باورپذیری




عنوان داستان : طغیان !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

شهردار پشت تریبون قرار گرفت و صدایش را صاف کرد و گفت:
《سلام عرض می کنم خدمت تک تک همشهریان عزیزم امروز مفتخرم که خدمتگذار مردمی خوب و خونگرم و مهربان هستم》 صدای سوت بلند گو حرف های شهردار را نیمه کار گذاشت . با ولوم های دستگاه وررفتم وبه شهردار علامت دادم .شهردار دوباره صدایش را صاف کرد و گفت :
《 درسال گذشته با کمک دکتر کله قندی عزیز کارهای مهمی انجام گرفته است》 زنی از بین جمعیت فریاد زد:
《 ازکی این آبدارچی شده دکتر؟》 جمعیت زد زیر خنده . شهردار دست بلند کرد و گفت :
《 بله می گفتم امسال بیش از ۵۰ خیابان و کوچه و پس کوچه و بن بست آسفالت شده و حدود ۳ هزار اصله درخت در معابر کاشته شده 》 مردی از بین جمعیت فریاد زد :
《 این شهر همش ۵ خیابون و ۶ کوچه داره ، بقیه اش را ازکجا آوردی رضا 》 جمعیت دوباره زد زیر خنده . شهردار به جمعیت چشم دوخت و عینک اش را روی چشمش جابجا کرد و گفت :
《 امروز میخواهم این مرد بزرگ را دعوت کنم بیاد اینجا تا خودش بگوید چه کارهایی را برای رفاه شما انجام داده، جناب دکتر کله قندی، تشویق بفرمائید》 مردی با سرطاس و هیکلی چاق هن هن کنان از پله خودرا به کنار شهردار رساند . من اولین بار بود اورا می دیدم . شهردار و کارمندان شهرداری شروع کردن به کف زدن و سوت زدن .جماعت درحال شیرینی خوردن پشت به آنها کرده و متفرق شدند .همه رفتند و تنها من ماندم و اکبر چلویی و احمد نجار و حسن قناد و جعفر حمومی و رجب دلاک و سلمان بزاز و ناصرقصاب و آقامهدی میوه فروش و کارمندان شهرداری . شهردار گفت :
《 معلومه شماها که ماندین درک کردین ما چه خدمتی به شهر کردیم 》 اکبر چلویی گفت :
《 من موندم که طلب مو بابت غذاهایی که بردین شهرداری و خونتون و بگیرم شهردار》کله قندی که سنگ رویخ شده بود باعصبانیت و نفس نفس زنان ازپله پائین آمد و بطرف ماشین اش رفت و گفت :
《 من دیگه غلط بکنم پیمانکاری شهرداری را قبول کنم》
شهردار به رجب دلاک نگاه کرد و گفت :
《 تو هم طلب کاری رجب ؟》 رجب به جعفر حمومی اشاره کرد:
《 اوستام اینجااست منم هستم 》 شهردار به جعفر حمومی چشم دوخت و جعفر به من اشاره کرد:
《 مهندس اینجااست منم هستم دائیشم دیگه شهردار》 اکبر چلویی لنگ اش را پهن کرد و نشست . شهردار به احمد نجار نگاه کرد و احمد نجارگفت :
《 اونی که ازش بالارفتی وایستادی حرف میزنی را من ساختم ، منتظر پولشم ، به من گفتن که بعداز سخنرانی پولشو میدن ، تاندینم نمیرم》 احمد نجارم دستمالی از جیبش بیرون کشید روی زمین انداخت و کنار اکبر چلویی نشست .شهردار به من نگاه کرد. گفتم :
《 منتظرم برنامه تمام بشه و وسایلم راجمع کنم و کرایه اش را بگیرم ، میکروفون و بلندگوهای گل درخت مال منه 》 حسن قناد گفت :
《 جناب شهردار شیرینی های که کارمندات دادن به ملت را من آوردم گفتن پولشو میدین 》شهردار به ناصر قصاب که نوک سبیل هایش را تاب میداد و مهدی میوه فروش و سلمان بزاز نگاه کردو پرسید:
《 شمام بخاطر طلب هاتون از شهرداری وایستادین ؟》 ناصر گفت :
《 نه قربون ، ما بخاطر طلب از خودشما ایستادیم ، مردحسابی سه ماهه شیشک میبری نباید دوزار کف دست من بگذاریی مام می شینیم تا طلب مونو بدین 》 شهردار با عصبانیت از پله ها پائین آمده بطرف ماشین اش رفت و فریادزد
:《 جمع کنین این بساطو 》 شهردار سوار ماشین شدو رفت و بعد ازاو کارمندان شهرداری هم یکی یکی آ ِنجارا ترک کردند . حسن قناد گفت :
《 اینا که رفتن پس طلب ما چی شد ؟》 گفتم :
《 همینجا می شینیم تا جوابمونو بدن 》 ناصر قصاب فریاد زد :
《 مرگ برشهردار 》 کسبه دم گرفتن و شروع کردن به شعاردادن علیه شهردار . جیپ شهربانی از راه رسید و دوسرباز و گروهبان نقعلی با شکم برآمده از آن پائین پریدند و بطرف ما آمدند .گروهبان دست به کمر ایستاد و گفت :
《 اختشاش ، شورش ، ایجاد بی نظمی .خجالت نمی کشین شما کسبه 》 حسن قناد گفت :
《 شورش کدومه ، کلی شیرینی آورم مردم خوردن پولشو قرار بود شهرداری چیا بدن ول کردن رفتن 》اکبر چلویی گفت :
《 اگر کسی از شهردارو شهرداری طلب کار بود پولشو خواست اختشاش گره سرکار ؟》 گروهبان نزدیک من شد و یقه من را گرفت و گفت :
《 همش تقصیر تو است جوجه مهندس ، توهین به مهندس کفتری شهردار واویلا ،این کسبه مارکسیست نیستن ، این کارا کار توی جوجه است ،رفتی آب خنک میفهمی》 گفتم :
《 ازکی راننده دانشسرا شده مهندس 》 سلمان بزاز گفت:
《 ا زوقتی نوه خاله اش شده زن وکیل خودشم شده شهردار دیگه 》 همه خندیدن. جعفر حمومی و رجب دلاک سینه سپر کردند و جعفر گفت :
《 گروهبان نقلعلی ، مهندس خواهرزاده منه ، خود جنابعالی شیش ماهه پول حموم ندادی نه تو نه عیالت و بچه هات ، دیگه حموم نمی خوای بیای؟》 گروهبان یقه ام را رها کرد . ناصر قصاب گفت :
《 چوب خطت پیش منم پر شده گروهبان . بزن بچاک 》 گروهبان به حسن قناد و سلمان و مهدی نگاهی انداخت و پا پس کشید و به جعفر گفت :
《 به من گفتن متفرقتون کنم ، منم مامورم دیگه ، جمع کنین برین من میرم میگم رفتن 》 گروهبان به سربازها اشاره کرد:
《 بریم ، شتردیدین ندیدن ها وگرنه اضافه خدمته》آنها سوار جبپ شده از آنجا دور شدند . جعفر گفت :
《 بهتر بساطو جمع کنیم و جمع بشیم توحموم . یک تصمیم اساسی بگیریم تا پوز شهرار بخاک مالیده بشه و طلبا را وصول کنین》مهدی میوه فروش گفت :
《 یک ساعت دیگه، حموم 》 سلمان و ناصر و حسن و مهدی رفتند و من ماندم و احمد نجار و جعفرو رجب . احمد گفت :
《 من میرم پسره رابفرستم این تیروتخته هارا جمع کنه ، یکساعت دیگه حمومم》 جعفر گفت :
《 دایی جون من و رجب کمک می کنیم بساط آلوده کننده صوتیت را جمع کنیم 》سرتکان دادم.

وارد حمام شدم همه جمع بودند . خسرو شوفر با موهای نم دار فرفریش رو لنگ نشسته بود و رجب مشغول مشت و مال اش بود . سلام کردم و خودم را بین کسبه جا دادم . حسن قناد گفت :
《 توراه فکر کردم و گفتم که الان مملکت خرتوخره و سگ صاحب اش را نمی شناسه تجمع کردن یعنی درگیر شدن با امنیتی ها و شهربانی چیا》 ناصر قصاب سرتکان داد و گفت :
《 بهترین راه شکایت کردن ، شکایت می کنیم دست جمعی، اگر تجمع کنیم لات و لوتارو از زندان با قمه و قداره ول میکنن توما و آخرشم که معلومه 》 رجب درحالی که دستهای خسرو شوفر را به بالا می کشید گفت :
《 بایدرفت پیش قاسم عریضه نویس ، اون وارده ، من که میخواستم طلبم و از صفر، برادر زنم بگیرم اون برام نوشت 》 جعفر گفت :
《 فکر بدی نیست 》 دست روی شانه من گذاشت و گفت :
《 بهرام از طرف همه وکیل بره پیش قاسم و همه چی را بگه اون بنویسه و ماهمه پاشو امضا کنیم 》 تصمیم گرفته شد . خسرو شوفر پرسید :
《 داستان چیه ، راجع به چی حرف میزنین؟》 همه بهم نگاه کردیم و رجب گفت :
《 نگران خسرو نباشین گوشاش سنگینه 》 همه یاعلی گفتند و یکی یکی از حمام بیرون زدند . از جعفر و رجب خداحافظی کرده از حمام بیرون زدم . خودم را به مغازه رساندم .قدم به داخل مغازه گذاشتم دو مرد باریک اندام بلند قد که سببل های نازکی پشت لب داشتند وارد مغازه شدند .گفتم :
《 امری دارین آقایون ؟》 مردی که چشمهای درشت تری داشت و سالکی کنارلبش گفت :
《 شنیدیم به مفامات توهین می کنی جوجه ، هنوز جای سفت نشاشیدی هان ؟》 گفتم :
《 توهین!؟》 مرد دوم پایه میکروفون رااز روی میز کارم برداشت و سبک و سنگین کرد و گفت:
《 آمدیم اخطاربهت بدیم کوچولو ، ما ازخدا میخواهیم جوجه کومونیست هایی مثل تورو جوجه کباب کنیم ، اما فعلا بهت وقت توبه میدیم ، شیر فهم شدی ؟》 پایه میکرفون را روی میز پرتاب کرد .و به مرد همرا ه اش گفت :
《 بزن بریم عابد ، گوشی دستش آمد، ادامه بده نعشش توبیابونااست و خوراک سگ ها》 هردو از مغازه من بیرون زدند . دردل گفتم :
《اینجوری نمیشه باید همین امروز تکلیف این شهردار و دکتر قلابی را مشخص کرد که فردا دیره 》 در مغازه را بستم و خودم را به حمام رساندم و به جعفر داستان تهدید آن دومرد را گفتم ، رجب گفت :
《 اون یک هفته بازداشت زمان دانشگات شده بهانه، مام اشتباه کردیم همون موقع که شهردار ول کرد و رفت باید میرفتیم جلوی شهرداری ، دوروز دیگه این عنتر منترهای دست نشانده کاسه لیس یک بلایی سر تک تک مون میارن که بدهکارم میشیم 》 جعفر تو فکر فرورفت و بعداز لحظاتی گفت :
《 حمله بهتراز دفاعه ، رجب توبرو کسبه طلبکارو دعوت کن بیان جلوی شهرداری 》 روبه من کرد :
《 دایی جون تو هم بقیه کسبه را خبر کن، یکجا باید سواستفاده این شهردارو دارودسته اش تموم بشه آخه ، تاکی از جیب مردم برای خشنودی بالا دستیها خرج کنن ، برو دایی جون 》از حمام بیرون زدم و بقیه کسبه را خبرکردم . یک ساعت نگذشت بود که کلیه کسبه شهر جلوی در شهرداری تجمع کردند و حسن قناد رهبری شعار را بدست گرفت . او شعار می داد و بقیه هم تکرار می کردند. دقایقی نگذشته بود که دوجیپ ازراه رسید و استوار ذونقی و سرگروهبان حشمت و گروهبان نقلعلی و شش سرباز همراه شان مسلح از جیپ ها پائین پریدند و استوار بلند گو جلوی دهانش گرفت و فریاد زد :
《 چه خبره ، کاسبا شورش راه انداختین ؟ متفرق بشین یالا》 همه ساکت شدند . ناصر قصاب خودش را سینه به سینه استوار ذونقی رساند و گفت :
《 سرکار طلب کاریم ، چیکار کنیم ؟ میگیم بده تهدیدم می کنند ، ما پولمونو میخواهیم 》 استوار بلندگو را بدست سرگروهبان حشمت داد و گفت :
《 آقا ناصر رسمش این نیست که برین شکایت کنین تا رسیدگی بشه ، کارو سخت نکنین》 اکبر چلویی از بین کسبه خودش را به استوار رساند و گفت :
《 باشه شکایت می کنیم اولم من اسم تورو می نویسم و اون سرگروهبان و گروهبان نقلعلی رو ، چطوره ؟》 صدای هم همه بگوشم رسید . همه برگشتیم به عقب ،جمعیت زیادی در حال مشت تکان دادن بطرف ما می آمدند. حسن قناد گفت :
《 مرد م آمدن به حمایت ما ، زنده باشن الهی》 شهردار با ماشین اش از راه رسید .او و کله قندی از ماشین پائین پریدند و شهردار بر بالای سقف ماشین اش رفت و گفت :
《 دوستان عزیز من حرف شمارا شنیدم . حق با شمااست
اما فعلا بودجه نداریم ، بودجه رسید چشم طلب همه شما کاسب هارا پرداخت می کنیم 》 مهدی میوه فروش فریاد زد :
《 بودجه برای سفر عیالت به فرنگ هست برای ما نیست 》 پاره آجری به شیشه ماشین شهردار برخورد کرد و شیشه شکست . شهردار پائین پرید و همراه کله قندی پابفرار گذاشت و .کلاه گیس شهردار از سرا ش افتاد و جماعت زد زبر خنده .
مردمی که به ما پیوستن شروع کردن به شعار دادن . استوار که دید هوا پس است پا پس کشید و گفت :
《 میریم پاسگاه ، باید کسب دستور کنم 》 او و نیرو های همراه اش سوار برجیپ از آنجا دور شدند . رجب گفت :
《 سمبه که پرزور باشه میشه حقو گرفت 》جععر سرتکان داد و حسن قناد دوباره رهبری جمعیت را بدست گرفت و شروع کرد به شعار دادن.
نقد این داستان از : ندا رسولی
جناب آقای لطف‌الله ترنجی سلام و احترام
بعد از مواجهه با ایده‌ای داستانی؛ اولین و مهمترین کاری که لازم است نویسنده انجام دهد؛ طراحی پیرنگی مستحکم بر اساس ایده‌ی اولیه است. در این مرحله نویسنده همچون مهندسی دقیق و ریزبین به تفکر درباره‌ی گسترش ایده و همه‌ی جوانب داستان و طراحی آن خواهد پرداخت. در واقع گفته می‌شود که پیرنگ همچون اسکلت بنا می‌باشد و اگر در این بخش نویسنده کوتاهی کرده و مهندسی دقیقی به عمل نیاورده باشد، زحمت نویسنده در گسترش ایده و نگارش و به سرانجام رساندن داستان نیز بی ثمر خواهد بود؛ همچون بنایی که اگر اسکلتی سست داشته باشد، فرو می‌ریزد. نویسنده برای ایده‌ی ذهنی خود جهانی را خلق می‌کند، شخصیت و فضا می‌سازد، داستان پردازی می‌کند و وقایع و رویدادهای داستان را بر اساس پیرنگ پیش می‌برد؛ همه‌ی این تلاش‌ها وقتی به ثمر خواهد رسید که مخاطب بتواند در این جهان بایستد و با آن همراه شود، با شخصیت‌ها همذات‌پنداری کند و در نهایت بتواند این جهان برساخته را باور نماید؛ باورپذیری نقطه‌ای است که همه‌ی نویسنده‌ها برای رساندن داستانشان به این نقطه تلاش می‌کنند؛ در غیر این صورت داستان برای خواننده تاثیرگذار نخواهد بود و به هیچ وجه در ذهن او ماندگار نخواهد شد. بنابراین نویسنده در انتخاب شخصیت‌ها، نوع کنش‌های آن‌ها در مواجهه با رویدادها، چگونگی ترتیب وقایع داستانی و داستان‌پردازی و به طور کلی چیدمان داستان، می‌بایست نهایت دقت و توجه را داشته باشد که همه‌ی این‌ها باید منطبق بر منطق و روابط علی و معلولی باشند و در کنار هم، شکل دهنده‌ی داستان.
طغیان در نگاه اول ایده‌ی بدی ندارد؛ اما اشکالاتی در پیرنگ و پرداخت عناصر داستانی وجود دارد که باعث شده جهان داستان آنطور که لازم بوده کامل نشود. نکته‌ی اول در مورد انتخاب و چیدمان وقایع است؛ شهردار در حال سخنرانی است؛ نویسنده با دیالوگ‌هایی از بعضی شخصیت‌های حاضر در آن جمع؛ نارضایتی مردم از شهردار را نشان می‌دهد؛ در ادامه نویسنده نام چندین شخصیت را می‌آورد؛ از جمله اکبر چلویی، حسن قناد، ناصر قصاب، رجب دلاک، آقا مهدی میوه فروش، سلمان بزاز و... که همه‌‌ی این‌ها تا پایان مراسم و سخنرانی شهردار می‌مانند، و مشخص می‌شود که هر کدام از این‌ها به نوعی از شهردار یا شهرداری طلب‌کار هستند و در پایان مراسم دیالوگ‌هایی بین شهردار و بعضی از این شخصیت‌ها شکل می‌گیرد که این بخش‌ها نیازمند توجه بیشتری بوده تا بتواند در نظر مخاطب باورپذیر جلوه کند. در این بخش دیالوگ‌ها و شخصیت‌ها تا حدودی مصنوعی درآمده است و برای همین است که مخاطب نمی‌تواند با آن‌ها همراه شود. این شکل گفتگوی شهردار و شخصیت‌ها در پایان مراسم و چنین موقعیتی، به نظر منطقی نمی‌رسد. به علاوه نویسنده شخصیت‌های زیادی را وارد داستان کرده است؛ اما این شخصیت‌ها فقط در حد نام باقی مانده‌‌اند و پرداختی روی آن‌ها صورت نگرفته است؛ به عنوان مثال تفاوت شخصیت آقا مهدی میوه فروش با ناصر قصاب در چیست؟ آیا فقط آوردن لقبی در کنار اسم شخصیت و سپس رها کردن آن‌ها، برای شخصیت‌پردازی کافی است؟ برای مخاطب فرقی بین احمد نجار و حسن قناد و جعفر حمومی و رجب دلاک و سلمان میوه فروش و اکبر چلویی و حتی کارمندان شهرداری وجود ندارد؛ چرا؟ چون هر کدام از این‌ها صرفا با شغلی که دارند و در ادامه‌ی نامشان آمده به مخاطب معرفی می‌شوند و این کافی نیست. مخاطب شخصیت‌ها را هنگامی خواهد شناخت که هر یک از آن‌ها با ویژگی منحصر به فردی به او معرفی شوند؛ در این صورت است که می‌تواند با آن‌ها همذات‌پنداری کند و مسئله‌ی شخصیت‌ها برای او نیز مهم خواهد شد. اگر مخاطب شخصیت‌ها را نشناسد و با آن‌ها همراه نشود؛ مسئله‌ی شخصیت‌ نیز برایش بی اهمیت خواهد بود. از طرفی در داستان کوتاه مجالی برای پرداخت این همه شخصیت وجود ندارد؛ بنابراین تعدد شخصیت‌ها کمکی به پیش برد داستان نخواهد کرد.
نکته‌ی دیگر در مورد فضاسازیِ داستان است. نویسنده می‌بایست آنچه را در ذهن دارد بتواند برای خواننده نیز بسازد؛ به بیانی می‌بایست بتواند به تصویرگری بپردازد که البته این کاری آسانی نیست؛ زیرا نویسنده می‌بایست بتواند همچون فیلمی فضا و صحنه‌ها را به نمایش درآورد؛ در حالی که تنها ابزارش کلمه است. در سینما دوربینی وجود دارد که به ضبط و نمایش صحنه‌ها می‌پردازد؛ اما در داستان بار این کار تنها بر دوش نویسنده و چگونگی به کارگیری واژه‌های او است. بنابراین نویسنده با آموزش و تمرین می‌بایست به این مهارت دست یابد تا بتواند فضایی زنده و ملموس و پذیرفتنی در داستان ایجاد نماید. مخاطب باید بداند داستان در چه فضایی اتفاق می‌افتد. فضاسازی بخش جدایی ناپذیر داستان است؛ و البته فضاسازی تنها نمایش مکان داستان نیست. فضاسازی می‌تواند به ایجاد موقعیت‌های خاص در داستان کمک کند. همچنین می‌تواند زمینه‌ای باشد برای کنش‌های شخصیت‌ها در داستان، می‌تواند به نویسنده در تعیین و انتخاب لحن برای شخصیت‌ها کمک نماید، حتی گاه فضا می‌تواند به عنوان یک شخصیت در مفهوم داستان عمل نماید، فضاسازی می‌تواند به نمایش پیشینه‌ی تاریخی، فرهنگ، محیط اجتماعی و اقتصادی کمک کند و بر عولملی مانند زبان شخصیت، سبک نوشتار و نوع داستان تاثیر بگذارد. بنابراین توجه نویسنده به فضاسازی و نمایش تصویر کاملی از جهان داستان بسیار با اهمیت است.
طغیان در ترتیب وقابع و باورپذیری و همچنین پرداخت عناصر داستانی نیازمند توجه بیشتری از سوی نویسنده است.
جناب آقای لطف‌الله ترنجی داستان‌های ارسالی‌ای که به پایگاه نقد داشته‌اید نشان دهنده‌ی این است که شما دغدغه‌ی نوشتن دارید و نویسنده‌ی پرکاری هستید؛ این اتفاق خوبی است؛ اما گاهی تعجیل در نوشتن کار را خراب می‌کند. ضمن اینکه عملکرد شما در آثار قبلی‌ای که بنده ازتان خوانده بودم، به نسبت طغیان بهتر بوده است و در این اثر قدری شتاب‌زدگی یا عدم توجه و تمرکز مشاهده می‌شود. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت