توجه به ظرایف نوشتن




عنوان داستان : آنچه نمی‌خواستم
نویسنده داستان : مائده داوودی

دسته‌های کاغذ را روی میز می‌کوبم تا صاف بشوند. از روی صندلی بلند می‌شوم و همین‌طور که کاغذ‌ها را در زونکن می‌گذارم، به صفحه‌ی کامپیوتر نگاه می‌کنم. خط‌های نمودار و اعداد در سرم بالا پایین می‌شوند. چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیق می‌کشم. امروز دیگر باید قضیه‌ی استعفاء را با رئیس در میان بگذارم. هرچه امروز فردا کنم برای خودم بدتر می‌شود. بعد از این همه سال کار کردن، هنوز به خودم می‌گویم: این آن چیزی نیست که من می‌خواهم. من آدم پشت میز نشینی نیستم. اگر قرار بود عادت کنم که تا الآن کرده بودم.
می‌خواهم به سمت کمد بروم که تلفن زنگ می‌خورد. صدای گرم خانم احتشام توی گوشم می‌پیچد:« آقای ریاحی لطفا اون مدارکی که...»
شوهرعمه‌ام همیشه می‌گوید:« صاحب کار آدم که خوب باشه، آدم رو پابند کار می‌کنه. ولی اگه بد باشه، یه سال نشده آدم از کار زده می‌شه».
حرف خانم احتشام را متوجه نمی‌شوم. می‌پرسم:« شرمنده! متوجه نشدم کدوم مدارک رو می‌فرمایین.» با حوصله جواب می‌دهد:« عرض کردم اون مدارکی که دیروز امضا کردم تا به استانداری تحویل بدیم.» سریع می‌گویم:« بله حتما»
کاغذها را پیدا می‌کنم و به سمت در می‌روم. دستگیره‌ی در را پایین می‌دهم و از اتاق بیرون می‌روم...
توپی با سرعت زیاد، به صورتم می‌خورد. گوش چپم سوت می‌کشد. پسربچه به طرفم می‌آید و نگران به من نگاه می‌کند:« شاهین چیزیت که نشد؟! معذرت می‌خوام. اصلا حواسم نبود.» گوشم را ماساژ می‌دهم و می‌گویم:« سرم یه جوریه. سنگین شده.» نگاهی به توپ می‌کنم و به پسربچه که هنوز نگران‌ست می‌گویم:« اشکالی نداره. اتفاقه دیگه.» لبخند می‌زنم و به طرف خانه می‌روم. کلید را در قفل می‌چرخانم. به مادرم که در حیاط است، سلام می‌کنم. لبخند می‌زند:« سلام عزیزم؛ خوبی؟! چی شد مامان؟ قبول شدی؟» دستش را می‌گیرم و او را به طرف پذیرایی می‌کشانم:« بیا بریم تو بهت می‌گم.» ...
داخل اتاق می‌شوم. خانم احتشام همان‌طور که سرش پایین‌ست می‌گوید:« یادم اومد توی درخواست‌مون یه چیزی رو جا انداختیم.» سرش را بالا می‌آورد. نزدیکش می‌شوم و کاغذها را به او می‌دهم. می‌گیرد:« خوب شد تحویل استانداری ندادیم!» می‌پرسم:« چند بار که از روش خوندیم. چی جا افتاده؟» با دست اشاره می‌کند که بنشینم. کاغذها را زیر و رو می‌کند:« اگه شرایط کارمندهامون رو هم لحاظ کنیم بهتره. این طوری...»...
پدر را صدا می‌کنم:« بابا... بیا می‌خوام جواب انتخاب رشته‌ام رو بگم.» پدر از اتاق پشتی بیرون می‌آید. بلند می‌شوم و سلام می‌کنم. جواب می‌دهد. روی مبل می‌نشیند:« کی جوابا اومد؟» به ساعت نگاه می‌کنم:« دیشب ساعت یک و نیم.» مادرم می‌گوید:« دیشب فهمیدی حالا داری به ما می‌گی؟! چطور تونستی؟» بابا می‌خندد:« شاهینْ بابا مثل خودمی! خیلی تو داری.» لبخند می‌زنم:« همونی که شما می‌خواستین رو قبول شدم.» پدر خوشحال می‌شود:« خیلی خوبه پسرم. عالیه!» مادرم متعجب می‌پرسد:« خدا رو شکر... ولی مگه خودتم نمی‌خواستی؟»
نه! این آن چیزی نیست که من می‌خواهم. من آدم پشت میز نشینی و کار توی شرکت‌های مختلف نیستم. می‌گویم:« چرا! خودمم می‌خواستم. منظورم اینه همون شد که ما می‌خواستیم.» پدر بلند می‌شود:« برم یه جعبه شیرینی بگیرم بیام. خانوم شما هم به بچه‌ها خبر بده امشب برای شام بیان اینجا.» خوشحالی را در صورت مادر پدرم می‌بینم و مطمئن می‌شوم که باید تظاهر کنم راضی هستم...
خانم احتشام لبخند می‌زند:« آقای ریاحی! اگه از اون تابلو خوشتون اومده، ببرین توی اتاق‌تون نصب کنین! انگار خیلی چشم‌تون رو گرفته!» به خانم احتشام نگاه می‌کنم:« نه نه.» خنده‌ی کوتاهی می‌کنم:« معذرت می‌خوام. یه لحظه حواسم پرت شد!» خانم احتشام به گرمی لبخند می‌زند:« ایرادی نداره. می‌دونید آقای ریاحی؛ یه حرفی هست که مدت‌هاست می‌خوام بهتون بزنم... واقعاً خیلی خوشحالم که نزدیک ۸ ساله اینجا با ما همکاری می کنین. شما یکی از نیروهای بسیار مجرب ما هستین».
لبخند می‌زنم و تشکر می‌کنم. خوشحال هستم که کارم را درست انجام می‌دهم. ولی هنوز هم می‌خواهم در مورد استعفاء حرف بزنم. هرچند صاحب‌کار آدم که خوب باشد، آدم را پابند کار می‌کند؛ اما تصمیم خودم را گرفته‌ام.
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم مائده داوودی سلام و احترام
فلش‌‌بک یا گذشته نمایی یک انتقال ناگهانی و کوتاه به زمان گذشته است با بازگشتی دوباره به زمان حال داستان. فلش‌بک‌ها می‌توانند نقشی محوری در داستان ایفا کنند و با اشاراتی به گذشته‌ی شخصیت‌ها و پیوند صحیح آن گذشته به داستانی که در زمان حال می‌گذرد در نهایت داستانی کامل را به خواننده ارائه دهند؛ با این تفسیر می‌توان به این نتیجه رسید که فلش‌بک می‌بایست هدفمند باشد؛ به این معنا که اگر نویسنده با تکنیک‌های دیگر داستانی نتوانست آنچه را قرار است بگوید ارائه دهد، می‌تواند از فلش‌بک کمک بگیرد و داستان را به گذشته‌ای پیوند بزند که کامل کننده‌ی قصه‌ی حال است؛ نوشتن صحنه‌ی فلش‌بک تقریبا دشوار است؛ برای همین توصیه می‌شود که نویسنده ابتدا راه‌های دیگری را برای ارائه‌ی سخن خود امتحان کند و اگر نشد؛ از تکنیک فلش‌بک استفاده نماید؛ چون استفاده از این تکنیک با ظرایفی همراه است که اگر نویسنده آنها را نادیده بگیرد مخاطب سررشته‌ی داستان را گم خواهد کرد و ممکن است داستان را کنار بگذارد؛ اما اگر نویسنده بداند که در کدام بخش‌ها مخاطب را به گذشته‌ی داستان پیوند بزند و چگونه این کار را انجام دهد؛ اتفاقا موجب جذابیت داستان نیز خواهد شد و راه خوبی است. اولین نکته این است که نویسنده بداند از فلش‌بک زمانی استفاده کند که بخواهد توضیح یا سر نخ مهمی به خواننده دهد. فلش‌بک‌ها معمولا هسته‌ی عاطفی یک روایت را هدف قرار می‌دهند به این معنا که برای نوشتن بخش‌های ضروری‌ای که هسته‌ی عاطفی یک داستان هستند نوشته می‌شوند و اشاره به بخش مهمی از گذشته‌ی شخصیت‌ها دارند و داستان‌های مهمی را از گذشته روایت می‌کنند. اما نویسنده از این تکنیک می‌بایست با حواسی جمع استفاده نماید؛ زیرا او در حال روایت داستانی در زمان حال است، و ارجاع مخاطب به گذشته نمی‌تواند و نباید ناگهانی اتفاق بیفتد بلکه نویسنده می‌بایست حال و گذشته را به خوبی با هم پیوند بزند؛ بدون اینکه مخاطب احساس سردرگمی کند. به عنوان مثال نویسنده می‌تواند برای زدن فلش‌بک از پل تداعی استفاده کند؛ یعنی همانطور که راوی در حال روایتِ زمان حال است، با دیدن صحنه‌ای یا شنیدن سخنی، موسیقی‌ای یا حتی خوردن بویی به مشامش برای لحظاتی به گذشته می‌رود و صحنه‌ی کوتاهی را روایت می‌کند. این پل تداعی به مخاطب اعلام می‌کند که صحنه عوض شده است و روایت دیگر در زمان حال نیست و به گذشته برگشته؛ همچنین به عنوان پیوند دهنده‌ی صحنه‌ی گذشته و حال است، چون به عنوان بخش مشترکی بین این گذشته و حال در نظر گرفته شده است. نویسنده می‌بایست این پل تداعی را جدی بگیرد و همچنین برای بازگشت به حال، یک محرک ثانویه در نظر گرفته باشد تا داستان یکدستی و در هم‌تنیدگی خود را حفظ کند.
«آنچه نمی‌خواستم» تقریبا شروع خوبی دارد؛ از این جهت که نویسنده در همان پاراگراف ابتدایی بدون حاشیه رفتن به موضوع اصلی اشاره می‌کند و خواننده را می‌کشاند به دل داستان. راوی در موقعیت شغلی‌ای قرار دارد که از آن رضایتمند نیست و قصد دارد استعفا دهد. نویسنده ریشه‌ی این نارضایتی را پیوند می‌زند به گذشته‌ی شخصیت. شخصیتی که انتخاب رشته و بعد شغلش بر اساس میل پدر و مادر خود بوده؛ سال‌ها از آن انتخاب گذشته و سال‌ها است که راوی تن داده به کاری که نمی‌خواسته و دوست نداشته؛ حالا در موقعیتی است که قرار است تصمیم بگیرد و ظاهرا اینبار تصمیمش جدی است. به طور کلی نویسنده کار خود را به خوبی انجام داده است؛ داستان شروع و میانه و پایان دارد و روایتِ حال با فلش‌بک به گذشته کامل کننده‌ی داستان است؛ این‌ها اتفاق‌های خوبی است؛ اما همان‌طور که در ابتدای نقد اشاره شد فلش‌بک زدن به گذشته نمی‌بایست باعث چند پاره شدن داستان شود؛ در اینجا فلش‌بک‌ها هدفمند بوده اما ناگهانی و بدون پل تداعی ایجاد شده است و این باعث می‌شود مخاطب تا حدودی سر درگم شود؛ در حالی که فلش‌بک‌ها در راستای کمک به کامل شدن داستان باید باشند؛ نه ایجاد ابهام. بنابراین نویسنده می‌بایست در مورد ایجاد پل تداعی و محرک ثانویه برای بازگشت به روایت حال تفکری داشته باشند و در بازنویسی چنین مواردی را برطرف کنند.
نکته‌ی دیگر در مورد انتخاب راوی غیر همجنس در داستان است. وقتی نویسنده تصمیم می‌گیرد که راوی غیر همجنس برای داستانش اتخاب نماید؛ لازم است در همان خطوط ابتدایی نشانه‌ای مبنی بر جنسیت راوی در داستان قرار دهد؛ اگر این نشانه‌گذاری دیر اتفاق بیفتد ذهن مخاطب ناخودآگاه شخصیت داستان را همجنس با نویسنده‌ی اثر در نظر می‌گیرد و بعدتر که متوجه‌ی جنسیت شخصیت می‌شود تقریبا نمی‌تواند آن را بپذیرد؛ در حالی که اگر از همان ابتدا نویسنده مشخص کرده بود که راوی غیر همجنس انتخاب کرده است برای داستان؛ مخاطب سر درگم نمی‌شد. بعد از اشاره‌ی ابتدایی نویسنده می‌بایست سعی کند راوی غیر همجنس داستانش را با رفتار و کنش و لحن به درستی به مخاطب معرفی کند؛ قطعا حرف زدن یک آقا با یک خانم متفاوت خواهد بود؛ یا عکس‌‍العمل یک آقا و یک خانم نسبت به یک ماجرای واحد با یکدیگر فرق خواهد داشت؛ نویسنده می‌بایست با دقت و توجه به این ظرایف شخصیت‌پردازی کند تا مخاطب بتواند شخصیت را بپذیرد و باور کند.
نکته‌ی دیگر در مورد شخصیت‌پردازی و ورود شخصیت‌ها به داستان است؛ به طور کلی هر آنچه نویسنده در داستان می‌آورد می‌بایست کارکرد داشته باشد؛ اگر ندارد پس بهتر است حذف شود. اگر شخصیتی در داستان می‌آید می‌بایست به درد داستان بخورد و پرداخت شود؛ اگر با حذف آن شخصیت خدشه‌ای به داستان وارد نمی‌شود؛ پس بهتر است حذف شود. ضمن اینکه تنها آوردن یک اسم از شخصیت‌ها کافی نیست. در اینجا اگر نام شوهر عمه حذف شود و مثلا دیالوگ او از زبان پدر باشد، آیا مشکلی برای داستان پیش خواهد آمد؟ یا اگر پسر بچه و اصلا صحنه‌ی خوردن توپ به صورت شاهین حذف شود، اصل ماجرای داستان تحت تاثیر قرار می‌گیرد و مشکلی ایجاد می‌شود؟ می‌شود اشاره کرد به قاعده‌ی تفنگ چخوف. چخوف می‌گوید: «هر آنچه را نامربوط به داستان است بزدایید. اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم و سوم تفنگ قطعا باید شلیک کرده باشد، اگر بنا نبوده شلیک کند، پس بر دیوار هم آویخته نبوده است.» بنابراین پیشنهاد می‌شود تنها چیزاهایی را برای داستان نگه دارید که کاربرد داشته باشد.
سرکار خانم مائده داوودی شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت‌های بسیاری پیش رویتان خواهد بود و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. نوزده سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی، با وجود تجربه‌ی کمتان، توانسته‌اید تقریبا داستان خوبی بنویسید و مشخص است که تا حدودی با قواعد داستان نویسی آشنا هستید. اما برای ارتقا آثارتان پیشنهاد می‌کنم به مطالعه‌ی فراوانِ رمان وداستان کوتاه‌های موفق بپردازید و نسبت مطالعه‌تان را به نوشتن‌تان در ابتدای کار بیشتر نمایید. فکر می‌کنم شما استعداد نوشتن داشته باشید که با پشتکار و مطالعه می‌توانید به نتایج خوبی برسید. از ورود و اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی‌تان هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت