«اتفاق» پیش می‌آید اما «وضعیت» مهندسی می‌شود




عنوان داستان : کفش خیس
نویسنده داستان : مینا افشاری

توی راه همیشگی به سمت محل کار با عجله ای که جای جبران تاخیر هر روزه را پر کند بودم. جلوی گلفروشی سر راه ایستاد, کفش هایش خیس و پاره بود, در آوردشان. موزاییک های جلوی گل فروشی یکی در میام لق می زدند و اگر حواست نبود آب زیر آنها می پاشید روی لباس هایی که از صبح برای ست کردنشان زور زده ای. پسر اما کفش های خیس و پاره اش را همانجا در آورد و انگار عجله داشته باشد دوید سمت خیابانی که ترافیک بود. گل فروش داشت گلهای تازه رسیده جلوی مغازه را مرتب می کرد تا هر کدام را توی گلدان پر آبی جا دهد. با آنکه عجله رسیدن داشتم, کفش های پسر قفلم کرده بود کنار مغازه, گلفروش کفش ها را از روی موزاییک ها لق شده برداشت و گذاشت جلوی مغازه بغلی, نگاهش که به نگاهم افتاد گفت کار هر روزه اش است, همین ساعت می آید کفش ها را در می آورد و می دود.
هنوز قفل شده بودم جلوی مغازه و کفش های خیس و پاره, عجله خاطرم رفته بود. کفش ها مرا همانجا قفل کرده بود. گلفروش گفت کفش ها را اگر برای کار پا کند, پدرش شب های بارانی پا برهنه توی گل و لای فاضلاب می رود.
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم مینا افشاری سلام.
چطور است از اینجا شروع کنیم که «داستانِ خیلی کوتاه نوشتن» دشوارتر از «داستانِ کوتاه نوشتن» است. داستان، کلاً یک تخصص است که باید آن را آموخت. رسیدن به ارزش‌های هنری کار، پس از این مرحله است بنابراین بخشِ آموختن تخصص را باید خیلی جدی گرفت. بحثِ سن و سال هم نیست من اگر در 53 سالگی بخواهم نواختن پیانو را یاد بگیرم استاد پیانو فرقی میان من و هنرآموزِ زیرِ 20 سال قائل نمی‌شود. همان تمرین‌ها را می‌دهد و همان توقع را در پس دادن درس از من دارد. البته یک تفاوت همیشه وجود دارد: تفاوت در تجربه‌ی زیستی؛ که آن هم بعد از آموختن تخصص، خودش را نشان می‌دهد مخصوصاً در نوشتن داستان. به روایتِ پروفایل‌تان شما مدت کمی‌ست که می‌نویسید و آن هم پس از گذشتن از مرز 30 سالگی. این، بالقوه خبر خوبی‌ست چون آدم‌ها در این سن به پختگی و تجربه‌ی زیستیِ قابلِ توجهی می‌رسند که بعد از آموختنِ تخصص، خیلی کارآمد است البته مشکلاتی هم هست؛ «آموختن» بعد از 30 سالگی دشوارتر از پیش از آن است. آدم، زمان کم دارد؛ مشغولِ مشکلاتی‌ست که قبل از آن، یا درگیرشان نبوده یا خیلی کمتر درگیر بوده. وقتی هم که مشکل باشد همیشه ذهنِ آدمی دنبالِ راهِ دررو است! خُب، داستان نوشتن راهِ دررو ندارد! میان‌بُر هم ندارد. باید الف تا ی را یاد گرفت. این تازه مالِ «داستانِ کوتاه» است «داستانِ خیلی کوتاه» همان خصوصیاتِ قبلی را دارد با این تفاوتِ بزرگ که تعدادِ کلماتی که نویسنده در اختیار دارد خیلی کمتر است و با همین تعداد از کلمات شما باید شخصیت، وضعیت، زمان و مکان را مهندسی کنید و روی «صحنه» قابلِ دیدن کنید. با این نگاه و قیاسی که عرض کردم «کفش خیس» داستان موفقی نیست چون مکان نداریم زمان نداریم شخصیت نداریم وضعیت هم نداریم. الان می‌توانم صدای اعتراض‌تان را در ذهن‌تان بشنوم! شما بخش به بخش می‌خواهید پاسخگو باشید و معترض. چرا شخصیت نداریم؟ ما که راوی و پسر و گل‌فروش و پدر را داریم. چرا وضعیت نداریم؟ ما که تلاش پسر برای کمک به پدرش را داریم. چرا مکان نداریم؟ گل‌فروشی و خیابان را که داریم. چرا زمان نداریم؟ روز و شب‌های بارانی را که داریم؛ پس مشکل کجاست؟ ببینیم از اساس مشکل کجاست:
یک. هر اسم، ضمیر یا صاحب شغلی که در متنِ ما بیاید شخصیتِ داستانی نیست. بله! شخص است اما شخصیت نیست. شخص، در مرحله‌ی اول باید بدل به تیپ شود یعنی در گونه‌ای از دسته‌بندی‌های اجتماعی جا بگیرد و بعد با افزودن ویژگی‌های فردی از افرادِ دیگرِ آن تیپ متمایز شود یعنی بدل به شخصیت شود. اولینِ قدم برای بدل کردن شخص به تیپ، «مجسم کردن» آن است با «اجتماعی از کلمات». گل‌فروش می‌توانست بدل به تیپ شود یعنی این امکان وجود داشت اما نشده. شما فقط برایش یک اسم گذاشته‌اید: گل‌فروش. ما او را نمی‌بینیم اما نگارنده انتظار دارد که ما او را حدس بزنیم مثلاً از کار ساده‌ی بدون جزئیاتی که انجام می‌دهد: «گل‌فروش داشت گل‌های تازه رسیده جلوی مغازه را مرتب می‌کرد تا هر کدام را توی گلدان پر آبی جا دهد.» اوضاع راوی از این هم بدتر است چون نه تنها مثلِ گل‌فروش دیده نمی‌شود و جنسیت‌اش هم نامشخص است، کارش هم نامشخص است: «توی راه همیشگی به سمت محل کار با عجله‌ای که جای جبران تاخیر هر روزه را پر کند بودم.» [در ضمن جای «بودم» بعد از «محل کار» است نه پیش از «نقطه»ی پایانی.] جنسیتِ پسر و پدر مشخص است اما کارشان نامشخص است. کار پدر، گرچه نامشخص است اما می‌توان درباره‌اش حدس‌هایی زد [گرچه واگذار کردن «تجسم» به «حدس زدن» یک خطای تخصصی‌ست]: «گل‌فروش گفت کفش‌ها را اگر برای کار پا کند، پدرش شب‌های بارانی پابرهنه توی گل و لای فاضلاب می‌رود.» از پسر غیر از کفش درآوردن‌اش چه می‌بینیم؟ هیچ!
دو. دنیا، پر از «اتفاق» است اما پر از «وضعیت» نیست. کاری که پسر برای پدر می‌کند اتفاق است هنوز بدل به «وضعیت» نشده. به عبارت دیگر، «اتفاق» پیش می‌آید اما «وضعیت» مهندسی می‌شود. حتی اگر بپذیریم که این «اتفاق» در متن شما باورپذیر است [کلمه‌ی «پسر» یک گروه سنی خاص را شامل می‌شود باور این مطلب که شماره پای پدر و پسر در چنین سنی یکی باشد البته دشوار است غیر از اینکه باور اینکه پدر و پسر یک کفش دارند هم دشوار است کفشی که تازه به روایت صاحبِ متن «پاره» هم هست. ببینید! بحث بر سرِ این نیست که در واقعیت، مثلاً شماره پای یک پسر نوجوان با شماره پای پدرش یکی باشد یا نه، یا حتی پدر و پسری فقط یک کفش مردانه داشته باشند که هر دو بپوشند؛ حتی اگر چنین چیزی هم وجود نداشت نویسنده حق داشت که در تخیل‌اش به آن برسد اما «باید آن را در متن و روایت خود باورپذیر می‌کرد» با تجسم و دقت در توصیف جزئیات و کامل کردن زنجیره‌ی تداعی‌ها در روایت] باید به شکل «وضعیت» در دو مرحله‌ی «وضعیت اولیه یا وضعیتِ متعادل» و «وضعیت ثانویه یا وضعیت بحرانی» مهندسی می‌شد که هر دو مرحله با «تجسم» و «ساختِ صحنه» در روایت نسبت مستقیم دارند.
سه. گل‌فروشی، خیابان، کوچه، پارک، محل کار، پارک، سینما یا هر چه از این نوع، در دستور زبان «مکان»‌اند اما در داستان مکان نیستند بلکه باید به عنوان مکان، مهندسی و با جزئیات توصیف و قابل نمایش شوند. صبح، روز، شب، غروب، عید، عزا، ماه [مثلاً] مرداد، شانزدهم [مثلاً] اردیبهشت، ساعت [مثلاً] هفت صبح یا هر چه از این نوع، در دستور زبان «زمان»اند اما در داستان بدون آنکه مهندسی و با جزئیات توصیف شوند و به شبکه تداعی‌ها و روایت بپیوندند، «زمان» نیستند؛ بنابراین گرچه این جمله، از جمله‌های موفق متن شماست: «موزاییک‌های جلوی گل‌فروشی یکی در میان لق می‌زدند» اما به تنهایی توانایی مهندسی و ساختنِ «مکان داستانی» را ندارد و همچنانکه این چند جمله: «گفت کار هر روزه‌اش است, همین ساعت می‌آید کفش‌ها را در‌می‌آورد و می‌دود.» و «گفت کفش‌ها را اگر برای کار پا کند، پدرش شب‌های بارانی پابرهنه توی گل و لای فاضلاب می‌رود.» توانایی ساخت و مهندسی «زمان داستانی» را ندارند.
پیشنهاد می‌کنم دو کتاب را نخوانده‌اید که بخوانید و اگر هم خوانده‌اید این‌بار با نگاه کسی که می‌خواهد تخصص داستان‌نویسی را بیاموزد، بخوانید: «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری. [در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور هم در دسترس‌اند.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت