخترم هام ۱۵ سال پیش در یک سانحه تصادف کشته شدند . و من سالهاست که تنها در این خونه زندگی می کنم .  پس یه لطفی ازت دارم ؛ اینکه قول بدی با من در این خونه به همراه بل بلی بمانی و در کار ها کمکم کنی . می بینی که من تقریبا سن و سالی ازم گذشته و الان تقریبا ۶۰ سالمه و واقعا کسی رو ندارم .  تو هم مانند  دختر خودم  می مونی! هی خدایا ...
بعد از گفتن این حرف ها ، اشک در چشمان چوپان جاری می گردد . مینا کمی ناراحت می شود . می رود در کنار چوپان می ایستد و دست او را می گیرد و نوازش می کند و قول چوپان را می پذیرد و به همراه بل بلی در آنجا می ماند و...

ادامه...




بخش ۲ ( در سارستان* )
*سارستان یک دهکده خیالی در مشهد است.

خب ، بعد از این همه اتفاقاتِ جالبی که گذشت ، مینا و بل بلی رسما ساکن دهکده سارستان شدند. سارستان ، دهکده ای است کوچک و دلنشین با بنا های قدیمی و باستانی و با مردمانی خون گرم و مهمان نواز .
اهالی این دهکده ، اکثرا کشاورز هستند ؛ و دخل و خرج زندگیشان را از طریق این صنعت تامین می کنند . البته جمعیت این دهکده نسبت به وسعت کوچکش بسیار زیاد است و جوانان زیادی در این دهکده هستند که به علت نبود کار مجبور اند به شهر بروند . در این دهکده امکانات بیشتری فراهم است بر عکس پامتاچان .
از جمله : مدارس و مسجد و حتی زمین بازی برای کودکان. آقای چوپان که یکی از ریش سفیدان این دهکده محسوب می شود ، صبح زود سلانه سلانه از خواب بلند می شود تا برای خواندن نماز صبح به مسجد برود . هنگام برگشت به خانه ، سری به مَش رمضان ، دکان دار دهکده می زند .
مش رمضون که تقریبا یک پایش به گور می لنگد ، ۶۵ سال است که در این دهکده کاسبی می کند . او فرد بسیار مُعتمد و قابل قبولی برای اهالی دهکده است . هر کسی که مشکلی دارد برای او تعریف می کند . او بیشتر مشکلات مردم این دهکده را حل می کند .
مش رمضان ، نه تنها اینکه یک دکان دار است ، بلکه هر کاری از دستش بر می آید ؛ از جمله :
نجاری ، بنایی ، حکیمی ، کشاورزی و ...
حتی هنگامی که چوپان وارد دکانش شد ، او متوجه چهره ی خوشحال او شد و فهمید که خبر هایی در کله چوپان است .
- چوپان : سلام مش رمضان ! چه خبر؟ صبحت بخیر .
- مش رمضان : سلام بر شما ای جوان عاقل و بالغ !
- اَه مش رمضان دیگه از ما گذشت ما که پیر شدیم بابا ...
- اونی که باید پیر بشه منم که دیگه نمی تونم راه برم . ناسلامتی دیگه ۸۸ سالمه ! تو که جوونی بابا ...
- مش رمضان : چیه مثل اینکه خبرایی داری! درسته؟ کبک خروس می خونه!!
- آره مش رمضان ، خبرایه
- چه خبری بابا ؟
- هیچی بابا خبر اینه که دیگه از تنهایی رهایی پیدا کردم .
- تنهایی؟! چطوری؟ چی؟ هان؟ بدو بگو! هی؟
- باشه باشه مش رمضان ، انقدر شلوغش نکن بابا جان الان میگم :
- چوپان : (  چند روز پیش دیگه از نشستن تو خونه حسابی خسته شده بودم . ساعت ۶ صبح بود ؛ نمی دونستم چکار کنم . گفتم بلند شوم و به حال قدیم ها دلی بزنم به در و دشت ! راستش چنتا گوسفند دارم ، که سالهاست برای چَرا به بیرون نمی برم . آره مش رمضان بلند شدم و بیل مخصوص خودمو برداشتم و به همراه گوسفند ها زدم بیرون .
باورت نمیشه مش رمضان در اون لحظه چه حالی داشتم . وای ، خیلی سر حال بودم . یاد جوونی هام افتادم . آره همینطوری رفتم و رفتم به طرف زمین خدا بیامرز ، کمال ، برادر بزرگم . آره بردم گوسفند ها رو اونجا . یه تقریبا ۲ ساعتی اونجا موندم . خیلی خوش گذشت . )
- مش رمضان : خب بعدش چی شد؟
- چوپان : ( آره داشتم می گفتم ؛ یه ۲ ساعتی موندم اونجا . بعد دیگه گفتم برم سمت خونه .
آره مش رمضون همینطوری داشتم می رفتم که یهو سر راه دیدم کنار چاه علی شیر ، یه دختر خانم کوچولو رو زمین افتاده . اولش فکر کردم یه چبز دیگه هست . با خودم گفتم : نه بابا چشمات ضعیف می بینن. رفتم جلو تر دیدم نه یه دخترِ تقریبا ۱۰ ساله ای هست که رو زمین افتاده. نبضشو گرفتم دیدم نه نبضش میزنه . دست پاچه شدم ؛ نمی دونستم چه کار کنم ؛  رفتم از قمقمه ام مقداری آب ریختم به دستم و به صورت دختره چکاندم .
دیدم آروم آروم بلند شد و هی می گفت : بل بلی! بل بلی! )
- مش رمضان : بل بلی؟ بل بلی یعنی چی؟
- چوپان : ( صبر کن آقا رمضون . بعد آره بلند شد . دیدم حالش خرابه ؛ بهش گفتم: اسمت چیه دختر خانم ؟ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
اولش جواب نداد ؛ انگار ترشیده بود. ولی بعد از اینکه کمی بهش آب و آذوقه دادم ، خودش کل ماجرا را برام تعریف کرد .
اسمش مینا بود . گفت که کسی رو ندارم و تنها هستم . گفت فقط یه سگ دارم که اسمش بل بلی هست و الان گم شده !
منم بعد از شنیدن کل ماجرای این دختر ، واقعا دلم به حالش سوخت . بهش گفتم :
اشکالی نداره بلند شو حالا بریم خونه ی من ببینم چی میشه کرد . شاید سگت یا همون بل بلی پیدا شد ؛ نگران نباش .
بلندش کردم و سوار الاغم کردم و به طرف خونه راه افتادیم ؛ که اتفاق جالبی هم رخ داد . بل بلی هم پیدا شد . یعنی به طور شانسی !
همینطوری داشتیم می رفتیم که بالای کوه سپید دیدیم صدای یه سگ می آید . رفتیم به بالای کوه. البته مینا زودتر رفت . من همین که داشتم می رفتم یه مرد بلند جثه با بیل بهم حمله کرد . البته منم بیل داشتم ولی نامرد از پشت حمله کرد . کمی با هم درگیر شدیم و یارو با مشت زد تو صورتم ؛ تا جایی که خون از دماغم باز شد .
دیگه از حال داشتم می رفتم که اون سگه کمکم کرد ؛ یعنی بل بلی . اومد و پرید تو سینه ی اون یارو و از گردنش یه گاز مشتی گرفت . منم با دسته بیل خودم ، محکم زدم تو صورتش بعد با مینا و بل بلی سریع به راه افتادیم . نفهمیدم که چرا اون سگ رو گرفته بودن ! ولی واقعا بگم آقا رمضان سگه خیلی باهوش و با محبت بود. جونم رو نجات داد .)
- مش رمضان : خب بعدش ؟!
- چوپان: آره مش رمضون اینطوری شد . منم هر دو شون رو بردم خونه . بعد به مینا گفتم :
حالا که واقعا کسی رو نداری پس یه شرط باهات می بندم . بهش گفتم که باید به همراه بل بلی پیش من بمانی . اونم قبول کرد . و الان باور نمی کنی مش رمضان   بعد از ۱۵ سال دیگه از تنهایی در اومدم !)
- مش رمضان : وای من ! چی بگم؟!
این بهترین خبری بود که در عمرم شنیدم. واقعا که جالبه .
این عالیه که از تنهایی در اومدی ؛ واقعا عالیه !
- چوپان: آره آقا رمضون  خودمم باور نمی کنم . خدا را شکرت که ...
- مش رمضان : از تنهایی نجات پیدا کردی . آره عزیزم خیلی خوب شد . برو خدا رو صد مرتبه شکر کن .
- چوپان: آره والا رفته بودم مسجد کلی سپاسگزاری کردم از خدا . خیلی جال بود!
خب بعد از اینکه چوپان کل ماجرا را برای مش رمضان تعریف کرد ، کمی برای صبحانه ، پنبر و گردو از او خرید و بعد به سمت خانه اش حرکت کرد . ساعت تقریبا ۷ و نیم صبح بود که به خانه رسید . همین که در حیاط را باز کرد درِ حیاط را باز کرد ، دید که کف حیاط خیس است. تعجب کرد . گمان کرد که باران باریده ؛ اما نگاهی به بیرون کرد دید که زمین خشک است و به او دهن کجی می کند!
همین که برگشت ، مینا را در کنارش دید که پاچه شلوارش را بالا زده و در حال شستن حیاط است . با خوشحالیِ تمام مینا را در آغوش گرفت و بوسید . مینا خیلی خوشحال شد و دیگر حس تنهایی نمی کرد.
وسایل صبحانه را از چوپان گرفت و به آشپزخانه
برد . چوپان رفت کنار بل بلی تا ببیند در چه وضعی است .
- چوپان به بل بلی : به به بل بلی خودم چطوری؟
رفت و کمی آب برای بل بلی آورد و مقداری هم نان خرد شده در یک ظرف .
در همین حال مینا چوپان را صدا زد:
- عمو ؟ عمو؟
- چوپان:  بله دخترکم؟ چی شده عزیزم؟
- مینا: عمو مثل اینکه در خانه نان نداریم!
- آخ آخ می بینی مینا جان پیری دیگه اثر کرده ها . نگاه کن یادم رفت نان بخرم . آخ آخ
- اشکالی نداره عمو . شما بگید نانوایی کجاست برم تا بخرم .
- نه مینا جان زحمت نکش خودم میروم
- نه عمو شما بگید کجاست؟
- راستشو بخواهی مینا جان در دهکده ما نانوایی نیست. فقط یه دکاندار هست به نام مش رمضان که اون نان می فروشه. این پنیر و گردو رو هم از اون گرفتم یادم رفت نان هم بگیرم . اَه ...
- چوپان : باشه اشکالی نداره ؛ برو همین بغل هست دکانش . یه چنتا نان بگیر و بیار.
- مینا : چشم عمو الان میرم
- آفرین دختر گلم . آفرین
مینا رفت اتاق و لباسش را عوض کرد و سپس به سمت دکان مش رمضان به راه افتاد.
در میان راه هر کسی که او را می دید ، با تعجب به او خیره می شد . اما مینا بدون نگاه و توجه به مردم دهکده به راهش ادامه می داد . رفت و بلخره به دکان مش رمضان رسید .
- مینا: سلام مش رمضان!
- مش رمضان با تعجب: سلام عزیزم
مش رمضان همینطوری به مینا خیره شده بود.
- مینا : ببخشید نان دارید ؟
- بله عزیزم ؛ نانم داریم .چنتا می خوای؟
- یه ۱۰ تایی می خوام.
- ای به چشم الان الان
مش رمضان فهمید که این دختر همان مینایی هستش که چوپان برایش تعریف تعریف کرده بود .
- مش رمضان: بیا عزیزم ؛ اینم ۱۰ تا نان تازه برای شما
مینا همین که رفت تا نان را از دست مش رمضان
بگیرد ، مش رمضون نان را به سمت سینه اش برد و به مینا گفت : ببخشید دخترم ، شما مینا هستی؟
- مینا : بله
- آهان آره صبح آقا روح الله بهم گفت که چطور شما رو پیدا کرده و آورده خونه ؛ پس شما مینا خانم هستید . باشه چه عالی . بیا دخترم اینم نان؛ پولم نمی خواد ؛ فقط یک صلوات بفرست.
- مینا: چشم عمو
- آفرین دخترم . به آقا روح الله سلام من را برسان حتما .
- چشم
مینا نان را گرفت و به سمت خانه روانه شد.
در بین راه با خودش گفت : پس اسم این چوپانه آقا روح الله هست . وای چقدر جالبه اسم پدر من هم روح الله بوده!  هی عجب .
مینا می رود و به خانه می رسد . درِ حیاط را می زند و آقا روح الله در را باز می کند و می گوید:
سلام بر دختر گلم . به به خیلی ممنون
- مینا: خواهش می کنم آقا روح الله
- آقا روح الله : عه دخترم شما اسم منو از کجا میدونی؟
- مینا : راستش من اسم شما رو نمی دانستم ؛ مش رمضون گفت . این نان ها را هم صلواتی داد.
- آقا روح الله: آهان پس مش رمضان گفت .
باشه چقدر هم خوب بیا دخترم بیا بریم خونه هوا خیلی گرمه الان خون دماغ میشی!
- مینا: چشم
آنها می روند به خانه و سر سفره ای که آقا روح الله پهن کرده می نشینند تا صبحانه بخورند.
- بعد از اتمام صبحانه مینا خطاب به آقا روح الله : ببخشید عمو اسم اون دخترتون چی بود؟
- آقا روح الله : کدومش عزیزم؟ من ۳ تا دختر داشتم . البته ۳ تا شون رو هم از دست دادم.
- مینا : آهان ، نه من اونی رو میگم که شما گفتید ۱۵ سال پیش بر اثر تصادف ...
- آقا روح الله : مُرد ! آره دخترم اون به همراه مادرش ۱۵ سال پیش در تصادف فوت شد.
اسمش فاطمه بود . اون موقع تقریبا ۱۰ سالش بود.
- مینا: پس عمو روح الله اون ۲تا دختر های دیگه شما چی شدن؟!
- اون ۲ تا هم همون سال فوت شدن .
- همون سال عمو؟
- آره دخترم
- چطوری عمو؟
- اونا هم با تصادف!
- با تصادف؟!
- آره عزیزم . آره ...
- پس چرا آخه ؟ اونا هم بچه بودن؟
- نه اونا دوقلو هم بودن . اون موقع تقریبا ۲۰ سالشون بود . یکی شون که مریم نام داشت تازه ازدواج کرده بود . شوورِش یعنی داماد من تازه ماشین خریده بود . که میاد مریم و خواهرشو سوار می کنه تا ببره برا گردش که متاسفانه موقع رفتن در راه ...
آقا روح الله درنگی می کند . و در همان حال سیل اشک در چشمانش جاری می گردد و نمی تواند صحبت کند .
مینا هم به نشانه ی آرام کردن آقا روح الله ، می آید و در کنار او می نشیند و دست او را می گیرد و نوازش می کند .
- آقا روح الله: ببخشید دخترم نمی خواستم تو رو ناراحت کنم .
- اشکالی نداره عمو شما فقط گریه نکنید .
در همین حال ، غذایی که آقا روح الله برای نهار رو اجاق گاز گذاشته بود می سوزد و بوی غذا همجا را فرا می گیرد . اما انگار مینا و  آقا روح الله متوجه بوی سوختگی غذا نمی شوند .
در این بین که آقا روح الله و مینا با هم درد و دل می کردند ، ناگهان صدای بل بلی خانه را لرزاند ! سگ مهربان طناب دور گردنش را پاره می کند و می آید داخل خانه .
مینا و آقا روح الله متعجب می شوند .
- مینا :  عه بل بلی برای چی اومدی خونه ؟
برو حیاط !
بل بلی همانطوری پارس می کند . بدون اندکی درنگ!!
آقا روح الله و مینا هم نشسته اند و به بل بلی خیره شده اند ؛ و نمی دانند موضوع چیست .
آخر سگ باهوش تاقت نمی آورد و می رود به آشپزخانه و به طرف غذایی که رو اجاق گاز است پارس می کند.
آقا روح الله و مینا به این عکس العمل بل بلی تعجب می کنند . آنها هم بلند می شوند و می روند به آشپز خانه .
وقتی که به آشپزخانه می روند ،  می بینند که بل بلی به طرف غذایی که روی اجاق گاز می پزد ،
پارس می کند. آقا روح الله چیزی متوجه نمی شود . مینا می رود درِ قابلمه ی غذا را باز می کند و می بیند که غذای نهار سوخته و از بین رفته .
آقا روح الله هم با عجله به سمت غذا شتاب بر می دارد و او هم این صحنه را می بیند.
- آقا روح الله : نگاه کن خدای من باورم نمیشه!
ما که در یک قدمی آشپزخانه هستیم ، متوجه سوختن غذا نشدیم . وای من عجب!                  - آقا روح الله خطاب به بل بلی: الحق که سگِ باهوش و تیزی هستی . تو از حیاط متوجه شدی که غذای نهار سوخته و خراب شده ، اما ما از اینجا ...
آقا روح الله به یکباره شروع به خندیدن می کند .
- آقا روح الله : نگاه کن چقدر ما احمق هستیم
قهقهه ...      ...    ...
در این حال مینا و آقا روح الله شروع می کنند به خندیدن و بل بلی به آنها خیره می شود!!!

ادامه دارد... پایان بخش ۲
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای سجاد آرام سلام.
این نخستین متن ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است و خیرمقدم عرض می‌کنم اما بعد... داستا‌نویسی به طور کلی به دو بخش نویسندگی برای کودکان و نویسندگی برای بزرگسالان تقسیم می‌شود که به گمانِ من بخشِ اول، کارش، نوع تخصص‌اش و شدت و ضعفِ موفقیت در آن خیلی سخت‌تر از بخش دوم است چون نویسنده باید به تمام عناصر شناخته‌شده‌ی داستان مسلط باشد و علاوه بر آن‌ها، از بیانی استفاده کند که بیانِ او نیست در زندگی روزمره‌اش؛ بلکه بیانِ مخاطبانی‌ست که دهه‌ها از او از لحاظ سنی کم‌سن‌ترند و غیر از «جهان‌نگری سنی»، باید «ارتفاع دید» و «نوع متفاوت تجربه‌ی زبانی» هم در کار لحاظ شود. این‌ها را ننوشتم که بگویم از شما با 18 سال سن چنین انتظاری دارم که همه را رعایت کنید، این‌ها را نوشتم که بگویم از هر کس که قلم به دست می‌گیرد و می‌خواهد برای کودکان بنویسد از 18 ساله تا 180 ساله چنین انتظاری دارم و فقط من چنین انتظاری ندارم، ادبیاتِ داستانی کودک گستره‌ای حرفه‌ای‌ست در سراسرِ جهان با مخاطبانی بسیار بیشتر از آثار بزرگسال و گردش اقتصادی و مالی شگفت‌انگیز که برای هر نویسنده‌ی نوآمده یا کهنه‌کاری وسوسه‌انگیز است و همان طور که موفقیت در این حوزه، افسانه‌ای خواهد بود شکست در آن هم با «گمنامی مطلق» همراه خواهد بود پس تصمیم‌تان را بگیرید که می‌خواهید به شکل حرفه‌ای این حیطه را ادامه دهید یا به شکل تفننی واردِ آن شده‌اید؟ چرا این سؤال را می‌پرسم؟ چون احتمال اینکه نویسنده‌ای در هر دو دو حیطه‌ی کودک و بزرگسال موفق شود بسیار کم است و اصلاً، هر کدام مانعی جدی برای آن یکی‌ست. به چه دلیل؟ به همان دلایلی که گفتم! [تفاوت: نویسنده کودک باید از بیانی استفاده کند که بیانِ او نیست در زندگی روزمره‌اش؛ بلکه بیانِ مخاطبانی‌ست که دهه‌ها از او از لحاظ سنی کم‌سن‌ترند و غیر از «جهان‌نگری سنی»، باید «ارتفاع دید» و «نوع متفاوت تجربه‌ی زبانی» هم در کار لحاظ شود.] البته نویسندگان اندکی بوده‌اند که با تک‌اثرهای موفقی در حوزه‌ی کودک، این «قاعده» را به چالش کشیده‌اند: یک. آنتوان دو سنت-اگزوپری که با نوشتن «شازده کوچولو» یکی از بهترین و تأثیرگذارترین آثار داستانی ادبیات کودک را خلق کرد. اینکه چطور موفق شد هنوز مشخص نیست شاید آن «کودکِ درون» هنوز داشت در ذهنِ این خلبانِ جنگ و نویسنده بزرگسال به زندگی خودش ادامه می‌داد: «از بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یک آدم‌بزرگ هدیه کرده‌ام. عذر من موجه است چون این آدم‌بزرگ بهترین دوستی است که در دنیا دارم. عذر دیگری دارم، این آدم‌بزرگ می‌تواند همه‌چیز حتی کتاب بچه‌ها را بفهمد. عذر سومی هم دارم، این آدم‌بزرگ ساکن فرانسه است و در آنجا سرما و گرسنگی می‌خورد و نیاز بسیار به دلجویی دارد. اگر همه این عذرها کافی نباشد می‌خواهم این کتاب را به بچگی آن آدم‌بزرگ تقدیم کنم. تمام آدم‌بزرگ‌ها اول بچه بوده‌اند (گرچه کمی از ایشان به یاد می‌آورند)، بنابراین عنوان هدیه خود را چنین تصحیح می‌کنم: تقدیم به لئون ورت، آن‌وقت که پسرکی بود.» دو. موریس دورئون را که پارتیزان و سیاستمدار و نویسنده و شاعر بزرگسال بود، به دلیل سرودن شعر فرانسوی سرود پارتیزان‌ها که رایج‌ترین سرود فرانسه آزاد و مقاومت فرانسه در زمان جنگ جهانی دوم بود، پدر «سرود مقاومت» فرانسه می‌خوانند اما از سرِ اتفاق، او خالقِ یکی از به یادماندن‌ترین آثار داستانی ادبیات کودک است یعنی «تیستو سبز انگشتی» اثری که خود درباره‌اش معتقد است که آن را برای سنین یک تا صد ساله نوشته ‌است! او درباره این کتاب نوشته: «تیستوی سبزانگشتی یا انگشت‌های رویاننده تنها کتابی‌ست که برای نوجوانان نوشته‌ام و بدون شک تنها کتاب در نوع خودش است که تا به حال نوشته‌ام یا خواهم نوشت. کتاب قبلی‌ام را که می‌نوشتم، برای اینکه میان دو فصل نفسی تازه کرده باشم، خوشم آمد دست به کار نوع دیگری از ادبیات بشوم؛ نوع دیگری که بسیار دور از نوشته‌های همیشگی من باشد. وقتی کتاب را می‌نوشتم، متوجه شدم که تفاوت تنها در شکل نوشتن و عبارت پردازی‌هاست، اما مسائل اصلی همان مسائل همیشگی‌ست. در واقع متوجه شدم که برای یک گروه بچه‌ی مشخص حرف نمی‌زنم؛ بچه‌هایی که برایشان می‌نوشتم یا آدم‌بزرگ‌های آینده بودند یا بچه‌های روزگار گذشته. من در زندگی روزانه‌ام هرگز با بچه‌ها بچگانه حرف نزده‌ام، و هیچ بچه‌ای را دست کم نگرفته‌ام چرا که نگران بودم مبادا برای فهمیدن حرف‌های من او هم خودش را دست کم بگیرد. وقتی کوچک بودم و کسی با من با این لحن حرف می‌زد خیلی ناراحت می‌شدم و به خودم حق می‌دادم این طور فکر کنم: ” این بابا را باش! برای اینکه حرف‌هایش را بفهمم می‌خواهد خودش را هم‌قد من جا بزند!”» سه. ایان فلمینگ، احتمالاً بینِ این سه نفر از هم‌شان عجیب‌تر است چون هم جاسوس بود هم خالقِ مشهورترین جاسوس ادبیات داستانی و سینما. کی؟ نگفتم؟ جیمز باند. او «چیتی‌چیتی بنگ‌بنگ» را برای پسرش کاسپار نوشت که از سرِ اتفاق، گرچه تأثیرگذاری این کتاب در حد دو کتاب پیشین نبوده و نیست اما به هر حال از کتاب‌های تأثیرگذار ادبیات داستانی کودک در قرن بیستم است که تخیلِ جالب‌توجهی دارد و البته یک وجه مشترک هم با کتاب‌ها و فیلم‌های جیمز باند: «هیچ وقت از ماجرا فرار نکنید، همیشه آن را بچسبید، وگرنه زندگی‌تان خیلی بی‌مزه خواهد شد.» خُب این موارد را فقط برای اسم بردن و آشنایی ننوشتم، برای خواندن و یاد گرفتن «تخصص» هم نوشتم؛ پس باید اطلاعات دیگری را هم اضافه کنم. از «شازده کوچولو» تقریباً به اندازه موهای سرِ من [که از سرِ اتفاق طاس هم نیستم!] ترجمه‌ی فارسی منتشر شده است؛ حتماً ترجمه «محمد قاضی» را بخوانید. از «تیستو» ترجمه‌ی لیلی گلستان را بخوانید و از «چیتی‌چیتی بنگ‌بنگ» ترجمه‌ی احمد میرعلایی را. حالا برسیم به متنِ شما که تا «داستان» شدن، راهی نسبتاً طولانی در پیش دارد چون «شخص» داریم در متن اما «شخصیت» نداریم «اتفاق» داریم اما «وضعیت» نداریم «مکانِ دستورزبانی» داریم اما «مکان داستانی مهندسی و ساخته و مجسم‌شده» نداریم «زمان دستورزبانی» داریم اما «زمان داستانی ساخته و پرداخته‌شده» نداریم و علاوه بر همه‌ی این‌ها، از لحاظِ «بیانی» متن شباهتی به آثار داستانی موفق کودکان ندارد یعنی اگر می‌خواهید کار را ادامه دهید باید با مطالعه‌ای دقیق از اول شروع کنید. [این‌ها را ننوشتم که ناامید شوید، نوشتم که با تیزبینی به آینده‌ی ‌کاری‌تان نگاه کنید] علاوه بر همه‌ی این موارد، باید این نکته را هم بگویم که «پایگاه نقد داستان» برای «داستان‌های کوتاه» طراحی شده نه داستان‌های بلند یا دنباله‌دار. پیشنهادم این است که حتماً کتاب «عناصر داستان» جمال میرصادقی را بخوانید که در اینترنت به شکل پی دی اف در دسترس است. اگر هم تمایل به کار کردن در زمینه داستان‌های فانتزی را دارید، حتماً اول به سراغِ شاهکارِ این گروه از داستان‌ها یعنی رمان «آلیس در سرزمین عجایب» لوئیس کارول بروید: «ناگاه یک «خرگوش سفید» با چشمان صورتی، دوان‌دوان از کنارش گذشت. چیز عجیب و غریبی در کار نبود و برای آلیس اتفاق فوق‌العاده‌ای نبود که خرگوشی زیر لب به خود بگوید: «وای، خدایا، خدایا، دیرم ‌شد!» (آلیس چون بعدها در این باره فکر کرد پذیرفت که بایستی از این اتفاق تعجب می‌کرد اما در آن لحظه به نظرش کاملاً طبیعی آمد). با این حال، هنگامی که خرگوش ساعتی از جلیقه‌اش بیرون آورد و به آن نگاه کرد و دوباره با عجله به راه افتاد، آلیس از جا جستی زد. زیرا ناگهان متوجه شد که تا آن وقت خرگوشی را ندیده بود که جلیقه داشته باشد و ساعتی از جیبش بیرون بیاورد. آلیس که به‌‌شدت کنجکاو شده بود، در میان کشتزارها به دنبال خرگوش به راه افتاد و خوشبختانه سر بزنگاه خرگوش را دید که ناگهان در لانه‌ای بزرگ، زیر چپری ناپدید می‌شود.» در ضمن، چه در داستان بزرگسال و چه در داستان کودک، سعیِ نگارنده باید بر درست‌نویسی «زبان» باشد مثلاً «اواسط تابستان» درست است نه «حوالی اواسط تابستان» و در «به یکباره صدای ریزی از بل بلی به گوش مینا جرقه می‌خورد.» شاهد یک فعل ناکارآمد و غیرِ طبیعی هستیم مصدر «جرقه خوردن» کاربردش اینجا نیست و نمی‌شود با «ضعف تألیف» به عنوان «کاربرد شاعرانه» در زبان برخورد کرد [چه در شعر، چه در نثر]. اگر می‌خواهید در این کار موفق شوید تخیل خودتان را با تخصص و یادگیریِ تخصص همراه کنید. منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت