مخاطب به دنبال داستان است پس زیاد منتظرش نگذارید




عنوان داستان : سقوط
نویسنده داستان : زهره نمازیان

شش ماه از شروع سبک جدید زندگی اش می گذشت.وضعیت آشفته و بهم ریخته بود.از عهده ی مدیریتش بر نمی آمد..خستگی و بی حوصلگی از گردنش آویزان شده و همه جا همراهش بود بار ناامیدی را روی شانه هایش حس می کرد که روز به روز وزن می گرفت و سنگین تر می شد.
سرش پر بود از نعره هایی که در صدای شلیک گم شد.خون مثل سطلی از رنگ قرمز شره کرد روی دیوار و پایین چکید . چشمش روی جسم بی جان کاراکترش ثابت ماند.تازگی ها بوی خونی که از زیر پهلویش جاری می شد را حس می کرد.همین که بوی گس خون توی مغزش پیچید صفحه ی بازی را بست.
دست هایش را در هم قلاب کرد و با انگشت های کشیده اش سمفونی ترق تروقی راه انداخت و هم زمان کش و قوسی به بدنش داد.آرام و سبک از جا بلند شد بقدری آرام که صدای قیس قیس تخت در نیامد.پیش چشمش یک لحظه سیاه شد.شل و وارفته از بین آشفته بازار اتاق به سمت در رفت و به درد کف پایش از رفتن روی وسایل توجهی نکرد.
قطره ای از آبی که به صورت زده بود از کنار شقیقه راهش را تا چانه بدون توقف گرفت و پایین چکید.حسابی قلقلکش داد.با سر شانه اش جایش را خاراند.لقمه ششم یا هفتم بود که پنیر را دوباره به یخچال برگرداند. دلش مِه می خواست از همان مِه های غلیظی که در مغزش راه می افتاد جوری که نه جایی را می دید نه چیزی را می شنید و نه اندیشه ای اجازه ی ورود به حریم فکرش را پیدا می کرد.
پاکت سیگارش را برداشت و روی اولین پله حیاط کوچکشان نشست.سمت راستش همیشه باغچه سرسبزی بود و حالا خبری از برگ های سبز پیچ امین دوله نبود فقط شاخه های خشکش پیچیده در هم سرجایشان مانده بود.باغچه پر از شاخ و برگ خشک که حتی معلوم نمی شد کدام مال گل های رز بود و کدام مال بوته های فلفل.فقط ساقه های بلند گل آفتابگردان قابل تشخیص بود.آن هم از قد بلندش که کف باغچه خوابیده بود.روبرویش در کوچک قهوه ای که اصلا یادش نمی آمد آخرین بار کی برای خرید نان و خرت و پرت باز و بسته اش کرده بود.سمت چپ هم در بزرگی بود که شش ماهی باز نشده بود لازم نبود باز شود ماشین پارک بود و خروجی نداشت.
سیگارش را عمیق کام گرفت.کم کم داشت هاله ی دوست داشتنی مِه در مغزش شکل می گرفت که نگاهش را از باغچه گرفت.کف دستش را روی زمین فشار داد و بلند شد.با انگشت شصتش به انتهای سیگار لای دو انگشتش ضربه ای زد و خاکسترش را تکاند.به طرف در پارکینگ رفت شل و ول نبود اما قدم هایش جان دار هم نبود.به اینجا که می رسید جان از دست و پایش می رفت.شیب پارکینگ را پایین رفت.
این بار هم به چشمش همان یک ورق کاغذ مچاله شده آمد جسم آهنی و سردی که هنوز بوی خون می داد.برای خودش سازه ای هنری شده بود. یک کلاف سیاه در هم پیچیده از همان ها که مادربزرگ دور دستانش می پیچید تا باز شود.اما این کلاف باز شدنی نبود بوی دود و بوی خون از تار و پودش می آمد.
گرمای آتش سیگار به سر انگشت یخ زده اش که خورد چشم از روبرویش گرفت و یک نخ دیگر را از پاکت سفید و قرمزش بیرون کشید و با آتش قبلی روشنش کرد.فیتیله ی نارنجی اش را روی زمین انداخت و با پا رویش کشید تا خفه اش کند.پیت خالی روغن را با لگدی کنار زد.با صدای زمختی روی زمین افتاد و خودش همان جا کنار دیوار انتهای پارکینگ مچاله شد.زانوها را کشید بالا و صورت لاغر و استخوانی اش را روی کاسه ی سفت زانو گذاشت و با دو دست دراز و کشیده اش به دور زانوها خودش را در آغوش کشید و در خودش مچاله شد.قفسه های پارکینگ پر از خرت و پرت های دورریختنی که دیگر کسی نبود تا دم عید و خانه تکانی سرشان دعوا راه بیندازد.در تاریک و روشن فضای پارکینگ حامد حتی خودش را هم خوب نمی دید.ولی هیولای آتش را چرا. در تمام مدت تنها چیزی که خوب به یاد داشت شعله های قرمز و نارنجی ای بود که به آسمان زبانه می کشید.
روی تپه ی خاک افتاده و سرش به پایین شل شده بود.قطره های درشت و غلیظ و سنگین خون از پیشانی اش راه گرفته و ابرو مانع ادامه ی راهشان می شد.از بالای ابروی مشکی و پر پشتش شیاری باز کرده و هر کدام راهی برای خود پیدا می کردند.با قل خوردن قطره های گرم از کنار شقیقه و بین دو ابرو صورتش پر شده بود از رد خونی که جاری بود مثل انشعاب های یک رود.به خودش که آمد از زیر چانه اش خون می چکید.محو باران خونی بود که روی لباس های خاکی اش می بارید که صدای انفجار از جا پراندش.فرصت نشد به سوال چی بود ذهن گیجش پاسخی بدهد چرا که جواب پیش رویش بود.سه تا جان سه تا آدم سه تا انسان درسته داشتند می سوختند و حامد مات مانده بود.پاهایش از مغز فرمان نمی گرفت تا بایستد.
چهار دست و پا راه افتاد.سنگ ریزه ها به کف دست و کاسه ی زانویش فرو می رفت.بهت زده مثل کودکی که تازه به حرکت درآمده با چشم هایی گشاد شده و از حدقه بیرون زده جلو می رفت.نزدیک تر که رسید از بوی دود و خون و گوشت سوخته فقط عق می زد و می سوخت.می سوخت نه از آتش و گرمایش از سوختن جسم های بی جانی که جلوی چشم هایش غذای هیولای آتش می شد و کاری از دستش برنمی آمد.آتش لحظه به لحظه بزرگ تر می شد.زبانش بند آمده بود هیچ صدایی از حلقش بیرون نمی آمد گرد و خاک با ته مانده شیره ی جانش را که بالا آورده بود در دهانش قاطی شده و دهانش را گل گرفته بود.یک اتوبوس پر از آدم آمد اما دیر خیلی دیر.صداها در هم پیچیده بود.هرکس کاری می کرد با دست با هر چه که دم دستشان بود خاک می ریختن تا بلکه خفه شود کم شود اما هرچه خاک ریختند افاقه نکرد خورشید غروب کرده بود اما از نور آتش هوا همچنان روشن بود.حالا جلوی چشم های حامد و یک اتوبوس آدم می سوخت.چقدر سوختند را هیچ وقت نفهمید.در جواب مردی که پرسید چند نفر داخل ماشین بودند به دست مشت شده اش خیره شد و سه تا از انگشتانش را باز کرد.صدای نوچ نوچ مرد را هنوز می شنید.
حامد غرق که شد سیگار برای خودش آرام آرام سوخت و خاکستر شد مثل تمام دنیای پر از امید و آرزویش که چندماهی می شد ذره ذره سوخته و خاکسترش را باد پوچی برده بود.
سرش را محکم تکان داد موهای لخت و بلندش را از روی صورتش کنار زد دمای بدنش بالا رفته بود انگار هرم آتش از توی ذهن و خاطراتش هم گرما داشت که چنین خیس از عرق شده و موهایش را به صورت چسبانده بود.
با انگشت اشاره اش چند تقه به بدنه ی سیاه و دود زده ی اسکلت ماشین زد مثل وقتی که روی قبر مرده ها می زنند و زیر لب فاتحه می خوانند او زیر لب به حالت تقه زدنش پوزخندی زد از فکر خواندن فاتحه و به حیاط رفت.
زندگی با تمام رنگ و لعابش پوچ ترین چیزی بود که حامد سراغ داشت.
تصمیمش را گرفته بود و فردا قرار بود عملی اش کند.
آخ
حامد دستش را روی پیشانی اش کشید که با پایه ی صندلی وسط آشفته بازار اتاقش برخورد کرده بود.با احساس درد در قوزک پا کمی جا به جا شد و اسلحه کوچک زیر پایش را برداشت.نگاهی به دور و برش انداخت روی لباس ها و وسایل کف اتاق نشسته بود.وزنش را روی لبه ی تخت انداخت و خودش را بالا کشید.خیلی وقت بود از روی تختش نیفتاده بود.پوزخندی زد و سری برای خودش به حالت تاسف تکان داد.
دنبال بسته ی سیگارش لابه لای پتو و بالشت می گشت که روی زمین همان نقطه ای که فندک را دیده بود سفیدی پاکت به چشمش آمد. به جلو خم شد وبا دست های کشیده اش بدون بلند شدن از لبه ی تخت پاکت سیگار را برداشت و افتخار کشیدن را به سومی از ردیف بالا داد. سربازان صف کشیده ای که محکوم به دود شدن بودند.
اسلحه ی کوچک طلایی را به طرف دهانش برد و ماشه را کشید و با شلیک اسلحه بوی گاز و تلخی سیگار در هم پیچید.
تصویر در میانه ی دود غلیظی که با چکاندن پی در پی ماشه اسلحه به راه افتاده بود کم کم جان می گرفت.
تصویر یک سکوی سنگ بزرگ مستطیلی مثل یک تخت بزرگ که همه جور آدمی با هر قد و قامتی به راحتی بتواند رویش دراز بکشد.
خودش را دید که از در تو رفت در سکوت روی سکو دراز کشید دست هایش را کنار تنش گذاشت چقدر سنگ سرد بود.چه بوی بدی می آمد.
لرزی به جانش افتاد و سرما به عمق وجودش رسید.می خواست بلند شود اما نمیشد بدنش به سنگ چسبیده بود چند باری تلاش کرد اما نه انگار واقعا چسبیده بود از ترس بیشتر به خود لرزید تقلا کرد خودش را کشید اما ذره ای تکان نخورد ناچار به سقف تیره و دوده گرفته ی بالای سرش خیره شد. انگار منتظر کسی باشد یک قرار از پیش تعیین شده.
و آمد با پیش بند طوسی رنگی که جنسش مثل یک سفره بود سفره ای ضخیم که قطرات آب رویش قل خورده و پایین پیش بند رسیده بودند.مثل قصابی که سبیل تاب داده و چاقو تیزکنان به سمت لاشه ی بی جان گوسفند می رود.همان طور جلو می آمد.چکمه هم پوشیده بود از این ها که در شالیزارها می پوشند مشکی و بلند تا زیر زانو و پیش بند بلندش که تا روی چکمه ها،نزدیکی ساق پا را پوشش داده بود.دستکش های بلندی که تا آرنج دستش را پوشانده و ماسک سبزی که به صورتش زده بود و شبیه ماسک دکترها در اتاق عمل بود چون بندهای بلندش را از پشت سر بسته بود.برای خودش با آن چکمه و پیش بند و ماسک و دستکش هیبتی درست کرده بود.آن خال سیاه بین دو ابرویش هم بی تاثیر در آن هیبت رعب انگیزش نداشت. شاید هم شانه های پهن و قد بلندش هم بی تاثیر نبود هر چه که بود او را حسابی می ترساند. همین که هیچ اختیاری در برابرش نداشت اضطرابش را بیشتر می کرد.
ترس تپش قلبش را بالا برده بود و دائم به راست و چپ متمایل می شد اما گویی فقط در ذهنش تکان می خورد چون تمام بدنش ثابت بی حرکت و بی اختیار از او به سطح سرد و سخت سکو چسبیده بود.مرد بی توجه به او جلو آمد زمزمه های آرامش نامفهوم بود و فقط معلوم بود که با خود چیزی می خواند.
به طرف قفسه ی روبرویش رفت طاقه پارچه ی سفیدی را بیرون کشید با دستش اندازه ای زد و پارچه را به یک حرکت قیچی برید.خرت و پرت هایی برداشت و روی سکوی کناری که خالی بود گذاشت.
به طرفش آمد دست برد تا دکمه های لباسش را باز کند.می خواست نگذارد اما دست هایش در اراده اش نبود.دکمه ها را باز کرد لباسش را بیرون کشید با جسمش مثل یک شی رفتار می کرد انگار نه انگار آدمی اینجا خوابیده و زیر دست اوست.تیره ی پشتش از سردی و خنکی سنگ یخ کرد و دوباره لرزش گرفت.قلبش بی امان به قفسه ی سینه اش می کوبید خودش بالا و پایین شدن سینه اش را می دید مگر او کور بود که دست برنمی داشت. می خواست داد بزند دست هایش را بگیرد می خواست بگریزد اما نمی شد.او داشت شلوارش را بیرون می کشید می خواست گریه کند همان هم نمی شد انگار مسخ شده بود جوری که قدرت و اراده و اختیار از او سلب شده بود درحالیکه تمام حس هایش فعال بود. سرما با تماس پوست پاهایش با سنگ سرد بیشتر لرزش می داد. او واقعا کور بود و چشم های بازش را نمی دید.آرزو می کرد که کاش دیگر ادامه نمی داد.اما آرزویش آرزو ماند و لباس زیرش را هم روی پیراهن و شلوارش انداخت و به جایش تکه پارچه ی کثیفی را روی شکمش انداخت.شلنگ سبز روی زمین را برداشت.شیر آب زیر قفسه را باز کرد و به سمتش آمد.با صدای کلفت و مردانه اش بسم الله غلیظی گفت.
از برخورد آب سرد و پرفشار روی شکمش از خواب پریده و خودش را روی زمین در آشفته بازار اتاقش دیده بود
و حالا مجسمه ی غول شکم گنده روی کشوی کنار تخت با آن دهان باز، پر از ته سیگارهایی بود که بلعیده بود و دودشان تمام فضای اتاق را گرفته بود.
تپش های نامنظم قلبش و تیری که می کشید ناخودآگاه دستش را روی سینه اش کشاند. هنوز خنکی دستکشش را روی قفسه ی سینه اش حس می کرد. دوباره لرز به جانش افتاد. پک آخر را به سیگارش زد و آن را به خندق بلای غول انداخت و پتو را دور خودش پیچید.
سردش بود. انگار یک پتو گرمش نمی کرد به سمت پایین تخت خودش را با چند کش و قوس رساند.کشوی لباس هایش را باز کرد.چند تایی بیرون کشید و روی هم پوشید و دوباره زیر پتو خزید.
هنوز می لرزید انگار نصف لرزهایش از سرما بود نیمه ی دیگرش از تصویرهایی که از پیش چشمش کنار نمی رفت.
با یاد بوی کافوری که در خواب استشمام کرده بود چهره در هم کشید و خط اخم بین دو ابرویش عمیق شد.با آرنج هایش سرش را میان دست ها گرفت و با کف دست به پشت سرش فشار آورد.دلش می خواست سرش را که از حصار دست هایش آزاد می کند تمام تصاویر محو شده و از پیش چشمش کنار رفته باشند.اصلا نباشند کلا پاک شده باشند. کاش حافظه اش هم قابلیت پاک شدن داشت.یا اصلا کاش می سوخت هارد سخت جان تعبیه شده در این کله ی گنده ی بی خاصیت. کاش سیمی بود تا بچینی و ارتباط مغز و ذهن و حافظه را قطع کنی کاش دکمه ای بود و به اراده ای هرچه اضافه بود پاک می شد.کاش این بمب خنثی می شد.
قاب عکس کوچک را از زیر بالشتش برداشت.یک به یک را عمیق نگاه کرد. موهای بافته شده طلایی دو طرف آن صورت معصوم و قشنگش زیر نور آفتاب حسابی می درخشید و عروسک خنگ همیشگی اش هم با آن لب های ماتیک زده در آغوشش لبخند می زد.انگار عروسک هم فهمیده بود این آخرین عکسش هست که لبخندش پر رنگ تر شده بود.خواهر کوچولوی نازش که با همین عروسک هم صدای جیغش را می شنید هم صدای شاد و کودکانه و قهقهه های بچگانه اش را .
موهای مشکی بقول خودش پرکلاغی با آن تل سفید از گلهای مریم مثل تاجی روی سر مادر بود و لبخند جمع و جور و کوچکش مثل همیشه با کلاس و قشنگ ژستش را گرفته بود و خیلی خانوم به دوربین نگاه می کرد.
موهای جوگندمی یکی در میان کف سر پدر که همیشه با غلغلک دادن پوست سرش دادش را درمی آورد. توی عکس هم برق چشمانش و آرامش نگاهش را می دید. و خودش که شیطنت و آن خنده ی بزور کنترل شده اش از پس عکس حسابی مشخص بود. حتی شلیک خنده اش بعد از صدای چلیک دوربین عکاس هم انگار جایی میان عکس مانده بود.
مسیر راهش را با این طرف و آن طرف زدن وسایل باز کرد و به طرف در رفت .در هوای خفه اتاق نفسش بالا نمی آمد.
ساعت کج روی دیوار ظهر را نشان می داد و طبق معمول هر روز ظهر زنگ تلفن بلند شد.
الو حامد مادر بیداری خوبی پیش ما نمی آی؟
و این صدا تنها صدایی بود که در این مدت از داد و فریادها و بدخلقی هایش خسته نشده بود و با تمام بی محلی هایش باز هم راس ساعت 2 ظهر زنگ می زد.
پرده را کنار زد پنجره را باز کرد تا کمی هوا عوض شود. ذرات گرد و خاک پرده در هوا به رقص درآمدند و در تلالو نور آفتاب می رقصیدند و می چرخیدند.
چقدر زندگی برایش پوچ و بی خاصیت شده بود.
همین که تو را از اوج خوشبختی به آنی به قعر بدبختی می اندازد نشان از بیهوده بودنش دارد.
زندگی با همه ی قشنگی هایش تو را گول می زند و به آنی چهره ی کریه و زشتش را نشانت می دهد.
اما زندگی سراسر دروغ است یک دروغ بزرگ. زندگی یک قصه ی سراسر مضحکی است که اگر باورش کنی یقینا احمقی. اصلا که چی ناخواسته متولد می شوی و به کسانی وابسته می شوی قشنگ گوشت و تن و استخوانتان که بهم گره خورد یک آن بی اختیار از تو جدایش می کنند و تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی. چنین زندگی ای اصلا ارزشش را دارد که بخواهی با ریتم آن پیش بروی. زاییده شوی بزرگ شوی بزرگ و بزرگ تر شوی تلاش کنی کار کنی درس بخوانی قانون مدار باشی به کسی عشق بورزی کسی را دوست بداری آرزو و رویا برای خودت بسازی که چی که یک هو وسط یکی از همین روزهای گندش بزند تمام کاسه کوزه های برنامه هایت را بهم بریزد و تو را در هم بشکند که چی واقعا به چه هدفی.پس خدایی که یک عمر از بزرگی و عظمتش گفته بودند دقیقا کجا بود که آن اتفاق افتاد.اصلا چرا برای ما افتاد.حیف تمام آن روزهایی که از خواب صبح می زدم و نماز می خواندم.حیف تمام نمازهایی که خواندیم و خدایی نبود تا سر به زنگاه به دادمان برسد.
خاکستر سیگارش روی قالی صدفی رنگ مادر می ریخت اما اهمیتی نداشت. به جای آنکه مراقب باشد بقیه اش نریزد مخصوصا سیگار را بیشتر تکاند و کف پایش را روی خاکسترهای پیش رویش کشید و صدفی خوش رنگش را سیاه کرد. چه اهمیتی داشت وقتی که او خودش نبود واقعا هیچ چیز ارزشش را نداشت.
تو را بی اختیار و اراده ی خودت از ناکجاآباد برمی دارند و پرتابت می کنند به دنیایی که نه ماهش را اسیر تاریک و روشن بطن مادری، به هزار مکافات و جان کندن مادر بیچاره غل می خوری و باز هم بی اختیار خودت سر از دنیایی درمی آوری که با تمام نادانی ات از همان لحظه ی ورود برای این حضور رقت برانگیزگریه
می کنی.البته نه نادانی محض نیست بلکه هوش و درک و آگاهی است که نوزاد از همان اول دارد. او برای حضور در این دنیای مضحک و احمقانه می گرید ولی هیچ کس نمی فهمد.آن بدبخت بی نوا برای قدم گذاشتن به دنیا ضجه می زند و دیگران احمقانه قربان ناله هایش می روند.آن نوزاد کوچک و حقیر و بی دست و پا بیشتر از آدم بزرگ های دور و برش می داند که دنیا مسخره تر از آنچه هست که تصور می کنند. دیوارهای نامحدود دنیا با آرزوهای محقق نشده ی آدم ها روز به روز بزرگ تر می شود.آرزوهایی که برای قدعلم کردنشان سالها انتظار و امید خرجشان شده و حالا فقط مصالحی است برای ساخت دیوارهای بلند و حصار هایی که آدم را در خودش حبس کند.ولی همان نوزاد کوچک چشمش که باز شد و نور دنیا را که دید به آسانی یک قلپ آب فراموشش می شود که به چه دنیای کثیف و بی رحمی وارد شده.
ته سیگارش را از پنجره بیرون انداخت.
سرش به نشانه ی تایید افکارش بالا و پایین و لب هایش روی هم سفت فشرده می شد.دست هایش را به دو طرف شقیقه هایش فشار داد تا سردرد لعنتی کمی آرام تر شود.
شب مهمی بود شبی که احساس می کرد همه چیز در دستان خودش است.قدرت،اراده و اختیار همه چیز. تا صبح نخوابید.طول و عرض سالن را گز می کرد و سیگار پشت سیگار دود می کرد و از دود شدن ذرات آخر امید و آرزوهایش تلخ لذت می برد.
از آن بالا همه چیز کوچک بود.تازه هنوز به قله ی کوه نرسیده،کوچک شده بودند به قله می رسید که حتما نقطه نقطه می شدند. همان جا نشست. چند باری جایش را عوض کرد تا سطح زیر پایش کمی صاف تر باشد و راحت تر بنشیند.
تصویر روبرویش در هاله ای از مه صبحگاهی پیچیده شده بود و یک نمایشگاه نقاشی برای خودش راه انداخته بود.درخت های سبزی که مثل تپه هایی از چمن دیده می شدند. مثل کاسه های سفالی که به ترتیب کنار هم چیده و روی سطحشان سبزه کاشته باشند. آسمان هم سفید بود با خطوط طلایی. درست مثل چشمی که رگ های خونی آن بخاطر ساعت ها دور بودن از خواب پاره شده باشد.خورشید هم از بطن هستی بیرون آمده بود و هاله ی پرنورش پاره شده و تمام آسمان حوالی اش را رگه هایی از نور طلایی پاشیده بود.
رنگ طوسی و خاکستری خانه هایی که هنوز در خواب بودند در مه صبحگاهی کمی محو تر شده بود. در این شش ماه اولین باری بود که منظره ی پیش چشمش تغییر کرده بود.
هرچند جذابیت خاصی نداشت. نه خورشیدی که مثل شرم صورت عروس می درخشید و نه باقی مانده ی مه صبحگاهی که مثل توری بر سر عروس بالا می رفت. و نه حتی صدای پرندگان و آوازی که گروهی می خواندند.
پاهای بلندش را روی صخره های نارنجی و سبز و قهوه ای کشید و با صدای ساییده شدن سنگ ریزه کف کفش هایش نگاهش به پایین افتاد.
پاها را از همان مسیری که کشیده و درازشان کرده بود برگرداند و آرنج دست هایش را روی زانوهایش گذاشت و انگشتانش را در هم پیچید و از بین پاهایش به شیار صخره ای که رویش نشسته بود خیره شد.
سنگ شکافته بود و از شکافی که به ظرافت یک تار مو بود ساقه ی باریک سبزی به کوتاهی دو بند انگشت بیرون زده بود و یک گل زرد پنج پر بر سر آن بود.عین نقاشی های کودکی وسطش نقطه ی سیاهی بود و پنج گلبرگ خیلی خیلی ریز خیلی خیلی زرد به آن نقطه ی سیاه وصل بود. آنقدر ظریف و ریز و کوچک که گویی به دم و بازدمی مثل قاصدک از هم می پاشد. اما نسیم صبحگاهی با رقصاندنش نشان می داد که به سستی ظاهرش نیست.
تمام زیبایی و قشنگی گل به آنی زیر پایش رفت و با تمام وجود کف کفش را روی آن کشید و از جا بلند شد. مسیرش را به سمت قله ی کوه ادامه داد و بالا رفت. دیگر رنگ و طرح و خطوط زیبای صخره های زیر پایش را نگاه نمی کرد. فقط دنبال گل های ریزی که بنفش و سفیدشان را هم دیده بود می گشت و مسیرش به سمت آنها تغییر می کرد و به هرکدام می رسید به یک حرکت لهشان می کرد و از آنها می گذشت. به قله ی کوه چیزی نمانده بود و صخره ها سطح صافشان کمتر و کمتر می شد و بالا رفتن ازشان سخت تر.از بعضی صخره ها با کمک دست ها و زانوانش خود را بالا می کشید. سرعتش کمتر شده بود و نور آفتاب حسابی به مغزش می تابید و موهای لختش را به پیشانی اش می چسباند. بالاخره به بالای کوه رسید برعکس آنچه در کودکی فکر می کرد قله ی کوه تیز نبود. پشت آخرین صخره ای که بالا رفت صاف بود یک خاکی کوچک صاف.
کمی آنطرف ترش یک پرچم قرمز بر سر یک چوب فرو رفته در دل خاک به آزادی برای خودش می رقصید. هر مدل که دلش می خواست. دست هایش را روی صورتش می کشید و به جلو خم می شد.آستین لباسش هم کمی ریش ریش شده بود. فقط خیاطش خوب نبوده چون یک آستینش کوتاه تر بود و دیگری کمی بلند تر.کلا لباسش آفتاب خورده بود و انگار صد دست چرخیده بود تا بدستش رسیده بود. لباسی که معلوم بود رنگش به قرمزی خون بوده و حالا به بی جانی یک آفتاب در حال غروب شده بود. ولی از آن پایین معلوم نمی شد. قرمز بود قرمز قرمز.
تک درختی که زیر سایه اش دختر و پسری جو زندگی مشترک گرفته بودشان و روزهای اول زندگی را در طبیعت و با کوهنوردی می گذراندند و از نو بودن وسایل و شور نگاهشان می شد فهمید که تازه عروس و دامادی اند که روزهای اول ازدواجشان است و وقت خالی برای کوهنوردی در روز غیر تعطیل دارند.
چشم در چشم شدند و شنید
-بفرمایید صبحانه
سری تکان داد و با گفتن یک ممنونم خشک و خالی دعوتشان را رد کرد.
زیر سایه درخت نگاهشان به هم گره خورد و با اشاره چشم و کج و کوله کردن لب ها از هم می پرسیدند که چطورش بود!!
-چه اخمی کرده بود
-آره اعصاب درست و حسابی نداشت
-ولش کن بنده خدا حتما از چیزی ناراحت بود
-نه ناراحت نبود انگار دعوا داشت نگاهش کن همین الان هم دعوا دارد ببین چطور به سنگ ریزه ها پا می زند
سرشان به سمتش چرخید و او را کنار پرچم لب قله ی کوه دیدند که داشت با نوک پایش زیر سنگ ریزه ها می کوبید. دست هایش را از جیبش در آورد و جای پارگی های پرچم که ریش ریش شده بود را دست کشید.
و بعد هم به روبرو خیره شد.
عظمت دریای خاکستری پیش رویش را می دید و نقطه های خاکستری که حتی تشخیص داده نمی شد خانه بود آدم بود ماشین بود چه بود
صبحانه شان تمام شد و وسایلشان را در کوله پشتی آبی رنگ کوهنوردیشان گذاشتند فرش را با دقت تا زدند و لوله کردند و در جای مخصوص آن زیر کوله پشتی بستند. لیوان کاغذی و فلاسک چای را برداشتند و با توافق هم سراغش رفتند.
اما صدایشان را نشنید چنان در افکار خودش غرق شده بود که انگار ایستاده و با چشم باز خواب رفته بود.
دستی که خالی بود را جلو برد و با گفتن رسولم! منتظر شد تا دستش را در دست بگیرد.
با بی حوصلگی دست دراز شده اش را گرفت و خیلی سرد جواب داد: حامد
-خوشبختم
فقط سری بالا و پایین کرد
رسول موهای فر فری اش که با نسیم باد توی صورتش می پیچید را کنار زد و بند کوله را روی دستش کمی صاف کرد و گفت:
-توی این هوا چای خیلی می چسبد و لیوان کاغذی که سرخالی از چای پر شده بود را به سمتش گرفت. حلقه ی ازدواجش لق می خورد و در انگشت کشیده و لاغرش بالا و پایین می شد.
-بگیرش داداش قابل دار نیست
حامد برای دست به سر کردن رسول و زنش سیگار به نیمه رسیده ی لای انگشت دست راستش را به پایین کوه انداخت و سرش را بالا گرفت و دود سیگارش را به بیرون فوت کرد و بی بهانه لیوان را از دستش گرفت و همانطور که به لکه ی سبز پیش رویش همان جایی که هاله ای از تپه های سبز معلوم میشد نگاه می کرد تشکری سرد و بی روح کرد.
رسول آماده شده بود که حرف دیگری به میان بکشد و از این پسر بدخلق کمی حرف بکشد و روح کنجکاوش را کمی آرام کند ولی دستش بین دستان ظریف و سفید همسرش کشیده شد و خنکی حلقه ی زرد همسرش را حس کرد و با التماسی که توی نگاهش موج می زد کوتاه آمد.
ابرویی بالا انداخت و به ظاهر بی خیال کنجکاوی اش شد. بند کوله پشتی را از روی مج دستش آزاد کرد تا روی شانه اش بیندازد و به سمت پایین کوه راه بیفتند و هم زمان در ذهنش نقشه می کشید چطور حامد را با خودش از آن بالا به عقب بیاورد که یک آن پایش پیچید و سنگینی کوله پشتی تعادلش را برهم زد و صدای جیغی که در کوه اکو شد در صدای ترق ترق برخورد کوله پشتی با صخره ها و سنگ ها در هم پیچید . آنجا کنار حامد درست لبه ی پرتگاه ایستادن احمقانه ترین کاری بود که می شد انجام داد و رسول بخاطر نگاه تلخ و آشنای صورت جوان حامد این ریسک را کرده بود. چیزی در چشم های حامد دیده بود که روزی در آینه روی صورت خودش دیده بود. دو گوی مشکی خالی از حس زندگی. حالا همان نگاه سرد و یخ زده خیره به کوله پشتی ای بود که هنوز در حال غل خوردن از کوه بود و هنوز صدای پایین افتادنش از روی صخره ای به صخره ی دیگر به همان بلندی می آمد. حامد روی زانوهایش نشسته و مسیر سقوط کوله پشتی را نگاه می کرد.کمی عقب تر رسول افتاده بود و دستش را دور گلویش می کشید. کلاه لباسش را که حامد کشیده بود بیخ گردنش با زیپش زخم شده بود. همسر ریز نقش و لاغرش هم در کنارش می لرزید.
رنگ صورت رسول قرمز شده و خون به صورتش دویده بود و نفس نفس می زد. خطر از بیخ گوشش گذشته بود و همسرش در کنارش بی حال و بی رمق نشسته بود و رنگ و رویش برعکس رسول زرد شده و از گریه به هق هق افتاده بود و مدام می گفت خدا رحم کرد خدا رحم کرد.
رسول که نفس هایش کمی منظم تر شد سر به سجده گذاشت و شانه هایش می لرزید.
هیچ کس حرف نمی زد. فقط صدای فین فین زنانه در سکوتشان می پیچید.حامد سفید شده بود سفید سفید سفید. مثل صورت میت
خودش را می دید که به جای کوله پشتی غل می خورد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم زهره نمازیان سلام
«سقوط»را خواندم. خوشحالم آثارتان را به پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. راستش از نظر من این متن هنوز شکل و شمایل داستانی پیدا نکرده است. بین این متن و داستان فاصله افتاده و تلاش می‌کنم آنچه مانع قرارگیری اثر شما در قاب داستان شده در چند شماره توضیح بدهم: 1- مقدمه در اینجا خیلی خیلی طولانی شده است یا درست‌تر اینکه ماجرا یا اصل داستان دیر شروع شده است. کارکرد مقدمه را یادتان هست؟وظیفۀ مقدمه چیست؟ مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است و در داستان کوتاه طولی نمی‌کشد که خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالبی که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند. مطالب جالبی که ربطی با جریان داستان نداشته باشند، در مقدمه نمی‌آیند. در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند. حالا لطفا یک بار دیگر و این بار با آگاهی از ویژگی‌های مقدمه به افتتاحیۀ همین اثر نگاه کنید: شش ماه از شروع سبک جدید زندگی اش می گذشت.وضعیت آشفته و بهم ریخته بود.از عهده ی مدیریتش بر نمی آمد..خستگی و بی حوصلگی از گردنش آویزان شده و همه جا همراهش بود بار ناامیدی را روی شانه هایش حس می کرد که روز به روز وزن می گرفت و سنگین تر می شد.سرش پر بود از نعره هایی که در صدای شلیک گم شد.خون مثل سطلی از رنگ قرمز شره کرد روی دیوار و پایین چکید . چشمش روی جسم بی جان کاراکترش ثابت ماند.تازگی ها بوی خونی که از زیر پهلویش جاری می شد را حس می کرد.همین که بوی گس خون توی مغزش پیچید صفحه ی بازی را بست...» آیا این مقدمۀ داستانی خوبی است؟ افتتاحیۀ قدرتمندی است و می‌تواند خواننده را درگیر کند؟ آیا خواننده در همان سطرهای ابتدایی برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود؟ آیا خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد؟ آیا ماجرا در همین مقدمه شروع شده است؟ آیا این مقدمه روشن و شفاف و بدون ابهام است؟ اصلا اینطور نیست. اتفاقا این مقدمه کاملا عکس ویژگی‌هایی است که برشمردیم تازه مقدمه در اینجا به همین چند سطر ختم نمی‌شود باز ادامه پیدا می‌کند و می‌رسد به پارکینگ خانه وجلو می‌رود. می‌خواهم بگویم متن پر از ابهام است. یک نفر را می‌بینیم که به اصطلاح دارد خودش را به در و دیوار می‌کوبد اما اصلا معلوم نیست چی به چی و کی به کی است. همه چیز مبهم و گنگ و الکن شده است. این راهش نیست لطفا به این نمونه نگاه کنید: صبح زود صدای قدم‌های او را از توی راه‌پله شنیدم. دیوار خانه ما نازک است. از پشت آن می‌شود صدای قدم‌های مردها و زن‌ها و بچه‌های ساختمان را شنید. آقای موسوی که می‌آید برود خانه‌اش، انگار دارد می آید خانه ما. اول‌ها که آمده بودیم اینجا با هر صدای پا می‌رفتم پشت در. چند بار هم در را به روی آقای موسوی باز کردم و بعد شرمنده در را به روی قیافه حیرانش بستم. ولی بعدها به مرور آنقدر در تشخیص صداها استاد شدم که بی‌اراده با قدم‌های آقای موسوی راه می‌آمدم و دو قدم مانده به واحد خودمان می‌ایستادم. درست نقطه‌ای که او می‌ایستاد و کلید می‌انداخت توی قفل در خانه‌شان. آقای مختاری صاحب بهترین کفش‌ها، شمرده و با‌فاصله می‌آمد. در پاگرد مکث کوتاهی می‌کرد و با همان ریتم از پله‌ها بالا می‌رفت. درصد خطایم در تشخیص انواع صدای پا در این چند سال به حداقل رسیده بود.اما در مورد او اشتباه نمی‌کردم. حاضر بودم شرط ببندم. خودش بود. در سکوت اول صبح با صدای قدم‌هایش چشم باز کردم. خواب و بیدار بودم...» این افتتاحیۀ داستان کاربرد نمادین در نوشتۀ فریبا وفی است. با همین چند سطر به راحتی می‌شود فهمید که راوی زن است، که مکان آپارتمان است، که این زن منتظر کسی است. 2- بهتر است در همان سطرهای ابتدایی تکلیف مکان و زمان و شخصیت اصلی داستان را روشن بکنید. نشان بدهید اینجا کجاست، چه زمانی است و این آدم چه مشکلی، چه دردی دارد؟ اگر حواستان به ارائۀ درست و به موقع اطلاعات باشد چنین اتفاقی نمی‌افتد. اینجوری داستان ساکن ساکن است اصلا تکان نمی‌خورد. 3- توصیف را بگذارید به جا و به موقع در دل متن بنشیند اگر مدام از اینجا و از آنجا و از آدم‌ها فقط و فقط توصیف ارائه کنیم، داستان جلو نمی‌رود.مثلا این آدم قبل‌تر یک حادثۀوحشتناک رانندگی را از سر گذرانده وداستان دارد همۀ زورش را می‌زند که همین را بگوید اما به جای اینکه به اصل ماجرا بپردازد دارد لاشۀ ماشین اوراقی را توصیف می‌کند در حالیکه مخاطب هنوز هم درست و درمان نمی‌داند چه بلایی سر آدم داستان آماده است این سطرها را ببینید: . . جسم آهنی و سردی که هنوز بوی خون می داد.برای خودش سازه ای هنری شده بود. یک کلاف سیاه در هم پیچیده از همان ها که مادربزرگ دور دستانش می پیچید تا باز شود.اما این کلاف باز شدنی نبود بوی دود و بوی خون از تار و پودش می آمد...مدتها گذشته است و مخاطب هنوز نمی‌داند چه خبر شده است و می‌خواهد بداند چه بر سر این آدم آمده است پس زودتر باخبرش کنید. یا مثلا یک جایی وقتی شخصیت داستان از خواب بیدار می‌شود آلبوم عکس‌هایش را ورق می‌زند و شروع می‌کند به توصیف صورت معصوم خواهرش و عروسک خواهرش و موهای پرکلاغی مادرش و ریخت و قیافۀ پدرش و ...خوب این‌ها چه ربطی به ماجرا دارند؟ حواستان باشد که وقتی می‌گوییم جزییات داستانی، منظور جزییاتی است که با پیرنگ پیوند داشته باشند جزییاتی که اگر برشان داریم داستان یک جورهایی از دور می‌افتد و لنگ می‌زند. نه اینکه هر جزییات بی‌ربط و غیرضروری را بچسبانیم به متن. 4- به جای اینکه نظریات کلی بدهید و مانیفست ارائه کنید به اصل ماجرا، به اتفاق داستانی، به خود داستان بپردازید. یکدفعه شخصیت داستان و خود داستان را رها نکنید این کار در اثر شما گسست ایجاد می‌کند. این سطرها را ببینید: ...نادانی محض نیست بلکه هوش و درک و آگاهی است که نوزاد از همان اول دارد. او برای حضور در این دنیای مضحک و احمقانه می گرید ولی هیچ کس نمی فهمد.آن بدبخت بی نوا برای قدم گذاشتن به دنیا ضجه می زند و دیگران احمقانه قربان ناله هایش می روند.آن نوزاد کوچک و حقیر و بی دست و پا بیشتر از آدم بزرگ های دور و برش می داند که دنیا مسخره تر از آنچه هست که تصور می کنند...این‌ها هیچ ضرورتی ندارند. درست است که این آدم آسیب دیده و آسیب شدیدی هم دیده است، اما مخاطب قرار است داستان او و رنج او و چگونگی تحمل رنج و کنار آمدن با دردها و تنهایی‌ها و تردیدهایش را بخواند و ببیند 5- اطناب به اثر شما آسیب می‌زند. وقتی می‌شود داستان را موجز و مختصر نوشت اینقدر آن را کش ندهید. بسیاری از سطرهای همین اثر را می‌شود برداشت بی‌آنکه به ساختار آن آسیبی برسد. گاهی از خودتان بپرسید اگر این‌ها را بردارم، اتفاقی برای داستان می‌افتد؟ آیا مخاطب مسیر اصلی ماجرا را گم می‌کند؟ آیا چیزی از دست می‌رود؟ و اگر دیدید پاسخ منفی است، سطرهای اضافی را بردارید. بدون تردید و بدون معطلی آن‌ها را حذف کنید فقط چیزهایی را بگذارید که به پیرنگ ارتباط داشته باشند. 6- نگاه کنید ببینید در میان چنین حجمی از کلمات، چند دیالوگ آمده است؟ از نظر من همان چند جمله هم که میان زن و مرد جوان و شخصیت اصلی رد و بدل شده اصلا دیالوگ نیست مکالمه‌های ساده هستند که کمک چندانی نمی‌کنند. روی دیالوگ‌نویسی کار کنید. دیالوگ‌های درست و داستانی می‌توانند اطلاعات فوق‌العاده‌ای در اختیار مخاطب بگذارند. دیالوگ می‌تواند در پرداخت شخصیت و موقعیت کمک بزرگی باشد. دیالوگ می‌تواند بگوید این آدم چه شغلی دارد از چه طبقۀ اجتماعی است چگونه فکر می‌کند به چه چیزهایی فکر می‌کند فضیلت‌ها و رذیلت‌های وجودش چیست ضعف و قوتش کجاست و خیلی چیزهای دیگر. 7- شخصیت اصلی داستان را درمواجهه با آدم‌ها و موقعیت‌ها قرار بدهید. نگذارید همه‌اش دور اتاق بچرخد و به خودش بپیچد. برای برخوردها و کنش‌هایش طراحی داشته باشید. بزرگترین مواجهه این آدم با دیگران یا در خیال است یا در خواب مگر وقتی که به کوه می‌رود تا خودش را به دره پرت کند که آنجا هم در واقع مواجهه‌ای نیست و حرفی نمی‌زند و کاری هم نمی‌کند. این‌همه را گفتم نه برای اینکه خدای ناکرده ناامیدتان بکنم بلکه برای اینکه پاشنه آشیل کارتان را بشناسید و بتوانید رویینه‌اش بکنید پس بسیار امیدوارم داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تمرین و تلاش ادامه بدهید و آثارتان را برای پایگاه نقد داستان بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت