چیزی که در متن نباشد، گمان کنید که اصلاً نبوده، اصلاً نیست




عنوان داستان : رمضان.
نویسنده داستان : مسعود بهرنگ

گرسنگی امانش را بریده بود. با استین پاره پیراهنش عرق صورتش را پاک کرد .سیاهی صورتش دوبرابر شد.
_ عجب بویی ...
به دنبال بوی سوسیس خودش را به کنار دکه ساندویچی کنار پارک رساند..
حسابی اطراف دکه را پایید ..
_ نکنه کسی باشه ومچم رو بگیره..
خیلی ارام دستش را دراز کرد ویکی از ساندویچهایی که روی پیشخوان دکه بود را برداشت وفرار کرد.
_ آی دزد ..دزد .بگیریدش.دزد.حسن مواظب این صاحاب مرده باش تا من این حرومزاده رو بگیرم
رمضان از ترس ساندویچی با سرعت هرچه تمام تر میدوید.هر لحظه صدای آی دزد‌ دزد نزدیکتر میشد . سرعتش را که بیشتر کرد کفشهایش از پایش درآمدند ودیگر فرصت برداشتن کفشهایش را نداشت.
انقدر دوید تابه دیوار سنگ چین لب رودخانه رسید.
برگشت نگاهی به مرد ساندویچی کرد که هر لحظه نزدیک تر میشد.
چند لحظه بعد کاغذ ساندویچ روی اب آمد.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای مسعود بهرنگ سلام.
در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «سلام دوست نادیده‌ام این اولین داستان من است.» و البته اولین داستان ارسالی شما برای پایگاه نقد داستان است، اما در پروفایل‌تان سابقه‌ی داستان‌نویسی‌تان را بیش از پنج‌سال ذکر کرده‌اید که باید سه احتمال را در نظر داشت: اول اینکه منظورِ متن، اولین داستان ارسالی شما برای این سایت است و دوم اینکه اولین داستانی را که در آغاز ورود به حوزه داستان‌نویسی نوشته‌اید، برای سایت ارسال کرده‌اید و سوم اینکه آثار پیشین‌تان را داستان نمی‌دانید و این متن را داستان می‌دانید. حالا چرا به سراغ موشکافی در این امر رفتم؟ بحث بر سرِ «یقین» در «روگفتار» است که با واحد «جمله» در «متن» آغاز می‌شود. «حضور حدس و گمان در روگفتار داستان» شدیداً مشکل‌زاست و هر «ایده»ی خوبی را در «اجرا» دچار ناکامی می‌کند. در اثر ارسالی کوتاهِ شما که بناست در چارچوب «داستان خیلی کوتاه» باشد، متأسفانه حدس و گمان به متن‌تان وارد شده است. چطور؟ بررسی کنیم:
یک. «با آستین پاره پیراهنش عرق صورتش را پاک کرد» منظور از این جمله چیست؟ آستین پاره، در کدام بخش‌اش‌ دچار پارگی‌ست و کدام آستین است و با کدام بخش از این آستین، عرقِ صورتش را پاک کرده؟ این‌ها، ایرادهای بنی‌اسرائیلی نیستند ذاتِ داستان بر «تجسم» متمرکز است و اگر مخاطب نتواند داستان شما را به کمک کلماتِ شما تجسم کند همه چیز از دست رفته است.
دو. «آن قدر دوید تا به دیوار سنگ چین لب رودخانه رسید. برگشت نگاهی به مرد ساندویچی کرد که هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. چند لحظه بعد کاغذ ساندویچ روی آب آمد.» چه اتفاقی افتاد؟ بنا شد که حدس نزنیم بلکه ببینیم. ژان والژانِ ما که این بار ساندویچ دزدیده به دیوار سنگ‌چینِ لبِ رودخانه می‌رسد، برمی‌گردد و می‌بیند که ساندویچ‌فروش دارد نزدیک می‌شود بعد به قول سینمایی‌ها کات می‌خورد به نمای رودخانه که کاغذ ساندویچ روی آب می‌آید. مخاطب می‌تواند به دنبال سه احتمال باشد: اول اینکه ژان والژانِ ما که کفش‌هایش را هم از دست داده، ترجیح داده که ساندویچ را قورت بدهد و کاغذش را پرت کند توی آب و منظور از «روی آب آمد»، «روی آب فرود آمد» باشد. دوم اینکه ژان والژانِ ما، ترجیح داده که مدرک جرم را پرت کند توی آب. سوم اینکه ژان والژانِ ما با ساندویچ پریده توی آب. هر کدام از این احتمالات مشکلاتی دارند: الف. چون «چند لحظه بعد» در جمله آمده یعنی فرصت برای قورت دادن ساندویچ نبوده. ب. اگر ساندویچ را پرت کرده توی آب، باید نان‌اش هم سبک است روی آب می‌آمده. ج. اگر خودش با ساندویچ پریده توی آب و فرو رفته، «چند لحظه بعد» زمان کمی برای غرق شدن و ول شدن ساندویچ از مشتش است، تا کاغذش روی آب بیاید. تازه اگر این اختلافِ زمانی را هم بپذیریم باز مشکلِ روی آب نیامدنِ نان، سرجایش است.
سه. اسم «رمضان» چه ارتباط ارگانیکی با این متن دارد؟ شما دوجا [اول در نام متن و دوم در بخشی از متن] این اسم را آورده‌اید. سؤال این است در متنی که ما فقط دو اسم داریم: «حسن مواظب این صاحاب‌مرده باش تا من این حرومزاده رو بگیرم» و «رمضان از ترس ساندویچی با سرعت هرچه تمام‌تر می‌دوید.» استفاده از «نام» به چه دلیل بوده؟ کاربردِ تجسمی داشته؟ «شخصیت» را ساخته؟ «تیپ» ساخته؟ اصلاً فرض کنیم اگر اسم اولی را بگذاریم داریوش و دومی را بگذاریم محرم، صفر یا بابک یا سیروس چه چیزی عوض می‌شود. فقط یک احتمال می‌رود: صاحب متن خواسته یک پیام هشدار برای جامعه بفرستد که دل‌تان به گرسنگی دادن به خودتان در ماه رمضان خوش نباشد به فکر گرسنگان باشید یعنی بگوید اسم آدم داستان من، رمضان است و اسم داستان من هم رمضان است و چون این رمضان، گرسنه است شما به ماه رمضان که ماه گرسنگی کشیدن به‌خاطر خداست، فکر کنید. خُب، این احتمال که کلاً امری «بیرون از روایت» است و «وجه توضیحی» دارد و حتی اگر هم واقعاً وارد چفت و بست روایت می‌شد، کمکی به کار نمی‌کرد. کار روایت مشت گره کردن و شعاردادن نیست. کارِ روایت، «نشان دادن» است.
حالا برویم سراغِ مشکلاتِ دیگرِ متن: یک. ما در این متن، «شخص» داریم، اما «شخصیت» نداریم. حتی «تیپ» نداریم که احتمالاً «ساندویچی» با دو سه جمله می‌توانست از یک «اسم» [در رویکرد دستورزبانی‌اش] بدل به یک «تیپ شناخته‌شده» شود. «رمضان» هم تیپ نیست. اصلاً هیچ کدام از این‌ها را ما «نمی‌بینیم» نه «رمضان» را نه «ساندویچی» را نه «حسن» را. دو. «مکان روایت» کجاست؟ منظور «مکان دستورزبانی» نیست که بگوییم «دکه» داریم «کنار پارک» داریم «دیوار سنگ چین لب رودخانه» داریم. «مکان روایت» را باید در متن ساخت و مهندسی کرد و «نشان داد». سه. زمان روایتِ ما کجاست؟ حتی «زمانِ دستور زبانی» هم در متن حضور ندارد چه رسد به «زمانِ داستانی» که باید با بقیه ارکانِ داستان، ارتباطی ارگانیک داشته باشد. [به‌نظرم برای یافتن این نوع از ارتباط ارگانیک «زمان» با باقی «عناصر داستان» خواندن و بازخوانی «گزارش یک مرگ» مارکز ضروری‌ست: «سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود. خواب دیده بود که از جنگلی از درختان عظیم انجیر می‌گذشت که باران ریزی بر آن می‌بارید. این رویا لحظه‌ای خوشحالش کرد و وقتی بیدار شد حس کرد پوشیده از فضله پرندگان جنگل است. پلاسیدا لینرو، مادر سانتیاگو ناصر، بیست و هفت سال بعد که داشت جزئیات دقیق آن دوشنبه شوم را برایم تعریف می‌کرد، گفت: او همیشه خواب درخت‌ها را می‌دید... یک هفته پیش از آن خواب دیده بود توی هواپیمایی از کاغذ قلعی، از میان درختان بادام می‌گذرد، اما به شاخه‌ها گیر نمی‌کند.» در این رمان، «زمان» برتر از «مکان» و «شخصیت» و «وضعیت» و حتی «نقالی» (که تخصص ویژه مارکز است در ادبیات مدرن) ظاهر می‌شود در واقع اگر «زمان دقیق» و «مجسم‌شده» در این رمان نبود، تقریباً رمانی هم وجود نداشت.] بگذریم از اینکه در متنِ شما، غیر از «زمان تقویمی»، محور اصلی «زمانِ محبوس در روایت» است که متأسفانه شکل نگرفته و چیزی که در متن نباشد، گمان کنید که اصلاً نبوده، اصلاً نیست. من پیشنهاد می‌کنم دو کتاب را حتماً بخوانید یا اگر خوانده‌اید، بازخوانی کنید: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری. [هر دو کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت