مبادرت آگاهانه، احاطه‌مندانه و ضرورت‌مندانه شخص مؤلف، به ترمیم و تقویت جزئیات ضروری و شکل‌دهنده ساختار روایی اثر




عنوان داستان : پاییزی که زودتر از موعد رسید
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی


‌یعنی می‌شود زودتر بیاید و کلاه حصیری‌اش را بگذارد روی سبدهای چوبی پر از انار و با همان دست‌هایی که زمختی‌اش را به گونه‌ام می‌بخشد؛ نوازشم کند و بوسه بزند به روسری ابریشمی قرمزم که نه بافت موهای بلندم و نه فرق گیسوانم را پوشانده و بعد برایم انار و سیب قاچ کند و من با هواپیمایم یکی او و یکی خودم را مهمان میوه‌های دست‌چینش کنم؟
به طرف پنجره‌ی تاریک اتاق‌ می‌چرخم و پتویم را بیشتر زیر گلویم چفت می‌کنم. هروقت می‌رفت برای فروش محصولاتِ باغ، من می‌شدم بزرگ خانه‌ و مسئول مواظبت از برادرم. اما این اولین باری‌ است که بیش از سه روز کارش طول کشیده. شاید قبلا چون می‌دانست نمی‌توانم آشپزی کنم یا محسن را برسانم به مدرسه زودتر می‌آمد یا سری به خانه می‌زد. اما این دفعه خیالش از بابت خانه راحت است. نمی‌دانم! اما خیلی دلم برایش تنگ شده.
امسال درخت‌ها خیلی زودتر از همیشه ثمر دادند. با اینکه هوا هنوز پاییزی نشده بود انار‌ها و سیب‌های سرخ، شاخه‌های درختان را به زمین نزدیک کرده بودند و همگی شیرین و پر آب.
سعی می‌کنم از فکر بابا و فروش میوه‌ها بیرون بیایم و کمی که به مژه‌های پرپشت محسن که روی هم قرار گرفته بود نگاه می‌کنم و ستاره‌ها را می‌شمرم؛ چشمان خودم هم گرم می‌شود و خوابی عمیق.
صبح با صدای سرفه‌ی محسن از خواب پریدم.
از زیر لحاف می‌لرزید و صورتش قرمز قرمز شده بود. پدرم این‌جور موقع‌ها که حساسیت برادرم خودی نشان می‌داد می‌رفتند بیمارستانِ شهر. محسن هر لحظه حالش بدتر می‌شد. این را از سرفه‌هایی که شبیه زوزه‌ای سنگین از سینه‌اش خارج می‌شد می‌فهمیدم. چاره‌ای نبود. روسری‌ام را سفت بستم و با کمک خودش پشت زین دوچرخه نشاندمش. خودم هم جلو. از طرف جاده‌ی اصلی تا شهر راهی نبود.
پایم درد می‌کرد. دوچرخه‌ برای قد من بزرگ بود. با هر پدال که می‌زدم؛ ماهیچه‌های پشت زانویم کشیده می‌شد و درد می‌گرفت. سرعتم را بیشتر کردم. به بیمارستان که رسیدیم؛ بعد از یک آمپول کم کم حال محسن هم بهتر شد. بعد از گرفتن چند ورقه قرص دوباره راهی شدیم. اما نه به طرف خانه، چون هم محسن که حالا حالش خوب شده بود پیشنهاد داد سری به بابا بزنیم هم خودم دوست داشتم ببینمش.
دسته‌های دوچرخه گرم شده بود و من به طرف جاده‌ای که به باغمان راه داشت می‌راندم. محسن هم سرش را تکیه داده بود به کمرم و کمی ضعف داشت.
نیسان‌مان را دیدم. کمی که جلوتر رفتیم سبد‌ها و بابا هم جلویمان نمایان شدند. انگاری حتی یک سبد از سه روز پیش کمتر نشده بود. کمی سرعتم را یواش کردم و روی خاک‌‌های کنار جاده دوچرخه را نگه داشتم. با کج شدن دوچرخه نزدیک بود محسن بیفتد که خودش شانه‌ام را گرفت و با دیدن ماشین بابا پیاده شد.
با دیدن آن صحنه خشکم زد! دلم سوخت. حتی بیشتر از وقت‌هایی که بچه‌های کوچه به کفش و لباس کهنه‌ام می‌خندیدند. هوا خفه بود و گرم. کلاهش را گذاشته بود روی صورتش و دراز کشیده بود کنار سیب‌ها و انارهایی که رو به گَندی می‌رفت.
پس چرا هرشب اخبار از گرانی میوه‌ها می‌گفت؟
چرا محصولمان را هیچ شرکتی نمی‌خرید تا بگندد و ارزان شود؟
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم راضیه دوستعلی
اجازه بدهید که جهت سعی در پاسخگویی منطبق‌تر، ابتدا به بخش پیام ارزشمند داستان‌نویس گرامی این اثر ارسالی بپردازم که در آن مطالب صادقانه و پیگیرانۀ قابل‌توجهی مطرح شده است؛ در مورد شیوه و روند «بازنویسی» مؤثر، لازم به ذکر است که درواقع منظور روند صبورانه و زمان‌بَری است که به طور معمول و حتی‌الامکان با در نظر گرفتنِ ساختار اصلی روایی متن، به رفع نقاط ضعف احتمالی داستان می‌پردازد، یعنی مبادرت آگاهانه، احاطه‌مندانه و ضرورت‌مندانه شخص مؤلف، به «ترمیم» و «تقویت» جزئیات ضروری و تعیین‌کننده‌ای که موجب استحکام بیشتر و تأثیرگذاری و ماندگاری حداکثریِ ساختار روایی متن می‌شوند [به طور مثال، مانندِ اقدام به «مرمت» ساختمان‌هایی که از اسکلت مستحکم و یا طراحی و نقشۀ چشمگیر ارزشمند و خلاقانه‌ای برخوردار هستند و به طور معمول، با حفظ ساختار و نقشۀ اصلی، روند ترمیم و تقویتِ برخی از جزئیات ضروری و البته مستحکم‌کننده‌تری از قبیل ترمیم، نازک‌کاری و...، به طرز دقیق و ضرورت‌مندانه و محاسبه شده‌ای آغاز می‌شود]، روند پیگیرانه و صبورانه‌ای که برای بارها و بارها و بارها و...، ادامه پیدا می‌کند تا این که اثر به مرحلۀ کمال و شکوفایی حداکثریِ روایی خودش برسد.
البته لازم به ذکر است که مبادرت به نوشتن یک داستان جدید، جهت کسب مهارت احاطه‌مندانه‌تر و ایجاد فرصت زمانیِ بیشتر و مؤثرتر برای بازنویسی اثر قبلی دادن، عمل هوشمندانه و کاربردی ارزشمندی است که شما دوست نویسندۀ خوش‌اندیشه و خستگی‌ناپذیر گرامی انجام داده‌اید، درواقع یکی از راه‌های فاصلۀ منطقی گرفتن از متن [جهت کسب احاطۀ بیشتر و مؤثرتر به سایر زوایای احتمالی روایی متن]، همین مبادرت به تجربه‌اندوزی و تألیف آثار داستانی جدیدتر است تا زمانی که امکان بازنویسی صحیح‌تر، قدرتمندتر و منطبق‌تری میسر شود؛ همچنین برای بازنویسی داستان قبلی «ثریا»، می‌توانید به توصیه‌های تقدیمیِ ارائه شده در نقد قبلی، توجۀ دقیق‌تری داشته باشید: «...، ضمن چشم‌پوشی مدیریت شده از مابقی بخش‌های خاطره‌گونه داستان، دقیقاً با نقطۀ اتصال قرار دادن همین بخش‌های توصیفیِ به دقت جزءپردازانۀ مطرح شده، خطوط ارتباطی روایت را مبتنی بر روند «تقابل» و یا «تعامل» دو کاراکتر اصلی [و البته ضمن چشم‌پوشی از سوژه‌ای مبتنی بر فراق عاشقانه] و با وقایعی تأمل‌برانگیز و داستان‌پردازانه به یکدیگر متصل کنید [همچنین مؤثرتر است که به جای اسمی «ثریا» و «محسن»، آن‌ها را به صورت «دختر» و «مرد» در داستان معرفی کنید] تا متن از انسجام مفهومی، روایی و تأملی قدرتمندتر و تأثیرگذارتری بهره‌مند شود...».
همچنین در مورد معرفی کتاب‌های داستانی موفق و متون آموزشی مرتبط و مؤثری که حتی‌الامکان در درسترس باشند، برای شروع پیشنهاد می‌کنم که کتاب «تیستو سبزانگشتی»، اثر «موریس درئون»، ترجمه «لیلی گلستان» [گرچه این کتاب، به ظاهر برای گروه سنی کودکان نوشته شده است؛ اما به لحاظ کیفیت روایی و مفهومی برای سنین بزرگسال هم، کارکرد آموزشی و تأویل‌پذیرانۀ مؤثری دارد] و کتاب «خداحافظ آقای چیپس»؛ نوشتۀ «جیمز هیلتون» [چنانچه که احیاناً در کتابخانه‌های شهرتان، نسخۀ کاغذی این سه کتاب را پیدا نکردید، به صورت متن پی‌دی‌اف، امکان تهیه کردن‌شان وجود دارد]؛ در مورد متون آموزشی معتبر هم، می‌توانید با مراجعه به کتابخانه‌های عمومی شهر از خوانش دقیقِ کتاب‌های «عناصر داستان»، اثر «جمال میرصادقی» و «داستان و نقد داستان»، اثر «احمد گلشیری»، بهرۀ آموزشیِ بسیار مؤثری بگیرید.
در مورد پیرنگ هم، لطفاً به این دو تعریف توجه کنید: 1- نویسنده با گزینش دقیق و تنظیم سیر «توالی» حوادث ضروری، «خلاصه داستان» به دقت «مترتب» شده‌ای را برای خودش مشخص می‌کند: «شاه مُرد و بعد ملکه مُرد» [تعریف رایج در کتاب‌های آموزشی مرتبط با عناصر داستانی]. 2- سپس برای ایجاد وجۀ باورپذیری رواییِ این حوادث ضروری و پیشبرنده، بایستی که «پیرنگ» [روابط «علت‌ومعلولی» وقایع داستانی] منطقی و مستدلی طراحی و ارائه بشود: «شاه مُرد و بعد ملکه از غصه دق کرد و مُرد» [تعریف رایج در کتاب‌های آموزشی مرتبط با عناصر داستانی] تا داستان از وجه علت‌ومعلولی باورپذیرتر و مؤثرتری بهره‌مند شود؛ درواقع یک پیرنگ مستدل و مستحکم روایی، از طریق سعی در طراحی و تنظیم «واقعه‌پردازی»‌هایی منطقی، ایجاد «شخصیت»‌پردازی‌هایی منطبق و منطقی، ارائۀ «کشمکش»‌هایی روایی [تعارض و تقابل مابین شخصیت‌های داستانی؛ پرداختن به «کنش»‌ها و «واکنش»‌هایی درگیرکننده و مرتبط و پیشبرنده] و...، شکل می‌گیرد.
به طور مثال، معرفی کاراکتری اصلی که برای خرید نان بیرون رفته است و پس از مدت‌زمانی طولانی، بدون هیچ خریدی به خانه برگشته است، صرفاً یک خلاصه متن است، اما پیرنگ همین متن، می‌تواند که چنین باشد: کاراکتری که غروب و پس از تاریکی هوا، برای خرید نان بیرون رفته است، اما وقتی به مقصد می‌رسد، همسایه‌ها می‌گویند که نانوای محل دچار حادثه‌ای شده است و او را به بیمارستان برده‌اند و چون که در آن محل هم فقط یک نانوایی وجود دارد، کاراکتر داستان به ناچار به سمت محله همسایه حرکت می‌کند، اما وقتی به مقصد می‌رسد که دیگر ساعت کاری نانوایی به پایان رسیده است، به همین دلیل هم، دوباره و بدون هیچ خریدی به خانه برمی‌گردد؛ البته این متن، صرفاً به عنوان یک مثال، ارائه شده است و طبعاً برای درک صحیح‌تر کارکرد ضروری پیرنگ، می‌شود که به نمونه‌های داستانی موفق‌تری اشاره کرد که در سیر مطالعاتی هدفمند‌مان با آن‌ها مواجه می‌شویم، به همین جهت هم، پیشنهاد می‌کنم که به صورت تمرینی-کارگاهی، پس از خوانش کتاب‌های داستانی معرفی شده در همین نقد تقدیمی، ابتدا در حد یک پاراگراف خلاصه داستان و سیر توالی حوادثِ هر یک از این کتاب‌ها را بنویسید و سپس برای هر یک از این خلاصه داستان‌ها، پیرنگ منطقی و مستدلِ طراحی و تعبیه شده در روند شکل‌گیری وقایع را به اندازۀ همان یک پاراگراف مشخص کنید، البته بایستی پذیرفت که گرچه در ابتدا چنین تمرینی، نسبتاً سخت به نظر می‌آید، اما بدون شک، با ممارست و نکته‌سنجیِ ارزشمندی که در آثارتان دیده می‌شود، بعد از چند تمرین، احاطه شما بر شیوه طراحی و تعریف یک پیرنگ قدرتمند، به طرز گام‌به‌گام و روزافزونی، بیشتر و کاربردی‌تر خواهد شد.
و اما برسیم به بررسی نحوۀ شکل‌گیری این اثر ارسالی که بنا به توضیح خودتان، گرچه برای انشای مدرسه‌تان نوشته‌اید، اما در عین‌حال سعی کرده‌اید تا حتی‌الامکان متن را در یک قالب داستانی تألیف و تنظیم کنید؛ اتفاقاً به نظر من هم، نه تنها این اثر در قالب انشانویسی قرار نگرفته است [البته هر قالب نوشتاریِ تعریف شده‌ای، از کارکرد و ارزشمندی مختص به خودش برخوردار است، اما ضرورت این نقد تقدیمی، بر روی شیوه‌های رایج و مؤثر داستان‌نویسی تعریف شده است]، بلکه به طرز مشهودی در مسیر داستان‌پردازی قرار گرفته است و البته بازهم مطابق با نقد تقدیمی قبلی «روند گام‌به‌گام شکل‌گیری روایت»، بایستی به این نکتۀ مهم تأکید کنم که علی‌رغم مدت‌زمان بسیار کوتاهی که شما دوست جوان و خلاق گرامی، وارد حیطۀ داستان‌نویسی حرفه‌ای شده‌اید، روند تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی روبه‌رشدی را در پیش گرفته‌اید و به طرز پیگرانۀ قابل‌تقدیری سعی به مرحله بالفعل درآوردن توانایی ذاتی ارزشمندتان دارید.
به ویژه در بخش‌های قابل‌توجهی از «بدنۀ توصیفی» متن که توصیف‌های دقیق و قابل‌‌تصوری تعبیه شده‌اند: «...، کلاه حصیری‌اش را بگذارد روی سبدهای چوبی پر از انار و با همان دست‌هایی که زمختی‌اش را به گونه‌ام می‌بخشد [البته صحیح‌تر و مؤثرتر است تا این گونه نوشته و تنظیم شود: «...، کلاه حصیری‌اش را روی سبدهای چوبی پر از انار بگذارد و با همان دست‌هایی که زمختی‌‌شان را به گونه‌ام می‌بخشند...»؛ درواقع با همین تنظیم ساده، زبان داستانی اثر از یک‌دستی و انتقال مفهومیِ نسبتاً صحیح‌تر و سریع‌تری برخوردار می‌شود]...، روسری ابریشمی قرمزم...، به طرف پنجره‌ی تاریک اتاق‌ می‌چرخم و پتویم را بیشتر زیر گلویم چفت می‌کنم...، انار‌ها و سیب‌های سرخ، شاخه‌های درختان را به زمین نزدیک کرده بودند...، با صدای سرفه‌ی محسن از خواب پریدم. از زیر لحاف می‌لرزید و صورتش قرمز قرمز شده بود...، سرفه‌هایی که شبیه زوزه‌ای سنگین...، دوچرخه‌ برای قد من بزرگ بود. با هر پدال که می‌زدم؛ ماهیچه‌های پشت زانویم کشیده...، بعد از گرفتن چند ورقه قرص...، دسته‌های دوچرخه گرم شده بود...، روی خاک‌‌های کنار جاده...، با کج شدن دوچرخه نزدیک بود...، بچه‌های کوچه به کفش و لباس کهنه‌ام می‌خندیدند...»، آفرین بر شما، طبعاً با بهره‌گیری مدیریت شده و روایت‌پردازانه از چنین توصیف‌های دقیق و مؤثری، مخاطب جستجوگر به راحتی قادر خواهد بود که رویدادهای روایی تعبیه شده درون متن را در ذهن تصور کند و درک ملموس‌تر و منطبق‌تری از این وقایع داشته باشد.
همچنین لازم به ذکر است که اسم انتخابی داستان «پاییزی که زودتر از موعد رسید»، از وجۀ مفهومی و رواییِ نسبتاً متفاوت، جذب‌کننده و تأمل‌برانگیزی برخوردار است و گرچه در طی مراحل روایت‌پردازی اثر، فقط یک بار در متن، به آن اشارۀ مستقیم شده است: «...، با اینکه هوا هنوز پاییزی نشده بود...»، اما تقریباً با روند واقعه‌پردازی اثر، ارتباط و تناسبِ نسبتاً قابل‌قبولی دارد و احتمالاً در صورت تقویت و گسترش منطبق‌تر و منسجم‌تر متن، کارکرد رواییِ اسم موردنظر [چه با همین میزان واژگان و چه در صورت صلاحدید مؤلف گرامی، با اندکی تنظیم منطبق‌تر و نسبتاً موجزتر]، از نقش «شاه‌کلیدگونه»‌تر، «متصل‌کننده‌»تر و «پیشبرنده»‌تری در شکل‌گیری سیر ضروری، متوالی و منطقی روایت برخوردار خواهد شد.
از سویی دیگر، همان طور که در نقد قبلی هم تأکید شده است، لطفاً جهت تقویت هرچه مؤثرتر و یک‌دست‌تر «زبان داستانی»، سعی کنید که حتی‌الامکان، «جایگاه تعریف شده ارکان جمله‌ها» را با دقت‌نظر بیشتری رعایت کنید تا هم زبان داستان، صرفاً آهنگین و شاعرانه‌ [به طور معمول، مؤثرتر و منطبق‌تر است که زبان جذاب و ارزشمند شاعرانه را صرفاً در هنگام سرودن اشعار به کار بگیریم و به جز مواقعی که احتمالاً «ضرورت روایی» اتخاذ چنین تصمیم را ایجاب کند، در هنگام داستان‌پردازی، از زبان داستانی رایج استفاده کنیم] نشود: «...، و همگی شیرین و پر آب...، چشمان خودم هم گرم می‌شود و به خوابی عمیق...، و با کمک خودش پشت زین دوچرخه نشاندمش. خودم هم جلو...، هوا خفه بود و گرم...» [صحیح‌تر و مفهومی‌تر است که حتی‌الامکان از تنظیم مفهومیِ دقیق‌تر و منعقدکننده‌تری برخوردار تنظیم شوند:«...،و همگی شیرین و پر آب بودند...، چشمان خودم هم گرم می‌شود و به خوابی عمیق می‌روم...، و با کمک خودش پشت زین دوچرخه نشاندمش و خودم هم جلو نشستم...، هوا گرم و خفه بود...» ] و هم با دقیق‌تر و صحیح‌تر منعقد شدن وجه مفهومی جمله‌ها، مخاطب از فرصت خوانش صحیح‌تر و مؤثرتری بهره‌مند شود.
همچنین برای بخش «پایان‌بندی منطقی و تأمل‌برانگیز متن، پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و حتی‌الامکان از بخش ارائۀ سؤال مستقیم در دو سطر پایانی متن: «...، پس چرا هرشب اخبار از گرانی میوه‌ها می‌گفت؟ چرا محصول‌مان را هیچ شرکتی نمی‌خرید تا بگندد و ارزان شود؟»، به طرز آگاهانه و مدیریت شده‌‌ای چشم‌پوشی شود؛ چون که به نظر می‌رسد، روند شکل‌گیری خود متن، به صورت نسبتاً قابل‌تصوری به کشف و درک نیت روایی مؤلف گرامی کمک کرده است و حیف است که سهم مکاشفه‌گری مخاطب علاقه‌مند و پیگیر در چنین داستانی، صرفاً با ارائۀ «پیامی» مستقیم، در بخش انتهایی متن، ناگهان کم‌رنگ تصور شود.
دوست نویسندۀ صبور و خلاق گرامی، بابت توجه پیگیرانه و اعتماد بزرگوارانه‌تان، جهت حضور در روند نسبتاً سخت و البته صبورانه کارگاهی-تمرینی، صمیمانه تشکر می‌کنم؛ لطفاً مشق دوم داستانیِ کارگاه را [شکسته‌ شدن شاخه‌های درختی کهنسال و حضور باغبان فرتوتی که در همان باغ، تمام دوران زندگیش را سپری کرده است؛ با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده و با تمرکز بر روی تقویتِ بخش بدنۀ توصیفی روایت]، جهت تألیفِ اثری متفاوت و تأمل‌برانگیز، مدنظر قرار بدهید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت