استراتژی اشتباه




عنوان داستان : کاش نیومده بودی
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

« چته چرا رنگت پریده؟ ترسیدی نه؟ با خودت حتما گفتی مرتضی معدنه، کی این موقع صبح درو وا کرده. میدونستم بیداری زنگو میزدم. حالا چرا تو بیداری؟»
« صبحی که زدی توی ذوقم ، دیگه نخوابیدم. مگه تو الان نباید سرکار باشی؟»
« داره برف میاد. البته توی شهر نم نمه،طرفا معدن زیاد اومده، راه از دیشب بسته شده، نتونستن بازش کنن. همه سرویسا برگشتن. بابت صبحی هم ببخش. آخ چقد مبلای خونه راحت تر از صندلی درب و داغون اتوبوس شرکته.»
« اگه میخوای ببخشمت، پاشو برو یه دوش بگیر.سیگارتم بذار کنار، میخوای بکشی برو توی بالکن. البته اگه برفی میاد اذیتت نمی کنه.»
« مریم نگاه، داره صدات میکنه.»
« کوفت، خجالت بکش. پاتو بنداز روی اون پات، تا بین پاهات خفه بشه.صبحی که دستامو انداختم گردنته. که عجله داشتی.پسم زدی. می گفتی من می گم دهنت بوی سیگار میده و تنت بوی عرق. راست می گفتی الانم نظرم همینه بدو برو یه دوش بگیر، یه آدامس هم از توی کیف من بردار بذار دهنت، بعد بیا ببینم چی میگه. فقط یه چیزی این ریش مسخره تم با تیغ بزن.عین سیم ظرفشویی می مونه.»
« من موندم تو از چی من خوشت اومده و زنم شدی. شرط می بندم بخاطر خونه و ماشین شاستی بلندم هس. خداییش استخدام معدن نبودم زنم می شدی؟»
« جان عزیزانت ، صبحمونو خراب نکن. من اصلا حوصله ی جر و بحث ندارم. می خوام امروز با دوستام برم بیرون. تو که خداروشکر صبح زود می ری عصر میای. پوسیدم از بس نشستم توی خونه.»
«لازم نکرده پولا منو خرج رفیقات کنی. خداروشکر بچه دار نشدیم وگرنه کی می خواست بهشون برسه»
« خوب برو دوش بگیر بیا. بچه دار هم می شیم اصلا بیا بعد دوش امتحان کنیم. فقط خدا کنه شبیه من بشن. تو که چاق و قد کوتاهی. تازه عینک ته استکانی هم می زنی.»
« پاشو از رو پام،حالمو بد کردی، همیشه خدا نیشتو می زنی.»
« ای بابا مرتضی تو امروز چت شده، این همه تندی برای چیه؟ اینارو که همیشه خودت می گی.»
« من می گم تو نگو. هر چند راست می گی. دوس داشتی شوهرت قد بلندتر از خودت باشه. لابد اون دیگه میاس دراز باشه. دوس داشتی پوستش مثل خودت سفید باشه و صورت گردی داشته باشه فقط حیف چشمات یه کم ریزه و دماغت عملیه. برو خداروشکر کن زن اون پسره علاف نشدی.فکر می کنی از عهده دماغ و پک و پوز تو بر میومد؟ فکر می کنی دیگه می تونستی این باسن بزرگتو توی شاستی بلند بذاری. اینی من می بینم روی موتور عشق قدیمیت جا نمی شد.برو دعا به جون پدرت بکن، نذاشت زن اون درازه بشی. اینم نیش من. نوش جونت. چیه چرا از وسط هال تکون نمی خوری و بِر و بِر منو نگاه می کنی همیشه این موقع ها چیزی می گفتی.»
« همیشه خدا همینطور بودی. جلوت کوتاه بیام. هوا ورت میداره چه خبره. اینقد پستی، هنوز بعد از چهار سال قضیه من و اوننو فراموش نکردی. حالم ازت بهم می خوره . از بوی بد دهنت. از بوی بد بدنت، دلم می خواد بالا بیارم. تو خوابیدنت با من هم، وقت خاصی داره. اونم وقتیه بدنت به خارش افتاده باشه و نیاز به حموم داشتی باشی. مرده شور ببرت هیچ وقت به وقتش نیستی چون حال برای غسل کردن نداری. تو رو خدا تو دیگه نماز نخون. نمازت بزنه به کمرت، یه بی شعور و بی درکی بیشتر نیستی. وایسا دارم باهات حرف می زنم کدوم گوری داری می ری؟ درا رو واسه چی باز و بست می کنی؟ باسه چی سرما در بالکنو باز می کنی و نمی بندی؟ دنبال چی تو داری می گردی؟»
« دستمو ول کن زنکه ی هرزه، کدوم گوریه اون پسر ه ی حیوون، فکر می کنی خرم. فکر می کنی حالیم نیس چه غلطا داری می کنی. کجایی بی پدر و مادر. بالای سر زن مردم میای؟»
« مرتضی معلومه چِت شده؟ این حرفا چیه داری می زنی؟ من زنتم. حق نداری به من تهمت بزنی. الاغ گردنمو ول کن چرا هلم میدی. نکن پدرسگ. صورتمو به شیشه فشار نده.دیوونه ولم کن داره دردم میاد.»
« بی حیا خوب نگاه کن تو برفی بیرون می بینی. هیچ جای این شهر خراب شده برف نیس. طرفا معدن هم برف نیس. الان تموم همکارام مشغول کارشونن . می دونی چرا؟ چون به زناشون اعتماد دارن. مثل من نمی خوان زنشونو روی کَل بگیرن. هرزه خانم مدتیه توی نختم. سوسول جونتم بخاطر دیشب ببخش . یه لحظه حواسش نبوده شاشت گرفته و کنار گوشیت نیستی . حواسش بود قرار صبحی رو اون لحظه نمی گذاشت. چند وقته بی پدر با پول من سیر میشی و برای یکی دیگه مست می کنی هان؟ چرا حرف نمی زنی تخم حروم؟»
«آره عوضی رابطه دارم من اصلا زیر خواب تموم مردای شهرم. الان چه غلطی می خوای بکنی؟ می خوای بزنی توی صورتم خوب بزن چرا معطلی ؟ می خوای بکُشی. بکُش و راحتم کن.»
« توی کثافت دوس داری کشته بشی و راحتت کنم؟ هَ هَ هَ خندیدم. توی بی همه چیز، تا منو دق مرگ و بی آبرو نکنی ول کن نیستی. می خوای موهات نخ نخ بکِنم؟ جیغ نزن دیوونه. منو با جیغ نترسون. خطا می کنی. طلبکارم هم هستی. اصلا به جهنم جیغ می زنی می خوای آبروریزی کنی خوب بکن. ببینم کی ضرر میکنه. نکبت ببیین چکار کردی، همسایه ها در خونه رو می زنن همینو می خواستی؟ خیلی خوب طوری نیس می خوای اَلو بدی توی آبرومون اشکالی نداره. »
« چرا ادامه ندادی؟ سقف چی داره، الان چن دقیقه دراز کشیدی و بهش زل زدی؟ با توام مرتضی؟»
« خودتو پس می گیری، کارایی من می کنم تو نمی کنی مثل سنگ سردی هستی که فقط خوشگل تراشیدنت.»
« قبلا هم بهت گفتم، ریشتو با تیغ بزن. اینجوری مثل سیم ظرفشویی هس. صورتمو قرمز می کنه.گردنت هم مزه ی شوری می ده. تو زیاد عرق می کنی. هر روز باید یه دوش بگیری. ببین.»
« به من نزدیک نشو. پاتو از روی پام بر دار. اصلا از روی تخت بلند شو برو می خوام تنها باشم. الکی هم فیلم بازی نکن. خیلی باید خر باشم فِک کنم منو می خوای. من اشتباه کردم. نمیاس به سمت دختری بیام دلشو یکی دیگه برده.»
« چرت و پرت نگو. سیم ظرفشویی حالا که حسشو نداری، لااقل بیا کمک من ظرفارو بشوی.»
« بگو عشق مجردیت بیا بشُویه. همون پسر درازه، اسمش چی بود؟»
« خفه مرتضی خفه. به اندازه ی کافی صبحی گُه زدی به حالم. حالمو گُه تر نکن.»
« حیف نیس از پشت پنجره ، این بارون پاییزی را تماشا نکنید؟ خداروشکر اکثر نقاط ایران زیبایمان، باران, این نعمت الهی دارد می بارد. همکار عزیز شما حرفی با هموطنان دوست داشتنی مان دارید بفرمایید همش من دارم در مورد این روز بسیار عالی صحبت می کنم.»
« این رادیوی لامصب رو چرا روشن کردی؟ خفش کن حوصله شو ندارم.»
« صداش رو اعصابته؟ خودت بلند شو خاموشش کن. اصلا تو کی حوصله داشتی؟ همون سر کار باشی که بهتره. تو که این جوری برای چی مرخصی می گیری؟»
« راست میگی، مزاحم لاسیدنای تو هم شدم. می دونم، درک می کنم تو الان نمیاس پا ظرفشویی باشی میاس...»
« آره من میاس الان با کسی که دوسشم دارم بلاسم. تحملشو نداری طلاقم بده . چته دردت گرفت خیز اووردی؟ هوی دستتو به من بزنی همین قابلمه ی پر کفو می زنم توی کله ی کچلت.»
« مریم اگه شوهرت یه بار سرسری بیاد چکار می کنی؟ جایی برای قایم شدن داری؟»
« چرا هر وقت اینجا میای این سوالو می پرسی؟ با این دستای یختو این حرفات منم سرد می شم.»
« نمی دونم شاید تو باید خونه ی من بیای، این سوال تکراری رو دیگه نپرسم. »
« تو که می دونی من هیچ وقت خونت نمیام چرا هی می گی؟ اصلا می دونی چیه دیگه اینجا هم نمی خواد بیای. اَه ولم کن. اصلا نمی خواد ببوسی ام، ترسوی یخ.»
« چشم خوشگله دیگه نمی پرسم. چشم قشنگم دیگه اصرار نمی کنم که تو خونه ی من بیای. ولی می دونی چیه، خدا نکنه به اونجا بکشه. اما اگه رسید چی؟»
« حالا هی بگو تا برسه. اصلا به جهنم همه چی لو بره، خسته شدم از این همه پنهون کاری. »
« مرتضی من آماده ام، پس چرا نشستی؟»
« اون لب قرمز مسخره تو پاک کن و چادرتو بنداز رو سرت تا بریم. وگرنه من اینجوری با تو بیرون نمیام.»
« به درک که بیای، خیلی هم دلت بخواد با توی قد کوتاه خیکی بیرون بشم.»
« نه اصلا هم دلم نمی خواد. ببین من توی این محله آبرو دارم. مدام توی مسجد این محل می رم.»
« اومدم. چیه درو از جا کَندید؟»
« آقای مهندس چیزی شده؟ صدای جیغ ، صدای شکسته شدن شیشه ی پنجره از خونتون میومد، مریم خانم خوبه؟»
« شما الان مگه نباید سرکار باشید؟ نکنه دزد اومده خونتون؟ می خواین زنگ بزنیم 110؟»
« ظاهرا حالشون خوب نیس، یکی از آقایون زیر بغلشو بگیره، یه نفر یه آب قند برسونه.»
« نه نیازی به 110 نیس. یه دعوای زن و شوهری بود. شماها با هم دعوا نمی کنید؟ خوب ما هم مثل همه دعوا می کنیم فقط با این تفاوت، اینبار به جای شکستن ظرف و ظروف، شیشه ی پنجره رو شکستیم.»
« اجازه می دید یکی دو تا از خانما داخل بشن ببینن حال خانمتون خوبه؟»
« نه نه اصلا نیاز نیس، حالش خوبه، اخلاقشو می شناسم دوس نداره اینطور موقعا کسی ببینش. لطف کردید اومدید شما بفرمائید خونه هاتون. همه چیز حله.»
« مریم کجایی؟ باز چی شده؟ اِ چرا روی تخت زانو غم بغل گرفتی؟»
«مژگان چرا زانو غم بغل گرفتم؟ نمی بینی اوضاعمو؟ مراقب باش خرده شیشای روی فرش، توی پات نره.»
« چرا شیشه شکسته شده؟ دعواتون شده؟ شوهرت خیلی بهم ریخته بود. شما دیگه چرا؟»
« چیزی نیس می خواست با مشت بزنه توی صورتم تا برای همیشه لهش کنه بنده خدا توقع نداشت جا خالی بدم.»
« شوهرت دوس نداشت کسی بیاد داخل. حواسش نبود ندید داخل شدم.آخ عزیزم چرا گریه می کنی ؟ مردا همشون مثل همن. مهندس و کارگر هم نداره.»
« میشه تنهام بذاری؟ من اصلا حالم خوب نیس حوصله ی هیچکسو ندارم. برو بعد حرف می زنیم.»
« مهندس جان چطور همه چی حله؟ داره از دستت خون می آد، بذار برسونیمت بیمارستان.»
« بله باید برم بیمارستان. شاید نیاز به بخیه داره. مطمئنم برم و برگردم بهتره.»
« بیا مهندس دستتو بذار روی شونه ی من. یکی ماشینی بیاره جلوی در، زن و مرد اینجا جمع شدید که چی؟ دعوای زن و شوهری ندیدین؟ بفرمائید خونه هاتون. می خوام در حیاط رو ببندم. مهندس کلید در همراته؟»
« نمی خواد زنگ می زنم میاد باز میکنه. دستت درد نکنه فقط زودتر منو برسون دستم داره درد می کنه.»
« از زیر تخت بیا بیرون، همه رفتن.»
« کاش صبحی نمی اومدم.»
« هیچی فرقی نمی کرد چه تو اومده باشی یا نه، در هر صورت از نظر او تو الان اینجایی و او موقت رفته تا تو بری.»
« من دیگه با این وضعیت نمیام، خیلی ترسیدم.»
« چه بیای چه نیای دیگه فرقی نمیکنه، چون از نظر او، هر وقت سرکاره، تو پیش منی. فقط کاش صبحی اینجا نبودی و همه جای خونه و زیر تخت رو نشونش می دادم که داره اشتباه می کنه.»
نویسنده: یاسر شاه حسینی
بازنویسی اول: 23 آبان 1400
نقد این داستان از : علی چنگیزی
اینکه داستان نویس تنها از دیالوگ برای داستان کوتاه استفاده کند، خب خودش ایده جالبی است اما به گمانم در این داستان کوتاه نتوانسته است جذاب باشد. یعنی فقط یک سری دیالوگ کنار هم قرار گرفته اند که به واقع خواننده دوست دارد بین این دیالوگ ها چیزی، روایتی، نقلی، توصیفی هم باشد تا کار بیشتر دستش بیاید. اینکه گفتم یعنی دیالوگ ها نتواسته اند بار داستان را به دوش بکشند و ضعف هایی دارند. در این روش باید دیالوگ ها بیش از اینی که در داستان هست قوی و جذاب باشند و سرشار از تصویر.
بگذریم که شخصا دوست دارم دیالوگ ها همراه با کنش باشند. یعنی ان چیزی که در دنیای واقعی هم هست. سری تکان دادن، دستی بالا رفتن، نمی دانم چشمکی زدن و بعد دیالوگ را گفتن.

یک ضعف دیالوگ ها این است که چند دیالوگ را پشت سر هم ترکیب کرده اید. یعنی دیالوگ های مجزا توی هم شده است. بدون آنکه جواب طرف را بشنویم، گوینده خودش حرفش را می زند.
در همان دیالوگ ابتدایی این مورد پیداست
چته چرا رنگت پریده؟ ترسیدی نه؟ با خودت حتما گفتی مرتضی معدنه، کی این موقع صبح در وا کرده. می دونستم بیداری زنگو می زدم. حالا چرا تو بیداری؟
یک دیالوگ طولانی و کمابیش بی معنا. چون چند جمله توی هم شده است معنای خاصی در نهایت باقی نمی ماند.
طبیعی است که درک نکردم چرا باید طرف فقط دیالوگ بگوید. خلاصه در نیامده یعنی اینجا داد می زند که باید مثلا شنونده سری تکان دهد که نه، نترسیده... می دانید خلاصه چرا فقط دیالوگ؟ در نیامده. و این اصرار را در این داستان ناموجه است.
دیالوگ بعدی را ببینید «صبحی که زدی توی ذوقم دیگه نخوابیدم. مگه تو الان نباید سر کار باشی؟»

ببین توضیح واضحات است.
فرض کنید بخش اول را حذف کنیم. «تو مگه نباید الان سر کار باشی؟»
دیگه خوابیدن و نخوابیدن زنه را بگذاریم کنار تا خودش در بیاید.
منظورم این است که در بالاتر هم گفتم به دیالوگ های کوتاه تر، جذابتری برای اینگونه روایت نیاز هست که در این داستان وجود ندارد یا کم است.
«راه بسته، برف توی جاده سنگین نشسته، بعیده بتونند به این زودی هم بازش کنند.»
متوجه هستید که زنه هم می داند دارد برف می آید و بنا نیست مرده این موضوع را دوباره بگوید که گفته.
[چقدر اینجا نیاز هست که به جای دیالوگ بی مزه چقدر مبلای خونه راحت است لم دادن مرد روی مبل ها را تصویر کنید که ما خودمان راحتی مبلها را حدس بزنیم. دیگر مقایسه مبل خانه و سرویس اتوبوس کم لطفی است]

[دوش گرفتن اشتباه است و بنویسید حمام کنید. کتاب غلط ننویسیم را مطالعه فرمایید]
جر و منجر زن و شوهر در ادامه کار هم جذابیت خاصی ندارد. همان حرف هاست که معمولا هست. نیار به عمق بیشتری دارد این داستان.
مضافا اینکه انگار یک گسلی در این داستان هست که بیان نشده و ما باید حدس بزنیم. نفگتن همیشه نشانه عمق نیست گاهی نشانه ضعف روایت است.
به نظرم استراتژی دیالوگ نوشتن و داستان را به این صورت نوشتن به کلیت داستان ضربه زده است و داستان در نیامده است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت