آدم اصلی داستان را بدون ترس و پنهان‌کاری نشان بدهید



عنوان داستان : تراس

عادت داشت ساعت‌ها روبه‌روی آینه بنشیند، دست چپش را بالا بگیرد، انگشت شصتش را روی کف دستش بگذارد و چهار انگشت دیگر را هم روی انگشت شصتش. آنقدر این حرکت را تمرین می‌کرد تا عضلات دستش خسته و منقبض شود.
حتی تلاش می‌کرد لبخند هم بزند، ولی موفق نمی‌شد. سال‌های سکوت، لب‌هایش را فرسوده کرده بود. لب‌هایش را کشته و در صورتش دفن کرده بود. نه تنها لب‌هایش، بلکه تمام تنش را. او سال‌ها در آوار خودش مدفون بود؛ و هرکه به او می‌رسید، مشتی خاک بر سر جنازه‌اش می‌پاشید و او را در گورِ خودساخته‌اش تنها می‌گذاشت.
روزی روی تخت نشست. کمرش را صاف کرد و تکیه داد. پاهایش را مرتب کنار یکدیگر چسباند. و دست‌هایش را در هم قفل کرد. به آرامی نفس می‌کشید و به زندگی‌اش فکر می‌کرد.
غذاها را پخته بود، همان‌طور که او دوست دارد.
لباس‌ها را شسته، همان‌طور که او دوست دارد.
حوله‌ها را تا کرده و در کمد چیده، همان‌طور که او دوست دارد.
خانه را تمیز کرده، همان‌طور که او می‌خواهد.
لباسی پوشیده که او می‌خواهد.
حرفی نمی‌زند، همان‌طور که او دوست دارد.
شکوه نمی‌کند، همان‌طور که او می‌خواهد.
خوشحال نیست، همان‌طور که... نه؛ برای او اهمیتی ندارد.
اما «خودش» چه می‌خواست؟!
بلافاصله پاسخ داد-در سکوت-تراس برای قدش خیلی بلند است. باید کمی کوتاه‌تر باشد، به‌اندازه‌ای که بتوان روی آن ایستاد، به پایین نگاه کرد، و لبخند زد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
خوشحالم اثرتان را به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. وقتی دخترخانم نویسنده‌ای پانزده سالش باشد و بیش از پنج سال سابقۀ داستان‌نویسی داشته باشد یعنی که به نوشتن و به طور مشخص به نوشتن داستان بسیار علاقمند است و همین نکته مرا خوشحال و امیدوار می‌کند می‌دانید چرا؟ یک اینکه خواندن آثار نویسنده‌های نوجوان لذت‌بخش و امیدوار کننده است و دو اینکه با وجود این علاقمندی و سابقه‌ای که شما دارید، به نظر می‌رسد می‌توانم با اثر شما جوری برخورد کنم که با اثر یک نویسندۀ حرفه‌ای برخورد می‌کنم بنابراین انتظار دارم شما هم با صبوری و تمرکز به مواردی که به آن‌ها اشاره خواهم کرد توجه کنید. خوب حالا بیایید ببینیم در متن اثری که فرستاده‌اید چه داریم؟ اثر اینطور شروع شده است: «عادت داشت ساعت‌ها روبه‌روی آینه بنشیند، دست چپش را بالا بگیرد، انگشت شصتش را روی کف دستش بگذارد و چهار انگشت دیگر را هم روی انگشت شصتش. آنقدر این حرکت را تمرین می‌کرد تا عضلات دستش خسته و منقبض شود...» خوب این آدم همین کسی که چنین عادتی دارد چه کسی است؟ ما به عنوان خواننده چقدر دربارۀ این آدم اطلاعات داریم؟ چقدر او را می‌شناسیم؟ بعدش متوجه می‌شویم که لبخند هم نمی‌زند و یک‌جورهایی پریشان احوال است اما باز نمی‌دانیم چرا؟ حتی نمی‌دانیم زن است یا مرد است درست است که نوشته‌اید عادت داشت غذا بپزد اما آشپزی که مخصوص یک جنسیت خاص نیست. پس یک نفر هست اما نه می‌دانیم چه کسی است و نه می‌دانیم زن است یا مرد است و نه می‌دانیم چرا عادت دارد دستش را آنجور جلوی آینه بگیرد و نه می‌دانیم کجاست و نه می‌دانیم چه مشکلی دارد و تا پایان هم پاسخ هیچکدام از این پرسش‌ها روشن نمی‌شوند فقط معلوم می‌شود که دوست دارد از روی تراس خم شود و پایین را تماشا کند و خواننده پیش خودش فکر می‌کند شاید این آدم خیلی کم سن و سال است و شاید دختر بچه‌ای است که به زور شوهرش داده‌اند! اما همه‌اش احتمال است. اگر مثلا حالا شما بیایید و توضیح بدهید که این آدم در واقع چه کسی است و چه جور آدمی است و مشکلش چیست و داستان از چه قرار است هیچ فایده‌ای ندارد چرا؟ چون داستان خودش باید پاسخ پرسش‌ها را بدهد یعنی داستان را جوری بنویسید که خودش بتواند خودش را توضیح بدهد. حالا لطفا به این موارد توجه کنید: 1- برای نوشتن داستان به سوژۀ داستانی نیاز داریم درست است؟ به سوژۀ داستان فکر اولیه هم می‌گویند. بهتر است فکر اولیه را از تجربیات خودتان انتخاب کنید. به اتفاق‌های زندگی خودتان توجه کنید ببینید می‌شود از دل آن‌ها سوژه‌های داستانی بیرون کشید؟ فقط یادتان باشد که خاطره‌ها و تجربه‌ها را می‌شود تغییر داد و زیرورو کرد و از آن‌ها و از خمیرمایۀ آن‌ها داستان آفرید چون اگر قرار باشد خاطره‌ها را به همان شکلی که هستند بنویسیم آنوقت دیگر داستان نیستند. گوش دادن به قصه‌های زندگی دیگران هم می‌تواند به شما کمک بکند. منطقۀ جغرافیایی شما پر از داستان‌هایی است که تا امروز نوشته نشده‌اند پس به اطرافتان نگاه کنید. در زندگی آدم‌هایی که می‌شناسید دقیق‌تر شوید. البته سوژۀ داستانی می‌تواند کاملا تخیلی هم باشد. 2- از همان ابتدا یعنی چند سطر اول داستان تکلیف چند مورد را روشن کنید. یک اینکه نشان بدهید مکان داستان شما کجاست؟ دو اینکه بگویید زمان داستان شما چه زمانی است؟ و سه اینکه نشان بدهید آدم اصلی داستان شما زن است یا مرد است؟ و چهار اینکه نشان بدهید این آدم دقیقا چه مشکلی دارد؟ وقتی می‌نویسید یک نفر جلوی آینه می‌نشیند و چنین و چنان می‌کند و جوری لباس می‌پوشد که او دوست دارد و جوری رفتار می‌کند که او دوست دارد و ...کار را پیچیده‌تر می‌کند چون خواننده هنوز این آدم را نشناخته چه رسد به یک نفر دیگر که «او»ست و اصلا معلوم نیست او دیگر چه کسی است و با این آدم چه ارتباطی دارد؟ مثلا پدرش است؟ مادرش است؟ شوهرش است؟ صاحب‌کارش است؟ 3- برای آدم داستانتان اتفاق داستانی طراحی کنید. اتفاقی که زندگی او را به هم بریزد اتفاقی که تعادل زندگی آدم داستان شما را از بین ببرد. اگر به داستان‌هایی که می‌خوانید و یا فیلم‌هایی که می‌بینید دقت کنید متوجه می‌شوید معمولا اتفاقی می‌افتد که آدم اصلی داستان یا فیلم با آن مواجه می‌شود. گاهی هم به دنبال یک خواسته یا آرزو رفتن خودش تبدیل به اتفاق داستانی می‌شود. نمی‌دانم قصه‌های مجید نوشتۀ هوشنگ مرادی کرمانی را خوانده‌اید یا خیر و یا احیانا سریالی که کیومرپوراحمد با اقتباس از آن ساخته دیده‌اید؟ هوشنگ مرادی‌کرمانی در داستان‌هایش اتفاق‌های ساده‌ای طراحی می‌کند. از روی داستان‌های او فیلم‌های زیادی ساخته شده است. شاید «مهمان مامان»، «چکمه» یا «کیسۀ برنج» را دیده باشید. در مهمان مامان چه اتفاقی می‌افتد؟ مامانِ خانه هیچ غذایی در خانه ندارد اما شوهرش به زور و با تعارف مهمان‌ها را برای شام نگاه می‌دارد. در «چکمه» دخترکی داریم که عاشق چکمه‌های قرمزی است که تازه برایش خریده‌اند اما وقتی توی اتوبوس شرکت واحد خوابیده است یک لنگه از چکمه‌ها از پایش می‌افتد و آن را گم می‌کند. همین می‌شود اتفاق اصلی زندگی این دخترک. 4- داستان را روشن و شفاف و بدون پنهان‌کاری بنویسید و خیال نکنید اگر از همان ابتدا همه چیز را مبهم و پیچیده بکنید داستانتان جالب‌تر یا رازآلوده‌تر خواهد شد خیر اینطور نیست. یادتان باشد داستان چیستان یا معما نیست. نشان بدهید داستان شما دربارۀ چه کسی و چه چیزی است. اطلاعات لازم را در اختیار خواننده بگذارید. اطلاعات ضروری را از خواننده پنهان نکنید پنهان‌کاری می‌تواند به داستان شما آسیب بزند. هیچ اشکالی ندارد اگر معلوم باشد که این آدم چه کسی است، اسمش چیست، چه کاره است، کجاست و چه مشکلی دارد. 5- داستان‌های خوب فراوان بخوانید. مطالعه را از خواندن داستان‌های نوجوان شروع کنید نمی‌خواهم بهترین داستان‌های نوجوان را نخوانده بگذارید و خیال کنید باید یکسره بروید سراغ آثار بزرگسال. تعدادی داستان‌های نوجوان هستند که خواندن آن‌ها را به همه بزرگ‌سال‌ها هم پیشنهاد می‌کنم. آثاری مثل «تیستو سبزانگشتی» نوشتۀ موریس دروئون، «پراسپر عزیز» نوشتۀ پائولا فاکس، داستان‌های پی‌پی مثل «پی‌پی جوراب‌بلند» ، «پی‌پی در دریاهای جنوب» و ... از نوشته‌های آسترید لیندگِرِن، «شازده کوچولو» نوشتۀ آنتوان دوسنت اگزوپری، داستان‌های رولد دال، «جاناتان مرغ دریایی» نوشتۀ ریچارد باخ، کتاب‌های معروف جان کریستوفر (همان سه‌گانۀ معروفش) یعنی «کوههای سفید»، «برکۀ آتش» و «شهر طلا و سرب»، «پراسپر عزیز» و «برده رقصان» از نوشت‌های پائولا فاکس، «هستی» و «زیبا صدایم کن» و «هندوانه به شرط عشق» از نوشت‌های فرهاد حسن‌زاده (آخری را حتما بخوانید)، «عاشقانه‌های یونس در شکم ماهی» و «شبی که جرواسک نخواند» از نوشته‌های جمشید خانیان، «لافکادیو؛ شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» نوشتۀ شل‌سیلور استاین، مجموعه داستان‌های کوتاه شهرام شفیعی مثل «کچل‌ها عاقبت به خیر می‌شوند» و «کلاغو» را هم بخوانید و «مثل دست‌های مادرم» نوشتۀ خسرو باباخانی و «کسی که موهایم را شانه زد» نوشتۀ مژگان کلهر را؛ سه جلدی «قبرستان عمودی» نوشتۀ حمیدرضا شاه‌آبادی را هم حتما بخوانید و همینطور «دختر شاه برای ماه گریه می‌کند» نوشتۀ النور فارجون و... تا می‌توانید داستان‌های خوب بخوانید و به تلاش و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت