عناصر داستان در خدمت شخصیت‌پردازی.




عنوان داستان : زمانی که ما ۱۵ سال داشتیم .
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

صدای تق تقی که مسلسل وار در مزرعه پیچید بهادر را نیم خیز کرد .گفتم :
《 بخواب کله پوک یکی دار به سینی یا پیت حلبی می کوبه 》پرسید :
《 مگه دیونن》 گفتم :
《 هالو برای فراری دادن کلاغهااست تا سراغ ذرت ها نیان》 درازکش شد و گفت :
《 نیان سراغ خودمون ؟》 گفتم :
《 مگه ما کلاغیم ؟》 گفت:
《 کلاغ که نه ، دزد که هستیم》پرسیدم :
《 دزد ، مگه تاحالا چیزی دزدیدیم؟》 گفت :
《 نه اما قصدشو که داریم》 گفتم :
《 بکپ بابا ، کو حالا تا شب و مابریم سراغ ناز خاتون》 نیم خیز شد به من زل زد و گفت :
《 توکه گفتی یک مرغه 》 سربلند کردم و گفتم:
《 حالام میگم یک مرغه ، چی فکردی پس؟》 گفت :
《 توگفتی ناز خاتون آخه فک کردم یک دختره یا زنه 》 آرام زدم توسرش و گفتم :
《 الاغ 》 صدای تق و تق نزدیکتر شد . بهادر گفت :
《 داره میاد سمت ما گوش کن 》 گفتم :
《 ساکت باش نمیاد ، هرکی هست تو مزرعه دور میزنه و هرچند دقیقه ای چندبار این صدا را درمیاره حالا بکپ تا شب خیلی مونده 》 چشم دوخت بین ساقه های ذرت ، پلک روی هم گذاشتم .
صبح بود که صفر و جمشید جلوی در مغازه باهم حرف میزدند . جمشید گفت :
《باور نمی کنم صفر مگه میشه آخه؟》 صفر گفت :
《 بجان جمشید خودم شنیدم خاله بتول به میرزآقا می گفت که ننه حسین یک مرغ داره روزی ۵ تخم میگذاره اونم دوزرده 》 با تکان های بهادر چشم بازکردم با عصبانیت گفتم :
《 یارو دستمو کندی ، چه مرگته ؟》بهادر گفت :
《 گوش کن صدا قطع شد 》 گفتم :
《 حیف نون من که گفتم بهت ، چنددقیقه دیگه دوباره می کوبن ، اگر نمی خوابی لااقل بگذار من بخوام》 پرسید :
《 خونه این پیرزنه سگ نداشته باشه حجت؟》 جواب اش را ندادم و دوباره پلک روی هم گذاشتم . بهادر گفت :
《 حتما داره که ساکت شدی ، بهت بگم ها اگر سگ باشه من نیستم ها 》 محلش ندادم . حرف های حسن تو گوشم طنین انداز شد " اگر بیاریش بجون خودم موتور گازی را تقدیمت می کنم امااگر نیاریش ها باید ۵ تومن بدی " بهادر ساکت بود آرام پلک باز کردم ، بهادر دارزکش با برگ های ذرت ور می رفت . دردل گفتم :
《 باکی آمدیم دزدی 》 هوا کم کم تاریک شد و صدای پارس سگ های ده بلند شد . بهادر تو جاش نشست و پرسید :
《 اصلا این حسن مش ولی ازکجا داستان مرغ ننه حسین را فهمید ؟》 گفتم:
《 خنگ خدا پیش من ایستاده بود و کانادا میخورد 》 پرسید :
《 کی آدرس دقیق خونه ننه حسین را گفت بتو ؟》 گفتم :
《 سین جین می کنی؟ خود حسن پاپی صفر شد ، صفر خاله اش توهمین ده زندگی میکنه ازش پرسید میفروشه اونم گفت که نمیدونم حسنم گفت آدرس بده برم پیجو شم اون بنده خداهم داد 》صدای پارس سگ ها بلند شد و بهادر گفت :
《 بیا برگردیم این سگها مارو تیکه و پاره می کنند آخرش ها》 گفتم :
《 هیچ کاری باما ندارن ، اصلا تونیا من میرم میارم اش خوبه ، توکه ترسو بودی غلط کردی همراه من آمدی》 با چشم های از حدقه در آمده به دوربر نگاه کرد و گفت :
《 غلط کردم خوبه، حالا پاشو بریم یک شب دیگه خودت تنها بیا حجت 》 گفتم :
《نمیشه من با حسن شرط کردم مردنی پای موتور درمیانه ، ساکت باش اینقدم زجه مویه نکن》ساکت شد و به اطراف چشم چرخاند و درازکشید و پلک روی هم گذاشت . به آسمان چشم دوختم و برای عوض کردن حرف گفتم :
《 یادته آقای پازوکی کلاس سوم بودیم راجع به ستاره ها چی می گفت ؟》 بهادر همانطور که پلک هایش بسته بود گفت :
《 من یادم نیست دیشب چی خوردم ، تو از کلاس سوم می پرسی 》 گفتم :
《 من خوب یادمه می گفت هرکی یک ستاره تو آسمون داره ، اما چندبار ازش پرسیدم چطوری میشه آدم ستاره شو ببینه چیزی نمی گفت و حرف را عوض می کرد 》 بهادر گفت :
《 واسه اینکه خالی می بسته 》 از حرف اش خنده ام گرفت .صدای خش و خش بلند شد، بهادر چشم باز کرد و نیم خیز شد . گوش تیز کردم . بین ساقه ها چیزی در حرکت بود و بطرف ما میآمد . گفتم :
《 بهادر خودت را بخواب بزن ببینم چیه ، داره اینطرف میاد 》 چشم اش را بست و من هم پلکم را نیمه بسته نگه داشتم و به جایی که صدا از آنجا میامد خیره شدم . دقایقی گذشت و یک بچه روباه تا نزدیک ما آمد و زل زد بما پاهای بهادر را بو کشید و به میان ساقه های ذرت دوید و ناپدید شد . بهادر پرسید :
《 سگ بود یا گربه ؟》 گفتم :
《 چشاتو واکن ، یک بچه روباه بود رفت 》 چشم بازکرد و گفت :
《 روباه ، ای داد ازقدیم گفتن هرجا روباه باشه گرگ و شغالم هست ، حجت جون مادرت پاشو بریم آخرش اگر سگ ها مارو لت وپار نکنن گرگ و شغالها میخورنمون》 گفتم :
《 زر نزن کی گفته هرجا روباه باشه ، گرگ و شغالم هست ؟》 گفت :
《 نمیدونم کی گفته ، یکنفر دیده حتما که گفته دیگه 》
صدای پارس سگها بلند شد . صدای آنها هرلحظه نزدیکتر می شد . بهادر وحشت زده به من چسبید . گفتم :
《 فک کنم بچه روباهه زده به مرغ دونی یکی که سگ ها سربدنبال اش گذاشتند 》 صدای پارس سگ ها ناگهان قطع شد و صدای گلوله بلند شد . بهادر گفت :
《 بدبخت شدیم ، بفرما مسلحن اگر گیرمون بیارن چوب توآستینمون می کنند . بفکر فرورفتم و گفتم :
《 نکنه اون گوسفند باکلک شرط بندی منو شیر کرده گیر بیفتم و تو محله آبرو حیثیتم راببره 》 گفت :
《 بجون ننه ام همینه ، اون ناکس کچل میخواد کاردست مابده ، میخواد منو تورو پیش همه خراب کنه 》 گفتم :
《 شایدم منظورش خراب کردن من پیش مشتی باشه و فکرش این بوده که جای من تودکون بگیره 》 بهادر گفت :
《 بجون ننه ام همینه ، میخواد خرابت کنه 》 سکوت همه جا را فرا گرفت .
گاهی پارس سگی بلند می شد . آسمان صاف و پراز ستاره شده بود . دودل بودم بهادر همچنان مثل کنه به من چسبیده بود به اطراف نگاه می کرد . گفتم :
《 بهادر سراغ ناز خاتون ننه حسین نمیریم ، همینجا میخوابیم و کله سحر میریم سمت شهر 》 بهادر لبخندزد و گفت :
《 عقلت آمد سرجاش اما لینجا خوابیدنم ترس داره ها 》 گفتم :
《 تو بخواب من بیدارم کشیک می کشم ، خوابم گرفت تورو صدا میکنم یک ساعتی هم تو کشیک بده 》 بهادر قبول کرد و گفت :
《 باشه ، اگر این شکم گشنه بزاره خواب به چشمم بیاد 》
بهادر خوابید برخلاف حرف اش زود بخواب رفت و خروپف اش بلند شد . قدراست کردم به اطراف چشم چرخاندم چیز
زیادی بخاطر بلند بودن ساقه های ذرت نمی دیدم . گاهی صدای پارسگی بلند می شد و گاهی صدای قورباقه هایی که دردوردست بودند به گوشم می رسید . خواب امانم را بریده بود کنار بهادر درازکشیدم و سعی کردم پلک هایم روی هم نیفتد که زیاد طول نکشید بخواب رفتم .
آفتابی که بروی صورتم می تابید بیدارم کرد . بهادر هنوز خروپف می کرد .تکان اش دادم و گفتم :
《 بلند شو صبح شده باید بریم ، زودباش نفله 》 بهادر چرخی زدو گفت :
《 بزار بخوابم ننه 》 دماغ اش را کشیدم و گفتم :
《 ننه ات کجا بود بلند شو مردنی باید بریم 》 تو جاش نشست و خمیازه ای کشید ودست و پایش را کش آورد و گفت :
《 کجابریم ؟》 گفتم :
《 خونه عمه ات ، بایدبریم خونه دیگه بلند شو بپریم روی دوچرخه و بزنیم بچاک جاده ، باید ساعت ۸ دکون را باز کنم تا مشتی نرسیده به دکون 》 هردو از جا برخاستیم . ازلابلای ساقه ها خودمان را به دوچرخه رساندیم و به کمک هم دوچرخه را به جادره رسانده سوار شدیم و حرکت کردیم از کنار ده گذشتیم وارد جاده اصلی شدیم . چشم مان به ۳ مرد افتاد که تفنگ شکاری دردست بطرف ما می آمدند . بهادر گفت :
《 خرمون زائید حجت 》 ترمز زدم و ایستادیم و گفتم :
《 واسه چی ما که کاری نکردیم فقط تو مزرعه خوابیدیم 》
هرسه مرد بطرف ما آمدند عصبانیت از چهره هایشان معلوم بود . مرد ها به یک قدمی مارسیدند و یکی از آنها که شلوار گشاد سیاهی بپاداشت و کلاهی گرد برسر پرسید :
《 شما شهریا کجا بودین ؟》 گفتم :
《 دوچرخه سواری می کنیم جرمه ؟》 مردیگری که سن و سالی ازاو گذشته بود سراسلحه اش را بطرف ما گرفت و گفت :
《 حتما شریک دزدان 》 بهادر زد زیر گریه و گفت :
بخدا ما دزد نیستیم ، ماتو مزرعه خوابیده بودیم فقط 》
مردیگری که جوانتر از دومردیگر بود پرسید :
《 کدوم مزرعه ، برای چی چی خوابیده بودین ، اصلا شمادوتا توده چیکار داشتین ؟》 بهادر میخواست دهان باز کند که تو حرف ا ش پریدم و گفتم :
《 مادیروز غروب آمدیم رستم آباد برای سیرو سیاحت . دیدیم هوا تاریک شد گفتیم شبه خطرناکه که بزنیم به جاده تومزرعه ذرت خوابیدیم ، الانم داریم بر می گردیم 》 مردی که تفنگ اش را بطرف ما نشانه رفته بود ، تفنگش را عقب کشید و گفت :
《 کاراینا نیست اگر بادزد ها بودن که نمی موندن با همونا می رفتن 》 بهادر هق هق کنان گفت :
《 بزارین ما بریم ، الان مادرامون منتظرن ، مادر من حامله است یک وقت دیرکنیم کاردست خودش میده 》 از حرف بهادر هرسه مرد به خنده افتادن و مرد شلوار سیاه پرسید :
《 مادرت چندسالشه کوچولو ؟》 بهادر مکثی کرد و گفت :
《آقا هفتادو پنجو اون هفته رد کرده 》 هرسه مرد بهم نگاه کردند و مردی که جوانتر بود گفت :
《 برین زودباشین انگار عقلتونم پاره سنگ برمیداره 》 پرسیدم
: 《 حالا چی بردن که شما شکار شدین ازدستشون ؟》
مرد شلوار سیاه گفت :
《 نامسلمونا زدن به پین مرغهای ننه حسین بی نوا و هرچی مرغ و خروس بوده بردن 》 بهادر پرسید :
《 ناز خاتونم بردن 》 دردل گفتم :
《 لعنت به دهانی که بدموقع باز شود 》 هرسه مرد تفنگ های خودرا بطرف ما گرفتند . بهادر دوباره به گریه افتاد و گفت :
《 بخدا ما نبردیم ، ممکنه کار حسن باشه ، اون شرط گذاشته بود حتما خواسته بمارودست بزنه 》 مرد میانسال فریاد زد ازدوچرخه پیاده شین تا تکلیف مرغ های ننه حسین معلوم بشه ، زود باشین 》 ازدوچرخه پیاده شدیم و همان مرد اشاره کرد که بطرف ده باید بریم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.

شما موفق شده‌اید یک داستان بسیار لذت‌بخش بنویسید. این مهم‌ترین دلیل نوشتن است. لذت‌بخشی. که بسیاری از نویسندگان حتی نویسندگان با تجربه آن را فراموش می‌کنند و درگیر مسائل بسیار جدی می‌شوند و داستان‌هایشان از فرط جدیت هرگز مخاطب چندانی پیدا نمی‌کند، اما آنچه برایم خوشایندتر بود پیشرفت شماست. این را در قیاس با داستان «عاشقی» که از شما خواندم و نقد کردم می‌گویم. شما موفق شده‌اید گویش و لهجه را از داستان حذف کنید. نقصی که در داستان قبلی بود. حالا مخاطب می‌تواند داستان را روان و آسان بخواند. این خوانش روان برای مخاطب به لذت‌بخشی آن کمک می‌کند. نکته دیگری که نسبت به داستان پیشین ترمیم شده است زمان داستانی است. در داستان «عاشقی» حادثه اصلی را در گذشته قرار داده بودید و قهرمان‌ها در زمان حال مجبور به روایت گذشته می‌شدند.

«تراب دست کشید به عکس خسرو که روی جاسیگاری ماشین چسبانده بود و گفت:《نه ،خیلی گشتیم دنبالش، انوقتا من ۱۴، پونزده‌ساله بودم. شب من از در مغازه برمی‌گشتم، تابستونا می‌رفتم پادویی نه واسه پولها واسه کاریاد گرفتن. به خونه که رسیدم شال وکلاه کرده بود» (قسمتی از داستان عاشقی که یکی از شخصیت‌ها گذشته را روایت می‌کند)

اما در این داستان زمانِ داستانی اکنون است (به‌جز قسمت کوتاهی از داستان که بعدا به آن اشاره خواهم کرد). دو نوجوان شبانه برای دزدیدن مرغی که تخم مرغ‌های دو زرده دارد و روزی پنج تخم می‌گذارد به روستا رفته‌اند. حالا در میان ذرت‌ها دراز کشیده‌اند و در انتظار فرصتی مناسب برای دزدی هستند.

از این جهت خوشحالم که گفت‌و‌گو میانمان به نتایج خوبی رسیده است.

تا اینجا قیاس با داستان پیشین شما و حرفم رشد شما در داستان‌نویسی بود، اما نقاط قوت این داستان بیشتر از این است. زاویه دید و لحن.

زاویه دید اول‌شخص اگرچه به نظر ساده و آسان می‌نماید، اما نویسنده و داستان را می‌تواند در معرض یک خطر بزرگ قرار بدهد. خاطره‌گویی. شما موفق شده‌اید و از این دام جسته‌اید. می‌دانید دلیل این موفقیت چیست؟ اول‌شخص را در زمان بروز حوادث و در متن حادثه قرار داده‌اید. بلا بر سر راوی نازل می‌کنید. نه بر سر دیگری که راوی او را تماشا کند و برایمان نقل کند.

موفقیت دیگر این داستان در لحن راوی است. لحن داستان هوشمندانه انتخاب شده است. طنزی در لحن است که ما را متوجه سن و سال قهرمان‌های داستان می‌کند. نکته مثبت دیگری که در داستان است تناسب میان لحن و حادثه است. می‌خواهم بگویم دزدیدن یک مرغ از روستا توسط دو نفر که از شهر آمده‌اند یک دزدی بزرگسالانه نیست. دلیل دزدی هم نشان می دهد یک کل کلِ نوجوانانه در محله است. حالا اگر لحن راوی لحن یک مرد میانسال بود چه می‌شد؟ منطق داستان آسیب می‌دید و مخاطب با خود می‌گفت این رفتار و کنش‌ها با سن و سال قهرمان جور نیست. اینکه با عقل جور در نمی‌آید! اما چون حادثه و لحن داستان هر دو با سن نوجوانی متناسب است، منطق بر داستان حاکم می‌شود و مخاطب دیگر نمی‌گوید عجب دزدی احمقانه‌ای بلکه می‌خندد و می‌گوید چه دزدی شیطنت‌آمیزی.
دیالوگ‌ها نیز همچون لحن راوی و حوادث داستان، سن و سال قهرمان‌ها را برای ما روشن می‌کند و بی‌آنکه بگویید نوجوان هستند مخاطب پی به سن و سال قهرمان‌ها می برد. مثلا در جایی میان دیالوگ‌ها نوشته‌اید:

«اگر بیاریش بجون خودم موتور گازی را تقدیمت می‌کنم اما اگر نیاریش‌ها باید ۵ تومن بدی»

اینکه می‌گویم لحن راوی، حوادث و دیالوگ‌ها با هم متناسب هستند و همه تداعی‌گر دو پسر نوجوان است یعنی شما موفق به یک شخصیت‌پردازی قابل باور شده‌اید.

دیالوگ‌ها همچنین اطلاعات خوبی به مخاطب می‌دهد. مثلا در ابتدای داستان می‌نویسید:

«گفت: کلاغ که نه، دزد که هستیم.

پرسیدم: دزد، مگه تاحالا چیزی دزدیدیم؟

گفت :نه اما قصدشو که داریم»

مخاطب درمی‌یابد که قهرمان‌ها برای دزدی لابه لای بوته‌ها پنهان شده‌اند، اما سارق حرفه‌ای نیستند. آن‌وقت از خود می‌پرسد پس برای چه می‌خواهند دزدی کنند اصلا چه می‌خواهند بدزدند. این پرسش‌ها یعنی شما موفق شده‌اید تعلیق ایجاد کنید و مخاطب را همراه خود به داستان بکشانید. کارکرد دیالوگ در داستان دقیقا همین است. دادن اطلاعات به مخاطب و هم زمان پیش‌بردن داستان. غیر از این می‌شود گفت‌وگوهای بی‌دلیل و بی‌مصرف که بود و نبودشان در داستان یکی است.

نکته مثبت دیگر داستان رازی ست که در انتهای داستان نیمه‌کاره برملا می‌شود.

 پرسیدم:《حالا چی بردن که شما شکار شدین ازدستشون؟》
مرد شلوار سیاه گفت:
《نامسلمونا زدن به پین مرغهای ننه حسین بی‌نوا و هرچی مرغ و خروس بوده بردن》بهادر پرسید:
《ناز خاتونم بردن》دردل گفتم:
《لعنت به دهانی که بدموقع باز شود》هرسه مرد تفنگ‌های خودرا بطرف ما گرفتند. بهادر دوباره به گریه افتاد و گفت:
《بخدا ما نبردیم، ممکنه کار حسن باشه، اون شرط گذاشته بود حتما خواسته بمارودست بزنه》

 
می‌گویم نیمه‌کاره، چون داستان را در جای درستی تمام کرده‌اید و بی‌جهت آن را ادامه نداده‌اید، بلکه در پایان داستان می‌خوانیم:

«مرد میانسال فریاد زد از دوچرخه پیاده شین تا تکلیف مرغ‌های ننه حسین معلوم بشه، زود باشین» از دوچرخه پیاده شدیم و همان مرد اشاره کرد که بطرف ده باید بریم.

 

همینجا تمامش کرده‌اید و دو فرضیه در ذهن مخاطب گذاشته‌اید. 1- دزدی کار حسن بوده است. 2- دزدی کار دیگری بوده است.

 اگر ادامه می‌دادید چه می‌شد؟ مخاطب را بی‌جهت به روستا می‌بردید و یکی از این دو فرضیه به اثبات می‌رسید. آن‌وقت مخاطب با خودش می‌گفت خوب که چی؟ می‌خواهم بگویم اثبات یکی از این دو فرضیه نتیجه هیجان‌انگیز و جذابی برای مخاطب ندارد، اما باقی ماندن این دو فرضیه در ذهن مخاطب ماجرا را برایش لذتبخش می‌کند. در حقیقت شما تا انتهای داستان تعلیق را حفظ کرده‌اید.

و اما نام داستان.
جرات کنید و نام دیگری برای داستان انتخاب کنید. اجازه بدهید مخاطب در توانایی نویسنده برای نشان دادن سن و سال قهرمان‌ها دچار شک و تردید نشود.

در نهایت باید بگویم تنها قسمت داستان که اندکی سکته داشت بازگشت به گذشته با بستن چشم‌ها بود.

《پلک روی هم گذاشتم. صبح بود که صفر و جمشید جلوی در مغازه با هم حرف می‌زدند. جمشید گفت:
《باور نمی کنم صفر مگه میشه آخه؟》صفر گفت:
《بجان جمشید خودم شنیدم خاله بتول به میرزآقا می‌گفت که ننه حسین یک مرغ داره روزی ۵ تخم میگذاره اونم دوزرده》با تکان‌های بهادر چشم بازکردم》
اما راه درمان این سکته چیست؟
شما می‌توانستید این سرنخ‌ها را در دو دیالوگ که میان قهرمان‌ها رد و بدل می‌شود قرار بدهید.

در حقیقت داستان در لحن، زاویه دید، شخصیت‌پردازی، دیالوگ، تعلیق و پایان‌بندی موفق است، زیرا پیرنگ داستانی درستی دارد و در نهایت باید بگویم‌ پیشرفت و پشتکار بسیار خوبی داشته‌اید. موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » 12 روز پیش
سلام ممنون از نگاه گرم و راهنمایی بی دریغتان پایدار باشید .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت