چرخش شخصیت اصلی




عنوان داستان : اهل هوا
نویسنده داستان : عباس زال زاده

داستان کوتاه : اهل هوا
نویسنده: عباس زال زاده
تک‌تک‌های زنانه و مردانه‌ی در، تِرِقی به ستاره‌ی زنگ زده‌ی زیرشان خوردند و مثل گوشواره‌های بی‌بی صفیه شروع به رقصیدن کردند، درب چوبی خانه با صدای بلند باز شد، بی‌بی که داشت سر تنور گِرده میپخت مات‌ومتحیر به عادل نگاه کرد، بعد خنده‌اش گرفت، با پرمقنار عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و با نوک انگشت آن را جا داد بالای سرش زیر سنجاق طلایی که از شب عروسیش تا حالا به سر داشت. به آرامی ساج را با پایین دامن گشادش برداشت و پاک کرد و صاف گذاشت نزدیک تنور، بوی نان که توی حیاط می‌پیچید دل عادل غنج می‌رفت، ناخدا همیشه می‌گفت:
- انگار داخل شکم عادلو جغد لانه داره، تا بوی نان می‌شنود، شکمش بُنگ می‌زنه، صداش تا عمارت هفته می‌ره!
تا قبل از اینکه بی‌بی خمیر را روی ساج بیندازد نور آفتاب صاف می خورد وسط آن و برق میزد، عماد پرید وسط حیاط و یک تکه گُرز برداشت و شروع کرد به جنگیدن با تنه‌ی درخت لوز پیر وسط باغچه:
- بی‌بی! ببین حالا خودم ای غولک رو می‌کشم، تو آسوده کارت را بکن!
هن‌ و هن‌کنان به جنگ خیالی ادامه می‌داد و کوروپ کوروپ به درخت چوب می‌زد، بی‌بی که عصبانی شده بود بلند شد و پشت یقیه‌اش را گرفت و گفت:
- عمادو، بچه، آزار داری؟! مگه نگفتم توی باغچه نرو! برو بتمرگ پای درس و مشقت!
عالیه از چهار چوب در اطاق بیرون آمد و دستی به مقنارش کشید و سنجاق سرش را صاف کرد و بلند گفت:
- هان عادلو، چه آزارتن؟ نمره بیست آوردی سی مون؟ که اینقدر شنگلی! داشتی لنگه در را می کندی خو؟
عادل خندید، کتاب‌هایش را گوشه‌ی حیاط گذاشت و رفت مستراح، عماد با لپهای گلی و عرق کرده نگاهی به عالیه انداخت و در حالی که ادای سوارکاری را در می‌آورد که چهارنعل می‌تازد، افسار اسب را کشید و گفت:
- عالیه! عالیه! مواظب اسبم باش تا برم مشقام بنویسم.
عادل دستش را با شلوار دیکیزش خشک کرد و رو به عالیه گفت:
- عامو خلیل امشو از دریا میاد.
عالیه گفت:
- راست می‌گی یا دوباره می‌خوای اذیتم کنی!
- بخدا خودم بعد مدرسه رفتم گمرک، شنیدم شب لنجشون می‌رسه اسکله.
بی‌بی با خوشحالی سر از تنور بلند کرد و نگاهی به عادل و عالیه انداخت.
عالیه دستهای حنا کوبیده‌اش را به هم زد و گفت:
- حتمی خسته هستند، بی‌بی! برم براشون رنگینک بسازم؟
عادل نخودی خندید و گفت:
- خوب دلت خوش شد؟ کاظم میاد؟! برات سوغات میاره؟! نه؟! از سوغاتت به مو میدی؟!
عالیه خنده‌ای کرد و گفت:
- ایشالله!
عماد از روی حصار در پرید وسط حیاط و خودش را در آغوش عالیه انداخت، او صورت غرق عرق عماد را با بال مقنارش پاک کرد و بعد از لپ‌های گرد و سرخ برادر ماچ صدا داری گرفت و گفت:
- آخ قربون قدت!
با کف دست بر شکم چاق و گوشت آلودش کوبید.
عماد که زیر چشمی به بی‌بی نگاه می‌کرد، نازی کرد وگفت:
- حالا که ماچت دادم؟ یک لیوان شربت ویمتو میدیم؟!
عالیه خنده‌کنان رفت و با یک سینی شربت آمد، یک لیوان به عماد، یک لیوان به عادل و یک لیوان را هم به بی‌بی داد، بی‌بی با پشت آستین پیشانی‌اش را پاک کرد و لبخند زنان لیوان را گرفت و گفت:
- قربون عروسم برم!
عالیه رنگ به رنگ شد و گفت:
- کنیـزیتم بی‌بی، من نان بپزم، استراحت کنی؟ها؟
بی‌بی لبخند زد و با بالا انداختن ابرو اشاره کرد، بعد خندید و گفت:
- نه برو عزیزم.
از کنار بی‌بی که برمی‌گشت، یک تکه نان برای خودش و عادل و عماد برداشت و رفت نشست لب سکوی اطاق:
- امروز دیر آمدی عادلو! کجاها رفتی؟
عادل لقمه نان را گاز زد و با دهن پر گفت:
- مدرسه که خلاص شد، رفتم میدانِ فوتبالِ کوتی، بعد با جعفروسیاه رفتیم گمرک غذای باباش دادیمش، همونجا فهمیدم لنج عامو امروز میاد.
عالیه گفت:
- اووو! اگه میدونستم تا آنجا میری می‌گفتم از دکون گرمسیری برام حنا بخری، حالا غذا که خوردیم برو بخر.
عادل با ناراحتی گفت:
- کاش نگفته بودم کاظم میادها! چه بوی قلیه‌ی میگویی میاد! چقدر گرسنمه بخدا!
عماد گفت:
- می‌خوای من برم برات حنا بخرم؟ ول عادلو کن، خودم می‌روم!
عالیه بازماچ آبداری از صورت گرد عماد گرفت و دوید به سمت اطاق و گفت:
- گمپلِ خودم! کوکای خودم!
عالیه همیشه همین‌طور قربان صدقه عماد میرفت.
بی‌بی تمام مدت این صحنه را می دید و نان می‌پخت و لبخند می زد.
بی‌بی برای بچه‌ها هم بی‌بی بود، هم زن عمو، هم مادر و برای عالیه هم مادر شوهر آینده بود. آنقدر که برای کاظم سختگیری کرده بود، نگذاشته بود آب توی دل این سه یتیم تکان بخورد. ناخدا خلیل، عموی بچه‌ها و شوهرش بود، یک دل و یک نفس بچه‌ها را بزرگ کرده بودند. از کودکی علاقه پسر عمو، دختر عمو معلوم بود. فقط دو سال اختلاف سن داشتند.
عالیه تازه شانزده ساله شده بود، اولین خواستگار که جلوی ناخدا را گرفت، او سر سفره شام سر بحث را باز کرده بود، رنگ از روی عالیه پریده بود و رگهای گردن کاظم ورم کردند، غذا نخورده از سر سفره بلند شده بود و گفته بود می‌رود اسکله به لنج سر بزند! بعد از شام، بی‌بی با ناخدا خلیل پچ پچ کرده بودند و موقعه شستن ظرف‌های شام بی‌بی سر حوض یواشکی از عالیه پرسیده بود راضی به ازدواج با خواستگارهست یا نه؟ عالیه فقط با چشمان پر ازاشک سربه زیر گفته بود:
- هر چه عاموم بگه.
بی‌بی پرسیده بود:
- اگر کاظم را بگه چه؟
وعالیه خندیده بود و صورت پیرو چروک بی‌بی را غرق بوسه کرده بود. بی‌بی همان موقع، عالیه را همراه عادل، با یک ظرف پر از دوپیازه‌آلو فرستاده بود اسکله، عالیه پایین لنج ایستاده بود، دمب مقنارش را باد تکان میداد، آنچنان صاف و مستقیم ایستاده بود، گویی طنابی باریک از روی اسکله به آسمان کشیده شده، نور ماه روی صورت سبزه استخوانیش انعکاس پیدا میکرد، اما در دل ذوق عجیبی داشت، از روزی که عقل رس شده بود می‌فهمید کاظم، اول و آخر، شوهرش است. نه چون پسر عمویش بود، چون از چند سال پیش حتی مستقیم به او نگاه نمی‌کرد و وقتی عالیه را می‌دید، مثل فنری کشیده، سفت و محکم می‌شد، اما سرش پایین بود. سر سفره رو در روی عالیه نمی‌نشست، همیشه وقتی از سفر بر‌می‌گشت هدیه کوچکی برای او می‌آورد. مدتی بود که او را عالیه صدا نمی‌کرد، صدایش می‌لرزید، دخترعمو صدایش میزد.
عادل مثل گربه از لنج بالا رفت و بعد از لحظه‌ای کاظم خنده بر لب و حیران روی عرشه آمد، از آن بالا گفت:
- عالیه! خوب کردی اومدی!
هردو پایین آمدند وعادل خندید، عالیه قابلمه پارچه پیچ را به سمت کاظم دراز کرد، او با قامتی کشیده و سری افراشته چشم در چشمش نگاه کرد و ظرف را گرفت و به عالیه خندید.
از آن شب به بعد ناخدا خلیل و بی‌بی به خواستگارها جواب رد می‌دادند و همه می‌دانستند که قرار است نزدیک عید‌قربان عالیه و کاظم عروسی بگیرند.از آ‌ن‌موقع به بعد بی‌بی هر وقت نان می‌پخت زیر لب با خود می‌خواند:
- ما بِلِه‌ی دومادیم، صد و پنجاه سواریم، سی‌خاطر دومادمون عروسو دوست می‌داریم!
و این‌مـوقع اگـرعالیه آن طرف‌ها بود با صدای آرام، کِل هم می‌کشید و در حالی که قرمز می‌شد، هر دو از ته دل می‌خندیدند.
بی‌بی تک زا بود، وقتی کاظم را به دنیا آورد چند سالی منتظر بودند، اما حامله نشده بود، ناخداهای دیگر هرچه به ناخدا خلیل گفتند، بیا دخترمان، خواهرمان، خواهرزن‌مان، را بگیرم برات چند پسر بیاورد، زیر بار نرفت که نرفت.
بی‌بی نور چشم سیدایوب بود، خلیل با هزار بار خواستگاری رفتن به در خانه‌ی سید او را گرفته بود.
جشن حنابندانی برایش گرفته بودند که بیا و ببین، آنوقت‌ها بسیار زیبا، باریک و کشیده و دستان حنــا بسته‌اش با آن النگوهای طلا که سوغات سفرهای پدر بود و صدای خلخالهایی که به پا می‌بست خون به دل خلیل جوان می‌کرد. خلیل وقتی به بی‌بی نگاه می‌کرد با خودش می‌گفت:
- حالا بیاید زن بگیرد؟! روی صفیه؟! دلش بشکونم؟! نه لعنت به شیطون!
وقتی برادر بزرگ خلیل جوان مرگ شد، سه بچه قدو نیم قد، بی پناه روی دستش ماند.
عامو بود و بزرگ بچه‌ها، اما قبل از اینکه حرف و کلامی بگوید، صفیه بچه‌ها را از مراسم عزاداری به خانه آورده بود.
هر چهار بچه را جلوی اطاق گذاشت که بازی کنند و خیلی طبیعی و به کارهای هر روزش پرداخت، تا حالا که قرار بود عالیه عروسشان بشود، همگی با هم زندگی کرده بودند، عادل و عماد که بزرگتر شدند اطاق خودش وعالیه را از ناخدا خلیل و پسرها جدا کرد. هنوز هم هر شب صفیه و عالیه کنار هم می‌خوابیدند، گهگاهی که عالیه به یاد مادر سرش را به جای بالشت روی بازوی خسته‌ی او می‌گذاشت، صفیه تا صبح موهای عالیه را بو میکرد. هنوز هم بوی همان شب اولی را می‌داد که وقتی پدر و مادرش مردند، او را بغل کرده بود و اشکهایش را پاک کرده بود و کنار خودش خوابانده بود.
عادل و عماد گوشه اطاق خواب بودند، ملافه را روی شکم عماد کشید، خنده‌ای کرد و دستی به موهای فرفری و سیاه عادل کشید و از در اطاق خارج شد. مشغول کارهایش شد، همیشه یک ساعتی بعد بچه‌ها بیدار می‌شدند و همه با هم صبحانه‌ می‌خوردند. شیر بزها را که دوشید متوجه صدای عالیه شد، با خودش فکر کرد، بیدار شده و با عماد حرف میزند!
بلند صدایشان کرد:
- بچه‌ها تا شیر بز گرم است بیاید صبحانه بخورید.
صدای لنگه دراطاق آمد و عادل با چشمان گرد شده بیرون پرید، هراسان به بی‌بی نگاه کرد. بی‌بی به این کارهای شیطنت‌بارعادل عادت داشت اما این بار بند دلش پاره شد. عادل با نگرانی در اطاق را نشان داد و گفت:
- عالیه!
سطل شیر روی خاک افتاد، اصوات عجیبی از اطاق می‌آمد، بی‌بی که بالای سرعالیه رسید، چشمانش گرد شده بود و کف از دهانش بیرون می‌زد.
صفیه خشکش زد، با دو دست به سر کوبید و به عادل تشر زد:
- بدو بدو ماماصغری را صدا کن.
عماد خشکش زده بود، بی‌بی فریاد کشید:
- عادلو! بدو پسرو.
بی‌بی فهمیده بود چه شده، به سرعت پرید و کوزه آب را آورد و با کنار ملافه‌ای که روی عالیه بود صورت دخترک را نم دار کرد و عرقهای گلوله شده روی صورتش را پاک کرد. دختر سرش را با شدت تکان داد و دوباره تشنجش کرد.
عادل هراسان دمپایی‌های لاانگشتی را پا کرد، عماد بلند بلند گریه می‌کرد، عادل دوید توی کوچه، وقتی با ماماصغری برگشت، مات جلو در اطاق ایستاد، نور آفتاب از شیشه‌های رنگارنگ هلال بالای در، روی صورت عالیه افتاده بود، چهره رنگ پریده عالیه با رنگهای سبز و زرد و قرمزی که به آن می‌تابید جادویی و وحشتناک به نظرش رسید، عماد ترسیده بود و پشت در رنگی به بی‌بی و ماما که بالای سر عالیه با هم پچ‌پچ می‌کردند نگاه می‌کرد.
ماما‌صغری از صفیه جویای حال و احوال عالیه شد، صفیه میگفت:
- امروز اینجور شده، تا شب قبل هم خوشحال و خوب بود، نزدیک صبح انگاری خواب میدید کلمات عجیب و غریبی میگفت و الان هم این روزگارش است!
ماماصغری به او گفت که نگذارد عالیه از اطاق بیرون برود و وقتی ناخدا خلیل و کاظم رسیدند هم به او کاری نداشته باشند تا از همین امروز او را در حجاب کند، ماماصغری به او گفت:
- ازغذای خودتان به دختر ندهید تا خودم غذا بیاورم، غروبی قبل از اینکه ناخدا و کاظم برسند عادلو را بفرستد پای اسکله که آنها را با خبر کند، حالا هم عادلو بدو برو عطاری گرمسیری پماد ویکس بخر، صفیه الان یکبار خودم چربش می‌کنم، امشو هم تو به سر و گوشش پماد بمال.
بی‌بی سرش را به دیوار تکیه داد، فهمیده بود عالیه زارش گرفته، او زار گرفته زیاد دیده بود.
ماماصغری که می‌رفت به عماد و عادل اشاره کرد که دیگر داخل اطاق عالیه نروند، بچه‌ها نگاهی عمیق به ماما و بعد از پشت شیشه قرمز در به صورت عالیه انداختند و اشک از گوشی چشمان دو برادر جاری شد. عادل همراه ماماصغری رفت تا برای عالیه غذا بیاورد و عماد برگشت روی سکوی جلوی اطاق چمباتمه زد و به در اتاق چشم دوخت.
بی‌بی در اطاق عالیه را بسته بود.
نزدیک غروب بی‌بی، عادل را روانه اسکله کرد، به او گفت که یکباره ماجرا را به ناخدا نگوید، اول کاظم را در جریان بگذارد که عامو حالش بد نشود. اما گفتن این ماجرا به کاظم خود ماجرایی بود که انجام آن برای عادل بسیار دشوار بود.
عادل بی‌قرار روی اسکله منتظر ایستاد، لنج که پهلو گرفت کاظم از روی عرشه برایش دست تکان داد. عادل بغض بچه گانه‌اش را قورت داد و از روی نردبانی که به کناره اسکله گذاشته بودند راهی کشتی عمو شد، جاشوها مشغول شستن عرشه بودند، کاظم به طرفش آمد و بغلش کرد و گفت:
- ها پهلوان! اومدی دنبال سوغات؟!
اما نگاه عادل مثل همیشه شاد نبود، کاظم تعجب کرد، عادل آرام‌آرام اشک می‌ریخت، داستان را تعریف کرد.
کاظم چفیه‌اش را از روی سر برداشت و نشست، ناخدا خلیل هنوز روی عرشه نیامده بود، عادل گفت:
- بی‌بی گفته قبل از رفتن به خانه، خودت ماجرا را برای بوات تعریف کن.
ناخدا خلیل خیس عرق شده بود، قطره‌های عرق مثل باران وسط باد لیمر از سر و صورتش پایین می‌ریختند، نگاهش به جاشوها بود، با دو دست نرده‌های لبه عرشه را گرفت با خودش گفت:
- دیشو خواب طوفان دیدم، تعبیرش همین بوده! عامو، همین!
وقتی به خانه رسیدند بی‌بی داشت ماماصغری را بدرقه می کرد، ماما آمده بود به عالیه سر بزند، بی‌بی سلام کرد و صاف و محکم پشت ماماصغری ایستاد، ناخدا سلام‌ها را با صدایی خفه جواب داد و مستقیم به چشمان ماماصغری چشم دوخت.
ماما با چشم اشاره‌ای به کاظم کرد و به ناخدا خلیل گفت:
- عالیه حجاب رفته، پماد مالیدمش، دو روز دیگه، بازی براش می‌گیرم.
کمی مکث کرد، ناخدا خلیل با اشاره‌ی سر به او فهماند که کاظم اوضاع را درک میکند.
بی‌بی با ناخداخلیل جلو رفتند و پچ‌پچ می‌کردند. ناخداخلیل بدون اینکه به پشت سر نگاه کند آرام گفت:
- کاظم! عالیه حجاب رفته.
کاظم گفت:
- فهمیدوم بوا!
کاظم عماد را بغل کرد و در ایوان نشست. عماد به او چسبیده بود و اشک می‌ریخت.
کاظم به آرامی دستش را در یکی از کیسه‌هایی که همراهش بود کرد، دنبال چیزی می‌گشت، بسته‌ای دست عماد داد. عماد همان یک لحظه خوشحال شد بعد به کاظم نگاه کرد و پرسید:
- مال منه؟
انگار دلش شکسته باشد کیسه را پایین پای کاظم گذاشت و گفت:
- عالیه شنید امشو میرسی! گفته بود از سوغات‌هایش به من هم می ده! اما من نمیخوام همه سوغات‌ها مال خودش، فقط خوب بشه!
همینطور که صاف‌صاف به کاظم نگاه میکرد قطرات اشک از روی لپهای سیاه و برجسته‌اش سرازیر شدند، کاظم دست انداخت و موهای سیاه و فرفری او را گرفت وسرش را روی شانه‌های خودش گذاشت.
از روزی که این بچه‌ را در بغل مادرش دیده بود عاشقانه دوستش داشت، با او بازی میکرد و مواظبش بود، عادل کنارشان نشست و هر سه به در اتاق خیره شدند.
عادل گفت:
- نذرش کردم برای عاشـورا سی سلامتیش شَدّه بــزنـم.
عماد کله‌ای تکان داد و با پشت دست اشکها و بینی‌اش را یک جا پاک کرد. کاظم دست روی شانه‌اش انداخت و گفت:
- ایشالله پهلوان
بعد به کیسه سوغاتی که پایین عماد افتاد بود با ابرو اشاره‌ای کرد، عماد کمی مکث کرد و با آرامی کیسه سوغاتی رابرداشت و باز کرد. در تاریکی شب چشمانش برقی زد، با ذوق گفت:
- کاظم چنن؟!
وبعد دستش را با سنج طلایی براقی که در کیسه بود بیرون آورد، آن را محکم بوسید و به بقل چسباند و مستقیـم به آسمان نگاه کرد:
- یا امام حسین، عالیه خوب بشه مونم روز عاشور توی دسته دمام‌زنها برات سنج می‌زنم!
و دانه‌های اشک مثل باران روی گونه‌هایش سرازیر شدند .
دو روز بعد وقت مراسم بازی عالیه بـود، در این دو روز ماماصغری خودش برای عالیه غذا می‌آورد و به او میخوراند و تنش را چرب می‌کرد، آن روز صبح زود سر و روی عالیه را حسابی بستند و ملافه بلنــدی به سرش انداختند و به چادری که ماماصغری برای بازی بر پا کرده بود بردند.
ماماصغری سراندر پای عالیه را که بی هوش و حواس افتاده بود و کف بالا می‌آورد با پماد هفت گیاه بی خار و خاک هفت مسیر چرب کرد.
عالیه را وسط اهل هوا که از قبل آگاه شده بودند دراز به دراز خواباندند و انگشتان بزرگ پایش را با طناب موی بز به هم بستند، ماماصغری او را روی شکم خواباند، پمادماهی را از کیسه‌اش بیرون آورد و زیر بینی عالیه مالید و مراسم را شروع کرد.
ناخدا خلیل اجازه نداده بود عادل وارد چادر بشود، می ترسید دهان باز کند و زار به جانش بیفتد. کاظم هم قول داده بود هر چه شد زودتر از هر کس به عادل و عماد بگوید، می‌ترسیدند کار بیخ پیدا کند و چندین جلسه بازی به درازا بکشد.
بی‌بی، روی پاهایش بند نبود می‌ترسید جنی که به جان عالیه افتاده کافر باشد و بازی زار کارساز نباشد و او را طرد کنند.
ناخدا خلیل دست صفیه را گرفت و به چادر آورد و نشاند یک گوشه خودش هم رفت بالای چادر که بیشتر مواظب عالیه باشد. کاظم رنگ باخته و مضطرب چشم انتظار شروع مراسم نشسته بود، تا امروز که عالیه را از حجابی که درخلـوت اطاق برایش گرفته بودند، ندیده بود. طاقت دیدن دختر عمو را در این حال نداشت، تکیده و رنگ پریده شده بود، انگار زار به جگر خودش فرو رفته باشد.
هر تشنج تن عالیه را حس میکرد، دردل آرزو کرده بود کاش زار به تن خودش می‌افتاد و عالیه را رها میکرد.
نذر کرده بود که اگر عالیه خوب شود هفت مرده را غسل و کفن کند.
مراسم شروع شد، ماماصغری باصدای بلند شروع به خواندن شعرهایی کرد، چوب خیزرانش را تکان می‌داد و زار را تهدید می‌کرد که از بدن عالیه خارج شود. او خواند و خواند و خواند، تشنج سرتاسر بدن عالیه را گرفته بود، دخترک خودش را به زمین می‌کوبید، ناگهان عالیه نشست و از ته دل صدای گوش‌خراشی از گلویش خارج شد، صدای جیغ و زوزه که بالا گرفت، شروع کردند به سوزاندن کندروک، مراسم اوج گرفت، صدای طبل بزرگ بلندتر و بلندتر می‌شد.
ماماصغری می‌خواند، با هر ضربه طبل عالیه که حالا دیگر عالیه نبود، شوریده‌تر می‌شد و مثل ماهی هامور که از آب بیرون افتاده باشد در جایش می‌غلطید.
ماماصغری از ترس اینکه در این روز کار تمام نشود و زار کافر باشد و از تن عالیه بیرون نشود، چند دهل اضافه هم خواسته بود که اگر مجبور شد همان لحظه مشایخ بنوازند. با اشاره ماماصغری طبل‌ها به صدا در آمدند و مراسم به اوج خود رسید، تشنج سرتا سر بدن عالیه را گرفته بود. ماماصغری و دوستانش عالیه را به تشت پر خونی که از قربانی کردن بزی آماده کرده بودند نزدیک کردند. جرعه جرعه خون به عالیه خوراندند، ناگهان عالیه بیهوش شد، او را نشاندند، ماماصغری از زاری که درون بدنش رفته بود سوال و جواب می کرد:
- مال کجا هستی؟ رهگذری؟ چه می‌خواهی؟
عالیه فریاد می کشید، با اشاره‌ی ماماصغری صدای طبلها بیشتر شدند و تمام بدن عالیه و اهل هوا را تکان می دادند.
بی‌بی‌صفیه با آهنگ طبلها خود را تکان میداد، او از خود بیخود شده بود و زار از دهان عالیه حرف میزد به ماما گفــت، که چه میخواهد. ماماصغری، آنچه او خواسته بود را از سر سفره جدا کرد اما زار هنوز میخواست، طلا میخواست، ماما به ناخدا خلیل نگاه کرد و بی‌بی النگوی عروسیش را از دست کند و به دست ماماصغری داد. او به زار گفت:
- طلا آوردم!
ماما النگو را روی پای عالیه انداخت و ناگهان عالیه دوباره فریاد کشید و از هوش رفت و زار، راکبش را رها کرد.
اهل هوا شادی‌کنان مراسم را تا پایان ادامه دادند، ازاینکه زار به این زودی راکب را رها کرده بود خوشحال شدند. آنها می‌دانستند که زار گرفته‌هایی بوده‌اند که چندین و چندبار مراسم داشتند و آخر هم طرد شدند.
عالیه را بی‌هوش به خانه رساندند، ماماصغری به ناخدا گفته بود، بگذارند بخوابد، باید چند روزی استراحت کند تا به زندگی باز گردد.
تمام محل را بیرق زده بودند، پرچم‌های عزاداری، صدای یزله که از سر کوچه بلند شد، بی‌بی وعالیه با لباسهای مشکی جلوی مسجـد بودند.
شش ماه از ماجرا گذشته بود، اما چهره‌ی عالیه هنوز تکیده و رنگ پریده بود، عبای سیاه به رنگ پریده‌ی چهره‌اش معصومیتی دلنشین می‌داد، بی‌بی طناب بز را جلوی محکم دور دستش پیچیده بود و حیوان گویی ترسیده باشد در تقلا بود، او طناب را دور درخت گل‌ابریشم بزرگ رویروی مسجد بست، صفیه می‌خواست وقتی دسته‌ی عزاداران رسیدند بز پاکستانیش را قربانی کند.
کوچه شلوغ و پر سرو صدا بود همه منتظر رسیدن دسته به مسجـد بودند. صدای دمامها و سنج‌ها شنیده می شد، دسته که از سر پیچ کوچه پیدا شد، عادل زیر شدّه بود و کاظم یاحسین گویان جلوی بُر یزله یا حسین گویان شور گرفته‌ بود و سر تکتان می‌داد، صدای دمام‌ها به دیوار خانه‌ی حاج جواد می‌خورد و در آسمان گم می‌شد، عزاداران کوچه به کوچه توقف کرده بودند تا به اینجا برسند، سنج‌زن‌ها با شدت هرچه تما‌م‌تر سنج‌هایشان را به هم می‌کوبیدند و آن وسط عماد با ریتم خاصی بدنش را پیچ و تاب می‌داد و سنج را در هوا می‌چرخاند و به هم می‌کوبید، عالیه را که دید سنج‌ها را محم‌تر به هم زد، انعکاس نور در سنج دختر را خیره‌ی خود کرده بود،
وقتی که سینه زنها جلوی در مسجد رسیدند، ماماصغری اسپند در منقل ریخت و دود اسپند به هوا رفت در یک لحظه صدای دمام ، زنگ سنج عماد و علم‌گردانی عادل و شور گرفتن کاظم همه به چشم بی‌بی‌صفیه آمد، دست عالیه را آرام بلند کرد و به در چوبی مسجد چسباند، ناخدا خلیل که سر بز را برید بی‌بی زیر لب نجوایی کرد و اشک از چشمانش جاری شد.
پاپان
۲۴/آبان/۰۰
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. نوشته شما مرا یاد احمد محمود انداخت. حال و هوای جنوبی کار برایم لذت‌بخش بود. هرچند شما در فضای بوشهری نوشته‌اید و احمد محمود خطه جنوب و خوزستان را به تصویر کشیده است اما من یاد او افتادم. و نیز باید بگویم یاد زن زیادی جلال آل‌احمد افتادم.
نوشته شما یک داستان است. این به خودی خود ارزشمند است. شروع دارد و پایان دارد. و البته میانه هم دارد. میانه خوبی هم دارد! سیر حرکت اتفاقات خوب و مداوم است و در واقع داستان شما پویا و زنده است. نوشته شما قصه نیست و یک داستان‌کوتاه به معنای واقعی کلمه است. این یک نقطه قوت اساسی و خوبی است. اما این داستان چند مورد دارد که باید با شما درمیان بگذارم.
من سعی خواهم کرد بیشتر مشکلات داستان‌تان را برایتان بُلد کنم.
ببینید اولین مشکلی که به ذهنم می‌رسد این است که داستان شما شخصیت زیادی دارد. البته همه‌شان شخصیت حساب نمی‌شوند. بعضی تیپ و سیاهی لشگرند ولی باز داستان‌تان را شلوغ کرده‌اند. نزدیک به بیست نفر را شمردم که هر کدام در داستان‌تان اسم دارند. این قطعاً کار را برای مخاطب دشوار خواهد کرد و سردرگم خواهد شد.
این شلختگی را جمع کنید و تعداد شخصیت‌ها را کاهش دهید. اسامی بی‌خود را حذف کنید. معیار خاصی برای تعداد شخصیت‌ها در داستان وجود ندارد، بجز اینکه داستان چه ایجاب کند. اما معمولاً سه الی پنج نفر برای یک داستان‌کوتاه کافی‌اند. البته داستان‌های بسیار عالی داریم با تعدد شخصیت‌ها. نیز داستان‌های خوبی داریم با یک یا دو شخصیت. اما اگر توانستیم از عهده این بر بیاییم که مخاطب شخصیت‌ها را باهم قاطی نکند و سردرگم نشود می‌توانید شخصیت‌های زیادی داشته باشید. ولی اگر نتوانستید بی‌خیالش شوید.
دومین مطلب در مورد دیر شروع شدن داستان است و سومین مطلب حجم زیاد داستان. این دو را باهم عرض می‌کنم. داستان شما هم طولانی است و هم دیر شروع می‌شود. باید اولاً کوتاه شود. سعی کنید جملاتی که داستان را جلو نمی‌برند را حذف کنید. اتفاقات یا اشخاص بی‌ربط به داستان باید حذف شوند. الآن داستان‌تان شُسته رُفته نیست. زیاد به کوچه‌های بی‌ربط می‌پیچد. مخصوصاً در ابتدای کار. نیمه اول داستان یا بهتر است بگویم یک سوم ابتدایی کار بشدت شلوغ است و اضافه زیاد دارد. فراموش نکنید که داستان شما از جایی شروع می‌شود که کاظم می‌آید. یا حداقل خبر آمدن کاظم به بندر می‌رسد. پس ما قبل از آمدن کاظم حرف چندانی نداریم که به مخاطب بگوییم. یک مقدمه کوتاه و جامع کافی است تا کاظم را وارد داستان کنیم. این مقدمه در کار شما خیلی طولانی شده است. باید بعد از نهایتاً دو پاراگراف کاظم به بندر می‌رسید.
و نیز فراموش نکنید گره داستان زمانی اتفاق می‌افتد که عالیه مریض می‌شود. یا جن‌زده می‌شود. یا به قول شما حجاب می‌شود (که البته این کلمه برایم گنگ بود و در ادامه داستان مشخص شد.)
پس ما ابتدا باید یک یا دو پاراگراف برای مقدمه داشته باشیم. سپس بعد از یکی دو پاراگراف دیگر به مریضی عالیه برسیم.
در مورد طرح داستانی تان باید بگویم اگر مقدمه طولانی را کنار بگذاریم خوب است. طرحی که داستان شما دارد این است:عالیه منتظر است تا کاظم برگردد و با او عروسی کند، اما کاظم وقتی برمی‌گردد عالیه جن‌زده می‌شود. در ادامه کاظم تلاش می‌کند تا حال عالیه بهتر شود. او نهایتاً با سحر و جادو و نذر و نیاز موفق به این کار می‌شود.
این طرح شماست که تقریباً ساختار درستی دارد یک ایراد اساسی دارد! و آن ایراد اساسی چرخش شخصیتِ محوری است! این به نظر ما اشتباه هولناکی است که نباید هیچوقت انجام داد. داستان شما از شروع کار مال عالیه است. عالیه منتظر است. عالیه چشم به‌راه است. عالیه از شنیدن خبر آمدن کاظم خوشحال می‌شود و... ما با عالیه جلو می‌رویم. تا به جایی می‌رسیم که عالیه جن‌زده می‌شود. از اینجا به بعد دیگر با عالیه نیستیم. نویسنده جبهه‌اش را تغییر می‌دهد. می‌آید سمت کاظم. ما با کاظم هستیم. کاظم دعا د می‌کند. کاظم نذر می‌کند. کاظم دوست دارد تا مریضش بهبود یابد. عالیه‌اش عالی شود! حتی در دلش می‌گذرد که کاش او به جای عالیه مریض می‌شد! این چرخش به کارتان ضربه زده است. شما باید یا تا آخر با عالیه می‌رفتید و ما از افکار و خیال‌های عالیه در دورانی که جن‌زده شده است با خبر می‌شدیم. مثلاً توهمات او را می‌دیدیم. اما این اتفاقات نیافتاده است و ما به سمت کاظم رفته‌ایم. یا هم از اول باید با کاظم وارد بندر می‌شدیم. از دلش باخبر می‌شدیم. از اینکه او در دریا به فکر این است که پیش عالیه برسد.
ضمناً باید اشاره کنم به گره اصلی داستان. گره اصلی داستان ایراد دارد. تصادفی است. شانسی است. چرا باید عالیه جن‌زده شود؟ باید قبلاً برای این کار یک کاشت داستان و چند کُدگزاری داشته باشید. مثلاً اینکه عالیه هرازگاهی هزیان می‌گوید. یا می‌ترسد از چیزهایی که نمی‌داند چیستند. مثلاً به مادرش می‌گوید من تنها جایی نمی‌روم و موجودات می‌بینم. مادرش و بقیه به او تشر بزنند که او خیالاتی شده است و...
در نیمه دوم داستان‌تان با چرخش شخصیت اصلی اتفاق بد دیگری نیز افتاده است. ما رفته رفته از دوستان دور شده‌ایم. انگار در نیمه دوم داستان از دور به داستان نگاه می‌کنیم. نزدیک نمی‌شویم. شما دقت کنید حتی دیالوگ‌ها هم در نیمه دوم بسیار کمتر شده است.
اما بومی بودن کارتان حسابی به کمک کار آمده است. بسیار زیبا و خاص کرده است. حتی اسامی هم بومی است. اصطلاحات زیادی داریم که بومی هستند و حتی فراتر از اصطلاحات شما مراسمات بومی را هم در کار گنجانده‌اید که خیلی خوب است. کارتان را شیرین و جذاب کرده است. بعضی از اصطلاحات‌تان بود که من خودم سردر نیاوردم.
در مورد پایان‌بندی‌تان بگویم که خوب است و نقطه‌گذاری شده است و در واقع داستان به اتمام رسیده است و این خوب است. اما من اگر جای شما بودم این‌طور تمامش نمی‌کردم. عالیه را می‌کشتم! البته که این سلیقه است. هر نویسنده سلیقه خود را دارد ولی شما باید در پایان‌بندی ما را غافل‌گیر می‌کردید. این غافل‌گیری اتفاق نیافتاده است.
من آنچه که می‌دانستم را برایتان عرض کردم. امیدوارم روز به روز شاهد داستان‌های بهتری از شما باشیم. تا می‌توانید داستان بخوانید و تا می‌نتوانید داستان بنویسید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
عباس زال زاده » 11 روز پیش
درودها نقدتان را خواندم، آموختم و در صدد اصلاح بر خواهم آمد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت