شخصیت‌ها را از سر وا نکنید




عنوان داستان : اتفاقی که درباغ انارافتاد!
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

هیبت ا ..در حالی که یک دست اش دردست آفرین بودو دردست دیگرش یک بقچه گلدار با گلهای ریز قرمز قدم بباغ گذاشت و خودش را به حاج بابا رساند و بقچه اش را تلپی روی میز انداخت و گفت :
《 من آمدم حاجی ؛ اما تورو قرآن اگر مهندس میاد من اینجا نمونم ، بگذار حرمتا سرجاش باشه 》حاج بابا کلاه اش را با نوک خودکار توی دستش بالا داد و گفت :
《 بمن اطمینان نداری هیبت ؟》هیبت زیرلب چیزی گفت و سرتکان داد . هاجر فریاد زد:
《حاج بابا حواست کجااست ؟ بنویس ، سی ودو 》 هاجر بعداز گفتن ابن حرف چشم در باغ چرخاند و فریاد زد:
《 آهای ؛ دست بجنبونین ، غروب شد 》به من نگاه کرد:
《 وانستا برو توباغ بچرخ کسی اززیر کاردر نره شازده 》
حاج بابا بقچه هیبت را بدست اش داد و گفت :
《 برو اتاق آخری هم بزرگه هم حموم داره . امروز استراحت کن تا ازفردا اینجا کمکم کنی 》 هیبت ا.. بقچه اش را برداشت و دست آفرین را گرفت ورفت بطرف آخرباغ. گفتم:
《 حاج بابا چی شده چرازدست بابام دلخوره؟》
هاجر گفت :
《 بابات میخواد زن بگیره بچه خبرنداری؟》 حاج بابا ابروبهم کشید و گفت :
《 سرت بکار خودت باشه هاجر ، چندکیلو ؟》 هاجر به باسکول نگاه کرد و گفت :
《 ۳۱ 》 دست روی شانه حاج بابا گذاشتم و پرسیدم :
《 راسته حاج بابا ؟》 سرتکان داد :
《 بعله ؛ دختر هیبت را میخواد اونم واسه همین پریروز قهرکرد بود و از باغ بالارفته بود 》پرسیدم:
《 دختر هیبت !؟》سرتکان داد و کلاه ازسرش برداشت و گفت :
《آفرین و میخواد ؛ گناه نکرده سه ساله که تنهااست ، مرد زن میخواد توخونش 》 به آخرباغ چشم دوختم و سرپائین انداختم و گفتم :
《 آفرین مال منه ؛ بابام باید یک فکردیگه بکنه ، آفرین ۱۶ سالشه پدرمن ۴۰ سالش حاج بابا》حاج بابا شانه بالا انداخت و هاجرگفت :
《۳۳ 》 حاج بابا در دفترش وزن سبدرا نوشت و گفت:
《 چراتاحالا حرفی نزدی پسر؟》به کارگران مشغول درباغ
چشم دوختم و گفتم:
《 اولا زوده ؛ دوما فکر کردم اگر بهش بگم مخالفت میکنه و میگه اینا مهاجرن 》هاجر گفت :
《 الان تو روستا ی ما ازهر ده نفر ۳ نفرمهاجرن ؛اینام آدم دیگه مثل ما ، مگه داداشت توکانادا مهاجر نیست؟》حاج بابا گفت :
《 توچرا حواست بکارت نیست ؛ چندکیلو شد ؟》 از آنها فاصله گرفتم .حرفهای هاجر در ذهنم تکرار شد . خودم را به اتاق هیبت ا..رساندم و صداش زدم .پنجره اتاق باز شد و آفرین در قاب پنجره ظاهر شد . سرپائین انداختم و گفتم:
《 سلام ؛ میشه باباتو صدا کنی ؟》 گفت:
《 رفته حموم ؛ فهمیدی مهندس چه خواسته داره از بابام؟》
سرتکان دادم .گفت :
《 مقصر اونیست شما هستی اگر زودتر به مهندس گفته بودی مادل درگروی هم داریم اینجور نمی شد 》گفتم:
《 حق با تواست آفرین ؛ اما نگران نباش اجازه نمیدم ، من جلوش وامیستم 》 صدای هیبت بلند شد :
《 دختر حوله را بیاربرام》 آفرین پنجره را بست .صدای بوق ماشین پدرم بلند شد . دردل گفتم :
《 قبل از دیدن هیبت من باید تکلیفم و با بابام روشن کنم 》
پدرم از ماشین پیاده شد و بطرف حاج بابا و هاجر رفت چیزی به آنها گفت .نگاهش چرخید به من افتاد و دست تکان داد . خودم را به اورساندم و سلام وعلیک کردیم و گفتم :
《 باید باهم حرف بزنیم بابا 》 گفت :
《 باشه منم ی حرفایی دارم که باید بهت بگم 》 گفتم :
《 همین حالا بابا 》 پدرم سرتکان داد و گفت :
《 باشه پسرم بزار ببینم اینا امروز چه گلی کاشتن بعد 》 گفتم :
《 گل و که شما کاشتی بابا》دست دورشانه ام انداخت و قدم زنان از هاجرو حاج بابا فاصله گرفتیم .پرسیدم :
《 درست شنیدم ؛ فکرایی توسرته ، حرفای حاج بابا راسته؟》 ایستاد و گفت :
《 توباازدواج من مشگلی داری ؛ نمی خوای یک زن توخونه زندگی باشه و من از تنهایی دربیام؟》 گفتم :
《 من بازن گرفتن تو مشگلی ندارم ؛ مشگل من اینه که دست ، دست 》 خجالت کشیدم حرفم راادامه بدم .گفت :
《حرفت رابزن ؛ اگر مشگلی نیست چرا سگرمه هات توهمه ، شاخ شدی جلوی هاجرو حاج بابا و گفتی همین حالا باید حرف بزنیم ؟》نگاهم را از او دزدیدم به کارگران مشغول کار دوختم و گفتم :
《 من؛ راستش میدونی بابا ، من》پرسید :
《 من؛ من، من یعنی چی ، موافقی یا مخالف نفهمیدم؟》
گفتم:
《 باهرکی میخوای ازدواج کن اما با آفرین نه 》 بعد از گفتن این حرف ازاو دور شدم .پدرم فریادزد :
《 چرا اون نه ؛ چون مهاجره یا سنش کمتراز منه ؟》 ایستادم و باصدای بلند گفتم :
《 چون منو او عاشق همیم ؛ فهمیدی ، عاشق هم 》
راه افتادم بطرف در باغ ، پدرم فریادزد :
《 بچه هنوز دهنت بوی شیر میده ؛ تا ۲۵ سالت نشه دانشگاه تموم نشه ، سرکار نری از زن خبری نیست 》 ایستادم و چشم چرخاندم کارگران دست ازکار کشیده به ما نگاه می کردند . هاجر فریاد زد :
《 بکارتون برسین 》 گارگران مشغول کار شدند . پدرم بطرف حاج بابا رفت . ازباغ بیرون زدم و جاده خاکی را که به طرف جاده اصلی میرفت در پیش گرفتنم . چند متری ازباغ دور شده بودم که صدای موتور حاج بابا را شنیدم توجهی نکردم به جاده رسیدم .حاج بابا به من رسید موتوراش را روی جک گذاشت و خودش را به من رساند و گفت :
《 کجا ؛ جاخالی کردی ؟ اینطوری نمیشه با قهرکردن بجایی نمی رسی》 گفتم :
《 قهر کدومه ؛ من حرفم را زدم بلند واضح، بابامه بیش ازاین نمی تونم توروش وایستم 》 گفت:
《 من باهاش حرف زدم ؛ گفت که براش زوده ، گفتم مهندس دست از سرآفرین بردار . تا وقتش برسه 》
پرسیدم :
《 قبول کرد ؟》 گفت :
《 بعله اما شرط گذاشت 》 پرسیدم:
《 شرط ؛ چه شرطی !؟》 گفت :
《 اگر آفرین را میخوای باید باهاش مبارزه کنی 》گفتم:
《 مبارزه ؛ با بابام ، چه مبارزه ای ، تفنگ بکشیم واسه هم ؟》 خندید و گفت :
《 نه قربونت ؛ شرطش اینکه که فردا از کله صبح دوتایی برین داخل باغ مثل کارگرا تا شب انار چینی ،هرکدوم بیشتر چیدین اون مبارزه را برده 》پرسیدم:
《 همین ؟》 سرتکان داد . گفتم :
《 قبول بزن بریم حاج بابا که فردا برنده منم نه اون 》 خندید وگفت :
《 تاحالا انار چیدین مگه ؟》 گفتم :
《 نخوردیم نون گندم اما ، چی میگن ؟》 گفت :
《 مهندس و چه دلخوشه به درس خوندن تو ؛ دیدیم دست مردم شازده فرفری》 سوار موتور بباغ برگشتیم ، پدرم رفته بود و کارگران مشغول تحویل دادن سبد ها بودند و عده ای هم بقچه بدست اماده رفتن ازباغ بودند.
هاجر بادیدنم لبخند زد و گفت :
《 نگران نباش من اینجام ؛ بازنده مهندسه میدونم》 حاج بابا گفت :
《 من داورم تقلب نداریم 》 هرسه خندیدیم . حاج بابا را کنار کشیدم و گفتم :
《 خدایی فقط هاجر بدرد بابام میخوره ، نگاش کن ، دلسوز وکاری ، دست پخت عالی و از همه اخلاق بابام باخبره 》 حاج بابا ابرو بهم کشید وگفت :
《 خوهرم مگر جونشو ازسرراه آورده قربونت ؛ باون بابای گند دماغت ، هاجر بفهمه چی گفتی پوستت را میکنه 》گفتم:
《 پیاده شوباهم بریم ؛ ازخداتم باشه حاج بابا ، بابای من یکه ، همتا نداره 》 گفت :
《 بعله ؛ همتا نداره از گند دماغی ، اینجوری نبود خدایی خیلی مهربون بود. مادرت که سرطانی شد بابات بهم ریخت که ریخت تا بنده خدا رفت .ازاون ببعد مهندس شیرین بیان شد یک پاچه اخم 》 هاجر نزدیک ما شد و گفت :
《 دارین نقشه تقلب می کشین ؟》 گفتم :
《 نه حاج بابا داشت می گفت که یکی هم پیدا می شد هاجر می گرفتم من راحت می شدم ازدستش 》 حاج بابا گفت :
《 بخدا دروغ میگه خواهر 》 به من نگاه کرد .هاجر گفت :
《بخت مارو سیاه بافتن شازده ، واسه همین هیچ کس حاضرنشد زن حاج بابا بشه و هیچکس هم حاضر نشد شوهرمن بشه بازم شکر 》

وارداتاق شدم پدرم سرش توکتاب بود .سلام کردم ، زیر چشمی نگاهم کرد و پرسید :
《پس مبارزه را قبول کردی ؟》 گفتم :
《 بعله ، نگرانی ؟》 پوزخندزد و جوابم را نداد .هاجر باسینی شام وارد اتاق شد و گفت :
《 شام و زود بخورین و بخوابین من ۶ صبح زنگو میزنم ، ازکارگرا عقب نمونین 》 سینی راروی میز کنار پنجره گذاشت ؛ حاج بابا با پارچ دوغ وارداتاق شد و سلام کردو بطرف میز رفت . هاجر پرسید :
《 چیز دیگه ای لازم ندارین ؟》 پدرم گفت :
《 نه هاجر خانم ممنون 》 حاج بابا و هاجر از اتاق بیرون رفتند ودر اتاق را بستند . پدرم خودش را به میزرساند و نشست و گفت :
《 من یکماه اینجاباشم اضافه وزن میارم ، هیچکس دست پخت هاجرو نداره پسرم 》 گفتم :
《 هیچکس اخلاق خوش و معرفت و امانت داری و پاکی اونو نداره بابا، دست پختش که دیگه نگو》 خودم را به میز رساندم و هردو مشغول خوردن شام شدیم . شام که تمام شد گفتم :
《 تاحالا به هاجر فکرکردی ؛ اون تنها کسیه که به شما میاد ،خونه دار ، بامرام همه چیز شمارا هم میدونه》 زیر چشمی نگاهم کرد و گفت :
《 چیه بفکر اینی که منو منصرف کنی ، فکرشم نکن ، فردا کله صبح میزنیم توباغ 》 گفتم:
《 باشه بابا ؛ فردا صبح به امید خدا میزنیم توباغ 》

کارگران وارد باغ شدند و بعداز گوش دادن به حرفهای
هرروز هاجر درمورد نشکستن شاخه درختان بطرف درختان انار رفتند . من و پدرم هرکدام سبدی برداشته پشت سرکارگران خودمان را به درختان اناررساندیم . کارساده ای نبود ، هردو برای اولین بار بود که همانند انارچین ها بباغ زده بودیم . کارسخت وطاقت فرسایی بود. از آب و عرق درآمدم .حاج بابا مرتب بسراغم می آمد و مراتشویق می کرد . ظهر خسته و کوفته قدم به اتاق گذاشتم . بعداز من پدرم بادست هایی که زخم های سطحی برداشته بود وارد اتاق شد . پرسید :
《 قبول نداری شکست خوردی ؟》 گفتم :
《 عجب ۳ تا سبد عقبی بابای من ها》 گفت :
《 تاغروب معلوم میشه》 روی صندلی نشست و گفت :
《 توعمرم اینقدر کارنکرده بودم، مهندس ساختمانی و انارچینی !؟ 》 هاجر ناهار مارا آورد وگفت :
《 ناهار واستراحت یک ساعته 》 بعداز گفتن این حرف رفت .حال نهارخوردن نداشتم ، طاقباز وسط اتاق درازکش شدم و گفتم :
《 من که حالشو ندارم ، بعد کار ناهارمو میخورم 》همونجا از خستگی خوابم برد تا
با فریاد هاجر که برسرکارگران می کشید چشم باز کردم و همراه پدرم خودمان را به سبد های خالی رساندیم و بطرف درختان انار دویدیم . ساعت ۴ بودکه دیگر رمقی در تنم نمانده بود و خدا خدا میکردم زودتر هاجر کاررا تعطیل کند .ازدور چشمم به پدرم بود اوهم کم آورده بود . باخستگی دست بین شاخه ها می برد . هاجر خودش رابه من رساند و گفت :
《 میخوای چندتا سبد از کار کارگراو بگذارم روی سبد های تو》 گفتم :
《 اصلا و ابدا ؛ مبارزه مردونه است هاجر مردم ممدآباد چی میگن 》 اورفت بطرف پدرم . بعداز لحظاتی ازاو هم دورشد رفت بطرف باسکول .

غروب شد و هاجر کاررا تعطیل کرد .کارگران که دست ازکار کشیده بودند منتظر نتیجه مبارزه من و پدرم بودند . هاجر سبد های هردوی مارا شمارش کرد و بطرف ما برگشت و گفت :
《 مهندس 》 همه منتظر بودیم و چشم ها به دهان هاجر دوخته شده بود . حاج بابا گفت :
《 معطل نکن هاجر مهندس چی ؟》 هاجر به من نگاه کرد و فریاد زد :
《 آقا نادر برنده است ۵ سبد بیشتراز مهندس چیده 》 صدای سوت و کف زدن کارگران بلند شد . پدرم گفت :
《 واقعا پیری هم دوران سختیه ؛ نفسم گرفت بخدا ، همه خسته نباشند》 بطرف من آمد و گفت :
《 مبارکه ؛ نشون دادی روزای سختم از پس خودت برمیایی》 مرابوسید و بطرف شیر آب رفت .هاجر خودش را به من رساند و آهسته گفت :
《 پدرت ظهر که خواب بودی آمد سراغ حاج بابا و ازمن خواستگاری کرد》او بعداز گفتن این حرف لبخند برلب ازمن دورشد . توفکر فرورفتم . نگاه ام به آفرین افتاد لبخند زد و انار ی که دردست داشت به دست هیبت ا .. داده .
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای لطف‌الله ترنجی عزیز، سلام. جای تبریک دارد که این‌قدر با علاقه و انگیزه نوشتن را دنبال می‌کنید.
«اتفاقی که در باغ انار افتاد» داستان پسری است که می‌فهمد پدرش قصد دارد با دختری که او دوستش دارد ازدواج کند. داستان از جای خوبی شروع شده و از همان سطرهای اول گره زده می‌شود و مخاطب مثل شخصیت داستان می‌خواهد بداند مشکل هیبت با مهندس چیست؟ شوک اصلی وقتی به شخصیت و مخاطب وارد می‌شود که می‌فهمند پدر دست گذاشته روی دختری که پسر قصد داشته با او ازدواج کند. ضربه به قدر کافی قدرت دارد که مخاطب را با خودش همراه کند. پسر قرار است در مواجهه با چنین موقعیتی چه عکس‌العملی نشان دهد؟ تصمیم می‌گیرد با پدر صحبت کند و حرف دلش را که تا آن روز پنهان کرده بگوید. و می‌گوید اما پدر قاطعانه جوابش را می‌دهد: «تو هنوز دهنت بوی شیر می‌ده. تا 25 سالت نشه، دانشگاهت تموم نشه، سر کار نری از زن خبری نیست.» تا این‌جای داستان نویسنده به خوبی اتفاقات و ماجراها را برنامه‌ریزی کرده، اما از جایی که حاج بابا به دنبال پسر می‌رود و می‌گوید شرط پدرش مسابقه‌ی انارچینی است، داستان از موقعیت خوبی که داشته نزول می‌کند. پدری که آن‌طور با قطعیت حرفش را به پسرش می‌زند به مسابقه‌ی انارچینی راضی می‌شود؟ با چنین حرکتی مخاطب خاص ادبیات را از دست می‌دهید. روایت به داستانی معمولی با پایانی خوش تبدیل می‌شود. فکر اولیه‌ی این داستان پتانسیل کافی برای تبدیل شدن به داستانی خوب را داشته که نویسنده انگار از سر بی‌حوصله‌گی به اولین ماجرایی که به ذهنش آمده راضی شده و همه چیز را ختم به خیر کرده. اگر می‌خواهید مخاطب خاص و کتاب‌خوان از خواندن این داستان به لذتی ناب برسند باید در مورد اتفاقات تجدید نظر کنید. ماجراهایی بیافرینید که تازه باشند و مخاطب را درگیر کنند. برای فکر خوبی که به ذهن‌تان رسیده اهمیت قائل شوید و به راحتی از کنارش نگذرید.
داستان در باغ انار اتفاق می‌افتد، اما مخاطب باغ انار را نمی‌بیند چون نویسنده از فضایی که ساخته به خوبی استفاده نمی‌کند. شیوه‌ی چیدن توصیف نمی‌شود. از ریز و درشتی انارها نمی‌گوید. از این‌که وقتی از دست‌شان می‌افتد قاچ می‌خورد یا نه. این‌که به وقت خستگی کناری نشسته و اناری آب‌لمبو می‌کنند یا نه. نویسنده انگار قصد ندارد از این فضایی که خودش انتخاب کرده و چه انتخاب خوبی هم بوده، به درستی استفاده کند. باغ انار و موقعیتی که دارد می‌تواند فضای کم‌نظیری برای مخاطب باشد. فضایی که تا مدت‌ها در یادش بماند به شرط آن‌که نویسنده در ساختن این فضا کوتاهی نکند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » پنجشنبه 20 آبان 1400
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
لطف الله ترنجی » چهارشنبه 19 آبان 1400
سلام ممنون از نقدتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت