نویسنده موفق سبک و سیاق خودش را به دست خواهد آورد




عنوان داستان : کم بخور، همیشه بخور
نویسنده داستان : کبری قیاسوند

سال ها پیش، نه خیلی دور نه خیلی نزدیک، پادشاه ستمگری بود به نام اشتها. این پادشاه خیلی به غذا علاقه داشت. نام سرزمینی که او زندگی می کرد، سرزمین سفره های رنگی بود. مردمِ اون سرزمین خیلی کار می کردند. کشاورزی می کردند. باغبانی می کردند. اما شغل بیشتر اونها آشپزی بود. چون پادشاه اشتها خیلی دلش غذا می خواست. وقت غذا که می شد، خدمتکارها سفره های بزرگ و رنگین پهن می کردند. توی سفره، پر بود از غذاهای خوشمزه، مثل پلو، خورشت قیمه، خورشت فسنجون، قورمه سبزی، جوجه کباب، دوغ، ماست و یه عالمه سبزی و ترشی. پادشاه از همه ی غذاها می خورد. چون اشتهای زیادی داشت اسم او را پادشاه اشتها گذاشتند. البته بعضی اوقات ازپرخوری زیاد دل درد می گرفت و طبیب ها رو خبر می کرد که کمکش کنند. اما طبیب مهربان همیشه به پادشاه اشتها می گفت: نه بیشتر نه کمتر، همیشه به اندازه بخور. کم بخور، همیشه بخور.
اما بچه ها داستان ما در مورد سه بچه ی بازیگوش بود که تمام روز بازی می کردند، به نام های قاسم و امیر و سعید. از بین این بچه ها فقط امیر بود که خوب غذا می خورد. به اندازه می خورد. اما قاسم و سعید به جای خوردن غذا شکلات و شیرینی می خوردند و بازی می کردند. تا اینکه مادر سعید و مادر قاسم خیلی ناراحت شدند و غصه می خوردند. همه ی مردم می فهمند که چه اتفاقی افتاده برای همین توی سرزمین سفره های رنگی همه در مورد این سه بچه صحبت می کردند، تا اینکه یک روز یکی از خدمتکارهای بدجنس به پادشاه اشتها خبر داد و پادشاه خیلی عصبانی شد.
فریاد کشید: چرا باید توی سرزمین من بچه ی کم غذا باشه. زود برید و اون بچه ها رو برای من بیارید. جارچی ها توی محله ها و کوچه ها خبر دستگیری بچه ها رو به مردم رسوندند. اون ها وقتی امیر و سعید و قاسم رو به قصر بردند، پادشاه اشتها گفت: زود بگید کدومتون کم غذاست. کدوم یک از شما جراءت کرده غذا نخوره. هیچ کدوم از بچه ها حرفی نزد.
امیر، باهوش بود چون خوب غذا می خورد، گفت: ای پادشاه قبل از اینکه ما رو به زندان بندازی یه مسابقه بزار. اگه یه نفر از ما برنده شد خواسته اش رو برآورده کن. پادشاه از هوش امیر خوشش اومد اما هرچی فکر کرد فقط یه مسابقه به فکرش رسید.
خدمتکارها چشم بچه ها رو با پارچه بستند و سفره ای با بشقاب های پر از غذا جلوی اونها گذاشتند. پادشاه گفته بود، هر بچه ای که اسم غذا رو درست حدس بزنه، هر خواسته ای داشته باشه گوش می دم. اما بچه ها، قاسم و سعید چون همیشه شکلات و شیرینی می خوردند، اسم خیلی از غذا رو بلد نبودند. اما وقتی نوبت به امیر رسید یکی یکی اسم غذا ها رو درست می گفت. اولی خورشت آلبالو، دومی قیمه، سومی پلو، چهارمی خورشت بادمجون، پنجمی چلوکباب.
وقتی پادشاه اشتها نتیجه ی مسابقه رو فهمید می خواست که قاسم و سعید رو تنبیه کنه وبه حرف امیر گوش کنه. امیر گفت: پادشاه حالا من برنده شدم و شما قول دادید که اگه خواسته ای داشتم به من گوش کنید و اون رو برآورده کنید. من از شما می خوام که دوستانم را آزاد کنید. اون ها قول می دن دیگه غذا بخورند، آن هم به اندازه، نه کمتر نه بیشتر. پادشاه از هوش امیر تعجب کرد و خیلی خوشش اومد. او اجازه داد امیر و قاسم و سعید آزاد بشوند. خودش هم به حرف طبیب گوش داد و به اندازه می خورد. کم کم مهربون شد و اجازه داد همه ی مردم سر سفره بنشینند و غذای خوشمزه بخورند. مردم دیگه بهش می گفتند: پادشاه مهربون.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم کبری قیاسوند سلام

«کم بخور همیشه بخور» اثری ویژه کودکان است و خیلی هم خوب است و باعث شادمانی است که به داستان‌نویسی برای این گروه سنی علاقمند هستید. تلاش برای نوشتن داستان کودک و نوجوان هم قابل تقدیر است و هم پیچ و خم ها و تخصص و دشواری های خودش را دارد؛ اما پیرنگ این اثر آن‌قدر جاندار نیست که بتواند داستان را تا انتها پرکشش و زنده و روی پا نگهدارد. درست است که معمولا در آثار کودک و نوجوان مباحث آموزشی طرح می‌شود و آموزش به نحوی به پیرنگ اثر نزدیکی دارد اما آموزش هر قدر پوشیده‌تر، پنهان‌تر و غیرمستقیم باشد اثرگذارتر است؛ ضمن اینکه نخستین نکته‌ای که برای داستان‌نویس اهمیت دارد قصه‌گویی است؛ به این معنی که نویسنده بیش و پیش از هرچیز نگران اصل ماجرا و خود داستان است پس بیشتر انرژی و تمرکز او متوجه ماجرایی است که روایت می‌کند اما می‌تواند به اثر رنگ و بوی آموزشی هم ببخشد. حالا اینجا و در این داستان چه داریم؟ سه بچه داریم که دو نفر آن‌ها به جای غذا بیشتر شکلات می‌خورند و یکی‌شان خوب غذا می خورد و داستان قرار است به بچه‌ها بگوید باید به موقع و به اندازه غذا بخورند. چنین ماجرایی توش و توان لازم برای داستان شدن ندارد و بسیار رنگ‌پریده و بی کشش است. نکته دیگر اینکه داستان با پادشاه اشتها شروع شده اما وسط کار یک‌دفعه پادشاه را رها می کند و می‌رود سراغ سه تا بچه و باقی ماجرا؛ در حالی‌که ذهن مخاطب پس از معرفی پادشاه اشتها، برای شنیدن ماجرای او آماده است پس بهتر بود اصل ماجرا را به خود پادشاه پیوند می‌دادید. طرح مسابقه و کودک باهوش هم در قصه‌ها و افسانه‌ها و ...فراوان تکرار شده. موضوع جالب، فضاسازی هیجان‌انگیز و اتفاق‌های داستانی و شخصیت‌هایی که کار را برای مخاطب کودک آشناتر و زنده‌تر می‌کنند می‌توانند در خلق داستان‌های قوی به کارتان بیایند. اگر به داستان‌نویسی برای کودکان و نوجوانان علاقمند هستید و در این مسیر پیگیر و جدی، لطفا آثار خوب کودک و نوجوان را بخوانید. ترجمه و تالیف فرقی نمی‌کند اما حتماً پیرنگ موفق‌ترین آثار این حوزه را بررسی کنید ببینید روی چه سوژه‌هایی کار کرده‌اند و چه جزییات قابل توجه و متفاوتی در کارهای خوب هست که موجب اثرگذاری و ماندگاری آنها شده. به نظرم می‌رسد مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» هم تاحدودی می‌تواند برایتان راهگشا باشد به‌ویژه که بازنویسی متون ادبی کلاسیک است و پر از سوژه‌های رازآمیز و پندآموز که شما هم به آنها علاقمند هستید؛ فقط لطفا به خاطر داشته باشید نویسنده‌ای موفق است که پس از آشنایی با انواع آثار داستانی، سبک و سیاق خودش را به دست بیاورد. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم خواننده داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
کبری قیاسوند » 4 روز پیش
ممنونم از نظر شما.
سجاد احمدی داخل » 5 روز پیش
سلام, پیام خوبی داشت به پادشاهان این زمانه ... موفق باشید.
کبری قیاسوند » 14 روز پیش
ممنونم از توضیحات شما استاد عزیز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.