ضرب‌آهنگ سریع در فتو داستان، شلختگی به بار می‌آورد.



عنوان داستان : داستان ۲

شب یلدا بود. رفته بود خانه‌ی سالمندان، تا به اتفاق خواهرش بروند خانه‌ی پدری‌شان. خواهرش رئیس آسایشگاه بود. در راهرو منتظر بود تا خواهرش وسایلش را جمع کند، که صدای ناله‌ای را شنید. گردنش را بالا گرفت تا منبع صدا را تشخیص دهد. صدا از اتاقی، از سالن کناری می‌آمد. به اتاق خواهرش نگاه کرد، فکر کرد خواهرش که همیشه دیر می‌کند، و یحتمل این بار هم. پس با گام‌هایی کوتاه به سمت آن اتاق رفت، در شیشه‌ای انتهای سالن را باز کرد، وارد اتاق شد و در چهارچوب در ایستاد.
پیرزنی روی تخت دراز کشیده بود و مانند نوزادی که برای اولین بار جهان را دیده، می‌گریست.
«نمی‌توانم! نمی‌توانم به دنیا خو بگیرم! من هنوز هم هنگام پیاده‌روی، از اینکه چطور راه می‌روم حیرت می کنم! هنوز به صدای خودم با دقت گوش می‌دهم، چون هربار آن را از یاد می‌برم! -پیرزنی که کنارش روی تخت دیگری خوابیده بود، خودش را روی تخت کشید تا دست چروکیده‌اش را به تخت او برساند و نوازشش کند، اما مسافت بین تخت‌ها زیاد بود، و مسافت بین ذهن‌ها هم.- صدایش را کمی بالا برد و ادامه داد:«من بلد نیستم انسان باشم! من بعد از هشتادسال به زندگی عادت نکرده‌ام! من با این شانه‌های نحیف، باید آسمان می‌شدم، نه انسان!*»
دستش را روی دستگیره‌ی سرد در گذاشت. از سرمای آن، تنش لرزید. با خود گفت:"آیا زندگی می‌ارزد به رنج زیستن؟"
صدای خواهرش، او را به خود آورد.
-فرید، من آماده‌ام بیا بریم!
***
از آن روز، سه ماه می‌گذشت. کم و بیش، هرروز به دیدار آن پیرزن پریشان می‌رفت. گاهی از دور نگاهش می‌کرد، گاهی کنارش می‌نشست و با هم چای می‌نوشیدند.
بیشترمواقع پیرزن بدن چاقش رو روی ویلچر رها می‌کرد و به چهره‌ی دیگران خیره می‌شد. انگار منتظر بود پرتوی نوری از چهره‌های خسته و داغان به او بتابد و آشفته‌حالی‌اش را سامان بخشد. اما هرگز، هرگز از انسان نوری به او تابیده نشد.
یک روز هنگامی‌که طره‌های سفیدش را دور انگشتانش می‌پیچاند، گفت ده سال پیش در فصل بهار پسرانش او را به آسایشگاه تحویل دادند و او دریافت، پیش از آنکه بمیرد، برای همیشه فراموش شده است.-روی فصل بهار تاکید بسیاری داشت،- به درخت‌های سبز و بلندقامت حیاط نگاهی انداخت و گفت اینکه پسرهایش در این فصل رهایش کردند، مانند لگد کردن شکوفه‌ها بوده است.
لب‌های خشکش را به هم فشرد و گفت:"دنیا، با تمام بزرگی‌اش، با تمام زیبایی‌اش، به اینکه کسی را دلتنگ کنی نمی‌ارزد، فرید جان!" .
بعد سرش را به طرف فرید برگرداند و با چشمانی ریز شده صورتش را می‌کاوید. گفت:"اسم و رسمت یکی‌ست، خیلی تنهایی!"
-تنهایی را دوست دارم، و اندوه را.
نگاهش را به لب‌های کبود و چشم‌های قرمز فرید دوخت. چشمان پیرزن فرو افتادند و لب‌هایش لرزیدند. -کار خوبی نمی‌کنی...
+تسکینم می‌دهد.
پیرزن پوزخندی زد.
-مسکن، هرگز شفا نمی‌شود‌. و همین به دردت می‌افزاید.
فرید، بیشتر در صندلی‌اش فرو رفت و با انگشتانش بازی کرد.
-کاش سگ ولگردی بودم...-پیرزن خندید- باور کن! تا هرزمان که می‌خواستم رویم را از شهر انسان‌ها برمی‌گرداندم.
پیرزن وقتی می‌خندید "اِه، اِه" می‌کرد‌. انگار بخواهد شادی آن لحظه را ببلعد و جایی در بدنش ذخیره کند.
+حالا خودت هم جزئی از این شهر انسان‌ها هستی.
-کاش می‌شد هرگز نبود...
پیرزن لحظه‌ای سکوت کرد. زیر چشمی فرید را می‌پایید. انگار می‌خواست راز بزرگی را بگوید و مطمئن شود فرید، شایسته‌ی شنیدن آن هست.
لبش را با زبانش تر کرد و گفت:
-می دانی فرید، ما هرکدام برای داستان‌های دیگری بودیم! برای احساسات و سخنان و افراد دیگر! نویسنده به زور ما را در این سطور جای داده!
+چرا؟
-فقط می‌خواسته بنویسد... می‌خواسته ما را بنویسد. می‌خواسته وجود داشته باشیم و این رنج را متحمل شویم، تا بداند چگونه باری را که بر دوشمان قرار داده زمین می‌گذاریم. انگار نوعی قدرت‌نمایی بوده است و ما هم سواره‌نظامانی که قرار است رژه بروند.-سرش را نزدیک گوش فرید برد و نجوا کرد-این نویسنده، نمی‌داند صحنه‌ی بعدی را چگونه رقم بزند... بیا تا دیر نشده، قلمش را بدزدیم!
دوباره سرش را بالا برد و مانند سخنران بزرگی که در میدان شهر در برابر هزاران نفر ایستاده، دستانش را تکان داد و با صدای بلند ادامه داد.
-می‌دانی پسر، اگر رنج عصاره داشت و تو آن عصاره را در باغی می‌ریختی، خشک و بی‌ثمر می‌شد. و اگر همان عصاره را به رگ خشک بیابانی تزریق می‌کردی، آباد می‌شد و سبز.
فرید نگاهش را به او دوخت تا ادامه دهد.
چشمان پیرزن دو دو می‌زدنند:
-تو باغی یا بیابان؟
صدای نفس‌های فرید، مثل بادی که خود را به پنجره بکوبد، به سکوت اتاق کوبیده می‌شد. پس از چند لحظه پاسخ داد:
+دریا، شاید. عصاره را می‌پذیرم و رنگ می‌گیرم، مانند دریای گل‌آلود پریشانی، جریان می‌یابم و دور می‌شوم از هر آن‌کس که تکه‌ای از زلالِ من را می‌کند و با خود می‌برد.
پیرزن چشمانش را بست و گفت:همم، دریا... پایان دریای گریزان از رودها و لبان تشنه چگونه است؟!
***
فرید ماشین را در پارکینگ دانشگاه پارک کرد و پیاده شد.
ده دقیقه دیر کرده بود، پس مستقیماً به سمت کلاس رفت. در کلاس را باز کرد، لحظه‌ای به چهره‌ی دانشجوها خیره شد، انگار همه‌چیز را از پس شیشه‌ای خاکی می‌نگریست. لحظه‌ای بعد در کلاس را مانند شئی ظریف، با آرامش و دقت بست و وارد کلاس شد.
صندلی‌اش را عقب کشید، ولی روی آن ننشست. به‌دنبال شخص خاصی می‌گشت. یکی از دانشجوها با تردید گفت:"سلام استاد!" ، و دیگران هم در پی آن‌. یکی از دانشجویان پسر با لحنی مضحک گفت:"استاد کوئیز جلسه‌ی قبل واسه خود افلاطون هم قفل بودا!" دانشجوها به حرف بی‌مزه‌ی پسرک خندیدند و تاییدش کردند، ولی فرید بی‌توجه به آن‌ها فقط پرسید:"خانم محمدی‌. شیرین محمدی. امروز هم نیامده؟"
یکی از دانشجوهای دختر پاسخ داد:"استاد، شیرین احتمالاً دانشگاه نیاد، حالش خوب نیست."
_چه اتفاقی افتاده؟-فرید به دانشجوها نگاهی کرد، بعد به آن دخترک اشاره کرد که بیاید کنارش-او هم از جا بلند شد و کنار فرید آمد:"استاد، مادرش فوت شده." نگاهش خیس شده بود. "خیلی براش غمگینم. طفلک از بچگی کار کرده که برای مادرش خونه بخره. حالا که با کلی بدبختی و دوندگی یه وام گرفته، مادرش مرده..."
فرید صدای آن دختر را به‌صورت همهمه‌‌ می‌شنید. قلبش مشت بر دنده‌هایش می‌کوبید؛ اندیشید اندوه باید تاثیری بر جسم داشته باشد، مثل تاثیر اشک بر چشم. زلال و کشنده‌...
به دمر شدن بچه‌لاکپشت‌ها هنگام رسیدن به دریا، به دست‌های همیشه جوهری شیرین فکر می‌کرد، شیرین که قلم نویسنده را دزدیده بود...
به آرامی روی صندلی‌اش افتاد و زمزمه کرد:"آیا زندگی می‌ارزد به رنج زیستن؟"
آن‌روز همان یک کلاس ساعت هشت تا ده صبح را داشت. همان را هم بهانه آورد که حالش خوب نیست و کلاس امروز کنسل است. دانشجوها هم از خدا خواسته کلاس را ترک کردند.
دست راستش بی‌حس شده بود، توان رانندگی نداشت؛ پیاده به طرف خانه رفت.
در خانه را باز کرد، خانه تا پیشانی در تاریکی فرو رفته بود و او هم البته لامپی روشن نکرد.
کیف سامسونتش را روی زمین انداخت و کتش را هم کنار کیفش.
بدن خسته‌اش را روی تخت رها کرد و عکس کودکی‌اش را از روی میزِ کنار تخت برداشت. به چشم‌های کودکی‌اش خیره شد؛ چه روشنایی دوری داشتند!
عکس را برگرداند، پشت عکس نوشته شده بود: "فرید در نه سالگی، خانهٔ پدربزرگ
بیست و هفتم آبان هشتاد و چهار"
عکس را پرت کرد روی میز. درد دانه‌دانه‌ی مویرگ‌های مغزش را می‌کشید و رها می‌کرد. سرش را از شدت درد به لبه‌ی تخت کوبید. بطری آب را از روی میز برداشت، لیوان را از آب پر کرد و آن را یک‌نفس سر کشید. لیوان دیگر، و لیوانی دیگر، باز هم، و باز هم، ده لیوان، لیوان یازدهم را تا نصفه نوشید، دست راستش بی‌جان شد و از تخت پایین افتاد.
***
یک ساعت پیش بدن بی‌رمقش روی زمین افتاده بود، ولی هنوز خیال می‌کرد در استوانه‌ای سیاه‌رنگ و بی‌انتها در حال سقوط است. لبانش را با زبانش تر کرد و عق زد ولی چیزی از دهانش خارج نشد. با خود فکر می‌کرد اندوه حتماً تاثیری بر جسم دارد. فکر کرد تاثیر اندوه، بر واژه چگونه است؟ بر دست؟ بر ساز؟ بر صدا؟...
پیرزن یک بار گفته بود:"اندوه، خدشه‌ای می‌اندازد بر هرآنچه که "بودن" دارد و ناهمگونش می‌کند با دیگران؛ مثل جذام. باید فرار کنی به انزواترین گوشه (!)، که مبادا سرایت کند به دیگران هم..."
ناگهان اشک از چشمانش سرازیر شد. احساس سوگ داشت، اما نمی‌دانست برای چه کسی، شاید برای خودش.
سپس گفت:"از رنج زندگی، به هر ناشناخته‌ای؛ پناه! حال مرگ باشد، یا خدا..."
هوای داخل استوانهٔ تاریک، سرد بود. انگار سال‌ها بود آفتاب را ندیده. ولی بدن فرید تب کرده و، گرمِ گرم مانده و سرما را احساس نمی‌کرد.
«از نور کور کننده‌ی زندگی به هر آرامشِ تاریکی؛ پناه!
از غم، به غمی دیگر پناه! از آن غم، به غمی دیگر، از آن به غمی تازه، باز هم به غمی دیگر! آه! که از این آونگِ غم‌ها هیچ گریزی نیست...
انسان بودن، همین استوانه‌ی تاریک و سرد است. که با ملال پایین می‌روم، و می‌دانم در نهایت هیچ‌چیز منتظرم نخواهد بود، جز خودم. و حتی نمی‌دانم آن‌ منی که در انتظار من نشسته است، چه کسی است؟!»
رنجی که می‌کشید، چنان سنگی و سنگین بود، که اشک نمی‌شد. سرمای استوانه، متراکم شد و مثل گلولهٔ برفی بزرگی، از پوست سینه‌اش، و دنده‌هایش عبور کرد. قلبش حالا برف پمپاژ می‌کرد و سرمای مطبوعی را با رگ‌هایش در بدنش می‌گستراند.
بدنش را حس نمی‌کرد و با سرعت بیشتری به سمت پایین کشیده می‌شد. و در نهایت با تکانی سخت، سرش به زمین برخورد کرد. چشمانش را باز کرد و نشست. خیره به فضای خالی روبه‌رو بود. تنها تاریکی بود و طره‌های سفید پیرزن که مانند موج‌های دریا آن را می‌شکافتند.
دید روی هیچ نشسته و، به هیچ تکیه داده است. عینکش را گم کرده بود، ولی همه‌چیز را واضح می‌دید. سردردش تمام شده بود، صداهای اطراف به درستی می‌شنید و دست راستش هم سالم بود.
فکر می‌کرد نه ساله است، بوی پرتقال‌های باغ پدربزرگ می‌آمد وآبانِ سرد میان موهایش می‌وزید. چشمانش درخشش وحشیانه‌ای یافتند و با خود گفت:"از زندگی-که نمی‌ارزد به رنج زیستنش-به هر ناشناخته‌ای-لاجرم مرگ-؛ پناه!

*"آسمان بار امانت نتوانست کشید، قرعه‌ی کار به نام من دیوانه زدند!"
[حافظ]
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.

از اینکه داستانتان را برای نقد در اختیار پایگاه فرستاده‌اید سپاسگزارم. داستانی که فضایی خاص، سرد و عبوس دارد، اما نقص بسیار دارد.
آیا می‌دانید عناصر داستان چیست؟
عناصر یعنی اجزای سازنده.

یکی از این عناصر شخصیت یا شخصیت‌های داستانی است. در داستان شما چه کسانی نقش دارند؟ مردی که استاد دانشگاه است و قهرمان داستان. خواهری که رییس آسایشگاه سالمندان است. پیرزنی که فرزندانش او را در یک روز بهاری در آسایشگاه گذاشته‌اند و هرگز سراغی از او نگرفته‌اند. دانشجویی به نام شیرین محمدی که مادرش به تازگی فوت کرده است.


عنصر دیگر لوکیشن است. شما چهار لوکیشن در داستان گنجانده‌اید. آسایشگاه سالمندان. دانشگاه. خانه قهرمان. احتمالا جهانِ پس از مرگ.


عنصر دیگری که سازنده داستان است حوادث هستند.
در داستان شما چند حادثه داریم؟ ملاقات قهرمان با پیرزن در آسایشگاه. خبر مرگ مادر شیرین و نیامدن او به دانشگاه برای همیشه. احتمالا خودکشی قهرمان شاید هم مرگ ناگهانی قهرمان.


عنصر دیگر پیرنگ است. این مهم‌ترین عنصر است. عنصری که اگر نباشد باقی عناصر دچار شلختگی هرج و مرج و بی‌سرانجامی می‌شود. پیرنگ، چگونگی چیدمان رویدادها در کنار هم برای ایجاد تاثیر مطلوب است که در دل خود رابطه علی معلولی را تبیین می‌کند. در حقیقت پیرنگ می‌گوید رخداد ب در نتیجه رخداد الف رقم خورده است. حالا پیرنگ داستان شما چیست؟ برای رسیدن پیرنگ داستانتان اول باید طرح آن را بنویسیم.


طرح داستان:
«فرید به دنبال خواهرش که رییس آسایشگاه سالمندان است می‌رود تا برای شب یلدا به خانه پدرشان بروند، اما خواهرش مشغول کار است. در زمان انتظار فرید صدای ناله پیرزنی را از سالن کنار می‌شنود. به سالن می‌رود. پیرزنی روی تخت دراز کشیده است و ناامید از زندگی گریه می‌کند و از رنج زیستن می‌گوید. پیرزنی دیگر او را دلداری می‌دهد اما بی‌فایده است. خواهر فرید می‌آید و دو تایی می‌روند.
حالا سه‌ماه است که فرید به ملاقات پیرزن می‌رود با او درباره رنج زیستن و تنهایی حرف می‌زند. پیرزن ماجرای آمدنش به سالمندان را برای او تعریف می‌کند که ده‌سال پیش در بهار فرزندش او را به اسایشگاه آورد و دیگر برنگشت. او به فرید می‌گوید هر دو آدم‌های قصه دیگری بوده‌اند و نویسنده به زور آنها را به این داستان کشانده است. حالا وقتش رسیده قلم را از دست نویسنده بگیرند و آینده خود را رقم بزنند.
فرید به دانشگاه می‌رود. او استاد است. به کلاس می‌رود و در میان دانشجوها به دنبال شیرین محمدی می‌گردد. یکی از دانشجوها می‌گوید شیربن حالش خوب نیست و نمی‌آید. فرید دانشجو را با کنار خود فرا می‌خواند و بیشتر جویا می‌شود. دانشجو می‌گوید شیرین از کودکی برای خرید خانه برای مادرش کار کرده است. حالا که وامی جور شده است مادرش مرده است. فرید یاد جمله پیرزن درباره رنج زیستن می‌افتد. او که حالش خوب نیست جلسه را تعطیل می‌کند. توان رانندگی ندارد ماشین را می‌گذارد و پیاده به خانه‌اش می‌رود. خانه‌ای تاریک یا فضایی سرد. در خانه چندین لیوان آب می‌خورد و بعد دست راستش که پیش از این بی‌حس شده بود حالا بی‌جان می‌شود و بر زمین می‌افتد.
یک ساعت می‌گذرد و قهرمان بی‌رمق روی زمین افتاده است، اما احساس می‌کند در یک استوانه سیاه است و در حال سقوط. یاد حرف‌های پیرزن می‌افتد که درباره تاثیر اندوه بر همه چیز می‌گفت و اینکه انسان اندوهگین باید به انزوا برود تا اندوهش به دیگری سرایت نکند. قهرمان می‌گوید یا باید به مرگ پناه ببرد یا به خدا.
استوانه سرد است و بدن فرید تب دارد. استوانه آنقدر سقوط می‌کند و پایین می‌رود که عاقبت سر فرید به زمین می‌خورد. چشم باز می‌کند. پیرزن را می‌بیند و فضایی که خالی است و هیچی در آن نیست. عینک به چشم ندارد، اما همه جا را خوب می‌بیند. دست راستش دیگر درد ندارد سردردش هم خوب شده است. حس نه‌سالگی‌اش را دارد. فرید از زندگی به مرگ پناه آورده است.»


حالا پیرنگ داستانتان را با هم بنویسیم:
«فرید که استاد دانشگاه است دچار یاس و ناامیدی شده است با پیرزنی در آسایشگاهی که خواهرش آنجا کار می‌کند آشنا می‌شود. پیرزن نیز انسان افسرده و ناامیدیست که بچه‌هایش او را رها کرده‌اند و مدام می‌گوید به زندگی در این دنیا عادت نکرده است. فرید به دانشگاه می‌رود و در آنجا متوجه می‌شود شیرین مادرش را از دست داده است و دانشگاه نمی‌آید. احوالش خوش نیست. کلاس را تعطیل می‌کند و پیاده به خانه می‌رود. در آنجا آب زیاد می‌نوشد و بدنش بی‌رمق روی زمین می‌افتد. بعد خود را در یک استوانه سرد و سیاه حس می‌کند که در حال سقوط است. عاقبت سرش به زمین می‌خورد و چشم باز می‌کند. عینک به چشم ندارد، اما همه جا را خوب می‌بیند دست و سرش دیگر درد ندارد. در محیطش هیچ چیز نیست تنها پیرزن است و بوی پرتغال‌های باغ پدربزرگش. حس می‌کند نه ساله شده است و با خود می‌گوید از رنج زندگی به مرگ پناه آورده است.»


در داستان شما پیرنگ دچار نقص شده است. میان رویدادها رابطه علی معلولی حاکم نیست. یعنی رویدادها نسبت به هم بی‌ربط هستند. ملاقات قهرمان با پیرزن در آسایشگاه. خبر مرگ مادر شیرین و نیامدن او به دانشگاه برای همیشه. خودکشی قهرمان. این رویدادها چه ربطی با هم دارند؟ یعنی ما باید مدام حدس بزنیم نویسنده قصد داشته است چه بگوید؟ مثلا حدس بزنیم فرید استاد فلسفه است. یا از خودمان بپرسیم فرید عاشق شیرین است؟ فرید چرا خودکشی کرد؟ چون خیلی افسرده بود؟ چون مادر شیرین مرده بود؟ چون یک پیرزن که ناامید از زندگی بود به او گفته بود قلم را از دست نویسنده بگیر و سرنوشتت را خودت رقم بزن؟ فرید خودکشی کرده یا جور دیگری مرده است؟ أصلا مگر فرید مرده است؟ داستان به این پرسش‌ها جواب نمی‌دهد و مخاطب در رسیدن به پاسخ این پرسش‌ها دچار سردرگمی می‌شود. دلیلش حلقه‌های مفقوده است. چیزهایی که نویسنده موظف است بگوید، اما نمی‌گوید تا ما را مجاب کند با داستانی متفاوت روبه رو هستیم. هنر نویسندگی در نگفتن و یا صرفا نوشتن با نماد و نشانه نیست. نویسنده موفق در قدم اول می‌تواند یک داستان لذتبخش بنویسد. لذتبخش نه به این مفهوم که لزوما شادی‌آور باشد. لذت‌بخش به این مفهوم که مخاطب با خواندن داستان چه در فضای تاریک چه روشن از خواندن لذت برده باشد. داستان شما چنین نیست چون سوال‌های بسیاری بی‌جواب باقی مانده است و رویدادها برای مخاطب منطقی نیست و در نهایت با شلختگی روبه رو می‌شود. دلیل این شلختگی و بی‌منطقی ضعف در پیرنگ است. پیرنگ مثل یک زنجیر است. متشکل از حلقه‌های به‌هم‌پیوسته که هر یک از حلقه‌ها مفقود شود زنجیر دچار پارگی می‌شود. پیرنگ شما حلقه‌های گم‌شده بسیاری دارد اگر به سوال‌های بی‌پاسخی که بالاتر مطرح کردم در داستان جواب بدهید این حلقه‌های مفقوده پیدا می‌شود، اما حواستان باشد اگر این حلقه‌های مفقوده را در داستان قرار بدهید و به این سوال‌ها پاسخ بدهید دیگر داستان کوتاه نخواهیم داشت بلکه به یک داستان بلند خواهیم رسید.
می‌دانید چرا؟ چون داستان کوتاه ظرف کوچک و محدودی دارد و این همه رویداد را نمی‌تواند در دل خود جای بدهد و اگر نویسنده چنین کاری کند مجبور می‌شود با یک ضرب‌آهنگ خیلی تند داستان را پیش ببرد. ضرب‌آهنگ بیش از اندازه سریع به‌قدر ضرب‌آهنگ آرام برای داستان کوتاه مضر است. زیرا مخاطب را دچار سرگیجه می‌کند و از اتفاقات و قهرمان‌ها جا می‌ماند از طرفی این همه رویداد به حد کافی پرداخته نمی‌شود و همه نارس می‌ماند.

یکی دیگر از عناصر داستانی زاویه دید است. زاویه دید داستان شما سوم‌شخص است. یعنی به اصطلاح دوربین را گذاشته‌اید روی شانه قهرمان و حوادث، شخصیت‌ها و فضاها از نگاه قهرمان روایت می‌شود.
اما دوربین شما دوربین عکاسی است نه فیلمبرداری. در حقیقت داستان شما یک فتو داستان است. انگار چهار عکس را پیش روی مخاطب قرار داده‌اید و به سرعت این آلبوم عکس را ورق می‌زنید. یک عکس در خانه سالمندان. یکی در دانشگاه. دیگری در خانه. و آخری پس از مرگ. می‌دانید چرا دوربینی که به دست راوی داده‌اید عکاسی می‌کند؟ دلیلش توصیف ایستا و گفت‌وگوهای بسیار است. گفت‌وگوهایی که بیش از آنکه حرف فرید باشد حرف نویسنده است. داستان شما چند حادثه ناقص و نارس دارد که در دل توصیفات و حرف‌های خودتان و مفاهیمی که می‌خواسته‌اید به مخاطب انتقال بدهید، مدفون مانده است. در حالی که اگر قهرمان را در حادثه قرار بدهید شروع به کنش و واکنش نسبت به محیط پیرامونش می‌کند. این کنش‌ها و واکنش‌های سریالی و زنجیره‌ای داستان را از فتو داستان دور می‌کند و دوربینِ روی شانه راوی تبدیل به یک دوربین فیلمبرداری می‌شود. یادتان باشد داستان تریبون نیست. داستان قرار نیست فلسفه‌بافی کند. داستان باید درام داشته باشد همین. درام یعنی حادثه، کنش، واکنش، تغییر و تحول در قهرمان، در نتیجه سقوط یا صعود قهرمان. اما اگر تمایل دارید فتوداستان بنویسید این ضعف نیست بلکه لازم است تعدد حوادث را کم کنید تا مخاطب فرصت و تمرکز کافی برای تماشا و تفسیر هر عکس داشته باشد.
پیشنهاد می‌دهم برای تمرین بیشتر این داستان را بازنویسی کنید، اما پیش از بازنویسی، اول نمودار سفر قهرمان کمپل را ببینید. دوم داستان «قلب رازگو» نوشته «ادگار آلن‌پو» را بخوانید. فضایی نزدیک به داستان شما دارد. سوم سفر قهرمان را در این داستان بر مبنای نمودار سفر قهرمان کمپل برای خود رسم کنید. بعد به سراغ بازنویسی داستان خود بروید. پیش از بازنویسی طرح داستانتان را بنویسید. در طراحی داستان یک حادثه مرکزی در نظر بگیرید و داستان را حول همان حادثه پیش ببرید. یادتان باشد حوادث، کنش‌ها و واکنش‌ها علت و معلول یک دیگر باشند.
امیدوارم داستان‌های بیشتری از شما در پایگاه بخوانم. موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت