بدون طرح، منطقِ داستان آسیب‌پذیر است.




عنوان داستان : آتشی در عمارت
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

هيچ وقت نفهميدم چشاى خانجون چه رنگيه.
شباى چله اگه بارون ميومد چشاش خاکستری مى‌شد. تابستونا که قد راست می‌کرد برام از روی درخت حیاط، سیب بچینه چشاش انگار کهربایی می‌شد.
اما لحظه‌ی سال تحویل که کاسه‌ی فیروزه رو می‌گرفت دستش تا روی سبزه آب بپاشه، چشاش درست لاجوردی می‌شد.

عصرای پنج شنبه با خانجون می‌نشستیم دور حوض آبیِ حياط خونشون. یه تیکه از لواشکای رنگارنگی که درست کرده بود، می‌ذاشتیم روی زبونمون تا خیس بخوره.
بعد زنبیلش رو‌پر از خوردنی می‌کرد و دور میفتادیم تو روستا و‌ به هر حیون زبون بسته که می‌رسیدیم، بسته به مذاقش، سبزه و‌دونه و پوست مرغ می‌داد.
اما به خرِ سیاهِ مش رحیم که می‌رسید، می‌گفت:« دختر نزدیکش نشی ‌هاااا، اون خره شیطون رفته تو‌جلدش. هركى نزديكش بشه براش پشتك ميندازه.»
منم هميشه مثل طفل شير پاك خورده ازش دور مى‌شدم و به حرف خانجون گوش می‌دادم.
ولی اونسری دلمو زدم به دریا و گفتم: «خانجووووون.... شیطون می‌ره تو جلد خرا ؟»
چادر گلگلی‌اش رو گرفت تو دندونش و انگار که بخواد یه مگس مزاحم رو از جلو چشش کنار بزنه، بهم تنه زد و گفت:« تو کاری به این کارات نباشه.»
اما من دست بردار نبودم. « من دیگه بزرگ شدم، باید بهم بگی وگرنه....». ابروهای پهنش که از وقتی آقا بزرگ فوت کرده بود دست هیچ آرایشگری بهش نخورده بود، رفت تو هم و با صدای گرفته‌ای گفت: « حالا دیگه توی ووروجک منو تهدید می‌کنی؟» گفتم: « حالا دیگه خودت می‌دونی. اگه نگی به کلِ دِه مى‌گم شبا کلاه شاپوی آقابزرگ رو بغل می‌کنی و می‌خوابی.»
یه کم جلوتر رفتیم. جلوی دیوارِ باغِ گلابىِ آقا بزرگ، چند تا تنه‌ی درخت بریده بود. خانجون چادرش رو جمع کرد و نشست رو یکیشون. منم نشستم کنارش و زل زدم تو‌چشاش. بازم معمای سخت تشخیص رنگ چشاش... . گفتم: « بگو دیگه خانجون جونجونم»

يه ورپريده‌ی کشدار زیر لب گفت و ادامه داد:
« ننه‌ام خدا بیامرز برامون تعریف می‌کرد که:
از خیلی سال‌ها پیش، خاندان بزرگ دهِ بالا با خاندان دهِ پایین اختلافِ آبا و اجدادى داشتند. تابحال دعوا و جدالی انقدر طولانى بين دو خاندان ديده نشده بود.همه‌چی از یه رقابت ساده و حسادت شروع شده بود و روزبه روز اوضاع بدتر می‌شد.
ننه‌ام می‌گفت بدتر از همه این بود که خونه‌ی این دو تا خاندان درست تو مرز ده بالا و ده پایین بود. یعنی باهم همسایه بودند. آخه سرسبز ترین جای اون منطقه همونجا بود. نوکرای عمارت ده بالا می‌تونستند از ایوان بزرگی که به عمارت ده پایین مشرف بود ، همه‌ی تغییرات رو ببینند. از اونجا برای خان خبر می‌بردن که عمارتِ ده پايينى‌ها هر روز باشکوه‌تر و‌مجلل تر از قبل می‌شه. و این، آتش حسادت و کینه‌‌ی خان ده بالا رو شدیدتر می‌کرد. مش قنبر، عموی بزرگ خان ده بالا با اینکه از خانواده‌ی صاحب نام روستا بود، پیرمرد پررو و بی‌فرهنگ و بی‌هنری بود و نفرت شدیدی نسبت به ده پایین داشت. اما علاقه‌ی دیوانه‌واری به اسب، و اسب‌سواری داشت. با اون سن زیاد ، دائما مسابقات اسب سواری شرکت می‌کرد و به شکار گنجشک و آهو می‌رفت.
پسر خان ده پایین هنوز هجده سالش نشده بود. اما هیکل و اندام متناسبش چشم و دل همه رو با خودش می‌برد. وقتی بهروز به دنیا اومد، مادرش سر زا رفت. اون خودش رو تنهاتر از همه می‌دید. برای همین، می‌خواست به هر قیمتی خودش رو به همه ثابت کنه و به هیشکی احتیاجی نداشته باشه. همیشه عصبی و تند مزاج بود. پدرش به یه مرض لاعلاج مبتلا شد و تو وضع بدی مرد. بهروز زخم دیده تر و تنهاتر از همیشه شده بود. اما از اینکه بعد از پدر، جانشینش می‌شد احساس غرور و ارزشمندی می‌کرد. این جوون با زور و‌بازوش، برای اهالی ده بالا مثه یه بت شده بود که چشم دیدنش رو‌ نداشتند. بهروز هر روز می‌رفت شکار و به هیچ موجود زنده‌ای رحم نمی‌کرد.
همون اوایل مردن باباش بود که نصف شبی طویله‌های عمارت ده بالا آتیش گرفت. همه‌ی همسایه‌ها خیال کردند که کار بهروز بوده. اما همین موقع بهروز تو خواب عمیقی بود. تو عالم خواب یه دسته‌ ریش سفید رو می‌دید که هرکدوم یه بلندگو به دستشون گرفته بودند و عواقب ظلم و جنایت رو تو گوشش فریاد می‌زدند. بهروز می‌خواست از دست اونا به بالای کوه فرار کنه که تو دامنه‌ی کوه جد و آباد خشن و زورگوش رو می‌بینه. یه هو چشم بهروز به اسب غول پیکری میفته که رنگ عجیب و غریبی داشته. رو سینه‌ی اسب هم نشون عمارت ده بالا مهر شده بود. یه‌هو یکی از اجدادش، شمشیر رو می‌زنه تو سر اون سوار و میندازدش پایین . بهروز یه حال عجیبی می‌شه. هم تنش از ترس می‌لرزه و هم از شادی مرگ اون آدم قهقهه می‌کنه. بعد از دیدن اون صحنه، برق نگاهی شیطانی تو چشماش می‌شینه. می‌خواست خودش رو به اجدادش برسونه و تحسینشون کنه.
هیاهوی اطراف عمارت هر لحظه شدیدتر می‌شد اما نمی‌تونست بهروز رو از خواب عمیقی که تو آن فرو رفته بود، بیدار کنه.
بهروز تلاش می‌کرد به اجدادش برسه که متوجه می‌شه اون اسب غول پیکر به سرعت به سمت داره سمتش میاد. اسب داشت نزدیک و نزدیک تر می‌شد در حالی که نگاهش سرشار از اندوه و خشم بود. نگاهش شباهت عجیبی به نگاه یه انسان نیرومند داشت. لب‌هاش از هم باز شده بود و دندون‌هاش رو با خشم به هم می‌سایید.
لرزه افتاد به تن بهروز و با وحشت پا به فرار گذاشت. از شدت هیجان یه هو از خواب بیدار شد. نور غلیظ قرمز رنگی چشم‌هاش را سوزوند. به سمت پنجره دوید. چیزی جز اون نور سرخ و دود سیاه دیده نمی‌شد. سریع خودش رو به حیاط خونه رسوند. تو اون لحظه دید که دو‌تا از نگهبانای اسب‌هایش تلاش می‌کنند تا جلوی اسب عظیم الجثه‌ای رو که می‌خواست وارد عمارت بشه، بگیرند. رنگ اسب عجیب بود و آتیش از اون زبانه می‌زد. بهروز خوابش رو به یاد آورد و احساس کرد این اسب همونیه که تو خواب دیده.

با نگرانی پرسید:« این اسب رو از کجا پیدا کردید؟ مال کیه؟». یکی از نگهبان‌ها جواب داد:« آقا، گمان می‌کنم مال خودتون هست. هیچ کس مالکیت اش رو به عهده نمی‌گیره.وقتی اومد اینجا دهنش پر از کف بود و از بدنش دود بلند می‌شد. اولش گفتیم شاید از اسب‌های مش قنبر باشه که طویله‌اش آتیش گرفته. بردیمش اونجا، اما همه‌ی خدمه‌هاشون گفتن این اسب رو‌نمی‌شناسن.»
لحظه‌ای چشمان بهروز با نگاه درخشان اسب گره خورد و طمع در جانش دوید. بی اختیار گفت:« این اسب فوق‌العاده است. من این اسب سرکش رو رام می‌کنم. فقط سوارکار ماهری مثل من، می‌تونه این شیطان چموش رو تو چنگش بگیره.» نگهبان‌ها با تعجب نگاهی به هم انداختند و گفتند؛« ولی این کار شدنی نیست آقا.» چند لحظه بعد، یکی از اهالی ده اومد داخل و‌گفت:« مش قنبر رفته بود دنبال اسبش تو طویله. اسبش رو پیدا نکرد و انقدر اونجا موند که سوخت و مرد.» بهروز فریاد زد:« وحشتناکه... وحشتانکه....»
.
.
.
روزها می‌گذشت و بهروز رفته رفته به جوانی عیاش و فاسد تبدیل می‌شد. همه ازش ناامید شده بودند. رفتارش روزبه روز خشن تر می‌شد. با هیچ‌کس حرف نمی‌زد و دوستی نمی‌کرد. صبح‌ها با یه جیره‌ی مختصر، سوار اون اسب سرکش می‌شد و از ده دور می‌شد. شب‌ها برمی‌گشت و با اسب داخل آخور مخصوصش می‌شد و به حیوون رسیدگی می‌کرد. با این حال اونایی که دلشون براش می‌سوخت این رفتارهاش رو توجیه می‌کردند و می‌گفتند بخاطر اینه که پدر و مادر بالا سرش نیست.
اما وابستگی بهروز به اون اسب روز به روز بیشتر می‌شد. تو سرما و‌گرما، تو برف و بارون، همه‌ی زمانش رو با اون اسب می‌گذروند و فقط موقع خواب به اتاقش برمی‌گشت. تو این زمان هم هیچ‌کس جرأت نزدیک شدن به اون اسب رو نداشت.
همه چیز بعد ازاون شب، عوض شد. اون شبی که بهروز بعد از یه خواب طولانی، شتابان سوار اسبش شد و از بین باغ‌های اجدادی‌اش گذشت و رفت. همه‌ی اهالی اون عمارت بزرگ، از رفتار پرتنش و هراسان بهروز نگران و مضطرب شدند. حوالی ظهر بود که اون عمارت باشکوه تو آتیش سوخت. آتیش آنقدر سریع شعله می‌کشید که تمام عمارت رو یک جا گرفت. اصلا معلوم نشد که این آتیش از کجا افتاد تو جون عمارت. هیچ کاری هم خاموش کردنش فایده نداشت. اهالی بدون اینکه بتونن کاری بکنند، بهت زده و‌ناراحت به عمارت خیره شده بودند که یه لحظه بهروز رو سوار بر اسب دیدند که از لابلای درختان تو در تو می‌اومد. اسب انقدر تند می‌اومد که همه بهت زده بهش خیره سده بودند. اسب نزدیک‌تر شد و همه نگرانی و اضطراب رو توی چهره‌ی بهروز دیدند. هرچقدر بهروز تلاش می‌کرد تا اسب آروم بشه، اسب بیشتر جست و خیز می‌کرد. بهروز تمام تلاشش رو برای نجات خودش می‌کرد.صدای جیغ و دادش همه‌جا تو روستا پیچیده بود. تو یه چشم به هم زدنی، اسب با سوارش داخل عمارت شد، از پله‌هایی که آتیش ازش بلند می‌شد و در حال فروریختن بود بالا رفت. درون اون دود غلیظ ناپدید شد. جمعیت تو حیرت و سکوت مانده بودند که یه حاله‌ی سیاه ، تموم ساختمون رو می‌گیره و ابری از دود، تو شکل یه اسب غول‌پیکر بالا می‌ره و‌ تو ابرها ناپدید می‌شه.
ننه‌ام می‌گفت، شیطون افتاده بود تو‌جون اسبه... بهروز هم که یه عمر سوار شیطون بوده و آخرش باهاش می‌ره تو دل آتیش.
ننه‌ام می‌گفت اگه کینه و حسادت تو دل آدم باشه، شیطون میفته تو جون خودش و مال و اموالش...»

راستش اون روز که خانجون این ماجرا رو برام تعریف کرد، شبش تا صبح خوابم نبرد. خیال می‌کردم قراره شیطون بیاد و بره تو جلدم. آخه وقتی نمره‌ی ریاضی گلنار بیست شده بود، بهش حسادت کرده بودم.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.

برای بررسی و نقد داستان «آتشی در عمارت» بهتر است ابتدا طرح داستان را بنویسیم.

«دختری به خانه مادربزرگش می‌رود. آن‌ها ساکن روستا هستند. یک‌روز عصر با زنبیلی پر از خوراکی همراه مادربزرگش به گشت و گذار در روستا می‌رود. مادربزرگ خوراکی‌ها را برای حیوانات آورده است. او به هر حیوانی که می‌رسد لقمه‌ای می‌دهد. جز خر مش‌رحیم که همیشه مادربزرگ او را از نزدیک شدن به او برحذر می‌کرده است و می‌گفته است توی جلد این خر شیطان رفته است و هرکس به او نزدیک شود لگد میزند. دختر این‌بار اصرار می‌کند تا مادربزرگ واقعیت را بگوید. مادربزرگ ابتدا نمی‌پذیرد. دختر می‌گوید اگر واقعیت را نگوید رازش را برملا می‌کند و به همه می‌گوید بعد از مرگ آقاجان هر شب کلاهش را در آغوش می‌گیرد و می‌خوابد. مادربزرگ که خجالت می‌کشد تصمیم می‌گیرد اصل ماجرا را تعریف کند.

مادربزرگ ماجرایی را از گذشته روستای خود نقل می‌کند. زمانی که روستا دو قسمت بوده است. ده بالا و ده پایین که خان‌های این دو ده بسیار نسبت به هم حسادت داشته‌اند. پسر خان ده پایین بهروز در زمان تولد مادرش را از دست می‌دهد و در جوانی پدرش که خان ده پایین است می‌میرد. او صاحب املاک پدری و خان می‌شود. بهروز کم کم دچار فساد می‌شود. تا روزی که خواب می‌بیند اسبی عظیم‌الجثه در حالی که مردی از ده بالا سوارش شده است به سویش می‌آید. در تمام مدتی که بهروز خواب است طویله‌های ده بالا آتش می‌گیرد. وقتی بهروز بیدار می‌شود دودی غلیظ می‌بیند و تازه متوجه آتش می‌شود. او اسبی بزرگ درست مثل آنچه در خواب دیده است را می‌بیند که انتهای دمش آتش گرفته است و با نگهبان‌ها در ستیز است. بهروز که متوجه می‌شود اسب بی‌صاحب است اسب را تصرف می‌کند و تصمیم می‌گیرد آن را رام کند. یکی خبر می‌آورد که مش‌قنبر عموی خان ده بالا که مردی بسیار حسود بوده است برای نجات اسبش به داخل طویله رفته است و همانجا سوخته و مرده است.
بهروز که می‌خواهد اسب را رام کند روز و شب‌های بسیاری را با اسب جدیدش می‌گذراند. فسادش روز به روز بیشتر می‌شود‌. یک‌روز که بهروز همراه با اسبش به بیابان رفته است عمارتش آتش می‌گیرد. مردم نمی‌توانند آتش را خاموش کنند. آن‌ها در حالی که اطراف عمارت ایستاده‌اند، بهروز را می‌بینند سوار بر اسبش با سرعت به سمت عمارت می‌آید. بهروز و اسب با هم به دل آتش می‌روند و در آسمان دودی سیاه و غلیظ به شکل اسب پدیدار می‌شود و هر دو در آتش می‌سوزند. مادربزرگ به نوه‌اش می‌گوید توی جلد آن اسب شیطان رفته است و بهروز هم عمری سوارش بوده و عاقبت به دل آتش رفته‌اند و اینها همه نتیجه حسادت است.
دختر بعد از شنیدن ماجرا یاد حسادتش به نمره دوستش در مدرسه می‌افتد. او از ترس اینکه شیطان به جلدش نرود شب تا صبح را بیدار می‌گذراند.》

حالا بیایید خلاصه‌تر بنویسیم و به سه خطی داستان برسیم.

《دختری به خانه مادربزرگش می‌رود. دوتایی به همراه زنبیلی از خوراکی به گشت و گذار می‌روند و به هر حیوانی که می‌رسند تکه‌ای از خوراکی‌ها را می‌دهند جز خر مش‌رحیم که مادربزرگ می‌گوید توی جلدش شیطان رفته و لگد میزند. با اصرار دختر مادربزرگ اصل ماجرا را می‌گوید و قصه اسبی را می‌گوید که شیطان توی جلدش رفته و دو خان ده بالا و پایین را که سال ها پیش با حسادت و دشمنی بسیار نسبت به هم زندگی می‌کرده‌اند به دل آتش کشانده است. هم عمارت‌هایشان سوخته است و هم خودشان. حالا دختر از حسادتی که نسبت به دوستش داشته است وحشت‌زده است و می‌ترسد شیطان توی جلدش برود.》

داستان شما در دسته ادبیات کودک و نوجوان قرار می‌گیرد و ظاهرا به سبک داستان در داستان نوشته شده است. مثل داستان‌های هزار و یکشب. اما یک مشکل اساسی دارد. داستانی که در دل داستان اصلی روایت می‌شود ربطی به داستان اصلی ندارد.
به نظر شما آیا چیزی داستان مادربزرگ را به داستان اصلی مرتبط می‌کند؟
یکسو خر مش‌رحیم را داریم در حال. یکسو اسب مش‌قنبر و بهروز را داریم در گذشته. مش‌قنبر و بهروز حسود و فاسد هستند، بنابراین اموالشان در خدمت شیطان است. اما مش‌رحیم چه؟
این همان چیزیست که می‌توانست دو داستان را که یکی در دل دیگری نقل شده است را به هم مرتبط کند. مثلا مادربزرگ می‌گفت مش‌رحیم آدم حسودیست. بعد قصه بهروز و مش‌قنبر را تعریف می‌کرد که دو آدم حسود چه سرانجامی داشته‌اند. و در نهایت رجوع دختر به خود که حسود است به‌عنوان نتیجه‌گیری داستان معنادار می‌شد.

در حقیقت مشکل در ریاضیاتِ داستان است. منطق و رابطه علی و معلولی میان حوادث، اما چرا نویسنده دچار چنین خطایی می‌شود؟ نداشتن طرح اولیه پیش از نوشتن داستان. پیشنهاد می‌دهم وقتی ایده‌ای در ذهنتان شکل می‌گیرد اول طرح آن را بنویسید و بعد به سراغ نوشتن داستان براساس طرح بروید. طرح درست مثل نقشه ساختمان است. مهندس پیش از ساخت بنا، با اندازه‌گیری و محاسبات دقیق، تکلیف همه جزئیات یک ساختمان را روشن می‌کند و بعد براساس نقشه شروع به ساخت و ساز می‌کند. بدون نقشه هر لحظه ممکن است بنا روی سر آوار شود. داستان هم درست شبیه یک ساختمان است و نیازمند نقشه (طرح).

همین بی‌ربطی میان حوادث باعث می‌شود داستان در حال حاضر دو پاره باشد که هر تکه آن خود به تنهایی داستانی مستقل است و بی‌ربط نسبت به دیگری.
اما هر کدام از این داستان‌ها به تنهایی داستان خوبیست. مثلا ماجرای مادربزرگ و کلاه آقاجان ایده بسیار لطیف و عاشقانه‌ایست، اما سرگردانی نویسنده در ادامه داستان باعث شده است همه چیز نارس بماند و ما با دو داستان خوب، اما بی‌ربط نسبت به هم مواجه شویم.
یکی تنه به تنه‌ی قصه‌های شفاهی می‌زند و از نوع ادبیات وهمیِ پداگوژی است. و دیگری داستانی رئالیسم از مادربزرگی که عاشق آقاجان است و اگر آن را به‌طور مستقل تکمیل کنید، باتوجه به انتهای داستان می‌تواند یک رئالیسم پداگوژی باشد.
اما داستان‌ پداگوژی یا داستان تعلیمی چیست. محتوای این نوع داستان‌ها آموزه‌های اخلاقی، اجتماعی یا علمی است و به هدف تعلیم و تربیت نوشته می‌شوند. داستان‌های تعلیمی خود دو شاخه می ‌وند. ادبیات تعلیمی خاص و ادبیات تعلیمی عام. ادبیات تعلیمی خاص به آموزش‌های علمی در قالب ادبیات می‌پردازد و ادبیات تعلیمی عام به آموزش‌های اخلاقی اجتماعی در قالب ادبیات می‌پردازد. داستان «آتشی در عمارت». از نوع ادبیات تعلیمی عام است و از میان مسائل اخلاقی روی موضوع حسادت متمرکز شده است.

خلاصه حرف‌هایم دو پیشنهاد برای بازنویسی داستان《آتشی در عمارت》است. مش‌رحیم آدم حسودی باشد و یا داستانتان را به دو داستان تبدیل کنید.
اما پیشنهادم برای باقی داستان‌هایتان نوشتن طرح است.
امیدوارم در داستان‌های بعدی با نوشتن طرح به موفقیت بیشتری برسید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
مهدیه پوراسمعیل » 12 روز پیش
سلام استاد. سپاس از نکات ارزنده‌ای که فرمودید. قطعا در بازنویسی روی مطالبی که فرمودید تمرکز می‌کنم.
مهدیه پوراسمعیل » 12 روز پیش
سلام استاد. سپاس از نکات ارزنده‌ای که فرمودید. قطعا در بازنویسی روی مطالبی که فرمودید تمرکز می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت