مخاطب می‌خواهد به شخصیت نزدیک شود و از او بیشتر بداند




عنوان داستان : عاطفه خانم
نویسنده داستان : زهرا بیت سیاح

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «عاطفه خانم» منتشر شده است.

هوا رو به تاریک شدن می‌رفت. آسمان صاف و بی‌ابر بود و ستاره‌ها در حال رخ نشان دادن بودند. عاطفه خوش‌حال بود که بالأخره این لباس را از کمد بیرون کشیده است. سوز پاییزی باعث می‌شد قدم‌هایش را تند بردارد و ابر کوچکی مدام جلوی صورتش باشد. کفش‌های پاشنه بلند کمی اذیتش می‌کردند خیلی وقت بود که این کفش‌ها را پا نزده بود. درست بود که قدیمی بودند ولی با کمی واکس زدن به براقی روز اولشان شده بودند.

بادی سرد وزید و عاطفه ژاکتش را تنگ‌تر کرد. انگشتانش پولک‌های لباس‌هایش را لمس کردند. یادش بود که این لباس‌ را مادرش برای تولدش خریده بود. تا به حال پیش نیامده بود که آن را بپوشد. لباس کمی برایش تنگ شده بود ولی با کمی دستکاری و باز کردن چند درز زائد لباس کامل به تنش نشسته بود. از لمس پولک‌های رنگیِ روی لباس لذت می‌برد.

هرچه به محل برگزاری مراسم نزدیک‌تر می‌شد تپش قلبش شدت می‌گرفت. ایستاد، آینه کوچکی را از کیف دستی‌اش بیرون کشید و شالش را مرتب کرد. به لباس‌هایش دستی کشید و به راهش ادامه داد.

دمِ در ساختمان شلوغ بود. پر از ماشین‌های پارک شده و آدم‌هایی که می‌رفتند و می‌آمدند و بچه‌هایی که ورجه وورجه کنان هیاهو به پا می‌کردند و نوای موسیقی که توی خیابان نشت می‌کرد.

عاطفه آرام از میان جمعیت رد شد و وارد ساختمان شد. صدایی از پشت سرش گفت: کجا خانم؟

عاطفه برگشت. صاحب صدا مردی درشت اندام بود در کت و شلواری مشکی. عاطفه با صدایی نجواگونه گفت: دعوت شده‌ام.

مرد دستش را به سمت عاطفه دراز کرد و گفت: کارت دعوت‌تون.

عاطفه دستپاچه کیفش را زیر و رو کرد و کارتی سفید با نقش‌های سرخ بیرون کشید. مرد کارت را گرفت و نگاهی به آن انداخت. سری به تاکید تکان داد و با لبخند گفت: بله… خوش‌ اومدین. از اون طرف برین.

عاطفه لبریز از هیجان به سمتی که مرد اشاره کرده بود پاتند کرد. با هر قدم صدای موسیقی بیشتر می‌شد. بعد از مرگ مادرش چندین سال بود که به هیچ جشن و مراسمی نرفته بود.

وارد سالن که شد هیاهوی جمعیت و صدای موسیقی به هم گره خوردند. عاطفه به دنبال چهره‌ای آشنا میان جمعیت چشم گرداند. آشنایی به چشمش نیامد. یک صندلی خالی به چشمش خورد. به سمت میز رفت صندلی را عقب کشید و نشست. هنوز کیفش را روی میز نگذاشته بود که خانمی بلند قامت با لباسی پر زرق و برق در حالی که گام‌های سریع برمی‌داشت به او نزدیک شد و با لبخندی خشک گفت: ببخشید اینجا میز ماست.

عاطفه لبخندی زد و سریع از جا بلند شد و زیر لب معذرت خواهی کرد. معذب ایستاده بود و به دنبال جای خالی چشم می‌گرداند. چند صندلی خالی دیگر به چشمش خورد ولی می‌ترسید به محض نشستن صاحبانی برایشان نازل شود. احساس می‌کرد پرنده‌ای است که در میان طوفان رها شده. همه سرشان به خوش و ‌بش کردن و نظر دادن بابت قر کمر این و آن گرم بود.

عاطفه احساس می‌کرد پاهایش کرخت شده‌اند و نفسش تنگ شده. روی نزدیک‌ترین صندلی نشست. به صندلی‌های دیگر دور میز نگاهی انداخت. سمت چپ و راست را پایید. خبری نبود. نفس راحتی کشید. بطری آب را برداشت و یکی از لیوان‌های پلاستیکی را تا نیمه آب کرد.

موسیقی مورد علاقه‌اش از بلندگوها به گوش می‌رسید و باعث شد که احساس آرامش کند. انگار که پاداشی دریافت کرده باشد. یک آهنگ آشنا در میان خیل جمعیتی که هیچ کدام به چشمش آشنا نبودند دلگرم کننده بود.

خانمی با یونیفرم سورمه‌ای خدمات ظرف میوه و شیرینی را روی میز گذاشت. عاطفه با تکان دادن سر تشکر کرد. از این که مورد توجه قرار گرفته بود شادمان شده بود. همانطور که چشمش به ظرف شیرینی‌ها بود دو خانم جوان با لباس‌هایی همرنگ با سر و صدا نزدیک شدند و پشت میز کناری نشستند. عاطفه یکی از شیرینی‌های مربایی مورد علاقه‌اش را برداشت و طعمش را مزمزه کرد.

دخترهای جوان با نفس‌های بریده می‌خندیدند و سر بطری آب دعوا می‌کردند. یکی از دخترها که جوان‌تر به نظر می‌رسید به سمت دیگری خم شد و آرام گفت: این زنه کیه؟

با وجود شلوغی سالن، عاطفه صدایشان را خوب می‌شنید. دختر دیگر که بزرگ‌تر به نظر می‌رسید چند لحظه‌ای به عاطفه خیره شد و سرتاپایش را وراندازد کرد. شیرینی زیر سنگینی نگاه دختر در گلوی عاطفه ماسید. بطری آب را برداشت و لیوان را از نو پر کرد. صدای دختر را شنید که می‌گفت: نمی‌دونم، تا حالا ندیدمش. از فامیلای ما که نیست. فکر کنم از فامیلای داماده.

دختر جوان‌تر گفت: گفته بودی اینا در و دهاتین‌ها! راست می‌گفتی.

-آره والا… لباساشو نیگا معلوم نیست ماله چه دوره‌ایه!

-فکر کنم تو غارش خواب بوده. به نظرت هنوز کسی از این مدل لباسا میپوشه؟

-این در و دهاتیا آره. باور کن فقط واسه شام اومده. همین که اینجا خلوت شه هرچی هست و نیست رو می چپونه تو کیفش. نیگا… کیفش قد یه چمدون جا داره.

دخترها با صدای بلند می‌خندیدند. عاطفه نیمۀ دیگر شیرنی‌اش را پیچید لای دستمال و توی پیش دستی‌اش گذاشت. بند کیفش را روی دوش انداخت و از سالن خارج شد. آسمان تاریک‌تر از قبل شده بود. آن قدر همه مشغول کارهای خودشان بودند که عاطفه احساس کرد بود و نبودش در این دنیا هیچ توفیری برای کسی ندارد.

به خانه که رسید یکبار دیگر خودش را با آن لباس توی آینه ورانداز کرد بعد لباسش را عوض کرد و لباس پولک دار را در یک کیسه نایلونی چپاند و پرتش کرد گوشه اتاق. درحالی که با دستمال صورتش را پاک می‌کرد زیر پتو خزید و چشمان نم‌دارش را بست.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم زهرا بیت سیاح عزیز، سلام. نزدیک به دو سال است که داستان می‌نویسید و فقط دو داستان به پایگاه ارسال کردید. امیدوارم در راه نوشتن مصمم و ثابت‌قدم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«عاطفه خانم» اولین داستانی است که از شما خواندم و باید اقرار کنم با وجود تلخی، داستان شیرینی بود. از اسم داستان شروع می‌کنم. وقتی واژه‌ی «خانم» به همراه عاطفه آمده نشان از آن دارد که نویسنده قصد داشته به مخاطب بگوید عاطفه زن جوانی نیست و البته که فقط همین‌قدر از او به مخاطب می‌گوید. مخاطب تلاش می‌کند، عاطفه خانم را در ذهن مجسم کند اما در این کار به موفقیتی نمی‌رسد. عاطفه خانم در راه رفتن به جشن عروسی است. کمی از زمانی که مادرش آن لباس پولکی را برایش خریده چاق شده. بعد از مدت‌ها کفش‌های پاشنه بلند پوشیده و دیگر چیزی از ظاهر او دستگیر مخاطب نمی‌شود. عاطفه خانم شخصیت اصلی داستان است. مخاطب حق دارد که بیشتر از او بداند. این فرصت با زاویه دیدی که انتخاب کردید و الحق انتخاب بسیار خوبی بوده، فراهم است. پس از این فرصت استفاده کنید و کمی بیشتر به مخاطب اطلاعات بدهید. راهی که عاطفه باید تا رسیدن به مکان برگزاری جشن عروسی بپیماید، مجال خوبی است برای دادن اطلاعات لازم به مخاطب. از عاطفه خانم بگویید. از لباسی که بعد از این همه سال تن کرده. از این‌که در این مدتی که مادرش فوت شده تنها بوده یا نه؟ با کسی معاشرت داشته یا نه؟ عروس و داماد چرا او را به جشن دعوت کرده‌اند؟ عاطفه با آن‌ها چه نسبتی دارد؟ چرا بعد از این همه مدت تصمیم گرفته به این جشن برود؟ چرا هیچ آشنایی را در مراسم نمی‌بیند؟ این‌ها سوالاتی است که در ذهن مخاطب نقش می‌بندد و توقع دارد که راوی جواب سوالاتش را بدهد. می‌دانم که تلاش کردید داستانی موجز بنویسید. اما بین ایجاز و حذف راه باریکی است که نویسنده باید حواسش باشد برای رسیدن به یکی دچار دیگری نشود. با کم گفتن و حذف کردن اطلاعات لازم، ایجاز اتفاق نمی‌افتد. فقط مخاطب از شخصیت دور می‌ماند و این فاصله اتفاق خوبی نیست. «عاطفه خانم» داستان شخصیت است پس مخاطب باید از او بیشتر بداند تا بتواند به او نزدیک شود. با این خساست در دادن اطلاعات نویسنده نمی‌تواند توقع داشته باشد مخاطب با شخصیتش همسان پنداری کند و احساساتش درگیر داستان شود. چون نویسنده به او اجازه نداده به عاطفه خانم نزدیک شود. در جهان واقع هم همین‌طور است. اگر من بخواهم حکایت عاطفه خانمی را که شما او را نمی‌شناسید برایتان تعریف کنم، احساستان درگیر نمی‌شود. اما اگر اول از عاطفه خانم و موقعیت و زندگی‌اش بگویم و بعد حکایتش را تعریف کنم، چه بخواهید چه نخواهید احساستان درگیر می‌شود. کم و زیادش بستگی به نوع روایت کردن من و علاقه‌مندی شما به موضوعاتی مثل عاطفه خانم دارد.
در مراسم دو تا از مهمانان با هم شروع به صحبت می‌کنند. صحبت‌شان در مورد عاطفه خانم است و البته که هر چه را عاطفه خانم می‌شنود، راوی با مخاطب در میان می‌گذارد. چه حرکت به جا و خوبی کردید. استفاده از پتانسیل گفتگو هم متن را دلچسب‌تر می‌کند، هم فضای داستان را که جشن عروسی است باورپذیرتر می‌کند هم اطلاعات لازم را به صورت فشرده به مخاطب می‌دهد. اما بهتر می‌شود اگر کسی هم به قدر دو سه تا جمله با عاطفه خانم صحبت کند و مخاطب از شیوه‌ی پاسخگویی‌اش او را بهتر بشناسد.
خانم بیت سیاح عزیز، از متن فاصله بگیرید. بعد از مدتی به سراغش بروید و چند بار آن را بخوانید. اطمینان دارم که خودتان اشکالات کار را به وضوح می‌بینید. در بازنویسی داستان، نقایص را برطرف کنید. دوباره داستان را بخوانید و ببینید چه متن سرپا و دلنشینی شده است.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » پنجشنبه 20 آبان 1400
منتقد داستان
موفق باشید
زهرا بیت سیاح » چهارشنبه 19 آبان 1400
ممنون از نقدتون. چشم سعی می‌کنم عاطفه رو بیشتر شرح بدم و داستان رو بازنویسی کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت