این نخ سیگار نه خودش روشن شده و نه توانسته جهان داستان را روشن کند



عنوان داستان : برای یک نخ سیگار

یک هفته‌ای بود که بیرون نیامده بود و اکنون می‌توانست به دور از چشمان مهتاب سیگار بکشد. صبح بود. کمی از برف‌های دیشب روی زمین مانده بود که تازه داشتند آب می‌شدند. کنار یکی از درختان پارک ایستاده بود و جیب‌هایش را برای پیدا کردن سیگار می‌گشت و وقتی چیزی پیدا نکرد، چند بار با مشت به درخت کوبید که چند تکه برف و یخ پایین افتاد. سرد بود و آفتاب جان نداشت. پالتوی سیاه بلندی پوشیده بود که تا نزدیک زانو‌هایش بود.موهایش یک‌دست سفید بود. از جیبش یک کلاه سیاه نخی بیرون آورد و روی سرش گذاشت که ابروهایش را هم پوشاند. راه افتاد. قدم‌هایش را کوچک و آهسته برمی‌داشت و در راه چند بار می‌ایستاد و به تنهٔ درختان تکیه ‌می‌داد، انگار که خسته شده بود. از سه ماه پیش ده کیلو لاغرتر شده بود، ولی هنوز چاق بود.
کنار پارکْ خیابان شمس بود و آن سمت خیابانْ یک دکهٔ قرمز که می‌توانست آن‌جا سیگار بخرد. مرد صدای ردشدن ماشین‌ها را می‌شنید. تمام درختان پارک خشک شده بود. زن و مرد جوانی ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. مرد کلاهش را کمی بالا داد و به آن‌ها خیره شد. با خود فکر می‌کرد که آن‌ها را می‌شناسد. چشمش کمی ضعیف بود و به خوبی نمی‌توانست چهره‌شان را ببیند. سرش را برگرداند و به سنگفرش نگاه کرد، فیلتر‌های سیگار را که دید دوباره راه افتاد.
چند قدمی که برداشتْ گوشی‌اش زنگ خورد. دست‌ش را داخل جیبش کرد و گوشی‌اش را بیرون آورد. چندبار گفت «بله خانم» و گوشی را قطع کرد. دوباره به سنگ‌فرش‌ها نگاه کرد که چشمش به یک پاکت سیگار افتاد. دو گربه هم در آن نزدیکی بودند که داشتند با هم دعوا می‌کردند. مرد در دوقدمی آن‌ها ایستاد و صدای خِرخِر عجیبی درآورد. گربه‌ها که این صدا را شنیدند با هم سرشان را به طرف مرد برگرداندند و به مرد خیره شدند. مرد آن‌قدر صدای عجیبش را ادامه داد که هم گربه‌ها و هم زن و مردی که ایستاده بودند از مرد دور شدند. به طرف پاکت سیگار رفت. خم شد و آن را برداشت و شروع کرد به گشتن، اما سیگاری پیدا نکرد. پاکت را مچاله کرد و زمین انداخت. دوباره به راه افتاد. یک جوب کوچک سنگی بود که از وسط پارک می‌گذشت. چپ و راست را نگاه کرد و یک پل چوبی را در چند قدمی دید. نزدیک پل رفت. نیمی از برف‌های روی آن آب نشده بود و می‌ترسید که بیفتد. دست‌ راستش را به نردهٔ پل گرفت و آرام قدم برداشت. چوب‌های زیر پایش صدا می‌دادند. دو دختربچه که هر دو قرمز پوشیده بودند به سرعت از کنارش رد شدند و مرد محکم نرده را گرفت. دو سه قدم دیگر به جلو رفت. پای چپش را روی زمین می‌گذاشت که احساس کرد چیزی زیر پایش است. اول فکر کرد تکه‌ای یخ، یا برف است. پایش را کمی فشار داد که صدای قورباغه بلند شد. مرد عقب آمد و در حالی که دستش به نرده بود خم شد. قورباغه از سرما جان حرکت نداشت. مرد کلاهش روی زمین انداخت و منتظر ماند تا قورباغه داخل کلاه بپرد ولی قورباغه تکان نمی‌خورد. مرد هم با دست، آن را گرفت و داخل کلاه گذاشت. با دست راستش نرده‌ها را گرفته بود و با دست چپ کلاهی را که قورباغه در آن بود و دوباره راه افتاد.
به آخر پل رسید. دختربچه‌ها را از دور می‌دید که دارند بازی می‌کنند. چند کلاغ روی شاخهٔ درخت‌ها نشسته بودند و هیچ صدایی نمی‌دادند. به خیابان رسید و آن‌طرفْ دکه را می‌دید. چند پاک‌بان کنار خیابان جمع شده بودند و با هم حرف می‌زدند، مرد برای آن‌ها دست تکان داد، ولی آن‌ها متوجه نشدند. به سمت دکه رفت. روزنامه و مجله‌ها را می‌دید که مرتب کنار شیشه چیده شده بودند. کلاه را روی یکی از مجله‌ها گذاشت و قورباغه هم بیرون پرید. مرد گفت «سیگار، زر، یه نخ». صاحب دکه که آقااسماعیل را شناخته بود خندید و گفت «مهتاب‌خانم گفته بهتون سیگار ندم اسماعیل‌خان، شرمنده». قورباغه که نزدیک شیشهٔ دکه شده بود چند بار قورقور کرد. آقااسماعیل صورتش سرخ شد و دستش را نزدیک قلبش برد و آرام روی زمین نشست. صاحب دکه بیرون آمد و شروع کرد به داد زدن. پاک‌بان‌ها در حالی که جاروهایشان را پرت کردند به سرعت به سمت دکه آمدند. تکه ابر کوچکی آفتاب را پوشاند و کلاغ‌ها شروع کردند به غارغار کردن.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام
بسیار خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که به پایگاه نقد داستان فرستاده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. ابتدا به عنوان مخاطب و خوانندۀ اثر شما تلاش کردم با متن اثر ارتباط برقرار کنم و ببینم این آدمی که بعد از یک هفته از خانه‌اش بیرون زده چه داستانی برای ما دارد. دیدم که روی برف‌ها راه رفت، دیدم که در پارک قدم زد دیدم که به درخت و در و دیوار کوبید و دربه‌در به دنبال یک نخ سیگار بود، دیدم که برای گربه‌ها صداهای عجیب در‌‌آورد و قورباغه را داخل کلاهش گذاشت، دیدم که به گوشی‌اش جواب داد و فقط بله خانمی گفت و احتمال دادم دارد با با مهتاب حرف می‌زند و دیدم که دارد رهگذران را تماشا می‌کند و کلاغ‌ها را هم همراه او تماشا کردم و در تمام مدتی که با او همراه شدم فکر کردم خوب بعدش چی؟ و مدام به خودم گفتم حتما بعدش داستان اتفاق خواهد افتاد و باز هربار به خودم گفتم شاید بعد از این برف‌ها داستان در کمین است، شاید داخل این پارک، شاید بعد از این خیابان، شاید نرسیده به دکۀ روزنامه‌فروشی شاید، شاید، شاید ... اما هیچ خبری نشد که نشد. فقط یک نفر آمد و از جلوی چشم من مخاطب گذشت بی‌آنکه بدانم چه کسی است. آدمی بود مثل همۀ آدم‌هایی که روز و شب می‌بینیم و از یاد می‌بریم پس بیرون آمدن و بیرون نیامدنش از خانه علی‌السویه بود؛ در این صورت برای من و برای سایر مخاطبان چه فرقی می‌کند او را ببینیم یا نبینیم؟ این همه را گفتم برای چه؟ برای اینکه ناامیدتان کنم؟ هرگز اینطور نیست. اتفاقا بسیار امیدوارم خوانندۀ سایر آثار شما هم باشم و بعدتر داستان‌های درخشان شما را بخوانم. این‌ها را گفتم برای اینکه توجۀ شما را به چند نکتۀ مهم جلب کنم: 1- داستان اتفاق می‌خواهد. هزاران تصویر و توصیف یگانه و یکه را هم که کنار هم بگذارید اما اتفاق و ماجرایی نداشته باشید، داستان شکل نمی‌گیرد. شما مکان داستانی را مهیا کرده‌اید، آدم اصلی داستان را هم انتخاب کرده‌اید اما این آدم نتوانسته داستانش را، ماجرای خودش را به درستی به نمایش بگذارد داستان به درستی بیان نشده است. می‌دانیم مردی است که یک هفته سیگار نکشیده و در به در دنبال یک نخ سیگار می‌گردد اما این ماجرا جان داستان شدن ندارد و درست‌تر اینکه به این شکلی که آن را نوشته‌اید اصلا نتوانسته در قاب داستان قرار بگیرد. فرمول تعادل، عدم تعادل و تعادل ثانویه را یادتان هست؟ ابتدا همه چیز خوب و خوش و آرام و بر وفق مراد است اما اگر همانطور روی یک خط ممتد ادامه پیدا کند، داستان نخواهیم داشت پس اتفاقی می‌افتد که تعادل زندگی آدم داستان و یا به طور کلی تعادل جهان داستان را متزلزل ‌کند، اتفاقی که عدم تعادل ایجاد کند و بعد کشمکش‌ها را داشته باشیم و ماجرا پیچیده‌تر شود و پیش برود و گره‌افکنی‌ها و گره‌گشایی‌ها را ببینیم و در نهایت تعادل به جهان داستان و به زندگی آدم‌های داستان بازگردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند. 2- چرا شخصیت‌پردازی یکی از مهمترین مباحث داستان‌نویسی است؟ روح و روان انسان آنچنان پیچیده است و آنقدر ناشناخته است که به دنیایی هزارتو شباهت دارد. تمامی مقوله‌هایی که غیرمادی هستند و در روح و روان انسان ریشه دارند، شایستۀ موشکافی و بررسی و کنکاش هستند. البته معلوم است که در جهان داستان با ویژگی‌های مادی شخصیت‌ها هم سر و کار داریم اما ویژگی‌های غیرظاهری به مراتب پچیده‌تر هستند و به نمایش گذاشتن آن‌ها دشوار‌تر است. آدم‌های هر داستان پایه‌های مهم و اساسی داستان هستند. داستان بیش از هر اثر دیگری به آدم‌ها، به شخصیت‌ها وابسته است. در این صورت انسان جزء جدایی‌ناپذیر داستان است. حتی در داستان‌هایی که انسان حضور ندارد بلکه حیوانات یا اشیاء حضور دارند، حیوانات و اشیاء نمایندۀ عنصر و شخصیت انسانی داستان هستند. حادثه و انسان دو رکن اساسی داستان هستند. هیچکدام از این دو بدون حضور دیگری داستان‌ساز نمی‌شوند. اگر فقط حادثه داشته باشیم اما انسان نداشته باشیم، داستان نخواهیم داشت. هر اتفاق یا حادثه‌ای را معمولا انسان‌ها ایجاد می‌کنند حتی در صورتی که یک حادثه خارج از اختیار بشری داشته باشیم مثلا زلزله یا سیل، تا زمانی که داستان‌نویس تأثیر این حوادث را روی آدم‌ها نشان ندهد، داستان اتفاق نخواهد افتاد. آدم بدون ماجرا هم به سختی می‌تواند داستان‌ خلق کند. منظور حادثه یا اتفاقی است که به هر حال بتواند آرامش زندگی آدم‌ها را به هم بزند یا آرامش بیرونی و یا آرامش درونی آن‌ها را. «پیرمرد و دریا» نوشتۀ ارنست همینگوی را یادتان هست؟ داستان «عدل» نوشتۀ صادق چوبک را چطور؟ اندوه (یا همان سوگواری) آنتوان چخوف را به خاطر دارید؟ برای اینکه در شخصیت‌پردازی به موفقیت برسیم به شناخت آدم‌ها نیاز داریم. این شناخت هم با مشاهده و تجربۀ عینی و هم با استفاده از تجریبات دیگران و هم با مطالعه امکان‌پذیر است. منظور از مطالعه، خواندن داستان‌های موفق است. انسان جنبه‌های مختلفی دارد اما بعضی از جنبه‌های وجود انسان به کار داستان نمی‌آیند. داستان‌نویس فقط به جنبه‌های ویژه‌ای از انسان نیاز دارد اما مشکل اغلب نویسنده‌های جوان این است که نمی‌دانند کدام جنبه‌های وجودی انسان پتانسیل داستانی شدن دارند. چه چیزی به شناخت این جنبه‌ها کمک می‌کند؟ مطالعۀ داستان‌های خوب. نویسنده با مشاهده دقیق و مداوم و با مطالعه کم‌کم متوجه می‌شود که کدام جنبه‌های روحی، روانی و کدام کنش‌ها و کدام گفت‌وگوها داستانی‌تر هستند و نکتۀ مهم دیگر اینکه وقتی می‌گوییم یک مرد یا یک آشپز یا یک معلم و ...، هیچکدام شخصیت داستانی نیستند بلکه مرد و آشپز و معلمی هستند مثل میلیاردها نفر دیگر یعنی هنوز به شخصیت داستانی تبدیل نشده‌اند یعنی تیپ هستند؛ یعنی هنوز هیچ ویژگی و برجستگی خاصی از آن‌ها به نمایش گذاشته نشده‌است که به شخصیت منحصر به فرد جهان داستان تبدیل بشوند هنوز نشده‌اند شخصیتی که بتواند بر مخاطب اثر بگذارد و در ذهن او ماندگار شود. این مرد در داستان شما هم همینطوری است. آدمی است که می‌خواهد سیگار کشیدن را کنار بگذارد یا همسرش می‌خواهد او دیگر سیگار نکشد اما وسوسه و میل کشیدن یک نخ سیگار دست از سرش برنمی‌دارد اما مثل او فراوان است و بین همۀ کسانی که مثل او هستند گم شده است، ناپیدا شده است پس سرنوشت او برای مخاطب چندان اهمیتی ندارد یا هیچ اهمیتی ندارد مگر اینکه ؟ مگر اینکه او را جوری به نمایش بگذارید که از بین میلیون‌ها و میلیاردها نفر شبیه خودش بیاید بیرون، از تاریکی بیاید بیرون و در روشنایی جلوی چشم مخاطب بایستد و خودش را و زندگی‌اش را آنچنان به نمایش بگذارد که مخاطب با سرنوشت او درگیر شود. شخصیت، یک ویژگی‌های بیرونی دارد مثل اینکه چهره‌اش چه شکلی است و ریش دارد یا ندارد و چه لباسی پوشیده است و ... که همۀ این‌‎ها به شخصیت‌پردازی کمک می‌کنند اما بخش مهم‌تر و سخت‌تر، درونیات این آدم است. حرف‌هایی که می‌زند مهم است. اینکه به چه چیزهایی فکر می‌کند و چه حسی دارد و چه حرف‌هایی می‌زند و چطور حرف می‌زند اهمیت دارد. با دیگران حرف می‌زند؟ با خودش حرف می‌زند؟ 3- گفت‌وگو بخش مهم داستان است. دیالوگ به شخصیت‌پردازی کمک می‌کند. دیالوگ می‌تواند بگوید آدم داستان چه شغلی دارد؟ چه سنی دارد؟ چه دغدغه‌هایی دارد؟ اهل کجاست؟ از چه طبقۀ اجتماعی است؟ دردش چیست؟ حسرتش چیست؟ آرزویش چیست؟ تاریکی‌های وجودش کجاست؟ روشنایی‌هایش کدام است؟ و ... وقتی یک آدمی را بگذاریم وسط متن داستان که نه با دیگران حرف می‌زند و نه با خودش حرف می‌زند و نه حتی از کنش‌هایش می‌شود فهمید چه حسی دارد و به چه فکر می‌کند، داستان اصلا پیش نمی‌رود همه‌اش درجا می‌زند. این آدم باید در مواجهه با آدم‌ها یا در مواجهه با خودش قرار بگیرد و یا اگر او را در مواجهه با گربه و کلاغ و قورباغه و رهگذران غریبه قرار می‌دهیم لازم است همۀ جزییات و کنش‌ها را معنادار طراحی کنیم جوری که در نهایت به هم بپیوندند جوری که بشود آن‌ها ‌را کنار هم گذاشت و به تصویر واحدی، به معنای واحدی، به حس واحدی رسید. یک نخ داستانی لازم داریم که آن را از همۀ مهره‌های پراکنده رد بکنیم تا مهره‌ها کنار هم قرار بگیرند و بشود گفت این‌ها با هم یک کلیت واحد و معنادار ساخته‌اند. لطفا فعلا روی این موارد کار کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت