تفسیرِ محض نمی‌تواند داستان باشد.




عنوان داستان : زنبور عسل
نویسنده داستان : علی آهنی

خودشون در جریانن. اصن خودشون گفتن. گفتن که ما به بهترین قیمت حساب می‌کنیم. من خودم دیدم. خودم خوندم. حالا کلمه‌ها رو دقیق یادم نیست. راستش من سواد عربی درست و حسابی ندارم. اما فارسی هم نوشته بود. نوشته بود که هر کسی، هر مردی یا زنی که کار خوبی بکنه و اون موقع مؤمن باشه، ما به قیمت بهترین کاری که کرده باهاش حساب‌کتاب می‌کنیم. ایناها، این بنده‌ی خدام دیده، یادشه. تازه می‌گه یه جایی فارسی نوشته بودن که حتی به قیمت بهتر از کاری کردین حساب می‌کنن. داداش دقیق یادته کجا نوشته بود؟ آها! می‌گه همون‌جا که یه چیزایی درباره‌ی زنبور بود. حالا می‌گید ما همچینم مؤمن نبودیم و قیافمون به این حرفا نمی‌خوره، قبول. سرووضعمون تصادفیه، کم جاده خاکی نرفتیم، درسته. اما از‌اسب‌افتاده‌ایم. باور کنید بالاخره مام گاهی، حالا شایدم کم، ولی دو سه قدمی مث بچه آدم رفتیم و به خودش قسم که تو دلمون مؤمن بودیم. شما که بهتر می‌دونید مؤمن بودن اصلش به قلبه. اصن همون‌جا بعدش نوشته بود که کسایی که مجبور بشن، اما تو قلبشون ایمان داشته باشن، بدبختی نمی‌کشن. مام دو سه باری پای این منبرا نشستیم. می‌دونیم که ایمان اثر داره و همون عمل صالح و اینا باید دنبالش باشه. حالام حرفمون همینه که بالاخره یه چند تایی که کار به‌درد‌بخور داشتیم. تو قلبمونم یه قدری ایمان پیدا می‌شده. هر چند ایمانمونم مثل خودمون دوزاری و کج‌و‌کوله بوده. ولی ردمون نکنید. نذارید تو این بیچارگی بمونیم. باور کنید اون‌وقتایی هم که کج می‌رفتیم، بد می‌گفتیم یا فکرمون بیراه می‌رفت، اگه عقلمون می‌رسید همون‌موقع یا یه کم بعدش انقدر به غلط کردم می‌افتادیم که اون غلط زیادی کوفتمون می‌شد. به خودش که از نفهمی بود، از بی‌عرضگی بود، اما از لجبازی نبود. اصلاً لجبازی با کی؟ می‌دونستیم هر غلطی می‌کنیم، اصلش به ضرر خودمونه، برا خودمون بده، اما ... چی بگم؟ حالام که این‌جاییم و دیگه کار از کار گذشته. بذار به‌جای آسمون‌ریسمون بافتن راستشو بگم. خودم می‌دونم که هر کار ظاهراً خوبی، عمل صالح نیست. می‌دونم که اون نوشته‌ها قبل داره، بعد داره، حساب داره، کتاب داره و خیلی داستانای دیگه. اما راستش اینه که ما هیچ کس دیگه‌ای رو نداریم. ما هیچ جای دیگه‌ای رو نداریم که بریم. هیچ‌وقت نداشتیم. همیشه همین‌جوری بود. خودشون می‌دونن. هر غلطی می‌کردیم، دو روز بعدش، تو یه حرمی، کنار یه ضریحی، تو یه مسجد و هیئتی، تو تاریکی یه روضه‌ای، یا حتی اگه هیچ کدومش نبود، نصف‌شب تو رخت‌خواب، شروع می‌کردیم مث بچه‌ها گریه کردن. چون خودمون می‌دونستیم که غلط کردیم، چون می‌دونستیم که آخرش هیچ جای دیگه‌ای نیست که بریم، هیچ کس دیگه‌ای نیست که بریم پیشش. اگه باز راست‌ترشو بخوای اصن بیشتر اون گریه‌ها به‌خاطر همین بود که همیشه هم می‌ذاشتن بیایم و بعدش خیلی خجالت می‌کشیدیم. هر دفعه که یه مدت می‌زدیم جاده خاکی، بعدش با حساب و کتاب خودمون می‌گفتیم که تموم شد، گند زدی، دیگه کجا می‌خوای بری؟ با چه رویی می‌خوای بری؟ اما حتی وقتی خودمون رومون نمی‌شد، وقتی پشتمونو کرده بودیم به در. درو باز می‌کردن، صدامون می‌کردن. حتی می‌اومدن بغلمون می‌کردن و می‌بردن. آره، این‌جوریه که حالام اینجاییم. می‌دونی، هر جوری هم که حساب کنی و حساب کنیم ما طلبکار نیستیم. اصن مگه کسی هست که بتونه طلبکار بشه؟! ولی دلمون غیراین‌جا آروم نمی‌گیره. بازم امیدواریم. یعنی دلمون می‌گه که بازم در باز می‌شه و صدامون می‌کنن. اگه صدا نکنن، اگه جوابمونو ندن واقعاً می‌میریم. نمی‌دونم چرا باز اشکام دارن راه می‌افتن؟
__________________________________
«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثَى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيَاةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (نحل، 97)
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
ما هنوز در نقطه‌ای پیش از آغاز داستان هستیم و آنچه نوشته‌اید داستان نیست، بلکه یک تفسیر ذهنی توسط نویسنده است که به شکلی ادبی نوشته شده است. می‌گویم داستان نیست چون عنصر دیدن توسط راوی غایب است و ما هیچ چیز نمی‌بینیم جز تفسیر.

برای روشن شدن این مسئله بیایید با هم یکی از طبقه‌بندی‌های انواع داستان را با هم مرور کنیم.
داستان‌ها از منظر راوی به دو گروه تقسیم می‌شوند. داستان‌های تفسیری و داستان‌های غیر تفسیری.
اساس این تقسیم‌بندی راوی است. یعنی اگر در یک داستان راوی مفسّر باشد به آن داستان می‌گوییم داستان تفسیری. و اگر در یک داستان راوی بیننده باشد‌ با یک داستان غیرتفسیری روبه رو هستیم.

اما راوی مفسّر کیست و راوی بیننده چیست؟ هر گاه در داستان راوی نسبت به رویدادها برخوردی تحلیلی و تفسیری داشته باشد و به قضاوت آن‌ها بنشیند و از ذهنیات و تفکرات شخصیت‌های داستان مطلع باشد و آن را بیان کند، آن راوی را راوی مفسّر می‌نامیم.
و اگر در داستان راوی مانند یک دوربین فقط ناظر داستان باشد و رویدادها و افعال شخصیت‌های داستان را همان‌طور که اتفاق افتاده‌اند روایت کند و از درونیات شخصیت‌ها مطلع نباشد و قضاوت و تفسیری دربارهٔ رویدادهای داستان نداشته باشد، او را راوی بیننده می‌نامیم.

اما در تمام این داستان‌ها و تقسیم‌بندی‌ها، راوی به شکل مطلق مفسر و یا بیننده نیست. یعنی عمدتا راوی هم مفسر است هم بیننده، اما در داستان تفسیری راوی بیش از آنکه بیننده باشد مفسر است و در داستان غیرتفسیری بالعکس.
می‌دانید چرا در داستان راوی به شکل مطلق نمی‌تواند مفسر باشد؟ زیرا داستان عناصری ضروری دارد که به واسطه این عناصر، راوی عملا نمی‌تواند صرفا تفسیر کند. و اگر راوی دست به چنین قدرمطلقی بزند دیگر آنچه نوشته شده است داستان نیست. بلکه تفسیر ذهنی نویسنده است.
متنی مثل آنچه شما نوشته‌اید صرفا یک تفسیر است، بی‌مشاهده! چنین متنی اساسا نمی‌تواند داستان باشد و در حقیقت بن‌مایه فکری و خام یک داستان است و نویسنده می‌تواند برمبنای این تفسیر و تفکر یک داستان خلق کند. داستانی که به‌واسطه عناصرش این تفسیر را به ما نشان بدهد. منظورم از ما مخاطب است. مخاطبی که مشتاق است بیش از آنکه تفسیر راوی را بشنود مشاهده کند و خود دست به تفسیر بزند. پس شما به‌عنوان نویسنده می‌توانید با نوشتن داستانی که تفسیر ذهنیتان بر آن حاکم است می‌توانید مخاطب را به سمت همین تفسیر ذهنی سوق بدهید.
اما عناصر داستانی چه هستند که مانع از روایت صرفا تفسیریِ راوی در داستان می‌شود؟ پیرنگ، زاویه دید، شخصیت‌پردازی، حادثه و...

پیرنگ: چگونگی چیدمان رویدادها در کنار هم برای ایجاد تاثیر مطلوب است. ما در یک روایتِ صرفا تفسیری، رویداد و حادثه نداریم پس پیرنگ هم نمی‌تواند وجود خارجی داشته باشد. درست مثل آن چه شما نوشته‌اید. در نتیجه نوشته شما فاقد پیرنگ است و متنی که فاقد پیرنگ باشد قطعا داستان نیست، چون پیرنگ همه چیز داستان است که باقی عناصر را در خود بروز می‌دهد و به‌واسطه پیرنگ است که باقی عناصر در داستان جای خود را پیدا می‌کنند. پیرنگ در حقیقت اسکلت و اصلی‌ترین عنصرِ یک خانه است. اگر نباشد آجر و سیمان و گچ که باقی عناصر سازنده خانه هستند نمی‌توانند کنار یکدیگر قرار بگیرند. وقتی نوشته شما این اسکلت را ندارد دیگر عناصر قطعا وجود ندارند، اما اسکلت یک خانه می‌تواند جنس‌های متفاوتی داشته باشد. مثلا آهن باشد یا فولاد. جنس اسکلت داستان همان تفکر نویسنده است بینش او و جهان‌بینی اوست. می‌خواهم بگویم آنچه نوشته‌اید جنس اسکلت ساختمان است نه خود اسکلت و نه ساختمان. برای نشان دادن این جنس اسکلت باید برایمان داستان بنویسید. داستانی که مخاطب را به این تفسیر برساند.
امیدوارم بتوانید برمبنای این تفسیر که نوشته‌اید برایمان داستان بگویید. موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
علی آهنی » 15 روز پیش
با سلام و احترام. بابت راهنمایی‌های شما بسیار سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت