نوشته‌ای که یک قطعه ادبی است تا داستان




عنوان داستان : جریان روحــ
نویسنده داستان : حنانه زندی

آبرُخ گام بر دل مسیر نگاهش برداشت. کدامین سوی مقصد وی بود؛ کسی نمی دانست. می رفت، مانند آب که در جوی لیز می خورد...
غریبه ای از کنج مسیر روبروی چشمانش ظاهر شد! آبرخ به چشمان مرواریدی او نگاه گذرایی کرد؛ قلبش ندای فرّاخی داد:
- اعتماد کن ؛ مطمئن باش:)...
آبرخ غریبه را مقصد گام هایش قرار داد. در نگاه سرد و ترک بسته اش شعله ی مظلوم و آب رنگیِ موم زبانه کشید! به سرخی نجوا کرد:
«آن چیز چیست که دیوانه را دیوانه تر؛ عاشق را عاشق تر؛ جاهل را جاهل تر و عاقل را عاقل تر می کند؟...»
غریبه اندکی به آینه زلال چشمان پیش رویش نگاه کرد؛ خویش را می دید مقابل پاسخی ممکن! او که منتظرش بود...آیا توانش را داشت؟!
کبریتی روشن کرد. شعله بی رمق و آبی، لرزنده میان انگشتانش لغزید. نگاهش را به عمق داغ آتش دوخت؛ زمزمه کرد:
«آن چیز روح است...»
آبرخ غروب بند بند انگشتانش را احساس کرد. لمس لرزش نگاهش و نفس هایش که میان جزر و مد معلق بود! آرام و پیوسته لب زد:
«روح!...روحی که از آن من نیست و از وجود الهه جهان به من اعطا شده است؟»
غریبه انگشت سبابه را به دور شعله لغزان دوران داد و سخن گفت:
«آری، روح. روحی که دیوانه است و سودای دیدن جهان را دارد؛ وقتی جهان را می بیند، ولعِ درونش متولد می شود و دیوانه تر می گردد! روحی که عاشق است، عاشق زیبایی کمال! وقتی معشوق می یابد، وجودش را می بازد و عاشق تر می شود! روحی که جاهل است. جهل از ندانستن و نشناختن! وقتی عظمت این جهان را می بیند؛ طمع می کند، طلب می کند و جاهل تر می شود و گاه می بازد! روحی که عاقل است؛ از ژرفای اقیانوس و ابعاد شعله ها می ترسد و جلو نمی رود! از طرد شدن می ترسد و جلو نمی رود، به مرور عاقل تر می گردد!...آری این روح است؛ روحی که خالق، ماهیت انسانیت قرارش داد و آفرینش را مسیر میلادش! هنگام آفرینش پدیده روح، یکتای هستی فرمود: رامش کن با مغزت، با قلبت، با ایمانت، با ترس هایت. گفت روحی که بخشیدمت طفلی بیش نیست! ادبش کن و آموختن از کائنات را بیاموزش! اما...انسان پاسخ داد (نمیتوانم! کوچک تر از کوهم، پایین تر از آسمان، سردتر از خورشید، دورتر از ماه، در دریا غرق می شوم، در آتش می سوزم و گول مکار ها را می خورم! نمی توانم...) پروردگار پاسخ داد، آفریدمت برای ساختن سرنوشت؛ آفریدمت تا غرق شوی و بسوزی اما پخته تر شوی...سرنوشت درک رنج است و روح آماده اهلی شدن! او را اهلی کن، من منتظرت هستم...»
غریبه اندکی دیدگانش را فارغ از پیرامونش کرد و آنگاه ادامه داد:
«حال می دانی برای چه اینجایی...برای اهلی شدن؛ برای اهلی کردن...تو برای رسیدن به جهان رستاخیز آمده ای، و روز موعود!...»
آبرخ قلبش را با تمام وجودش مشت کرد، نفس دنباله داری کشید و چشمانش را برای اولین بار باز کرد...طور دیگری هستی را دید، مانند آب پاک و همچون غریبه، راهنما!
آبرخ غریبه را می شناخت...
مفهوم زیستن را مدت ها پیش آموخته بود:))اما فراموشی میان خاطراتش تار تنیده بود. حال او ذهنش را غبارروبی کرده بود و خویش را می دید...جسور و محتاج!!
محتاج یاری خالقش و اعتماد به راهنمایان زندگی...روح معیار بود و جهان وسیله، آبرخ تصمیمش را گرفت... .

تقدیم به روح پاک انسان های دور|
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست جوان. این ظاهراً اولین متنی است که شما به پایگاه نقد داستان می‌فرستید. امیدوارم که به آنچه در نویسندگی می‌خواهید برسید. از نوشته شما مشخص است که شما تازه وارد دنیای نوشتن شده‌اید. قبل از هرچیز باید بگویم که نوشتن دنیای بزرگی دارد. انواع مختلف و گوناگونی دارد. یک فیلم‌نامه هم نوشته حساب می‌شود؛ یک داستان هم. اما هر دو باهم فرق دارند. خاطره‌گویی، یادداشت‌نویسی، نامه‎نویسی، نوشتن قطعه ادبی، شعر، نمایش‌نامه‌نویسی، سفرنامه‌نویسی همه از انواع مختلف نوشتن حساب می‌شوند و ما اگر بخواهیم بنویسیم باید فرق اینها را بدانیم. مشخصه‌هایشان را بدانیم و سپس شروع به نوشتن بکنیم. لازم به ذکر است بگویم که خیلی سخت و تقریباً ناممکن است که یک نفر در همه گونه‌های نوشتن بتواند سرآمد باشد. معمولاً باید یکی از این بخش‌ها یا نهایتاً دو بخش را انتخاب کرد و در آن قدم برداشت. اگر به تاریخ ادبیاتِ دنیا هم نگاه کنید متوجه خواهید شد. بهترین شاعران جهان چه کسانی هستند؟ بهترین رمان‌نویس‌ها چه کسانی‌اند؟ بهترین سفرنامه مال چه کسی است؟ بهترین نمایش‌نامه‌نویس و بهترین فیلم‌نامه‌نویس؟ همه اینها باهم متفاوت‌اند. لذا در همین ابتدای کار پیشنهاد می‌کنم که حتماً مسیرتان را مشخص کنید و در همان مسیر قدم بردارید.
البته باید بگویم لازمه انتخاب این مسیر شناخت صحیح و عمیق خود و البته شناخت صحیح هر یک از این گونه‌هاست. شما اول باید استعداد خودتان را کشف کنید که در کدام یک از این زمینه‌ها استعداد دارید؟ سپس به علاقه‌تان نیز رجوع کنید. آن وقت از ویژگی‌های تک‌تک این بخش‌ها بخوانید. مثلاً اجزای فیلم‌نامه چیست؟ نمایش‌نامه با قصه چه فرقی دارد؟ رمان چه اجزایی باید داشته باشد؟ اینها را که متوجه شدید می‌توانید یکی را انتخاب کنید و در همان مسیر جلو بروید. کتاب «بیست‌ودو گام نویسندگی» نوشته «جان تروبی» بسیار به دردتان خواهد خورد. حتماً بخوانید. ضمناً «مهدی قزلی» کتاب کوچکی با عنوان «داستان‌نویسی از صِفر» دارد که فکر می‌کنم آن هم به دردتان خواهد خورد.
اما موضوع دیگری که می‌خواهم مطرح کنم این است که نوشته شما یک داستان حساب نمی‌شود. در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن این نوشته یک قطعه ادبی است. داستان تعریف و قواعد خودش را دارد. ما هر نوشته‌ای را نمی‌توانیم بگوییم که داستان است. برای فهمیدن تعریف داستان حتماً به کتاب‌ها مراجعه کنید. یا حداقل به اینترنت رجوع کنید و گشتی بزنید. داستان تعریف‌های مختلفی دارد و هنوز هم بین صاحب‌نظران این تعریف‌های گوناگون ردوبدل می‌شود. اگر کمی در اینترنت هم سرچ کنید به تعریف زیر خواهید رسید:
داستان، ایجاد کردن شخصیت‌های تخیلی و توضیح روابط آن شخصیت‌ها و روبه‌رو شدن داستان با رویدادها و حوادث، از تجربیات خلاقانه یک نویسنده است.
یا همان‌طور که کتاب را معرفی کردم، «ادوارد مورگان فورستر» در كتاب «جنبه‌هاي رمان» داستان را چنين تعريف مي‌كند:
«داستان نقل وقايع است به ترتيب توالي زمان. براي مثال، ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از دوشنبه و تباهي پس از مرگ مي‌آيد و برهمين منوال، داستاني كه واقعاً داستان باشد بايد واجد يك ويژگي باشد: شنونده را برآن دارد كه بخواهد بداند بعد چه خواهد شد.»
علاوه‌بر این صاحبنظران چند پارامتر را برای داستان گفته‌اند که به عنوان عناصر داستان از آن یاد می‌شود. عناصر داستان بسیار مهم‌اند و در واقع ارکانِ اصلیِ یک داستان را تشکیل می‌دهند که باید در هر داستانی وجود داشته باشند. اگر نباشند داستانی شکل نگرفته است. عناصر داستانی عبارتند از: «پیرنگ، شخصیت، معنا، روایت و زاویه دید.» این پنج عنصر باید در هر داستانی وجود داشته باشند. البته باز نظر نظریه‌پردازان در این زمینه مختلف است ولی به این پنج گزینه مشترک رسیده‌اند که در هر داستان باید وجود داشته باشند.
اولین عنصر پیرنگ است. پیرنگ را می‌شود خط داستانی معرفی کرد. اغلب به عنوان یکی از عناصر بنیادین ادبیات داستانی شمرده می‌شود. پیرنگ عبارت ‌است از ساخت و پرداخت کُنش‌های یک داستان. در نوشته شما کُنش چندانی دیده نمی‌شود. شما خودتان می‌توانید بگویید که طرح اولیه داستان شما چیست؟ ما باید قبل از هر چیز یک طرح کلی خوب بتوانیم برای داستان‌مان بنویسیم. در نوشته شما من به این طرح کلی نمی‌توانم برسم.
مورد بعدی «شخصیت» است. آیا نوشته شما شخصیت دارد؟ از یک فردی به نام «آبرُخ» در نوشته‌تان اسم برده‌اید اما معلوم نیست این چه کسی است؟ اصلا زن است یا مرد؟ چند ساله است؟ چه هدفی دارد؟ به دنبال چیست؟ از چه چیز متنفر است؟ هیچ نشانه و شناختی از او به ما نداده‌اید. در واقع این آبرخ تیپ هم نشده کجا مانده شخصیت. بنظرم باید شما حتماً در کلاس‌های نویسندگی شرکت کنید و زیر نظر یک استاد داستان بنویسید.
از لحاظ روایت و زاویه دید نیز نوشته شما می‌لنگد. خودتان می‌توانید تعریف آنها را از کتاب‌ها بخوانید و با متن‌تان مقایسه کنید. اما تنها چیزی که می‌شود در نوشته شما اشاره کرد، معنا یا مضمون است. شما سعی کرده‌اید در کارتان مضمونی داشته باشید. این خوب است. «انسان پاسخ داد (نمیتوانم! کوچک تر از کوهم، پایین تر از آسمان، سردتر از خورشید، دورتر از ماه، در دریا غرق می شوم، در آتش می سوزم و گول مکار ها را می خورم! نمی توانم...) پروردگار پاسخ داد، آفریدمت برای ساختن سرنوشت؛ آفریدمت تا غرق شوی و بسوزی اما پخته تر شوی...سرنوشت درک رنج است و روح آماده اهلی شدن! او را اهلی کن، من منتظرت هستم...»
هر نوشته باید نتیجه‌ای به ما بدهد ولی مضمون شما کمی از کارتان بیرون زده است. چون داستان ندارید و مخاطب را نمی‌توانید با خود همراه کنید برای همین از کار بیرون می‌زند. باید جای جای نوشته یک‌دست باشد. البته در مورد مضمون کار شما باز سوال این است که چه می‌خواهد بگوید؟ حرف حسابش چیست؟ اینها شفاف نشده‌اند. فقط جملات ادیبانه داریم که مفهوم مشخص و واحدی را نمی‌رسانند. شما باید بیش از این دقت کنید و یک مفهوم واحدی را برسانید.
در پایان مجدداً به شما توصیه می‌کنم که راه‌تان را انتخاب کنید و حتماً کتاب داستان مطالعه کنید. روزی بیست صفحه داستان یا رمان بخوانید. این داستان‌ها دنیایشان را به شما نشان خواهند داد. و شما وارد دنیای داستان‌ها خواهید شد. حتماً در کلاس‌های نویسندگی شرکت کنید. و ضمناً هرچه قدر که می‌توانید تمرین داشته باشید. با نوشتن داستان‌های مختلف خودتان را محک بزنید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. درود.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
حنانه زندی » شنبه 22 آبان 1400
ممنون از شما...بسیار برام مفید بود:) خب هدف بزرگی که من دارم فیلم نامه نویسی، که هنوز هیچ استارتی براش نزدم و امیدوارم که در زمینه نوشتن بهتر شوم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت