قهرمان را بر سر دو راهی قرار بدهید.




عنوان داستان : قصه نامکرر عشق!
نویسنده داستان : داریوش اسمعیل زاده

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «قصه نامکرر عشق» منتشر شده است.

َ بنام خدا
قصه نامکررعشق!
نوشته:داریوش اسمعیل زاده
شیشه را کمی پایین می دهم وته سیگار را بیرون می اندازم.خانمی جوان که دست دختربچه ای را گرفته ،رد می شود وسری به افسوس تکان می دهد.بهم بر می خورد.سریع پیاده می شوم وته سیگار را بر می دارم وکمی آن طرف تر در سطل زبانه می اندازم..خیلی دوست دارم که زن جوان نگاهی کند وببیند که قضاوتش اشتباه بوده ولی او از خیابان رد می شود ومی رود.آقا کامران که به به کاپوت ماشینش تکیه داده می خندد.
کامران: «شهروند نمونه رو نگا»
من: «ندیدی چطور نگاه می کرد خانمه؟»
کامران: « نکه همه چیزمون شبیه سوئیسه .شهرمونم باید پاکیزه باشه»
پسرجوانی می آید وتاکسی کامران تکمیل می شود و می رود.سوار ماشین می شوم.این روزها اصلا حال ندارم.خسته وبی حوصله ام.دلم گرفته ولی نمی دانم از چه چیز.غروب،پاییز،هوای سرد ونم نم باران،جز دلتنگی حال دیگری نمی طلبد.با خودم می گویم این تریپ را بروم و بروم خانه.امشب فوتبال دارد.به خود یادآوری می کنم که تخمه یادت نرود.نهار درست وحسابی نخوردم.دیشب حوصله نداشتم غذا بپزم وظهر مجبور شدم فلافل بخورم.سنگینم.چندساله غذای مامان پز نخورده ام.هیچ غذای خانگی ،غذای خانه پدری نمی شود.کارشناسی در رادیو از سبز شدن شاخص بورس در روزهای آتی می گوید.در شاگرد باز می شود ومردی مسن می نشیند.پالتو پوشیده ودستمالی به گردنش بسته است.بوی توتون در دماغم می پیچد.سلام می دهم.لحظاتی ساکتیم.
پیرمرد: « ناجوانمردانه سرده ها».
او می خندد و من هم لبخندی می زنم.نگاهم می کند.
پیرمرد: «حالا چرا انقدر تو لبی؟ جوونی مثلا.شاد باشی مسافراتم انرژی میگیرن»
جواب نمی دهم.
پیرمرد: «تازه اومدی تواین خط؟»
من: « چندهفته ای هست»
پیرمرد: «چطور ندیده بودمت.این رادیو رو عوض کن جوون. بورس چیه.ارزش پولمون از ..........»
حواسم به خانواده سه نفری که صندلی عقب می نشینند پرت می شود.زن و مرد ودختربچه ای شش هفت ساله.سلام می دهند.برنمی گردم اما نگاهم در آینه به چشمان خانم می افتد که تنها عضوی از صورتش هست که دیده می شود.هرسه ماسک زده اند.انگار برق لحظه ای مرا گرفته.هنوز خیره به چشمانش هستم که از شانسم پیرمرد تلنگری می زند که «تکمیله برو دیگه جوون».حس می کنم که خانم متوجه نگاهم شده است.حالا که من رانندگی می کنم ،حس می کنم او دارد در آینه نگاهم می کند.در شک و تردیدم.پیرمرد شروع می کند به حرف زدن ولی فقط می فهمم که از دوران جوانیش می گوید.همه حواسم به صندلی عقب است.صدای مرد را می شنوم.
مرد: «جعبه شو باز نکن دخترم سرد میشه».
گویی دخترش گوش نمی دهد.بوی پیتزا در ماشین می پیچد.
دختربچه: «می خوام ببیبنم چی سفارش دادی»
مرد: «سبزیجات خواستی دیگه»
دخترخودش را لوس می کند: «سبزیجات مال مامان بود.من پپرونی می خواستم»
مرد: «شوخی می کنم.واسه تو پپرونی گرفتم.....نگار پنجره یکم بده پایین»
دیگر مطمئن می شوم که خودش هست.درآینه ایما واشاره نگار را می فهمم. به شوهرش می گوید که تعارف کند.مرد جعبه پیتزا را باز می کند واز بین دوصندلی به سمت من وپیرمرد می گیرد.
مرد: «بفرمایین .اینجور چیزارو باید با ماشین شخصی برد.ماشین ما تعمیرگاست.بوش آدمو رسوا می کنه.»
پیرمرد: «نوش جونتون.مگه مواده رسوا شی؟منکه از این چیزا نمی خورم.همین آلان یه بسته قرص چربی گرفتم.»
من: «ممنون منم میل ندارم»
مرد جعبه را می بندد وبا نگار پچ پچی می کنند که نمی شنوم.مه شیشه ماشین را گرفته است.بخاری را روشن می کنم.ولی مه توی مغزم را چه کنم؟همه خاطرات دانشجویی آوار شده اند روی سرم.همان ترم اول عاشق شدنم.انکار نگار.اصرار من. دلبری هایم.راضی شدن نگار.قرار های هر سه شنبه.کافی شاپ کنار دانشگاه.از خودم می پرسم من را شناخته؟شاید فقط برایش آشنا به نظر می رسم.چشمانش همانست که بود.همیشه از گوشه چشمش نگاه می کرد.نگاه که نه.تیر می زد به قلبم.پیرمرد به به می گوید.نگاهش می کنم.حواسش به رادیو آوا و آهنگیست که پخش می شود:
یارو همسر نگرفتم که گرو بود سرم ............توشدی مادر ومن با همه پیری پسرم.
دختربچه:« مامان کی میریم خونه باباخسرو.می خوام مچ بندمو نشونش بدم»
آقا خسرو! همانی که چند باری که با مادرم برای خواستگاری به خانه اش رفتیم، بهانه جواب ردش درس نگار بود.حال اینکه نگار می گفت دلیل اصلی اش درآمد کمت وبی پشتوانه بودنت هست. از انتشاراتی حقوق ناچیزی می گرفتم ولی قول دادم که کارو بارم را رونق دهم.عوض کنم.گفتم هرکاری برای نگار می کنم.اما آقا خسرو اهل بازار بود.اهل نقد و نسیه.نسیه من را نپذیرفت و پای من را برید.دیگر خواستگاری نرفتم ولی قرار های سه شنبه ام با نگار سرجایش بود.می گفت پدرم نگران آینده ام هست ولی راضی اش می کنم.خودم را به در ودیوار زدم.سرمایه ای جمع کردم وبا رفیق دانشگاهم بوتیک راه انداختیم و همان سه ماه اول چک هایمان برگشت خورد وهردو افتادیم زندان.همه این خاطرات مثل برق از ذهنم می گذرند.حتی آن دوماه زندان .کمک دایی رامین نبود که بدهی هارا صاف کنم، باید بیشتر آن تو می ماندم.رادیو می خواند:
پدرت گوهر خودرا به زر وسیم فروخت...........پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
مرد: «خیلی آروم میرونینا»
به خودم می آیم. دقایقی است که با دنده یک می رانم و صدای ماشین هم درآمده است.
پیرمرد: «نم نم میباره زمین خیسه.بزار یواش بره»
توجگرگوشه هم از شیر بریدی هنوز.............من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
دنده را عوض می کنم وباز درآینه نگاهی می اندازم.نگار بیرون را تماشا می کند.همین لحظه گوشه چشمی به آینه می اندازد.من چشم می دزدم.همان روز که از زندان بیرون آمدم سراغش را گرفتم.در زندان شنیدم که خواستگار دارد ولی فکرش را نمی کردم که منتظرم نماند. خطش را عوض کرده بود.درخانه شان هم رفتم ولی جوابی نگرفتم.آخر یکی از دوستانش گفت که نگار عقد کرده است. نمی دانم بعد هشت سال من را یادش هست؟ چه فکری درباره من می کند؟ قول وقرار هایمان را یادش مانده؟
تو از آن دگری رو که مرا یاد توبس..............خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
پیرمرد: «خدا رحمتت کنه شهریار. من همینجا پیاده میشم.»
می ایستم وپیرمرد کرایه اش را می دهد وزمزمه کنان پیاده می شود:« نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...»
باران شدید تر شده وبرف پاک کن تند تند کار می کند.مرد ودخترش درحال حرف زدن هستند.در ماشین خودم مقید شده ام.انگار مزاحم خانواده شان هستم.نگار همیشه ازخجالتی بودنم گلایه داشت.
دختربچه: «بابا چی میشه بارون میاد»
مرد: «اع خوندی که اینارو. ابرا بارور میشن میرن اون بالا .اونجا هوا سردتره تبدیل میشن به مایع....»
نگار: «جشن بارونه دیگه»
نمی دانم این را بخاطر من گفت یا می خواهد دخترش شاعر بار بیاید.همیشه می گفت« خدا با بارون وبرف جشن میگیره»می گفتم «بارون سیل آسا میاد.همه جارو ویران می کنه.اون جشنه؟» می گفت : « خب همه شادیا تهشون غم وغصس».
از اون موقع تا حالا هیچ خبری ازش نداشتم.خودم سراغش را نگرفتم.شوهر داشت ومی بینم که خوشبخت هم بوده.
مرد: «همینجا ممنون میشم»
ترمز می کنم.مرد کرایه را می دهد وپیاده می شوند.موقع پیاده شدن نگار تشکر می کند.
من : «خواش میکنم»
وارد کوچه ای می شوند.من هنوز ایستاده ام.نگاهم به تابلو سرکوچه است.با دست به شیشه زده می شود.پایین می دهم.دختربچه روی دستمال کاغذی تکه ای قاچ شده از پیتزا را به طرفم می گیرد.امتناع می کنم.
دختربچه: «مامانم گفت بوش اذییتون کرد.بفرمایین».
میگیرم ودختربچه به طرف مادرش می دود.من پیتزا سبزیجات دوست نداشتم اما بخاطر او همیشه سبزیجات می خوردم.دنده را روی یک می گذارم ،یک گاز به پیتزا می زنم و گاز می دهم.رادیو می خواند:
تا به دیوار ودرش تازه کنم عهد قدیم..................گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم.
پایان..........
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده گرامی.
شما توانسته‌اید یک داستان روان، اما تکراری بنویسید.
می‌گویم تکراری چون این طرح داستان شماست:
《پسری دانشجو عاشق همکلاسی‌اش می‌شود. خواستگاری می‌رود. پدر دختر به دلیل شرایط مالی پسر مخالفت می‌کند. پسر با دوستش شریکی و با کلی قرض بوتیک می‌زند، اما چک هایش برگشت می‌خورد و به زندان می‌رود. با پیگیری‌ها و کمک دایی‌اش بعد از دوماه از زندان آزاد می‌شود. بعد از آزادی متوجه می‌شود دختر مورد علاقه‌اش ازدواج کرده است. حالا بعد از سال‌ها پسر راننده تاکسی است و دیدن دختر همراه فرزند و شوهرش او را به یاد گذشته‌ها می‌اندازد.》

تعداد زیادی از فیلم‌های سینمایی دهه۷۰ ایران همین طرح عامه‌پسند را دنبال می‌کنند. اگر هدفتان نوشتن داستان‌های عامه‌پسند است باید بگویم با گذشت سه‌دهه، این طرح چنان تکراری است که عامه‌پسند هم دیگر نیست.
مسئله دیگر زمان داستانی است. گفتن از عشقی در گذشته که اکنون با همسر و فرزندش در ماشین شما نشسته‌اند، یک خاطره‌نویسی پر سوز و گداز است، بی‌حادثه. حالا چرا حوادث را در گذشته نقل می‌کنید و اکنون بی‌حادثه طی می‌شود؟ اگر روایت داستان شما از لحظه خواستگاری شروع شود کدام مفهوم داستان از دست می‌رفت؟ ببینید نقل حوادثِ سازنده‌ی داستان در گذشته باعث شده است حوادث نارس بمانند زیرا در خاطره‌گویی فرصت کافی برای نشان دادن جزییات حوادث وجود ندارد. درصورتی‌که اگر همین خط داستانی را بی‌ارجاع به گذشته و در زمان وقوع حادثه روایت کنید داستان با وجود تکراری بودن، حادثه دارد و این حادثه سبب جذابیت داستان می‌شود.
مسئله دیگری که به داستان آسیب زده است لو رفتن ماجرا در آغاز داستان است. آن‌جا که راننده چشم‌های زن را می‌بیند. «برنمی‌گردم، اما نگاهم در آینه به چشمان خانم می‌افتد که تنها عضوی از صورتش هست که دیده می‌شود»
این جمله همه قصه را لو می‌دهد و دیگر تعلیقی در کار نیست. تعلیق عنصری ضروری در داستان است که موتور داستان را استوار نگه می‌دارد. باید بتوانید حداقل تا خطوط پایانی داستان یک راز برای کشف توسط مخاطب باقی بگذارید تا با شگفتی داستان را تمام کند، اما با این وجود لحن داستان خوب است و داستان بی‌سکته پیش می‌رود و روان است.
حالا با این تکراری بودن چه کنیم؟
اگر می‌خواهید زمان روایت داستانی همین وضعیت کنونی باشد، پیشنهاد می‌دهم با تغییر راوی به طرحی جدید برسید. در این داستان پنج‌نفر سوار تاکسی شده‌اند. راننده. پیرمرد. زن. شوهر. فرزند. پیرمرد که نمی‌تواند راوی باشد چون هیچ رابطه‌ای با حادثه ندارد و یک رهگذر است. حتی می‌توانید او را حذف کنید و ظرفیت داستان کوتاه را در اختیار قهرمان‌های مؤثر قرار بدهید. فرزند هم گزینه‌ی خوبی برای به دوش کشیدن مسئولیت راوی نیست، زیرا بچه‌ای ۶ یا ۷ ساله است و امکانات کافی برای روایت این داستان عاشقانه ندارد.
پس عملا راوی‌های محتمل برای این داستان زن، شوهر و راننده هستند. روایت راننده و زن چندان متفاوت نخواهد بود، چون هر دو در روایت گذشته سهیم بوده‌اند و احتمالا همان‌قدر که راوی مرد از مظلومیت خود دفاع می‌کند زن هم از منظر خود ماجرا را روایت می‌کند و حق به جانب. احتمالا طرح با روایت زن چنین خواهد بود:
《دختری دانشجو بعد از چند بار جواب منفی دادن به هم‌کلاسی‌اش برای ازدواج سرانجام در همین گفت‌وگوها با هم آشنا می‌شوند و به یکدیگر علاقمند می‌شوند. پسرجوان به خواستگاری دختر می‌رود، اما پدر دختر مخالفت می‌کند و درس دخترش را بهانه می‌کند. دختر در خانه با شناختی که از پدر بازاری‌اش دارو می‌داند مسئله پول است و شغل پسر که درآمد بالایی ندارد. او این مسئله را به پسر می‌گوید. پسر با دوستش شریکی و با کلی قرض بوتیک می‌زند، اما چک‌هایش برگشت می‌خورد و به زندان می‌رود. دختر تصمیم دارد منتظر بماند، اما پدرش با او صحبت می‌کند و می‌گوید در این چند سال که قرار است پسر زندانی باشد از کجا معلوم نظرش عوض نشود از کجا معلوم بودن در زندان با آدم‌های خلافکار او را تغییر ندهد. پدر با آوردن منطق درباره اینکه او توان اداره زندگی را ندارد زیرا در اولین تلاشش به زندان افتاده است دختر را نسبت به انتخابش متزلزل می‌کند. پدر با آوردن خواستگارهای زیاد به خانه و نشان دادن طعم زندگی در رفاه اقتصادی او را مجاب می‌کند و با یکی از خواستگارهایش ازدواج می‌کند. غافل از اینکه پسر در آستانه آزادی است. حالا بعد از سال‌ها یکدیگر را در تاکسی دیده‌اند. دختر همراه با فرزند و همسرش است و با مرور گذشته با خود فکر می‌کند چرا هیچ‌وقت بعد از آزادی سراغش نیامده است.》
تنها تفاوت این روایت با روایت شما در این است که حالا باید از زاویه دید سوم‌شخص یا دانای کل استفاده کنید، زیرا زاویه دید اول‌شخص که اکنون در روایت شماست، بسیاری از اطلاعات را نامکشوف باقی می‌گذارد.
اما اگر شوهر راوی باشد چه می‌شود؟ مثلا شوهر در ماشین متوجه نگاه‌های آشنا میان راننده و همسرش شود. پیشنهاد می‌دهم دوربینِ راوی را روی شانه‌های شوهر بگذارید. لوکیشن تاکسی را کوتاه کنید و اصل داستان را در خانه این زن و شوهر روایت کنید. حالا زن داستان می‌تواند دو شخصیت داشته باشد. یا زنی باشد که گذشته‌اش را صادقانه به شوهرش گفته است یا گذشته را در شمایل یک راز مخفی کرده باشد. اگر زن گذشته را پنهان کرده باشد و با پرسش همسر مواجه شود که آیا راننده را می‌شناخته است یا نه. پاسخ به این پرسش برای قهرمانِ زن داستان یک دو راهی است. بگوید نه و همچنان رازی پنهان باقی بماند و زنجیره حوادث بر همین مبنا رقم بخورد. یا راز را برملا کند و ما شاهد واکنش‌های مرد داستان باشیم و زنجیره‌ای دیگر از حوادث رقم بخورد. می‌خواهم بگویم قرار دادن شخصیت‌های داستانی در دو راهی می‌تواند تعلیق را در فضای داستان حاکم کند. در حقیقت این زوج را در یک دو راهی قرار می‌دهید. شما در این روایت می‌توانید هم فضای عاشقانه‌ی مورد علاقه خود را پرورش بدهید هم داستان حرفی جدی برای گفتن داشته باشد و به یکی از دو راهی‌های سخت زندگی که ممکن است برای هر کسی اتفاق بیفتد پاسخ بدهد. مثلا اگر زن مخفی کرده باشد و حالا مجبور به گفتنش باشد چه صدماتی این زندگی را تهدید می‌کند. یا اگر زن مخفی نکرده باشد، شوهر در مقابل این رویداد که خود از آن آگاه بوده است چه رویکردی در پیش می‌گیرد.
حالا دیگر داستانتان نه‌تنها یک روایت زرد و عامه‌پسند نیست، بلکه به بسیاری از مخاطبین کمک می‌کند اگر در لحظه‌ی این دو راهی هستند، آینده‌ی تصمیم و انتخاب خود را تصور کنند.
این روایت شما را از یک نویسنده سطحی به یک نویسنده با رویکرد اجتماعی ارتقا می‌دهد.
پیشنهاد می‌دهم همین حالا بازنویسی داستانتان را شروع کنید و به‌عنوان یک نویسنده در جامعه خود درمان‌گر باشید.
موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
داریوش اسمعیل زاده » دوشنبه 24 آبان 1400
با تشکر از اقای تشکری.قلمتان مانا

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت