نویسندگی در نوجوانی




عنوان داستان : انشای اول:غروب دلگیر جمعه
نویسنده داستان : کیانا فرد

(به نام خالق طلوع و غروب آفتاب)
وقتی خورشید آخرین روز تعطیلات کم کم داشت غروب می‌کرد تصمیم گرفتم به حیاط ‌‌‌‌‌‌‌‌بروم.چند روزی بود که به مناسبت های مختلف تعطیلات رسمی بود و امروز آخرین روز آن تعطیلات بود.همه خواب بودند.پس از برداشتن سوییشرت سبز آبی ام به حیاط می روم.سال پیش آنجا را بازسازی کرده بودیم.دیوارهایش را با کاشی های آجر مانندی پوشانده بودیم.دو تا از سکو های قرمز رنگش را خراب کرده بودیم و به جایش با آجر های سرخی باربیکیو درست کرده بودیم.درون آن دو کشوی بزرگ سفید بود که تویش پر بود از سطل های ماست و قابلمه های روحی مامان.من از آن کشو ها می ترسیدم.هیچ وقت بازشان نمی کردم.می ترسیدم درونش مارمولک باشد و رویم بپرد.روی کباب پز روزهای تعطیل کباب و جوجه درست می کردیم.کیف میداد وقتی د رسرمای زمستان یا پاییز کنارش بایستی و با آتشش خودت را گرم کنی.کمی جلوتر از باربیکیو سکوی کم ارتفاعی بود.رنگ سکو قرمز بود و رویش مربع هایی بود که درون مربع ها گل هایی با اشکال متفاوت کشیده شده بود.بابا به تازگی در گلدان ای طویلی انواع حسن یوسف ها را کاشته بود.زیبا ترین جای حیاط با اختلاف آنجا بود.جلود گلذان های بزرگ حسن و یوسف می نشینم و آسمان را نگاه می کنم.کم کم خورشید دارد غروب می کند..در پاییز زدتر از همیشه غروب می کرد.این را دوست نداشتم.احساس می کردم از همه کارهایم عقب مانده ام و هوا تاریک شده است!به غیر از این مورد مشکل دیگر با پاییز و زمستان نداشتم.
نسیم خنک پاییز به زیر سوییشرتم مرسوخ کرده بود.سردم شده بود.اما این سرما را جور عجیبی دوست داشتم.توجهم به درخت خرمالوی حیاط جلب شد.چقدر میوه داده بود!شاخه های درخت تاب آن همه میوه را نداشت.شاخه هایی جلویی کمی خم شده بودند.زیر درخت که رفتم دیدن سر هر کدام از شاخه ها حداقل چهار خرمالو در آمده بود.خرمالو ها بعضی هایشان هنوز سبز و زرد بودند.رسیده ترین هایشان کم کم رگه های رنگ نارنجی در آن ها دیده می‌شد.میوه های درشت و خوبی می‌شدند.همانجا به خودم قول دادم که امسال دیگر خرمالو ها را بچینم.آخر هیچ سالی مامان نمی گذاشت به خرمالو ها دست بزنیم.می گفت:"حالا چیکار این درخت داری؟بذار پرند ها بخورن ن که برای تو میخرم!" امسال می خواستم حداقل برای یکبار هم که شده یکی از خرمالو ها را بچشم.نمی دانم چه چیزی بود که هروقت کاری ممنوع بود دوست داشتی انجامش دهی و هر وقت چیزی آزاد است و خوب هیچ علاقه ای به انجام دادنش نداری!
حوصله ام بدجوری سر رفته بود.تصمیم گرفتم داخل خانه بروم.دیگر داشت تاریک می‌شد.
داخل که رفتم استکان چایی برای خودم ریختم و دستان یخ زده ام را بر روی دهانه اش گذاشتم.چند ثانیه که گذشت سوزش گرما را در کف دستم حس می کردم .سوزش دلپذیری بود.این را هم مانند نسیم خنک پاییزی دوست داشتم!
دلم بدجوری تنگ بود!تنگ چیز و کسی که نمی دانستم چیست!باز هم مثل همیشه غروب جمعه دلگیر بود.غروب جمعه حالت خاصی داشت.انگار همه دلتنگ کسی بودیم که نمی دانستیم کیست!همه منتظر اتفاقی خاص بودیم!انگار تمام خستگی های این شش روز را در غروب جمعه ها جمع شده بود و همه بار آن را به دوش می کشیدیم.سخت بود.غروب های جمعه را تحمل کردن تاب عجیبی می خواست.با تمام اینها دوستش داشتم.احساس می کردم روزی این غم و دلتنگی جایش را به شادی و نشاط می دهد.
پس به امید دیدار تا آن جمعه :)
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست عزیز،خانم کیانا فرد
سلام
چقدر لذت بردم از خواندن متنی که نوشته بودی. تصور اینکه یک دختر دوازده ساله این کلمه‌ها را نوشته و برای ما فرستاده خوشحالم کرد. کیانا جان، دوازده سالگی یک سن آرمانی برای شروع نوشتن است. این نوشتن، می‌تواند در سالهای بعد به شاخه‌های فرعی‌تر نویسندگی منتهی شود. مثلا به داستان‌نویسی، گزارش‌نویسی، مقاله‌نویسی و ... اصل مهم در همه اینها این است که بتوانی کلمه‌ها را درست کنار هم بچینی و با جمله‌های درست منظور خودت را به مخاطب منتقل کنی. این کار به ظاهر ساده، برای خیلی از نویسنده‌ها کار سختی است. اگر می‌خواهی در آینده نویسنده شوی، همین کار را خیلی خوب یاد بگیر. برای بقیه مسائل فرصت داری.
بهترین توصیه‌ای که می‌توانم برای این مقطع تو داشته باشم این است که نوشتن یادداشت روزانه را خیلی جدی بگیری. هر روز گزارشی از عملکرد آن روزت بنویسی و سعی کنی روی اتفاقات روزمره تامل و مکث کنی. آنها را تحلیل کنی. از احساساتت بنویسی و با کلمه‌ها و جمله‌ها منظور خودت را به بهترین شکلی که می‌توانی منتقل کنی. اگر یک وبلاگ هم داشته باشی، لذت داشتن خواننده را هم خواهی چشید. یادت باشد که شبکه‌های مجازی جای خوبی برای نوشتن نیست و به قلم تو آسیب خواهد زد.
برای نوشتن انتظار نداشته باش که سوژه‌های خاصی برای نوشتن داشته باشی. یادم هست وقتی به سن تو بودم از اینکه سوژه‌ای برای نوشتن ندارم رنج می‌بردم. ولی حالا می‌بینم که توقع بیجایی از خودم داشتم. لازمه داشتن سوژه، داشتن تجربه است و گذر عمر. سعی کن از همین اتفاقات خیلی عادی روزمره مفاهیمی را بیرون بکشی و تلاش کنی آنها را بسط بدهی.
دومین کاری که حتما باید انجام بدهی عادت‌کردن به خواندن کتاب‌های خوب است. رمان‌های خیلی خوبی برای گروه سنی نوجوان وجود دارند که می‌توانی مطالعه کنی. مثل رمان‌های آقای فرهاد‌ حسن‌زاده، حمیدرضا شاه‌آبادی، خانم فریبا کلهر و ...
کیانای عزیز، متنی که نوشته بودی یک داستان نبود. دختری برای آوردن سوئیشرت خودش به حیاط خانه می‌رود و بعد فضای حیاط را برای ما توصیف می‌کند و دوباره به خانه برمی‌گردد. اولین شرط وقوع یک داستان، وجود یک اتفاق غیرعادی است. اتفاقی که تعادل روزمرگی را به هم بزند. در چیزی که نوشته‌ای هیچ اتفاقی نمی‌افتد، بنابراین هیچ ساختار داستانی شکل نمی‌گیرد. به جز این باید با دیگر عناصر داستانی هم آشنا شوی. مثل شخصیت‌پردازی، پیرنگ، توصیف، و ...
برای یاد گرفتن اینها زمان کافی داری. فعلا فقط تا جایی که می‌توانی خوب بخوان و بنویس. سالهای بعد نتیجه این کار را خواهی دید.
موفق باشی.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۳
زینب زنگی آبادی » 7 روز پیش
سلام خانم کیانا فرد واقعا از خواندن داستانتان لذت بردم. عالی بود
کیانا فرد » 3 روز پیش
خوشحالم که دوست داشتید
کیانا فرد » 9 روز پیش
سلام خانم فردی عزیز ازتون بابت نقد مفیدتون سپاسگزارم.ممنونم که دلسوزانه راهنمایی کردید.حتما کتاب های این نویسندگان خوب رو مطالعه خواهم کرد.من قلم آقای حسن زاده را بسیار دوست دارم و اکثر کتاب هایشان را مطالعه کردم.بسیار از لطف و راهنمایی شما سپاسگزارم.انشاالله در متن ها و داستان های بعدی موفق تر عمل کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت