به جای صرفاً قرار دادن علامت «تعجب»، مؤثرتر است تا در صورت ضرورت روایی، وجه تعجب‌‌آوری متن را به طرز مفهومی‌تر و منطبق‌تری، درون متن تعبیه و تألیف کنیم




عنوان داستان : داستان غم انگیز برادر یک معشوقه !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

چهارپایه زیر پاهای هاکان می لرزید و طناب دور گردنش اورا بمرگ نزدیک می کرد . هاکان نگاه التماس آمیزش به کریم بود و کریم بی توجه به من با نوک پا چارپایه را تکان میداد.هاکان چشم به من دوخت. سر ام را پائین انداختم کریم فریادزد :
《وقتت تمومه خیکی حرف بزن ، حرف بزن کچل حرف نزنی میزنم زیر چهارپایه》 هاکان بزحمت آب دهان اش را قورت داد و گفت :
《 من که گفتم ؛ باورکن کریم مامورا که تعقیبم کردند زدم به جاده فرعی و ماشین افتاد تو یک چاله ، پیاده شدم و فرار کردم》 کریم گفت:
《 این شر، ور هارو چندبار گفتی ، مرتیکه هفت خط،جنسا کجااست ؟》 سربلند کردم و گفتم :
《 کریم شاید راست میگه 》 کریم بطرف من برگشت و گفت:
《 تو بهتر ساکت بشی بچه ، به خانم گفتم تو مال این کارا نیستی اگر پیمان بود نمی گذاشت بامن بیایی》به هاکان نگاه کردم خودش را خیس کرده بود و مثل بید می لرزید .کریم گفت :
《 اگر پلیس ها جنسارو گرفته بودند که جار می زدند ، یکجای کارش می لنگه دیگه 》 کریم کف پایش را به چهارپایه چسباند و گفت :
《 تمومه خیکی ، ۱ - ۲-》 هاکان فریاد زد :
《 پیمان ، پیمان گفت که جنسارو ببرم مخفی کنم 》 کریم پااز چهارپایه کشید و گفت :
《 دوباره تکرار کن ، چی گفتی ؟》 هاکان حرف اش را تکرار کرد . کریم خندید و روبه من کرد و گفت :
《 شنیدی ؟ داداشت رکب زده اونم به اشرف ، واویلا اگر بفهمه سرتون رفته بباد 》 گفتم :
《 چرت میگه ، غلط زیادی میکنه 》 به هاکان روکردم :
《 مرتیکه خرس میفهمی چی میگی ، برادر من خیانت کرده ؟》 هاکان سرتکان داد و گفت :
《 بجان بچه هام راست میگم؛ او گفت که این بارو میفروشیم تو برو مارماریس سراغ خونوادت و منم برمیگردم با فری تهرون ، خسته شدم از خلاف و از این زن عفریته 》 کریم به زیر چهار پایه زد و هاکان آویزان شد و پیچ وتاب خورد و پاهایش لرزید و از حرکت باز ماند .هاج وواج به جنازه آویزان هاکان نگاه می کردم . کریم بازویم را گرفت و گفت :
《 بیابریم بچه ؛ حالا وضع عوض شد، هاکان چیزی نگفت بما ، نه من شنیدم نه تو ، فقط پیمان شریک تازه پیدا کرد 》 ازانباری بیرون زدیم وکریم خودش را پشت فرمان رساند . یاد حرف های پیمان افتادم ." کریم خطرناک ترین آدم اشرفه ، وقت پیداکنه و مجال بهش بدن سراشرفم میخوره 》 سوار ماشین شدم و دست درجیب فروبردم گوشی را لمس کردم و دکمه تماس با پیمان را زدم وپرسیدم :
《 جنازه چی میشه ؟》 خندید و ماشین را بحرکت در آورد و گفت :
《 بی خیال ؛ پیمان که جنسارو آب کنه و سهم منو بده منم از استانبول میزنم بچاک ؛ منم خسته شدم ، ده ساله واسه این زن عفر یته دم تکون میدم ، دیگه بسه 》 پرسیدم :
《 یعنی تو با پیمان الان شریک شدی و بخاطر منفعتت حاضری اشرف را دور بزنی ؟》 کریم سرتکان داد :
《 معلومه ، داداشت رفیقمه ۵ ساله باهم کار می کنیم 》
به من نگاهی انداخت و به جلو چشم دوخت و گفت :
《 انگار همین دیروز بود ؛ آمده بود شرکت خانم استخدام بشه ، اما خانم تادیدش شل شد وارفت گفت که استخدامش کنید 》
گفتم :
《 کریم زن وبچه هم داری ؟》سرتکان داد :
《 آره داداش فری ؛ یک دختر دارم هم سن وسال خودت و زن ناخوش احوال که پیش مادرمه تو یک ده نزدیک صوفیه》به من نگاه کرد :
《 چرآمدی اینجا؟ اینجا پراز گرگه ، توکار ما کسی به کسی رحم نمی کنه بچه 》 به بیرون از ماشین خیره شدم ؛ رعد وبرق زد و باران نم نمی شروع به باریدن کرد و بوی نم خاک را به مشامم رساند . گفتم :
《 الان اگه شاهرود بودم با جونای هم سن و سالم میزدیم به اطراف شهر و بدنبال قارچ خاک را زیرو رو می کردیم 》 کریم گفت :
《 منم ازاین کارا کردم ؛ رعد وبرق که میزد و باران شروع می شد می پریدم به دامن صحرا ، چه قارچای پیدا می کردم ، گرسنم شد دادش فری》پرسیدم :
《 رستورانی هست قارچ داشته باشه ، سرخ کرده یا کبابی ؟》 تو فکر فرو رفت بعداز دقایقی گفت :
《 آره اما یک فکری دارم میبرمت یکجا که الان فک کنم عده ای دنبال قارچ باشند . چندتا پیدا می کنیم و همونجا کباب میکنیم ، میبرمت کانلیجا ، نظرت چیه ؟》
گفتم :
《 نمیدونم من تواین ۲و ۳ ماهه از استانبول بیرون نرفتم 》گفت :
《 محشره ، جای خوب و زیباییه واسه وقت گذرونی 》 خیابان را دورزد ؛ دل شوره داشتم و مرتب حرف پیمان در ذهنم راجع به کریم تکرار می شد . دلم نمی خواست کریم بفهمد ترسیدم ، مخالفتی نکردم و خیالم از طرفی راحت بود که حرف های منو از طریق تلفنم پیمان میشنود . به روستای کانلیجا رسیدیم و او ماشین را در مکانی سرسز متوقف کرد . پرسیدم
《 اینجا !؟ فک نکنم قارچ پیدا بشه 》 گفت :
《 میدونم فری ، پیاده شو بربم 》 به خانه هایی که درسمت راست قرارداشت اشاره کرد:
《 درست بعد از اون خونه هااست ، بمن اطمینان کن 》 از ماشین پیاده شدیم . دو ماشین سرخ رنگ از راه رسید و از هر ماشین سه مرد پیاده شده بطرف ما آمدن . کریم با صدای بلند گفت :
《برادران سمیر ا اینطرف ها ؟ نکنه شمام آمدین قارچ پیداکنین ؟》 ۵ مرد دورتر از ما ایستادند و مردی که لاغراندام تراز بقیه بود و بارانی بلند کرم رنگی برتن و ریش انبوهی برصورت داشت نزدیک ما شد . وکریم گفت:
《 از آدمای خانم اند تازه از آنکارا برگشتن استانبول 》 مرد گفت :
《 کریم از خط قرمز رد شدی 》 کریم به من اشاره کرد :
《 کمال جان این بچه هوس قارچ کرده بود آوردمش اینجا ، مشگلی هست ؟》 کمال به کریم نزدیکتر شد و گفت :
《 قارچ اونم اینجا !؟ 》به عقب برگشت و گفت :
《بچه ها اینجا قارچ پیدا میشه ؟》 مردها دسته جمعی گفتن :
《 نه》 کمال بطرف ما برگشت و گفت :
《 شنیدی ؟ حالا اسلحه ات را تحویل بده 》 کمال به من اشاره کرد :
《 برو توماشین من 》 قدم عقب گذاشتم و خودم را به ماشین کمال رساندم و گوشی را از جیب بیرون کشیده و گفتم :
- الو!
-مردی با صدایی دورگه گفت :
- بله ، تو فری هستی ؟
- بله ،پیمان!؟
- دستش بنده ؛ گفته بیارنت اینجا ، باهاشون بیا ،زرنگ بودی بچه ، گوشی نبود نمی فهمیدبم کجایی . تماس قطع شد .گفتم:
-الو ، الو !
گوشی را در جیبم جادادم به کمال و کریم چشم دوختم . کمال سر اسلحه اش را بالا آورد و ماشه را کشید .کریم یک قدم به عقب رفت و بروی زمین افتاد . کمال به آدم های دوربرش اشاره کرد و خودش را به ماشین رساند و کنار من نشست و مرد کله طاسی پشت فرمان قرار گرفت و ماشین به حرکت در آمد . کمال به راننده گفت :
《 برو ویلای اشرف》گفتم :
《 چرا ، لازم بود، زن وبچه اش چی ؟》 کمال به بیرون از ماشین نگاه کرد و گفت :
《 سخت ترین کار توی عمرم بود ، رفیق خوبی بود 》آه بلندی کشید و گفت:
《 مقصر تو بودی بچه ، اگر با گوشی تماس برقرار نمی کردی ، اشرف نمی فهمید هاپالو کردن جنسا کار پیمانه و کریمم قراره خیانت کنه ، فقط ممکن بود کریم گرو نگهت داره تا سهمش را بگیره .》
پرسیدم :
《 گوشی پیمان !؟》 به من نگاه کرد و گفت :
《 گوشی پیمان کنار تخت خانم بود ؛ پیمان رفته بوده حمام 》 پرسیدم :
《 پیمان ؟》 سرپائین انداخت :
《 اشرف خیانت را نمی بخشه بچه ؛ آخرین خواسته پیمان فرستادن تو به تهرون بود خانمم فردا تورو با دست پر میفرسته تهرون 》 چشمانم پراز اشگ شد. به بیرون از ماشین چشم دوختم اشگ از چشمانم سرازیر شد.کمال دست انداخت دور گردنم و سرام را به سینه اش چسباند و گفت:
《 طمع پیمان کاردستش داد ، طمع آدم را نابود میکنه اون عاشق خانم نبود چشمش به مال و منال خانم بود و کم کم آلوده شد . دست بردم زیر بارانی و اسلحه کمال را بیرون کشیده و خودم راعقب کشیدم و گفتم :
《 می کشمش ، همه شمارا می کشم 》 کمال سرتکان داد و خیلی خونسرد گفت :
《 من به پیمان شلیک نکردم بچه ؛ میخوای شلیک کن به من به این اورهان بعدش چی هان ؟》 دستم لرزید ، دست روی اسلحه گذاشت وآرام اسلحه را از من گرفت و گفت :
《 یک روز یکی این کارو میکنه این داستان همه خلاف کارااست 》 به بیرون چشم دوختم باران تند تر شده بود .اشگ همچنان از چشمانم سرازیر بود .
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
قبل شروع به تجزیه‌وتحلیل مراحل شکل‌گیری این اثر ارسالی، لازم به یادآوری و تأکید مجدد است که شیوۀ ارائه نقدهای مبتنی بر روند شکل‌گیری آثار ارسالی دوستان نگارندۀ گرامی، گرچه مطابق با اولویت‌های آموزشی «پایگاه نقد داستان»، تعریف شده است، اما از سویی دیگر، شخص منتقد ادبی، ضمن خوانش دقیق آثار و سعی در شناسایی نقاط قوت و ضعف احتمالی موجود در متن و همچنین ارائه توصیه‌هایی، جهت ترمیم و تقویت ساختار داستانی اثر، به طور هم‌زمان، متوجۀ حضور ارزشمند و پیگیرانۀ سایر نویسندگان دغدغه‌مند و مشتاق آموزشِ دیگری است که پس از انتشار داستان و نقد آموزشی مرتبط، صبورانه و بزرگوارانه به خوانش دقیقِ داستان ارسالی و نقد تألیف شده می‌پردازند تا حتی‌المقدور به طرز منطبق‌تر و کاربردی‌تری، هم در تجربه‌های زیستی و نوشتاری نگارندۀ محترم اثر سهیم شوند و هم با تدقیق در نکات ارائه شده در نقد‌ مربوطه، در تقویت روند روایت‌پردازی آثار خودشان و همچنین رفع برخی از موانع احتمالیِ در شیوه‌های تجربه‌اندوازنۀ داستان‌پردازی‌شان، سعی موفقیت‌آمیزتری داشته باشند؛ به ویژه که برخی از دوستان نویسندۀ صبور و گرامی، در پیام‌های مهربانانه و بزرگوارانه‌شان، متذکر شده‌اندکه با خوانشِ دقیق نقدهای به دقت و صبورانه تألیف شدۀ در «پایگاه نقد داستان»، در روند تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی نوشتاری‌شان، خوشبختانه تغییر محسوس و مؤثری ایجاد شده است و طبعاً این پیام‌های ارسالی، متن‌هایی خوشایند و تعارف‌آمیز نیستند، چون که تأثیر نقدهای خوانده شده را در تقویت روند داستان پردازی این عزیزان سخت‌کوش به وضوح مشاهده می‌کنیم، پیشرفت داستان‌پردازانۀ ارزشمند و قابل‌تقدیری که بدون شک، نشان‌دهندۀ اعتماد بزرگوارانۀ این عزیزان نویسندۀ صبور و پیگیر به نقدهای ارائه شده توسط بنده و سایر همکاران مجرب و فرهیخته‌ام است و از این بابت، صمیمانه از این بزرگواران تشکر می‌کنم.
البته لازم به ذکر است که در این میان، برخی از دوستان نگارندۀ گرامی هم هستند که صرفاً به نیت انتشار آثار تألیف شده‌شان و مواجهه با بازخورد مستقیم مخاطبین محترم، به ارسال آثارشان مبادرت می‌کنند و طبعاً چندان عنایتی هم نسبت به نقدهای ارائه شده ندارند؛ یعنی به راحتی در آثار ارسالی بعدی این عزیزان، بازهم همان موانع مشهود روایی، همان شیوه‌های نه چندان مؤثر سوژه‌یابی [و مواجه با ظرفیت‌های روایی نهفتۀ موجود در سوژه‌ها]، همان تأکید مؤکد بر حضور «راوی» مورد علاقه‌شان [آن هم بدون در نظر گرفتن ضرورت‌هایِ اطلاع‌رسانیِ منطبق با ظرفیت‌های روایی موجود در سوژه انتخابی]، همان عدم‌ انسجام روایی مشهود [درواقع ایجاد انسجام روایی در متن، موجب می‌شود که دیگر امکان هیچ‌گونه چشم‌پوشی و یا جابه‌جایی مکانی در متن وجود نداشته باشد؛ یعنی مؤلف گرامی اثر، موفق شده است که به شیوه‌ای دقیق و مدیریت شده، با کمترین واژۀ تعبیه شدۀ ممکن در متن، بیشترین کاربرد روایت‌پردازانۀ ممکن را به دست آورد]، همان کاراکترگزینی‌های غیرضروری، صرفاً «تیپ»گونه و طبعاً غیرشخصیت‌پردازانه، همان اصرار نه چندان مؤثر به تعبیه گفتگوهایی غیرضروری [و به ویژه نامنطبق با قواعد دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای]، همان «واقعه‌پردازی»های غیرضروری و صرفاً «اکشن» [و مطابق با تصویب «فرهنگستان زبان»، آثار «پُرحادثه»ای که در آن‌ها «یک» یا «چند» قهرمان اصلی با مجموعه‌ای از درگیری‌های فیزیکی و...، روبرو می‌شوند]، همان مشکلات ویرایشی قبلی و...، به وضوح دیده می‌شود.
طبعاً همان‌گونه که بارها در سایر نقدهای تقدیمی تأکید کرده‌ام، این عزیزان نگارنده، علی‌رغم ارسال آگاهانۀ آثارشان به محیط آموزشی و به دقت تعریف شدۀ «پایگاه نقد داستان»، از این گزینۀ تصمیم‌گیری برخوردار هستند که کمترین عنایتی نسبت به نقدهای ارائه شده نداشته باشند و همچنان به شیوۀ نوشتاری مورد علاقه‌شان اصرار بورزند؛ اما بازهم مطابق با وظیفۀ حرفه‌ای و اخلاقی که بر عهدۀ شخص منتقد ادبی قرار دارد و همچنین با توجه گروه مخاطبِ صبور و پیگیری که به وجه آموزشی نقدهای ارائه شده علاقه‌مند هستند، منتقد سعی صادقانه، دلسورانه و پیگیرانه‌ای، جهت معرفی نقاط قوت و ضعف احتمالی موجود در آثار ارسالی دارد تا همچنان ارتباط آموزشی تعریف شدۀ حرفه‌ای، مابین نقدهای تقدیمی و علاقه‌مندان یادگیری به طرز منطبق و قابل‌قبولی برقرار بماند، طبعاً من هم مطابق با چنین ضرورت تعریف شده‌ای، سعی می‌کنم تا حتی‌الامکان مواردی را منطبق با نحوۀ شکل‌گیری آثار ارسالی دوستان نگارندۀ گرامی تقدیم حضور کنم و امیدوارم که مطالب مطرح شده، مورد عنایت بزرگوارانۀ دوستان علاقه‌مند واقع شود.
یکی از مواردی که تقریباً در بخش نام‌گذاریِ تعداد قابل‌توجهی از آثار ارسالی نگارندۀ گرامی دیده می‌شود، قرار دادان علامت «تعجب» [!] در مقابل اسامی انتخابی است، به طور مثال، لطفاً به لیست اسامی «یازده» اثر ارسالی نگارندۀ محترم‌شان توجه کنید: «فیلم هندی !»،«فرشته ‌ای در خانه !»،«طوفان زیبا !»،«کورآبی !»،«نقشه گرگ های پیر !»،«شوق زیستن !»،«سورپرایز !»،«یوز پلنگ !»،« غائله !»،« اتفاقی که درباغ انارافتاد!» [توضیح این که جهت مشاهدۀ مشکلات ویرایشی، مانندِ هنوز رعایت نشدنِ برخی از «جدانویسی»،«چسبیده‌نویسی»، «فاصله»ها و «نیم‌فاصله»ها، تمامی این اسامی، مطابق با نحوۀ نگارش نگارندۀ محترم در این متن معرفی شده‌اند] و همین اثر ارسالی ؛ درواقع مخاطب وقتی که با چنین علامتی مواجه می‌شود که به طور معمول، علاوه بر وجه تعجب، کارکرد دیگرش «مخاطب» قرار دادن است، با این سؤال‌های احتمالی مواجه می‌شود که دلیل اصرار مکرر بر قرار دادن این علامت در مقابل اسامی انتخابی چیست؟ آیا واقعاً این اسامی تعجب‌آور هستند و نگارندۀ این آثار با این تصور احتمالی که مخاطب نسبت به ظرافت‌های زبانی و یا احتمالاً مطایبه‌گونه هیچ‌گونه احاطه‌ای ندارد و به همین دلیل هم، سعی در راهنمایی مخاطب به سمت متعجب شدن دارد؟ آیا خود مخاطب قادر نیست که به تنهایی و با تجزیه‌وتحلیل کُدهای مفهومی تعبیه شده، متوجه ظرافت‌های نکته‌سنجانۀ احتمالی موجود در این اسامی بشود؟ و...
درواقع گرچه بنا بر ضرورت‌های مفهومیِ نوشتاری و به لحاظ قواعد تعریف شدۀ ویرایشی، در بخش‌هایی از متن‌های تألیفی و البته به صورت آگاهانه و مدیریت شده‌ای، این علامت از کاربردِ منطبق و مفهومی مؤثری برخوردار می‌شود؛ اما از سویی دیگر، مؤثرتر و مفهوم‌پردازانه‌تر است که حتی‌الامکان، به جای صرفاً قرار دادنِ علامت تعجب در مقابل کلمه، جمله و اسامی انتخابی [به ویژه غیرضرورت‌مندانه قرار دادنِ نشانه‌های ویرایشی] ، متن را در صورت ضرورت روایی، با تعبیۀ آگاهانه و مدیریت شدۀ برخی از مصالح رواییِ حاویِ ظرافت‌های مفهومی، وجه تعجب‌‌آوری متن را به طرز مفهومی‌تر و منطبق‌تری، درون متن تعبیه و تألیف کنیم.
همچنین لازم به ذکر است که همچنان، یکی از مشکلات مشهودی که مانع شکوفا شدنِ برخی از توانایی‌های قابل‌توجۀ نوشتاری نگارندۀ گرامی این اثر ارسالی [مانندِ مبادرت به توصیف‌پردازی‌هایی دقیق و جزءپردازانه؛ اعم از موارد تعبیه شدۀ منطبقِ ضروری و همچنین موارد نامنطبقِ غیرضروری] می‌شود، شیوۀ سوژه‌یابی و به ویژه نحوۀ مواجهه با ظرفیت‌های قابل‌بالفعل شدنِ موجود در سوژه‌های انتخابی است؛ درواقع نیت از مطرح کردنِ این موضوع، اصلاً و به هیچ‌وجه مخالفتِ سلیقه‌محورانه با انتخابِ سوژه‌هایی صرفاً پُرحادثه نیست، چون که همان طور که هر نویسنده‌ای به ژانر [به معیارهای مختلفی که به دسته‌بندی انواع هنر می‌پردازند، اطلاق می‌شود؛ اصطلاحی ادبی که برای توصیف محتوای رسانه‌ای به کار می‌رود که شامل ویژگی اصلی‌های مشابهی مانندِ فرم، موضوع و... می‌شود، هر ژانر به مجموعه‌ای از ویژگی‌های مشترکی اشاره دارد که دسته بندیِ اشکالِ گوناگونِ بیان هنری یا محصول فرهنگی را امکان‌پذیر می‌کند و...] حادثه‌جویانه علاقه‌مند است، طبعاً مخاطبین مشتاق و پیگیری هم برای آثارش متصور شده است، اما لازم به یادآوری است که بدون شک، نحوۀ اجرای موفقیت‌آمیز این گونه آثار، بدون بهره‌گیری صبورانه از یک برنامه‌ریزی روایی دقیق و صرفاً از طریق غیرمنسجم، غیرضرورت‌مندانه و تیپ‌محورانه نوشتن اثر، چندان میسر نخواهد شد.
به طور مثال، با توجه به اسم انتخابی اثر و همچنین اشارۀ صرفاً اسمی به کاراکتری مخوف در متن: «...، حاضری اشرف را دور بزنی...»، مخاطب دچار این گمان نسبی می‌شود که احتمالاً منظور نگارندۀ اثر، پرداختن به برخی از وقایعی تاریخی و مرتبط با اعمال مجرمانۀ خاندان سطلنتیِ پادشاه مخلوع است، اما از سویی دیگر، هیچ پرداخت منطبق و روایت‌پردازانۀ دیگری، به جز همین اسامی در متن دیده نمی‌شود و همچنین در صورت صحت این گمانه‌زنی، حضور تلفن همراه در آن برهه از تاریخ کشورمان، چندان مستند به نظر نمی‌رسد: «...، گوشی را لمس کردم و دکمه تماس با پیمان را زدم...» [البته درست است که اولین گوشی تلفن بی‌سیم در سال ۱۹۷۳ میلادی با وزنی نزدیک به ۲ کیلوگرم ساخته شد؛ اما تلفن همراه در سال 1372 وارد ایران شد]؛ اما از سویی دیگر، چنانچه که نیت نگارندۀ گرامی، پرداختن به وقایعی تاریخی نبوده است و این گمانه‌زنی هیچ انطباقی با نیت روایی نگارندۀ محترم اثر ندارد، آن وقت منطبق‌تر، شفاف‌تر و داستان‌پردازانه‌تر است که این اثر ارسالی، از بازبینی منطبق‌تر و دقیق‌تری، جهت تعبیه و تنظیم کُدهای تعبیه شده برخوردار شود تا مخاطب را صرفاً و از طریق روند اطلاع‌رسانی صحیح‌تر و منطبق‌تری به سمت نیت روایی متن سوق بدهد.
البته همان طور که هم در بالا و هم در نقدهای تقدیمی قبل اشاره شده است، بدون شک، هنوز هم یکی از نقاط قوت آثار ارسالی نگارندۀ گرامی، اهتمام به حتی‌الامکان جزءپردازانه نوشتن، بخش «بدنۀ توصیفی» متن است: «...، کریم کف پایش را به چهارپایه چسباند...، پیچ وتاب خورد و پاهایش لرزید و از حرکت باز ماند...، دست درجیب فروبردم گوشی را لمس کردم...، رعد وبرق زد و باران نم نمی شروع به باریدن کرد و بوی نم خاک را به مشامم رساند...، مردی که لاغراندام تراز بقیه بود و بارانی بلند کرم رنگی برتن...، سر اسلحه اش را بالا آورد و ماشه را کشید...، یک قدم به عقب رفت و...» [البته مشکلات ویرایشی موجود در متن، به راحتی و با اندکی صبوری و تدقیق، قابل ترمیم هستند]، بخش‌هایی که به طرز نسبتاً قابل‌توجهی، امکان قابل‌تصورتر شدنِ وقایع تعبیه شده را [اعم از ضروری و غیرضروری] در ذهن مخاطب را فراهم کرده‌اند.
و یک نکتۀ قابل‌توجه دیگر این که، در صورت بازبینی و تدقیق در ظرفیت‌های روایی سوژۀ انتخابی و همچنین مبادرت به برنامه‌ریزی منطبق‌تر و ایجاد روند تعمیم‌پذیری ضرورت‌مندانه‌تر و داستان‌پردازانه‌تر، احتمالاً راوی «سوم‌شخص» از کارکرد اطلاع‌رسانی روایی مؤثرتر و احاطه‌مندانه‌تری در متن برخوردار خواهد شد؛ دوست نگارندۀ گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شدۀ تقدیمی، مورد توجه و عنایت بزرگوارانۀ شما و تمامیِ مخاطبین صبور و گرامی قرار بگیرند. با آرزوی موفقیت و با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
لطف الله ترنجی » شنبه 22 آبان 1400
سلام ممون از راهنمایی شما . استفاده از نام اشرف ربطی به خاندان سلطنت ندارد . و داستان در زمان حال رخ داده.
کیوان سلحشوری‌مهر » شنبه 22 آبان 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد، جناب آقای لطف‌الله ترنجی گرامی، ضمن تشکر صمیمانه بابت پیام بزرگوارانه‌تان، درواقع با در نظر گرفتن این احتمال که شما هم به آن اشاره کرده‌اید: «...، استفاده از نام اشرف ربطی به خاندان سلطنت ندارد . و داستان در زمان حال رخ داده»، در متن تقدیمی به این گزینۀ احتمالی هم اشاره شده است: «...، اما از سویی دیگر، چنانچه که نیت نگارندۀ گرامی، پرداختن به وقایعی تاریخی نبوده است و این گمانه‌زنی هیچ انطباقی با نیت روایی نگارندۀ محترم اثر ندارد، آن وقت منطبق‌تر، شفاف‌تر و داستان‌پردازانه‌تر است که این اثر ارسالی، از بازبینی منطبق‌تر و دقیق‌تری، جهت تعبیه و تنظیم کُدهای تعبیه شده برخوردار شود تا مخاطب را صرفاً و از طریق روند اطلاع‌رسانی صحیح‌تر و منطبق‌تری به سمت نیت روایی متن سوق بدهد...»، زیرا گاهی از اوقات، نحوۀ تعبیه اسامی و سایر مصالح روایی در روند داستان‌پردازی، ممکن است که ناخواسته متن را به سمتی سوق بدهد که چندان انطباقی با نیت روایی نگارنده محترم اثر ندارد. با سپاس و احترام بسیار

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت