چرا راوی این‌قدر عجله دارد؟




عنوان داستان : شبهه‌ناک
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

این داستان ویرایشی از داستان «شبهه‌ناک» می باشد.

شبهه‌ناک
مرگش مشکوک بود! چرا باید بعد از ۸۰ سال یک‌دفعه‌ای بمیرد؟! آن هم وقتی دلیل ‏نامشخص است!‏
یک هفته از مرگ پیرزن گذشته‌بود. نامش سودابه بود. پزشک‌قانونی علت مرگش را خفگی ‏می‌دانست. کارآگاه مالک پیگیر بود. اولین جایی‌که سر زد خانه‌ی سالمندان بود. ارسلان ده ‏سال پیش مادرش را این‌جا گذاشته بود و ماه به ماه هم به او سر نمی‌زد! پرستاری که ‏وظیفه‌ی مراقبت از سودابه را داشت تعریف کرد:‏
‏- سودابه خانم عالی بودن. من باورم نمی‌شه که کسی اون رو به قتل رسونده باشه! پیرزن ‏بی‌آزار و مهربونی بود، به کسی کار نداشت، اگه می‌تونست کمک می‌کرد. من هیچ بدی‌ای ‏ازش ندیدم.‏
‏- کسی بود که باهاشون خصومت داشته باشه؟ فردی که شما شک داشته باشین بهش؟
پرستار متفکرانه جواب داد:‏
‏- فکر نمی‌کنم. سودابه خانوم اکثر اوقات با سالمندان دیگه هم‌صحبت بود؛ ولی خصومت؟! ‏تا حالا ندیدم. همه دوستش داشتن. آزارش به هیچ‌کس نمی‌رسید. فقط یه چیز مشکوک، ‏آخرین روز نوه‌اش سر زد. من تا حالا ندیده بودمش ولی انگار گفت اسمش مسعوده.‏
کارآگاه مالک تشکر کرد و از خانه سالمندان خارج شد. به ارسلان زنگ زد تا از او ‏بازجویی کند. ارسلان مرد شصت‌ساله‌ای بود که سه پسر داشت. بجز پسر آخرش که ‏بیست‌ساله بود، بقیه ازدواج‌کرده و از ایران رفته بودند. لباس شیک و رسمی مشکی پوشیده ‏بود که به دفتر کارآگاه رسید. در زد، وارد شد و سلام کرد. کارگاه روی رفتار و گفتار ‏ارسلان تیز شده بود.‏
‏- سلام آقای اعلایی. بفرمایین بشینین. چای میل دارین؟
ارسلان با لحن غمگینی تشکر کرد. عزادار بود. مادرش را ازدست‌داده بود؛ اما چرا او را ‏در خانه‌ سالمندان رها کرده بود؟ طبق گفته‌ی پرستار، سودابه آزاری به کسی نرسانده بود و ‏همه از او راضی بودند پس چرا؟ شاید ارسلان سبب قتل مادرش شده باشد! شاید ارسلان ‏مشکل مالی داشته و نمی توانسته خرج مادر پیرش را دهد، شاید زن ارسلان بدقلقی کرده و ‏ارسلان مجبور شده مادرش را در خانه‌ی سالمندان بگذارد. ‏
کارگاه مالک مدام شایدهای متفاوت را در ذهنش ردیف می‌کرد و زمان سبب روشن شدن ‏همه چیز می‌شد. رو به روی ارسلان نشست و با خونسردی گفت:‏
‏- برام تعریف کنین آقا ارسلان. از مادرتون بگین. من خبر دارم که وضع مالی مساعدی ‏دارین پس چرا مادرتون رو رها کردین؟
ارسلان با چشمان به اشک نشسته‌اش جواب داد:‏
‏- مادرم خودش اصرار به رفتن داشت؛ البته می‌دونم چرا؛ من عاشق شدم و دختری رو به ‏همسری انتخاب کردم که مناسبم نبود. زنم بیش‌ترین اذیت رو به مادرم کرد و من دیر ‏فهمیدم. مادر خونه‌ی جدا داشت؛ اما زنم هر بار پنهانی به خانه‌ی او می‌رفت و زخم زبانش ‏می‌زد. بهش می‌گفت که اضافه است و توی دست‌وپای ماست! یک‌بار که به مادر سر زدم ‏اون رو دیدم و حرف‌های رکیکش رو شنیدم. مادر ساکت بود، هیچ‌وقت جواب نمی‌داد! ‏نمی‌تونستم زنم رو طلاق بدم. سه‌تا بچه ازش داشتم. اون روز برای اولین‌بار همسرم رو ‏زدم. مادر گفت که مشکل از خودشه و ازم قول گرفت که هیچ‌وقت سراغش نروم. بخاطر ‏من اینکارو کرد.‏
صدای لرزان ارسلان به او اجازه نداد بیشتر از این تعریف کند. کارآگاه مالک مکثی کرد، ‏فکر کرد شاید این قتل از همسر ارسلان باشد. یک لیوان آب به او داد و پرسید:‏
‏-چندوقته ازدواج کردین؟ همسرتون رو از ما میشناسین؟
ارسلان یه ضرب آب را سر کشید و جواب داد:‏
‏-خب، داستانش مفصله. جوون که بودم خیلی بی‌پروا و نترس بودم، به هیچ چیز فکر ‏نمی‌کردم و مدام پی عشق و حال خودم بودم. پدر و مادرم از دستم حرص می‌خوردند و من ‏که می‌دونستم زیزدردونه‌اشونم سواستفاده می‌کردم. هر آتشی بود سوزوندم، بگذریم، اینکه ‏چطوری با لیلا آشنا شدم… اون کلاس زبان می‌رفت، وقتی که کلاسشون تموم می‌شد، از ‏پسرها شروع میشد و این بود که هم رو هر از گاهی می‌دیدم.‏
ارسلان چشم به زمین دوخته بود و به فضای آن روز سفر کرده بود. لبخندی زد و سرش ‏چپ و راست تکان داد که نشانه‌ای افسوس بود و ادامه داد:‏
‏-کم‌کم با هم آشنا شدیم، هرچه می‌گذشت صمیمی‌تر می‌شدیم. یه روز دعوتم کرد خونشون. ‏من فکر کردم می‌خواد من رو به پدر و مادرش معرفی کنه؛ ولی هیچکس اونجا نبود. برام ‏تعریف کرد بچه که بوده پدر و مادرش از هم جدا شدن، پیش پدرش زندگی می‌کنه که پدره ‏هم اعصاب درست و حسابی‌ای نداره اون رو میزنه. درگیر احساسات شدم و نفهمیدم چکار ‏می‌کنم، البته اون خودش خواست و شد آنچه که نباید میشد. ‏
ارسلان مأیوسانه سر به زیر انداخت. کارگاه مالک سکوت را شکست:‏
‏-پس مجبور به ازدواج شدین؟
ارسلان نفس عمیقی کشید و بریده بریده گفت:‏
‏-متاسفانه بله‌. لیلا تهدیدم کرد که اگر باهاش ازدواج نکنم ازم شکایت می‌کنه. خانواده‌ی ما ‏مذهبی بودن و حرف آبرو من و اونها در میون بود، مجبور شدم ازدواج با اون رو قبول ‏کنم.‏
کارگاه پوزخند زنان گفت:‏
‏-بعد دیدین خوبه و بچه‌دار شدین.‏
چهره‌ی ارسلان آشفته شد، با شتاب لب صندلی نشست و گفت:‏
‏-نه،نه! این بچه‌ها بدبختی منن. ‏
‏-چطور؟ ‏
‏-دو بچه‌ی اول من دو قلو هستن و بچه‌ی سومم…ببخشید! میشه یه لیوان آب دیگه بهم بدین؟ ‏حالم خوش نیست.‏
کارآگاه مالک بهتر دید که سوالاتش را همینجا قطع کند. آب خنکی به دست ارسلان داد و ‏روی صندلی پشت میزش نشست و گفت:‏
‏-ممنونم از اطلاعاتی که دادین، می‌تونین برین.‏
ارسلان آب را نوشید و از. جا بلند شد، وقتی به دم در رسید کارآگاه مالک گفت:‏
‏-بعد همسرتون بگین فردا تعریف بیارن سوالاتی ازشون دارم.‏
ارسلان با سر چشمی گفت و رفت‌. کارآگاه به فکر فرو رفت. هنوز ابهامات زیادی وجود ‏داشت و همسر ارسلان به مظنونین اضافه شد. تلفن را برداشت و شماره‌ای گرفت:‏
‏-الو...سلام سرکار فتحی، برام اطلاعات همسر ارسلان اعلایی رو پیدا کن… بله، همون ‏قتل شبه‌ناک پیرزن خانه سالمندانه…پس منتظرم، خداحافظ.‏
کارآگاه مالک دفتر یادداشت جیبی‌اش را درآورد و هرآنچه می‌دانست و شنیده بود را لیست ‏کرد. تلفن زنگ خورد:‏
‏-سلام جناب کارآگاه، اطلاعات رو براتون ایمیل کردم.‏
‏-ممنونم سرکار فتحی. خداحافظ.‏
‏-انجام وظیفه است، یا حق.‏
کارگاه از طریق موبایل ایمیلش را باز کرد و خواند، زیر لب زمزمه کرد:‏
‏-هوم، پس که اینطور.‏
نیشخندی پیروزمندانه‌ای زد. تا پاسی از شب در دفترش ماند و بعد به خانه‌اش بازگشت. ‏فردای آن روز لیلا داوودی به دفتر آمد. مالک از روی ادب بلند شد و گفت:‏
‏-لطفا بنشینین.‏
لیلا مانتوی بلند و گشاد حریری مشکی به تن داشت، سال سیاهی به سر کرده بود و عینک ‏دودی‌ای را میان موهای بلند شده‌اش قرار داده بود. با حالتی عصبی روی صندلی‌ای که ‏مالک گفته بود نشست. حالت طلبکاران را داشت. کیف مشکی‌اش را روی دو پایش گذاشت ‏و با چشمان منتظر به کارآگاه مالک نگریست. ‏
مالک کمی بحث کرد، روی صندلی پشت میز نشسته بود و تغییر وضعیت نداد. گفت:‏
‏-از خودتون بگین خانم صفایی، و طریقه‌ی آشناییتون با همسرتون.‏
لیلا صفایی اخم کرده بود، با صدای زخمتی که شبیه مردان بود تعریف کرد.‏
‏-از طریق کلاس زبانی که در بیست سالگی میرفتم با هم آشنا شدیم، من اون رو نمی‌خواستم ‏ولی مدام اصرار می‌کرد که عاشقمه و میخواد همسرم باشه، خانواده‌ام مخالف بودن ولی ‏وقتی دیده بودم من قبول کردم، اونها هم کوتاه اومدن.‏
‏-پس یه ماجرای عاشقانه داشتین؟
‏-بله، همینطوره.‏
‏-از بچه‌هاتون برام بگین.‏
‏-خب بچه‌های اولم دوقلو هستن. آرمان و تینا‌. زود به دنیا اومدن، من هنوز جوان بودم و ‏خام.‌.. .‏
‏-چند سالتون بود؟
‏-بیست سالم بود. ‏
‏-مگه بیست سالگی ازدواج نکرده بودین؟
لیلا هول شد، انگشتان دو دستش را مدام در هم پیچ و تاب میداد که نشان از اضطرابش بود. ‏با من‌من جواب داد:‏
‏-خب همون سال باردار شدم، نمی‌شه؟
مالک دست به چانه‌اش زد و چشمان ریزش را ریزتر کرد، حرفی نزد، بالاجبار لیلا سکوت ‏را شکست.‏
‏-همون موقع ازدواج من باردار شدم، مسعود پسر سوم پنج سال بعدش بدنیا اومد.‏
‏-از رابطه‌تون با مرحومه سودابه بفرمایین.‏
لیلا خود را بازیافت، با حالت هیستریکی گفت:‏
‏-نمی‌خوام حالا که مرده بدش رو بگم، اونم مثل همه‌ی مادر شوهرهای دنیا که به ‏عروسشون حسادت می‌کنن بود. با ما زندگی می‌کرد، مدام بین من و ارسلان فاصله ‏می‌انداخت و خودش رو مظلوم جلوه می‌داد، دیگه نتونستم تحمل کنم به ارسلان گفتم از ما ‏دورش کنه.‏
‏-راحت قبول کرد؟
‏-معلومه که نه! کلی جر و بحث داشتیم، من یه ماه تموم از خونه رفتم، تا زمانی‌که او ‏عجوزه‌ی پیر اونجا بود جای توی اون خونه نبود.‏
‏-که این‌طور! از پدر و مادرتون بگین… .‏
‏-پدر و مادرم با هم نمی‌ساختند، بابا مدام مامان رو می‌زد، همیشه با هم قهر بودن، وقتی ‏شش سالم بود، بابا، مامان رو از خونه انداخت بیرون… .‏
صدایش لرزید و نتوانست ادامه دهد. کارگاه مالک دور میز چرخید و جعبه‌ی دستمال را که ‏روی میز بود به لیلا داد و روی صندلی مقابلش نشست. سرش را زیر انداخت و تظاهر به ‏همدردی کرد.‏
‏-متاسفم خانم صفایی. حتما خیلی سختی کشیدین؟
لیلا با هق‌هق جواب داد:‏
‏-بله، بی مادری خیلی سخته، من نه تنها باید خودم به تنهایی خونه‌داری می‌کردم، بلکه باید ‏مواظب بابام هم می‌بودم تا قرص‌هاش رو بخوره. اکثر موقع‌ها زیر بار قرص نمی‌رفت و ‏وقتی نمی‌خورد، دیگر نمی‌فهمید چکار می‌کنه.‏
سپس آستین مانتویش را بالا زد و ساعدش را به کارگاه نشان داد و گفت:‏
‏-بفرما، ببینین، این جای سیخ داغیه که بارها برای تنبیه بهم میزد.‏
مالک سر برگرداند و به زمین خیره شد. ما تحت از رفتار این زن که چه راحت خود را ‏در معرض دید یک مرد غریبه قرار داد! برایش تعجب بود و بهتر دید که بازجویی همین‌جا ‏به پایان رسد. از جایش بلند شد و بالای سر لیلا ایستاد و گفت:‏
‏-ممنونم، می‌تونین برین؛ ولی در دسترس باشین.‏
زیر چشمی به زن نگاه کرد و لبخندی گوشه‌ی لبش دید. کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌ی این زن ‏بود. تصمیم گرفت به خانه‌ی سالمندان برود و چند سوالی در ارتباط با شخصیت سودابه ‏بپرسد. ‏
در خانه‌ی سالمندان آفتاب که یک خانه‌ی خیلی قدیمی بود با اتاق‌هایی که دورتادور حیاط را ‏پر کرده بودند. حوضی در وسط حیاط بود و میز و صندلی‌ای که از جنس چوب بود. وارد ‏اتاق مدیریت شد و از مدیر آنجا درخواست کرد تا با پرستار سودابه صحبت کند. مدیر ‏دختر جوانی را صدا زد که مالک قبلا او را دیده بود.‏
به حیاط رفت و در کنار میز منتظر پرستار شد. دختر جوان که یک روپوش سفید همراه ‏مقنعه‌ی مشکی پوشیده بود به سمت مالک آمد.‏
‏-سلام جناب کارآگاه.‏
‏-سلام خانم، لطفاً بنشینین.‏
پرستار بیش از حد لاغر بود که نشان می‌داد زندگی سختی را می‌گذراند. هر دو روی ‏صندلی نشستند. مالک با لحن آرام ولی جدی گفت:‏
‏-میرم سر اصل قضیه، می‌خوام از سودابه خانم بگین.‏
پرستار لبخندی زد و گفت:‏
‏-خب، سودابه خانم بسیار آروم بودن، زیاد حرف نمی‌زدن و به کسی کاری نداشتن، ‏سرشون تو کار خودشون بود، اکثراً در حال نوشتن بودن… .‏
مالک با تعجب پرسید:‏
‏-نوشتن؟! کجا؟! چی می‌نوشتن؟
‏-یه سر رسید مشکی، اونجا می‌نوشتن، حقیقتش هیچوقت اجازه نمی‌دادن کسی بخونه ولی ‏من حدس می‌زنم شعر بود. مرحومه سودابه خیلی تنها بودن با اینکه هیچوقت شکایت ‏نمی‌کردن.‏
‏-چه مدت اینجا بودن؟ چه کسانی به دیدارشون میومدن؟
‏-تقریبا هشت سالی میشه. هر از گاهی آقا ارسلان، پسرشون میومدن و… ‏
مکث پرستار طولانی شد، کارآگاه مالک گفت:‏
‏-و چی؟
پرستار با لحن مشکوک جواب داد:‏
‏-این آخری‌ها به پسر جوون هم میومد، می‌گفت نوه‌اشه ولی من قبلاً ندیده بودمش، فکر ‏می‌کردم که آقا ارسلان مجرد باشن…‏
‏-چطور؟ تا حالا همسرش اینجا نیومده بود؟
‏-خب نه! برای همین ما فکر کردیم مجرده، وقتی اون پسر خودش رو نوه‌ی سودابه خانم ‏معرفی کرد جا خوردیم.‏
‏-از چی صحبت میکردن؟
‏-نمیدونم، در اتاق بسه بود ولی هر چه بود خوب نبود چون هر دفعه بعد از رفتن پسر، ‏سودابه خانم کلافه می‌شد.‏
‏-بسیار خب، چیز دیگه ای هست که بخواین به من بگین؟
‏-نه. شمارتون رو دارم، اگه چیزی به یاد آوردم باهاتون تماس میگیرم.‏
کارگاه تشکر کرد و از روی صندلی بلند شد.‏
‏-راستی، اون دفتری که سودابه خانم داخلش می‌نوشتن رو ممکنه بهم بدین.‏
‏-البته.‏
پرستار به سمت اتاق سودابه رفت که هنوز دست‌نخورده بود. هنوز بالشی که از آن برای ‏خفه کردن پیرزن استفاده شده بود روی تخت افتاده بود. پرستار تمام کمدها را گشت. مالک ‏انتظارش زیاد شده بود به اتاق رفت و پرستار را که زیر تخت را می گشت یافت و گفت:‏
‏-چی شده؟ کتاب زیر تخته؟
پرستار با عجز گفت:‏
‏-پیداش نمیکنم! انگار آب شده، نیست!‏
کارگاه سری به معنی افسوس تکان داد، تشکر کرد و رفت. داخل ماشین نشست، دفتر ‏یادداشتش را جیب عقب شلوارش بیرون کشید و اطلاعاتی که بدست آورده بود را نوشت. ‏حالا باید با نوه‌های سودابه صحبت کند. آنها را به دفتر خواند.‏
تقریباً صبح نزدیک‌های ساعت یازده بود که آرمان و تینا وارد دفتر شدند. کارآگاه با دیدن ‏آن‌ها از روی صندلی بلند شد و سلام کرد ،منتظر بود تا نفر سوم هم وارد دفتر شود ولی ‏تینا در را بست و روی صندلی نشست. کارآگاه مالک هم بالاجبار روی صندلی‌اش نشست، ‏دو دستش را روی‌میز قلاب کرد و گفت:‏
‏-مرسی که تشریف آوردین، پس برادرتون کجاست؟ آقا مسعود؟ ‏
آرمان هیکل چاقش را تکان داد و با چشمان ریز قهوه‌ایش به کارآگاه نگاه کرد و جواب داد:‏
‏-متاسفانه برادرم حالش زیاد مساعد نبود و نتونست بیاد، من عذرخواهی می‌کنم.‏
کارآگاه کمی فکر کرد و گفت:‏
‏-باشه، اشکالی نداره، بعد از شما یه عیادت کوچک ازش می‌کنم.‏
آرمان و تینا با نگرانی بهم نگاه کردند، مالک دید و چیزی نگفت. ادامه داد:‏
‏-خب در مورد مادربزرگتون بهم بگین.‏
تینا شال سفیدش که موهای رنگ‌شده قهوه‌ای‌ش را نشان می‌داد، جلو کشید و با لب‌های پهن ‏و باریکش جواب داد:‏
‏-به شخص مادر بزرگ رو فقط زمانی به یاد دارم که خونه‌ی ما بود و با مادرم مدام درگیر ‏بود.‏
‏-چطور درگیری منظورتونه؟
‏-نمی‌دونم، سر چیزهای خیلی مسخره همیشه دعوا می‌کردند، مثلاً این‌که مامان بزرگم روی ‏مبل سه‌نفره می‌نشست و مامانم می‌گفت که چرا روی تک‌نفره نمی‌شنینه ! مامانم همیشه ما ‏رو از مادر بزرگ دور نگه می‌داشت و می‌گفت اون می‌خواد زندگی ما رو بهم بزنه تا بابا ‏برای همیشه پیش خودش باشه. همیشه گیر الکی می‌داد و مدام توهین می‌کرد اما ‏مامان‌بزرگ همیشه سکوت می‌کرد مگر این‌که خیلی عصبانی می‌شد و…‏
آرمان چشم‌غره‌ای به تینا رفت که باعث شد او بالاجبار دهانش را ببندد. کارآگاه مالک کمی ‏مکث کرد و اجازه داد که فضا در سکوت باشد و بعد از آرمان پرسید:‏
‏- شما برامون بگید.‏
آرمان دستی به غبغب آویزان شده از صورت سه تیغه‌اش کشید، شانه‌هایش را محکم به ‏صندلی فشار داد و دستانش را با قلدری در جیب کتش چپاند و با صدای نخراشیده‌ای گفت:‏
‏-تینا همیشه یه‌چیزی رو گنده می‌کنه، همیشه از کاه کوه می‌سازه! اینجوریام که می‌گه نبود. ‏آره، زیاد با هم خوب نبودند درست ولی این‌که همیشه با هم درگیر بودن! این درست نیست. ‏تقصیر مادربزرگ بود، همیشه تو کارهای ما دخالت می‌کرد، کارهایی که به او ربطی ‏نداشت.‏
‏-مثلاً چی چیزهایی؟ بیشتر توضیح بدین… ‌‏
‏-مثلاً مادربزرگ اعتقاد داشت که تینا باید حتما حجاب داشته باشه! خب اون موقع من و تینا ‏‏۱۲ سالمون بود و به نظرم نیاز به حجاب برای تینا نبود یا به دوستای من گیر می‌داد! کلا ‏توی تربیت من و تینا دخالت می‌کرد و مامانم همیشه بهش می‌گفت که تو فضول می‌کنی و ‏من خودم بهتر می‌دونم که چطور بچه‌هام رو بزرگ کنم .‏
‏-پدرتون چی‌کار می‌کرد؟
آرمان زنجیر طلای دور گردن کلفتش را تکان و جواب داد:‏
‏-خوب اون اکثراً سکوت می‌کرد یا هم‌عقیده با مادر بزرگ بود که مامان را خیلی عصبانی ‏می‌کرد. دخالت‌هاش زیاد شد و هر روز دعوا و درگیری بود، حتی به کتک کاری هم کشیده ‏شد که بابا تصمیم گرفت برای مادر بزرگ یه خونه‌ی جدا از ما اجاره کنه.‏
مالک پاهایش را زیر میز قوس داد و پرسید:‏
‏-خونه‌ی پدربزرگتون کجا بود؟ چرا مادربزرگتون اونجا نمی‌رفت؟
آرمان نیشخندی زد و با پیروزی گفت:‏
‏-همونجایی بود که ما بودیم… .‏
تینا هق زد که آرمان با خشم به را زد. مالک از دختر جویای احوال شد، تینا سعی کرد ‏لبه‌ی مانتوی کوتاه کرمی‌اش را روی پاهایش بیندازد، همانطور که انگشتان دستانش را مدام ‏بهم فشار میداد گفت:‏
‏-ما مادر بزرگ رو از خونه‌اش بیرون کردیم! با اینکه دلش شکست ولی بخاطر ما اون ‏خونه‌ی اجاره‌ای فکسنی رو قبول کرد.‏
آرمان به خواهرش تشر زد:‏
‏-چرت نگو! ما چکار به اون داشتم، خودش مدام چوب لا چرخ می‌کرد.‏
تینا با صدای بلندتری جواب داد:‏
‏-همش تقصیر تو و مامانه، چون گیر به کثافتکاری‌های تو می داد با مامان نقشه کشیدین که ‏بندازینش بیرون، آه اونه که زندگی ما به گند کشیده شده… .‏
‏- خوب اینجا زبون درآوردی ها! بعدا می‌دونم باهات چیکار کنم.‏
کارگاه مالک مداخله کرد.‏
‏-خیلی خب! بسه! از شما بعیده آقای اعلایی.‏
بلند شد و یک لیوان آب خنک به دست آرمان داد. تینا بیشتر از قبل هق‌هق کرد. آرمان دو ‏دستش را در سینه قفل کرد و گفت:‏
‏-اجاره‌‌ی خونه‌ی مادربزرگ رو بابا می‌داد تا یه ندتی، ما نفهمیدیم چی شده ولی انگار ‏یک‌بار دعوای خیلی بدی شده بود برای همین بابا تصمیم گرفت اون رو بذاره خونه ‏سالمندان. ما دیگ ندیدمش.‏
مالک دست به چانه‌اش کشید و گفت:‏
‏-اما گفتن شما رو قبل از قتل اونجا دیدن!‏
آرمان نیشخندی و زد و گفت:‏
‏-اشتباه میکنی، از صدقه سر مامان، ما حتی نمی‌دونیم مادر بزرگ کجا بوده!‏
کارگاه مالک به تینا نگاه کرد تا حقیقت را از چشمانش بخواند. تینا با تعجب به کارگاه خیره ‏بود پس این به معنی آن بود که آرمان راست می‌گفت. اگر این دو نفر روز قتل به دیدن ‏سودابه نرفته‌اند دو خط احتمال وجود دارد، اول اینکه مسعود بود و دوم کسی دیگر که خود ‏را جای نوه جا رده است. آرمان دستی به موهایش کشید انگار میخواست از ریشه درآورد، ‏با کلافگی پرسید:‏
‏-ما میتونیم بریم؟
‏-حرف دیگه ای هست که بخواین بزنین؟
تینا تک سرفه ای کرد که نشان می‌داد مطلبی باقی مانده است اما با نگاه غضبناک برادرش ‏مواجه شد. آرمان با شتاب بلند شد و رو به تینا با تحکم گفت:‏
‏- پاشو بریم.‏
تینا لب‌هایش را محکم بهم فشرد. کارگاه مالک از این فرصت استفاده کرد، دو کاغذ سفید به ‏همراه خودکار از روی میزش برداشت و گفت:‏
‏-لطفا احضارات تون رو بنویسین و بعد تشریف ببرین.‏
آرمان با صدای خش دارش گفت:‏
‏-ما که گفتیم همه چیز رو، الان هم عجله داریم.‏
کارگاه با لحن تهدیدآمیزی او را سر جایش نشاند:‏
‏-شما که نمی‌خواین مضمون قتل باشین؟ ‏
آرمان با خشم نشست و قلم را به دست گرفت. کارگاه مالک پشت سر آرمان ایستاده بود که ‏چهره‌اش توسط او قابل رویت نبود، تینا قلم به دست گرفت که مالک او را مخاطب قرار داد:‏
‏-خانم اعلایی براتون آب بیارم؟
تینا سربالا کرد که به مالک بگوید ممنون میشود که دید کارآگاه چشمک میزند و با ابرو به ‏کاغذ اشاره می‌کند، همه چیز دستگیرش شد و گفت:‏
‏-بله، اگه میشه یه زیردستی هم بهم بدین.‏
لبخند محوی روی لبانش بود که مالک تشخیص داد. خواهر و برادر شروع به نوشتن ‏کردند. آرمان خیلی زود با سرهم‌بندی چند جمله کاغذ را به کارگاه داد ولی تینا هنوز تندتند ‏می‌نوشت.‏
آرمان که با شتاب بلند شد، تینا هم مجبور شد بلند شود. کاغذ را به گونه‌ای روی میز ‏گذاشت که نوشته‌ها پنهان شوند. ارمان دو کتفش را به عقب داد و گفت:‏
‏-دیگه کاری با ما ندارین؟
‏-ممنون که اومدین، در دسترس باشین شاید باز هم سوالاتی از شما داشته باشیم.‏
خواهر و برادر سر تکان دادند و رفتند. وقتی کاراگاه مطمئن شد به سمت کاغذ تینا رفت و ‏آن را خواند:‏
‏«صبح روزی که مادر بزرگ به قتل رسید تلفن زنگ زد و مسعود جواب داد. بعد از آن ‏خیلی خوشحال بود و با آرمان صحبت کرد، من هم شنیدم، گفتی که ما پولدار شدیم و با هم ‏نقشه‌ی مسافرت ریختند. بعد مسعود به کسی زنگ زد و ازش خواست که آماده باشد تا به ‏خانه‌ی سالمندان بروند.»‏
پس تینا چیزهایی می دانست که ارزش شنیدن داشت.کارگاه تلفن را برداشت و گفت:‏
‏-سرکار فتحی،دو تا سرباز با خودت ببر و چ مسعود اعلایی رو بیارین اینجا.‏
یک ساعت گذشته بود و خبری از مسعود نبود، به فتحی زنگ زد:‏
‏-چه شد؟
‏-ببخشید کاراگاه، نیستش، داریم دنبالش میگردیم…‏
کارگاه با چند سرباز به خانه‌ی ارسلان رفت. بجز آرمان بقیه بودند. همه روی مبل سلطنتیِ ‏هال نشستند و منتظر ماندند تا مسعود و آرمان پیدا شوند. کاراگاه پرسید:‏
‏-میدونین کجا هستن؟
لیلا اخم کرده و چشم به زمین دوخته بود، ارسلان هاج و واج به مالک خیره بود و تینا ‏گریه میکرد که با صدای لرزان و آرامی گفت:‏
‏-شابد رفته باشن شمال، ما اونجا ویلا داریم.‏
کارگاه ادرس را گرفت و برای فتحی ارسال کرد، چند دقیقه بعد به او خبر دادند که آنها انجا ‏پیدا شدند.‏
‏-قربان! در ویلا سه نفر هستن، دو پسر و یک دختر که با ضربات چاقو در شکم کشته ‏شده، یکی از پسرها زخمیه و دیگری در حال بستن چمدان بوده که مامورا رسیدن.‏
‏-کارت عالیه فتحی.‏
کاراگاه مالک بدون اینکه چیزی در مورد افراد داخل ویلا به خانواده‌ی اعلایی بگوید ‏خداحافظی میکند و میرود.‏
پس‌از چند ساعت مسعود و آرمان دست بسته وارد دفتر کارآگاه مالک شدند. مسعود بر ‏خلاف برادرش آرمان، جثه‌ی ریزنقش و لاغری داشت سبیل چخماقی گذاشته بود و ‏صورتش گندمگون بود، خیس عرق بود ولی آرمان خون‌سرد روی صندلی لم داده‌ بود که ‏کاراگاه مالک شروع کرد:‏
‏-شما به جرم قتل سودابه دستگیر شدین، برامون تعریف کنین، چی شد؟
آرمان لبخند کجی زد و دو دستش را در هم قفل کرد اما انگار مسعود شروع به لرزیدن ‏کرد. همچنان هر دو ساکت بودند، کارآگاه مالک روی صندلی پشت میزش نشست و با ‏خون‌سردی به آنها نگاه کرد و گفت:‏
‏-منتظرم، می‌شنوم. ‏
‏ آرمان با قلدری گفت:‏
‏-ما را اشتباه این‌جا آوردین! ما که کاری نکردیم حتی هنوز نمی‌دانیم که مادر بزرگ ‏چه‌جوری کشته‌شده؟!‏
مالک به جلو خم شد و دو دستش را روی‌میز گذاشت و گفت:‏
‏-پس که این‌طور! اون دخترک توی ویلا؟ اون کیه؟!‏
آرمان با پوزخند جواب داد:‏
‏-اون دختر هیچ ربطی به من نداره! آقا مسعود باید بگن که اون کیه؟!‏
‏ مالک و آرمان به مسعود نگاه کردند، مسعود سربه‌زیر داشت آنقدر سرش پایین بود که ‏چانه‌اش به سینه‌اش رسیده بود انگار نمی‌خواست کسی چشمان او را ببیند. کارآگاه مالک ‏گفت:‏
‏-بهتره که حرف بزنین وگرنه همه اتهامات بگردن شما می‌افته! قتل سودابه، قتل اون دختر؟
مسعود چشمان پف‌کرده اش را بست و آه کشید، با ناامیدی گفت:‏
‏-صبح اون روز وکیل عمو اصغر زنگ زد، اصغر عموی مادربزرگ می‌شد، وکیل گفت ‏که سه ماه پیش عمو فوت شده و گفت که متاسفانه عمو اصغر، ارثیه پدربزرگ را بالا ‏کشیده یعنی ارثیه برادرش اکبر که پدر مامان‌بزرگ می‌شد و حالا که مرده تنها وارثش ‏مادربزرگ ماست، چون هیچ بچه‌ای نداده و همسرش هم فوت شده.‏
کارآگاه مالک قدم‌زنان بالای سر مسعود ایستاد و پرسید:‏
‏-ارثیه چقدر بوده؟
‏-بیست هکتار زمین حاصلخیز توی سامون، پر از دار و درخت و میوه.‏
مسعود دهانش را چفت کرده و به زمین خیره شد کارآگاه مالک روی صندلی مقابل او ‏نشست و پرسید:‏
‏-خب، حالا مشکل چیه؟ ‏
مسعود که فهمیده بود کار تمام است و به این نتیجه رسیده بود که باید صادقانه همه‌چیز را ‏بگوید گفت:‏
‏-من اون روز یعنی همان روزی‌که شبش مادربزرگ فوت شد به دیدنش رفتم و ماجرا رو ‏براش گفتم ولی اون واکنشی که می‌خواستم رو نشون نداد! گفت که می‌خواد زمین رو ‏بفروشه و تموم پولش رو وقف کنه! اینجوری ما باید به زندگی بدو بدو برای صنار ادامه ‏می‌دادیم!‏
‏-پس تو هم اون رو کشتی تا ارثش به بابات برسه و تو هم ناخنکی لابد بزنی، درسته؟
در همان زمان ارسلان و همسر و دخترش هم رسیدند و داستان مسعود را شنیدم‌. ارسلان ‏که موهای ژولیده‌اش نشان می‌داد بی‌وقفه به اینجا رسیده با دهانی باز از تعجب به پسرش ‏خیره بود؛ اما لیلا و تینا ظاهراً از قضیه‌ی ارثیه باخبر بودند. لیلا با حرص، مسعود رو ‏مخاطب قرار داد و گفت:‏
‏-خوب کردی که کشتی‌ش عجوزه‌ی پیر رو، رضایتش دست خودمونه!‏
ارسلان بازوی لیلا را فشار داد و تشر زد:‏
‏-خفه‌شو زنیکه، هرچی می‌کشم از توئه، بچه‌ها رو هم عین خودت آشغال بار آوردی.‏
مسعود به لبه‌ی صندلی نشسته بود و عجز و ناله می‌کرد:‏
‏-من نکشتمش، من کسی رو نکشتم!‏
اوضاع قاراش میش شده بود و همه داد می‌زدند. کارگاه مالک فریاد زد:‏
‏-ساکت باشین وگرنه همه تون رو بازداشت می‌کنم… .‏
صداش رو توی سرش انداخت و سرکار فتحی را صدا کرد:‏
‏-غیر از مسعود و آرمان، همه بیرون.‏
لیلا حاضر نبود برود ولی سرکار فتحی همه را بیرون کرد. مالک پشت میزش برگشت و ‏به مسعود گفت:‏
‏-ادامه بده.‏
صورت گندمگون مسعود به سیاهی می‌زد، دستانش را روی پایش رها کرد و گفت:‏
‏-اون روز با مادر بزرگ کمی بحث کردیم، حاضر نشد قبول کنه و زمین‌ها رو به ما بده، ‏من بعد از خانه‌ی سالمندان با دوست‌دخترم هدیه وعده داشتم و همه‌چیز رو به اون گفتم، ‏اونم گفت خودش عصر میره با مادربزرگ صحبت می‌کنه! دیگه ندیدمش و فرداش خبر قتل ‏مادربزرگ رو شنیدم. حدس زدم که شاید اون کاری کرده باشه، رفتم باهاش حرف زدم و ‏گفت که این کار رو نکرده، گفت فقط برای این‌که پیرزن رو بترسونه بالش رو روی ‏صورتش کمی فشار داده و از ترسش فرار کرده… ‌‏
آرمان دوباره پوزخند و مالک سگرمه‌هایش را درهم کرد، از آدم‌هایی که بیهوده فخر ‏می‌فروختند خوشش نمی‌آمد، پرسید:‏
‏-شمال چکار می‌کردین؟
به آرمان اشاره کرد:‏
‏-ایشون کجای قضیه است؟
خونسردی آرمان تبدیل به اضطراب شد، مثل موش شد و مظلومانه گفت:‏
‏-من! هیچ‌کار، می‌خواستم گندکاری آقا رو درست کنم.‏
مسعود چشم غره‌ای به او رفت و ادامه داد:‏
‏-من و هدیه رفتیم ویلا شمال ولی آرمان بعد از چند ساعت اومد، گند زد به همه چیز، با هم ‏درگیر شدیم، فکر می‌کرد مادربزرگ رو من کشته‌ام! قضیه رو بهش گفتم.‏
به اینجا که رسید، آه سوزناکی از گلویش بیرون آمد، به سختی کلمات را کنار هم چیده:‏
‏- هدیه خودش را باخته بود، عذاب وجدان گرفته بود، مدام می‌گفت یه آدم بی‌گناه رو ‏ناخواسته کشته، می‌خواست با چاقوی آشپزخونه خودش رو بکشه! باهاش گلاویز شدم، چاقو ‏خورد به بازوم، با دیدن خونی که از بازوم فوران کرد ترسید و هول شد، فکر کردم دیگه ‏کار تمومه و منصرف شده، دستم رو شل کردم که یهو به سمت چاقو رفت و توی قلبش فرو ‏برد! من دسته چاقو رو گرفتم ولی دیر شده بود .توی بغل من جون داد.‏
قطره‌های اشک از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد، مالک متاثر شده بود. چه قتل بیهوده‌ای! ‏پس از یک دقیقه سکوت نتیجه‌گیری کرد:‏
‏-با این حساب قاتل سودابه خودش را کشته و شما هم دخالتی نداشتین؟
‏-بله، همینطوره.‏
مالک با صدای بلند سرکار فتحی رو صدا کرد:‏
‏-سرکار فتحی، به خانواده مرحومه هدیه اقدسی خبر بدین.‏
سرکار فتحی گفت:‏
‏-از خانه‌ی سالمندان دفترچه‌ای که به سودابه تعلق داشته رو فرستادن.‏
مالک صورت جلسه کرد و دفترچه رو در حضور تمام اعضای خانواده خواند.‏
‏«روزگار من در سکوت و سیاهی گذاشت و غم‌های کوچک و بزرگ را در بی‌صدایی ‏گذرانده‌ام، حال که به این سن رسیدم می‌خواهم همه‌چیز را بگذارم و با آسودگی به خواب ‏عمیق روم.‏
می‌دانم این آخرین چیزی است که باعث خط‌خطی این دفتر می‌شود، شاید روزی خوانده ‏شود و من آن روز نیستم.‏
بزرگی آدم‌ها را در قلب‌هایی یافتم که در مقابل ظلم استقامت ورزیدند و یار غمخواران ‏بودند. امیدوارم بعد از من عشق پایدار بماند و قوتی باشد برای روح درماندگان» ‏
مالک دفترچه را روی میز گذاشت، به میز تکیه داد و دو دستش را روی آن قرار داد و ‏گفت:‏
‏-این پرونده همین جا بسته میشه، قاتل سودابه دیگه وجود نداره و همه‌گی آزاد هستین اما، ‏همیشه قاتل‌ها سبب قتل جسم نیستن، به نظر همتون قاتل اون پیرزنین، شما با بی‌رحمی اون ‏رو کشتین و اون در تنهایی از این دنیا رفت.‏
پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سارا مرتضوی عزیز، سلام. کمتر از یک‌سال است که به داستان‌نویسی روی آوردید، اما از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه فرستادید عیان است که نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم در این راه مصمم باشید و با همین انگیزه و تلاش ادامه دهید.
از اسم داستان شروع می‌کنم که ویترین خوبی است و مخاطب را به خواندن متن ترغیب می‌کند. اما از این عنوان هوشمندانه که بگذریم، سوالی از شما دارم: چرا راوی داستان این‌قدر در روایت عجله دارد؟ انگار که چند دقیقه به او وقت داده‌اند و گفته‌اند در همین تایم محدود باید داستانت را تعریف کنی. سوال کردم که شما را متوجه این مسئله کنم. پاسخ این است که نویسنده، طرحی برای یک داستان بلند در ذهن داشته و همه‌ی تلاشش را کرده که روی دور تند آن را تعریف کند و طرح بلندش را در قالب یک داستان کوتاه ارائه دهد. خانم مرتضوی عزیز، طرح شما مناسب داستان کوتاه نیست. این متن می‌طلبد که در قالب یک داستان بلند پرداخت شود. اما تنها مشکلش این نیست. داستان «شبهه‌ناک» در ژانر جنایی کاراگاهی می‌گنجد. ژانری که این روزها در سینما و ادبیات بسیار مورد توجه است. مخاطب این ژانر را خوب می‌شناسد و داستان یا فیلم باید آن قدر سر پا و چفت و بست‌دار باشد که بتواند توجه او را جلب کند. پس اگر قرار است در این ژانر داستان بنویسید باید بتوانید مخاطب را درگیر ماجرا کنید. بخش بازجویی در چنین داستان‌هایی بسیار اهمیت دارد. گفتگوها باید مدام مخاطب را به شک بیندازند و او انگشت اشاره‌اش را به سمت یکی از آدم‌های داستان بگیرد و او را متهم کند و در ادامه متوجه شود که رو دست خورده و به کس دیگری مشکوک شود. پیشنهاد می‌کنم اگر به این ژانر علاقه‌مند هستید از آثار ارزشمند نویسندگان بزرگ بیشتر بخوانید. حیف است که داستان‌تان در حد سریال‌های ایرانی یا ترکیه‌ای بماند.
خانم مرتضوی اگر تصمیم گرفتید این طرح را در قالب داستان کوتاه اجرا کنید، باید تغییراتی را اعمال کنید. داستان باید از جای درستی شروع شود تا محدودیت زمان و مکان رعایت شود. مثلا کاراگاه به همراه دو مأمور به خانه‌ی پسر مقتول برود و اعضاء خانواده را در همان جا بازجویی کند یا از آنها بخواهد که به دفتر او بیایند. با این حرکت در زمان و مکان صرفه جویی کردید. برای اطلاعات از خانه‌ی سالمندان هم از مأموران زیردستش کمک بگیرد و خودش مستقیما پیگیر نباشد. با این حرکت هم راوی در روایت از این همه تعجیل خلاص می‌شود هم داستان در فرمت یک داستان کوتاه پرداخت می‌شود. اگر داستان را از لحظه‌ی بازجویی آغاز کردید می‌توانید اطلاعات پیش از آن را در گفتگوها بگنجانید تا خواننده متوجه شود این بازجویی به دلیل قتل یک پیرزن در خانه‌ی سالمندان است.
خانم مرتضوی عزیز، در پایان داستان اشاره کردید که متن ارسالی بازنویسی شده. من داستان قبلی را نخواندم و به نظرم متن شدیدا احتیاج به بازنویسی مجدد دارد. لطفا مدتی از داستان فاصله بگیرید و بعد به سراغش بروید. تصمیم بگیرید که می‌خواهید یک داستان بلند بنویسید یا کوتاه و بعد تصمیم‌تان را با توجه به انتخاب‌تان عملی کنید. امیدوارم در بازنویسی صبور باشید و با حوصله این کار را انجام دهید. حیف است که ایده‌تان را که اتفاقا ایده‌ی خوبی است از سر بی حوصله‌گی پرداخت کنید. به زبان هم توجه بیشتری داشته باشید. زبان داستان پر از دست‌انداز بود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
سارا مرتضوی » چهارشنبه 26 آبان 1400
سلام و عرض ادب داستان شبهه ناک قبلی یک چهارم این داستان بود :) سعی کردم بیشتر پر و بال بدهم و بیشتر نظرم همچون داستان های آگاتا کریستی بود. دست گرمی ای بود تا خود را در این ژانر محک بزنم. با تشکر از شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت