یک طرح برای یک داستان




عنوان داستان : لَگَد
نویسنده داستان : پریماه رحیمی

درست شبیه روزهای ابری ، که خورشید از پشت چند لایه ابر سیاه همه‌ی تلاشش را می‌کند که به زمین بتابد . نورِ کمی قبل از طلوع را می‌گویم.یک نور عجیب است.از گرگ و میش کمی گذشته و هنوز مدتی مانده تا سر و کله ی خورشید پیدا شود‌.
حالا همین نور ، گونه ها و چانه اش را برق انداخته.صورتش را در تاریک_روشنا زیبا می بینم.چشم هایم روی سینه اش می خزد ، کمی به عکس چاپیِ روی تیشرتش خیره می مانم.دستم را به طرف صورتش میبرم.کمی‌مانده که انگشتانم پیشانی اش را لمس کند ، دستم را پس میکشم و به این فکر میکنم که شبِ آخر موقع خوابیدن ، آخرین جمله اش چه بود؟!
چشمهایم گرم می شود.پلکهایم ورم کرده.چشمهایم میسوزد و مژه هایم آرام روی هم می نشیند.
روی تابی در یک پارک محلی نشسته ام.تاب با سرعت زیادی جلو و عقب میرود.حسی میان ترس و هیجان توی دلم تکان می خورَد.سرعت تاب هرلحظه بیشتر میشود.کم کم هیجانم را از دست می‌دهم و سراسر ترس می‌شوم.کمی سرم را به پایین خم میکنم و از گودی عمیقی که زیر پایم پیداست به خود می لرزم.کمی به عقب برمی‌گردم.صورتش را نمی‌بینم.اما دستهایی که روی تاب است و مرا هل می‌دهد دستهای اوست.من ...دستهای او را خوب می‌شناسم.چشمهایم‌ را می‌بندم و دستم را روی شکمم میگذارم.

پایش را عقب می‌بُرد و با نهایت توانش به شکمم می کوبید.هیچ وقت بچه دوست نداشت.مدتها بود که فهمیده بودم مرا هم دوست ندارد.باید بین او و بچه ای که ناخواسته بود اما دوستش داشتم،یکی را انتخاب میکردم.من بچه را انتخاب کردم.

چشم‌هایم را باز میکنم.انگار چند ساعتی هست که خورشید میان آسمان است.دهانم خشک است.دستم را هنوز روی شکمم گذاشته ام.باریکه‌ی کوچکی از نور آفتاب روی چشم راست و شقیقه اش افتاده.آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم.دستم را روی پیشانی عرق کرده‌ام می‌کِشم و لرزان به سمت صورتش می‌بَرم.از سردی بیش از حدِ پوستش دستم را عقب می‌کشم.

آخرین جمله اش را یادم آمد.سرد بود.گفت : ( بخاری رو زیاد کن).
شلنگ بخاری را از لوله ی گاز جدا کردم.درِ اتاق را بستم ، به آشپزخانه رفتم و تا صبح از پنجره ، کوچه را نگاه کردم.

از توی شکمم لگد میزند‌.انگار میخواهم بالا بیاورم.نفس عمیقی می کشم و سعی می‌کنم به این فکر کنم که این چندمین روز است که کنار جسم سردش چشم‌هایم را باز میکنم ، و دوباره می بندم؟
کاش فردا لگدهای بچه از امروز کم جان تر باشد... .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
این متنی که شما نوشتید، به گ‌نظرم می‌تواند یک طرح برای یک داستان باشد. طبیعی است خودش داستان نشده است یا داستان جذابی نشده است. کلی داستان و خرده روایت در دل این طرح هست که باید پردازش کنید و پر و پال دهید و پتانسیل مناسب برای تبدیل شدن به داستان خوب را دارد.
خواننده دوست دارد از این راوی بیشتر بخواند و بفهمد. [این موضوع یعنی شما نتوانسته‌اید شخصیت راوی را در داستان بسازید. خواننده باید جوری با این شخصیت همراه شود که تو گویی اگر او هم بود همین کار را می‌کرد و همین تصمیم را می‌گرفت] تنها اینکه مشکلی پیش آمده و شخصیت داستان بین دو راه یکی را انتخاب کرده ناکافی است. باید دلایلش، فرآیندش را هم بنویسید و ما را همراه او کنید. نه فقط همراه او، همراه مابقی شخصیت‌ها که چرا «هیچ‌وقت بچه دوست نداشت.مدتها بود که فهمیده بودم مرا هم دوست ندارد.»
تمام این‌ها را باید نشان دهید. ما باید تشخیص دهیم که او بچه دوست ندارد. آیا عشق او به زن تمام شده است؟ چرا تمام شده است؟ ببینید چقدر سوال بی جواب در این داستان هست.
اما... یک نکته به نظرم گرچه پردازش داستان ضعیف است، اما به خوبی توانسته‌اید داستان را شروع کنید. آرام آرام توصیف کنید، فضا بسازید و به جزئیات توجه کرده‌اید. همه این‌ها مناسب است و نشان‌دهنده اینکه داستان‌نویس خوبی خواهید شد. تنها و تنها البته در این داستان خاص باید بتوانید داستان را بپردازید. آدم‌ها را عمیق و چند بعدی بسازید و قصه بگوید. یا در واقع قصه را بسازید.
به‌نظرم باید حتما بازنویسی کنید. این طرح را رها نکنید و بیشتر به آدمها به این زن، مردش ووو بپردازید. جا دارد که داستان معرکه ای از آن بسازید. باز می گویم که طرح خیلی خوبی است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت