فعلا اسم ندارد



عنوان داستان : .

کنار خیابان با تحکم ایستاده بود،ماشینی مشکی با شیشه های دودی کنارش ایستاد همینکه شیشه پایین امد،صدای دورگه ی چندش آور مردی با الفاظی نامعلوم در دود سیگار غلط میخورد و به سمت صورت زن پرتاب میشد.همان زن چادر به سری که با چشمان مشکی نافذش خودش را لای چادرش طوری پیچیده بود که بینی عقابیش تمام اصالتش را مشخص میکرد،فقط لازم بود به این اقلیم اشنا باشی تا متوجه شوی که این زن اهل همین شهر است.همینکه دود سیگار به زیر بینی زن خورد،چشمانش را جمع کرد و رویش را برگرداند اما نه، حتی جمع کردن این چشمان درنده،ذره آیی از نافذ بودنشان کم نمیکرد،روبریش این بار مردی با لباسهای سیاه و روغنی بود که آچار به دست به پسری که سطل های روغن را جابجا میکرد چشمکی زد.پسر پوزخندی زد و سرش را پایین انداخت اما زیر چشمی حواسش به قدم های زن چادری بود که شمرده شمرده به سمت کناره ی خیابان متمایل میشد تا خودش را از سیل مردهای دو چشم دور نگه دارد.
قدم هایش را با لطافت خاصی برمیداشت که واضحا نشان میداد چقد در ظرافت زنانگیش تبحر دارد و گهگاهی اگر نسیمی از ان سو میوزید، آرام گوشه ی چادرش را روی ساق هایش میغلطاند و پوست بلوریش برقی بر چشم مینداخت، این زن محسور کننده بود،قامتی کشیده و چشمان نافذی داشت که خود را با اختیار خود با گل رز قرمز لای انگشتانش بسوی بیراهه میبرد. اما کدام بیراهه؟
.
در این سوی رودخانه، خانه های زیادی بود که رنگ آبی الوارها در دیوارهای خشتی ، پریده بود و به وضوح پوسیده شدن الوارها از شدت رطوبت رودخانه معلوم بود،نفس ها به سختی می آمد و میرفت. هوای اشباع بود از قطره های های ابی ،که نمیدیدی، اما تا ته ششت را پر از رطوبت میکرد.
همیشه این سوی رودخانه ابرهای سنگین تر و تیره تری نسبت به ان سوی رودخانه دارد، مثل اینکه این سوی رودخانه آسمان کوتاهتر است و زمین های اطراف رودخانه بجای اینکه پر از علف باشد، پر از  قورباغه های هرزه ایی است که فقط بر پشت هم پیچ تاب میخورند.
از پشت یکی از خانه هایی که انهم الوار ابی،رنگ پریده ایی داشت و هم الوارهای پوسیده ایی، زنی چادر به سر با چشمان مشکی نافذی با ببینی عقابی و بلند قامت درآمد،ارام و با ناز قدم برمیداشت و اگر فقط کمی تندتر گام برمیداشت میتوانستی بفهمی که چه چیز را در دستش زیر چادر دارد که انقدر با تحکم گام برمیدارد.
گوشه ی چادر زن کم کم خودش را به گل و لای روی زمین میسپرد و زن بدون اعتنا به همه ی کثافتی که چون مرداب برعکس داشت به بالا میرفت، قدم برمیداشت و خود را به سمت بیراهه میکشاند اما کدام بیراهه؟
.
زنی چادر به سر با چشمان درنده ایی که در این شهر شهره شده است نامش،نامش را اگر اشتباه نکنم،رعنا ست...رعنا زنی بلند قامت،استوار،استواری که چون کوه در برابر سیل کثافتهای اطرافش چه از چشم،ابرو،دهان.... چه از صدا،حس،تفکر تراوش می کند،ایستاده است.چشمان رعنا گویی از جهان دگری به این جهان گشوده شده است همان چشمانی که درندگیش در چشمان مادرش هم بود،همان چشمانی که مادرش را به یک عمر زندگی از سر اجبار داده بود، انطور که مادر رعنا تعریف میکرد، خانزاده ی این شهر در عصری که باران شدیدی میبارید در قهوه خانه ایی در پایین شهر که کوچه هایش پر از گل و لای و لجن بود، وقتی مست مست در حال تلو تلو خوردن کنار پنجره ی بخار گرفته قهوه خانه بود و با نوک انگشت اشاره اش در حال کشیدن ظرافت خطوط جسم زنی بود که هر ساعته در حال پر کردن لیوان های افراد قهوه خانه بود...در همان لحظه بود که انی بجای تلو تلو خوردن بدنش چشمانش تلو تلو خورد و به چشمان مادر رعنا،مریم خورد.انهم فقط آنی تا باعث شود که فقط مریم را برا زنیتش بخواهد تا اگر شبی از لباس خواب زنش خسته شد به طرف مریم برود، مریم زن صیغه ایی که در زمان مستی فقط از دهان شوهرش میشنید:«چشمانت، چشمان مادرم....چشمان مادرم....دوستت دارم»و همیشه مریم بعد از شنیدیش سردرگم بود که چشمان مریم را دوست داشت یا چشمان مادرش را یا خود مریم را سر درگمی که سالها او را گیج کرده بود و این سردرگمی تا بدنیا اومدن رعنا همچنان ادامه داشت و وقتی رعنا برای اولین بار چشم در چشم مادرش گذاشت، تنها جمله ی مریم این بود«زیبایی ات،چشمانت بخت را چون بخت مادرت سیاه نکن»اخرین جمله ی مریم بود و مریم مرد، زندگی رعنا نوه ی دختر از،زن صیغه ایی پسر خانْ بزرگ،شروع شد.
.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
از همان ابتدا شروع کنیم.
«کنار خیابان با تحکم ایستاده بود...» با تحکم ایستادن به چه معناست؟
بارها اشاره کرده‌ایم که نویسنده باید کمتر و کمتر از صفت استفاده کند و داستان را بسازد. باید جوری این شخصیت را نشان دهد که خواننده خودش حس کند فلانی با تحکم ایستاده مثلا. البته اگر واقعا همچین چیزی وجود داشته باشد یا قابل تصویر کردن باشد.
همین استفاده از صفت را در خط‌های بعدی هم نوشته‌اید: «صدای چندش‌آور...»
ببنید باز تاکید می‌کنم صفت به کار نبرید. چه‌بسا صداهایی اصلا نرم و نازک باشند، اما چیزی که می‌گویند چندش‌آور یا خوفناک باشد. عنایت بفرمایید اینکه شما موضع گرفته‌اید چندان مطلوب نیست. اجازه دهید رفتار شخصیت به ما این حس را بدهد که چقدر چندش‌آور است.
بعد هم کمی شاعرانگی به کار برده‌اید که باید باید فراموشش کنید.
الفاظی نامعلوم در دود سیگار غلط می‌خورد... واقعا معنا ندارد یا اگر هم داشته باشد در این داستان موردی ندارد. این جور الفاظ را به کار ببریم. اتاقک ماشین پر از دود است و دود وقتی به صورت زن می‌خورد چشم هایش را می‌بندد از زور دود... باید کارایی در داستان داشته باشد که به کارش ببریم.
باز هم صفت: «حتی جمع کردن این چشمان درنده،ذره آیی از نافذ بودنشان کم نمیکرد»
چشم درنده؟ نافذ؟ همه این‌ها را باید حذف کنید و به کار نبرید. نویسنده و راوی به خصوص راوی دانای کل یا دانای کل محدود چندان اجازه ندارد از این صفتها برای توصیف شخصیت استفاده کند. این نوع راوی مثل دوربین می‌ماند یا باید اینگونه باشد. دوربین خودش تشخیص می‌دهد که نگاه فلانی نافذ است یا چه؟ یا اینکه هیچ موضعی ندارد و تصویری را که منتقل می‌کند به بیننده این حس را می‌دهد؟ قطعا دومی است.
خودتان این جمله را نگاه کنید و ببینید چقدر توی ذوق می‌زند:
«قدم هایش را با لطافت خاصی برمیداشت که واضحا نشان میداد چقد در ظرافت زنانگیش تبحر دارد و گهگاهی اگر نسیمی از ان سو میوزید، آرام گوشه ی چادرش را روی ساق هایش میغلطاند و پوست بلوریش برقی بر چشم مینداخت، این زن محسور کننده بود،قامتی کشیده و چشمان نافذی داشت که خود را با اختیار خود با گل رز قرمز لای انگشتانش بسوی بیراهه میبرد. اما کدام بیراهه؟»

همه این مطالب که به شما گفتم موجب شده است که داستان اصلا شکل نگیرد. ایراد اصلی شما به نظر من همین است. باید بتوانید اصلاح کنید و داستان را بدون این صفت‌ها بیان کنید و توصیف کنید بدون سوگیری خاصی. آنقدر این کار را انجام داده‌اید که دیگر از نیمه‌های متن ارتباط خواننده و متن به کلی قطع می‌شود. چون خواننده می‌فهمد شما قصدی برای شخصیت‌سازی ندارید و بار این کار را به دوش صفت‌ها گذاشته‌اید که خب نمی‌توانند و نباید این بار را بر دوش کشند.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۱
راضیه دوستعلی » 15 روز پیش
سلام. متن شما را خواندم. کاش اجازه بدهید خود خواننده قضاوت کند. خود خواننده تمام اتفاقات را حس کند و شما فقط نشان دهنده باشید. هیچوقت از مرد/زنی در داستان دفاع نکنید. به درک خواننده اعتماد کنید. موفق و پیروز باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت