داستان‌پردازی و نثر




عنوان داستان : خانم رییس جمهور
نویسنده داستان : فاطمه قربانی

سرود ملی خوانده شد، مجری شروع به صحبت کرد. از افراد حاضر برای حضور تشکر میکرد و اولین نفر رییس جمهور بود. سپس، از رییس جمهور دعوت شد تا به روی سن برود.
رییس جمهور، بلند شد و کتش را مرتب کرد به سمت پله ها رفت، به دوربین لبخند زد. در پله اخر، صداش را با سرفه صاف کرد. با لبخند ادامه داد، پشت میز شیشه ای بالا سن ایستاد.
رییس جمهور:« به نام خدا؛ سلام خدمت مهمان های ارجمند، همه در این جا جمع شدیم تا در اخرین طرح های که به خواست بیشتر مردم در الویت قرار دادیم و با تمام سرعت انجام دادیم رو در هفته اخر قبل از انتخابات افتتاح کنیم. ما در این مکان پس از افتتاح، کارهای گفته شده و انجام شده رو برسی میکنیم....»
یک فرد میان سال از وسط جمعیت بلند شد و فریاد زد:«از کی یه زن قدرت مدریت داره؟ به خاطر همین.....»
انتظامات مرد را بیرون بردند؛ خانم رییس جمهور لبخند خود را حفظ کرد و گفت:« دوستان به ادامه مراسم بپردازیم.» خودش به پایین سن رفت و نشست.
شروع به افتتاح از طریق مجازی به دست استانداران هر استان کردند. تک تک استان ها افتتاح شد و استان ها که چند طرح داشتند، بین استانهای دیگر معرفی و افتتاح شد. تا استاندار، زمان جا به جایی داشته باشد. اخرین استان، تهران بود که سه طرح در کنار هم بودند.
بعد از یک ساعت و نیم افتتاح مکان های مختلف به استراحت رفتند. انتظامات، مرد را در یک اتاق نگهبانی نگه داشته بود و دست او را با دستبند به میز بسته بود. خانم رییس جمهور به سمت نگهبانی رفت و مسئول انتظامات از او پرسید:« خانم چرا گفتین که همین جا نگهداریم، منتقل نکنیم؟»
رییس جمهور:« باهاش حرف بزنم و یک حرف مهم بگم؛ بخوای میتونی بشنوی.»
او از همراه خود زمانی که بین دو برنامه داردند که میپرسد؛ باید سر ده دقیقه در سالن باشند. وارد اتاق نگهبانی شد، مرد از خشم قرمز شده بود و صورتش را از او گرفت. رییس جمهور به افراد مسلح گفت: بیرون باشند یا غلاف کنند.
رییس جمهور:«من شما رو میشناسم، شما برادر معاون وزیر کشور هستین، همچنین پدرتون هم چند سال پیش در دفتر معاون اموزش منشی بود؛ با فرزند یک سهام دار بزرگ از شرکت های نفتی ازدواج کردین. اشتباه برداشت نکنید نگفتم الان بهم بگن من از اول میشناختم. اینجا نیومد تهدید یا هر چیز دیگه ای صورت بگیره، اومدم بگم تا قبل من خانم ها از نظر شما و بعضی هم فکر هاتون بی ارزش و بدون قدرت بودیم ولی اشتباه بود. این خاک برای همه هست و مرد و زن فرقی نداره و همه یکسان هستن و نباید بر اساس جنسیت بالا و پایین باشن. این جا کشور همه ی ما هستش.»
او با همراه های خود بیرون رفت دستور ازادی مرد را داد. مرد از پشت به او حمله کرد و میخواست با گلدان به سرش بکوبد که، دست مرد را پیچاند. انتظامات او را دستگیر کرد و با خود میبرند.
همراه رییس جمهور میپرسد:«چرا گذاشتی این فرد ازاد بشه؟»
رییس جمهور جواب نداد و فقط سر تکان داد و رفت.
انها به داخل سالن برگشتند، به سمت صندلی های خود رفتند. یک نفر به گوش مرد کنار او؛ مشاورش؛ چیزی گفت. مشاورش به آن مرد اشاره کرد که برود. رییس جمهور با تکان دادن سر از مشاورش پرسید که چه اتقاقی افتاده. مشاورش هم خم شد، در نزدیکی گوشش حرف مرد را تکرار کرد؛ که در سوله و کارخانه هایی که در تهران افتتاح شد، میخواستند اعتراض مسلحانه کنند.
او خواست که لیست افرادی که میخواستند اعتراض مسلحانه کنند تا بیست دقیقه برایش بیاورد و بعد فردی که این کار را مدریت میکرد را پیدا کنند. مشاورش بلند شد و از سالن خارج شد. با روشن شدن پروژکتور چهار سال گذشته را به نمایش در امد.
در نیمه کار مشاورش وارد شد و در جایش نشست، سمت او خم شد و لیست تک تک افراد که در این کار دست داشتند را گفت و در اخر کسی که این کار را مدریت میکرده را معرفی کرد. او با تعجب پرسید:«واقعا همون مرد که میخواست از کله ام بزنه؟» مشاورش باز ادامه میدهد و میگوید؛ محیط در حال ارام شدن هست و به چند نفر پول داده بودند که اعتراض کنند.
با پایان هماهنگی های این دو نفر، پروژکتور هم خاموش شد. همه دست زدند و بلند شدند، و او هم رو به جمعبت ادای احترام خم و راست شد و سپس نشست. مجری حرف های پایانی خود را زد و برنامه اخر این دوره ریاست جمهوری تمام شد.
همراه مشاورش سمت خروجی رفتند و ماشین جلو در پارک شده بود؛ سوار شدند. به سمت کاخ ریاست جمهوری رفتند. گوشی او زنگ میخورد، همسرش بود و به خاطر این موفقیت اش به او تبریک گفت. صدا گریه کودکش را شنید، همسرش دلیل گریه اش را ترسیدن از لیس زدن گربه گفت. بعد از قطع شدن تلفن اش با مشاور هم خداحافظی کرد.
در چراغ قرمز ایستاده بودند، او نظرش عوض شد و به راننده گفت به خانه برود او ماشین شخصی اش را بردارد. راننده هم به سمت خانه رفته و او را پیاده کرد. به داخل رفت، کودکش خود را به اغوش مادرش رساند. او بعد از یک لیوان چای با عسل همراه همسرش و کمی صحبت کردن.
با ماشین خودش به سمت جایی که در دو کارخانه و یک سوله افتتاح شده بود، رفت. قبل از راه افتادن با مشاور و افراد مربوط تماس گرفت و همه سر یک ساعت باید در مکان مورد نظر باشند.
سر یک ساعت همه در ان مکان بودند و با مامور پلیس و افسر داخل یکی از اتاق ها منتظرند و متوجه حضور او شدند به پیشوازش رفتند. با هم به اتاق رفتند. داخل به ترتیب نشستند. افسر شرایط را توضیح میدهد که مرکز این بهم ریختگی در این مکان بود. برای بقیه شهر هم برنامه داشتند و با اقدام به موقع از
آن جلوگیری شد.
رییس جمهور به ساعت خود نگاه کرد و ده شب شده بود و قرار شد هر کس که حضور داشته گزارش امروز را بنویسد، اول صبح تحوبل دهد. همه میخواستند بروند که افسر و همکارش او را تا جلو در منزل همراهی کردند.
صبح گزارش ها مرتب روی میز او بود. مسئول برگزاری انتخابات هم هر چند ساعت یا زنگ میزد یا در رو به روی او بود. تا پایان کار و زمان برگشت انها راجب این موضوع صحبت میکنند. به خانه میرسد و همسرش راجب روزش پرسید. او گفت:«امروز، صبح دو گروه به وجود اومد یک سری هم عقیده همون افراد دیروز هستن و میگن اشتباه بوده و یک خانم نباید مدیریت یا مسئولیت مهم را به عهده داشته باشه و گروه دوم هم میگن که بر اساس توانایی ها و شایستگی هر کس باید به جایی که هست برسه البته هر دو دسترسی به سلاح گرم دارن.»
انها با هم شام درست کردند و میان این شام درست کردن تلفن او از زنگ خوردن دست بر نداشت. دختر کوچکشان هم از دست گربه فرار میکرد؛ گاهی می خندد و گاهی شروع به گریه میکرد. انها دختر کوچلویشان را خواباندند. نزدیکی نیمه شب تلفن اش کمی ارام میگیرد، و انها فیلم دیدند.
_______ ________ ________
هر ساعت شدت این اختلاف بین دو گروه عقیده بیشتر می شد و به سمت دعوا و اختلاف داخلی سوق پیدا میکرد. بین کارکنان در بخش دولت هم این بحث نفوذ پیدا کرده بود. به پیشنهاد مشاور، او فردا زنده روی انتن می رفت، متن سخنرانی که تا شب اماده می شد. خلاصه سخنرانی این بود که: ما یک ملت با افکار متفاوت هستیم و باید اختلاف ها را بپذیریم و نگذاریم بین ما فاصله به وجود بیاید.این انتخابات مشخص میکند که کدام بیشتر طرفدار دارد.
فردایش او زودتر به خانه رفت و استراحت کرد، از شدت اخبار بد و فشار عصبی سر درد های عصبی اش باز شروع شده بود. او به خانه رسید، دمنوش دم کرد و به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید.
همسرش هم بعد از سر کار برگشتن، برایش دمنوش می آورد. او پس از دمنوش ها را تمام کردن و تا صبح خوابید. صبح بیدار سرش خوب نشده، میخواست برود. اخرین دمنوش را هم سر کشید و رفت. راننده اش متوجه شد و صدای رادیو را بست. او به دفترش رفت. بعد تمام کردن یک جلسه برای روی انتن رفتن، او را اماده کردند و اخرین تمرین از متن سخنرانی را انجام داد. پشت دوربین قرار میگیرد و میخواهد شروع کند، ولی یک دقیقه ست را نگه داشت و از مشاوش میخواهد یک لیوان اب و کیفش را خواست. او یک قرص برای سر دردش همراه اب خورد، کیفش را زمین گذاشت. شروع به سخنرانی کرد.
بعد از سخنرانی وضعیت روبه ارامی رفت، هر ساعت هر گروه با ارامش و منطق بیشتر میخواستند که حرف خود را به کرسی بنشانند. یک روز قبل انتخابات جوامع علمی و هنری و بخش های مختلف بیانیه هایی جدا در حمایت از رییس جمهوردادند و از مردم خواهش کردند تا از او حمایت کنند.
روز انتخابات او حاضر شد تا برای اخرین بار به عنوان رییس جمهور از خانه خارج شود. ماشین رو به روی در ایستاده بود، او چند لحظه به ماشین نگاه میکرد. با صدای همسرش که می پرسید: «استرس داری؟» به خودش امد.
رییس جمهور:« نه استرس ندارم هرچی باشه من به انتخاب مردم اعتماد دارم. برو دیرت نشه.»
همسرش به سمت ماشین رفت؛ او را صدا میکند و میگوید:« ممنون، حالم خیلی خوب شد.»
همسرش هم سری تکان داد و سوار ماشین شد، خودش هم رفت. در راه راننده از او به خاطر این همه کمک هایش تشکر کرد و امیدوار بود دوره بعدی هم انتخاب شود.
به کاخ ریاست جمهوری رسیدند و قبل از باز کردن در، خودش پیاده شد. این کارش را هم پیاده شدنی هم سوار شدنی انجام میداد. مشاورش هم زمان با او رسید، داخل اتاق او شدند. امار رشد کرده مرکز انتخابات را به رییس جمهور گفت.
انها مقابل هم نشستند و نتایج را برسی کردند، نتایج شهر های مختلف حتی به مقدار کم هم شده رشد داشت و امید برگزیده شدن را میداد. منشی داخل دفتر آمد و پوشه های جمع بندی هفته اخر را برای امضا اورد، هم زمان مشاورش از اتاق رفت. او شروع کرد به خواندن و امضا کردن؛ چند مورد را به منشی گفت که تغییر دهد و نسخه نهایی را بیاورد.
تا ساعت یک بعد از ظهر به کارها مشغول بود، به سرویس بهداشتی رفت و خود را مرتب کرد. خارج شد و به منشی خود گفت که راننده را خبر کند، تا راننده به جلو در بیاید با دختر کوچکش با تلفن حرف زد. هنگام سوار ماشین شدن، مادرش تلفن را گرفت و با او کمی صحبت کرد و سپس قطع کردد.
به محل انتخابات رسید و مردم راه را برای او باز کردند، اولین نفر نوبت خود را به او میدهد تا او رای دهد. او قبول نکرد و بعد از او رای داد. بعد از رای دادن، بیشتر رای اولی ها میخواستند با او عکس بگیرند، به همه وقت نرسید. او به مرکز ستادش رفت و جمع کردن وسیله های سنگین را نظارت کرد و با مسئول اش کمی صحیت کرد. برای تشکر او را همراه خانواده به شام دعوت کرد.
از مکان مرکزی ستاد خارج شد، به همسرش اطلاع داد شام مهمان دارند. خودش هم به کاخ ریاست جمهوری برگشت و تا تاریک شدن هوا، به کار مشغول بود، با خداحافظی منشی اش متوجه ساعت شده و به سمت خانه رفت.
بعد از به خانه رسیدن دخترش را حمام کرد و همسرش به اماده کردن شام مشغول بود. او بعد از لباس پوشاندن به دخترک به همسرش کمک کرد. هم زمان با غذا را به داخل فر گذاشتن در خانه را زدند.
دوست کاری اش به همراه خانواده اش وارد شدند. دخترک به سمت دوقلو های تازه وارد دوید. هر سه با نگاه به مادر هایشان اجازه میگیرند و به اتاق بروند.
انها مشغول خاطرات دانشگاه شدند تا یازده شب مشغول خاطره بازی بودند؛ سه کودک با هم گفتند:« مامان من گشنمه». مادر و پدر ها با هم به حالت کودکان خندیدند. مادر ها به اشپز خانه رفتند ، سفره را اماده کردند.
بعد از سفره را باز کردن ، همسرش مرغ را از فر در اورد و به روی میز گذاشت. انها اول برای کودکان کشیدند. سپس خودشان شروع به خوردن کردند. در طول شام، به ادا و رفتار کودکان خندیدند، حتی چند عکس هم از انها گرفتند.
بعد از شام خوردن کودکان به اتاق می روند تا بازی کنند، هر چهار نفر سفره را جمع و ظرف های غذا را شستند. مهمان ها تصمیم به رفتن گرفتند، به اتاق دخترک رفتند تا انها را حاضر کنند و بروند. در اتاق را باز کردند، هر سه کودک در حال نقاشی خوابشان برده بود. مادرش رفت و لباس های بیرون انها را اورد، پدرش هم شروع به لباس پوشاندن کرد.
بعد از رفتن مهمان ها، انها محل نشیمن را مرتب کردند سپس خوابیدند، در واقع از خستگی از حال رفتند. یادشان رفت ساعت کوک نکرده اند. صبح با صدا زنگ تلفن بیدار شدند و مشاور او، پشت خط بود، به او گفتند باید سریع به دفتر برود.
او حاضر شد؛ همسرش او را رساند میرساند. بعد از ان به محل کار خود رفت. مشاور از داخل بدو بدو به دنبالش امد، گفت:« نتیجه در حال شمارش هست و در نیمه تقریبا به نفع ما هست ولی نباید زیاد امید وار بود، ولی دلیل زود اومدنت این هست که میخوان باز امروز موقع اذان با اسلحه توی خیابون اعتراض مسلحانه کنن.»
انها به داخل رفتند و همه وزرا مروبط و همه افراد مربوط تک تک در اتاق جلسه جمع شده بودند. در طول جلسه حتی افراد نزدیک، داخل جلسه اجازه ورود نداشتند. از صبح ساعت شش شروع به برسی کردند و نزدیک دو ساعت مانده به اذان همه راه ها بیان شد و همه مشکلات هم مشخص شد، قرار شد که با یک ربع استراحت اخرین تصمیم را بگیرند.
این یک ربع همه ساکت بودند، و فقط ساکت به یک نقطه نگاه میکردند و چای خود را با هر چیز شیرین کنارش باشد میخورند. این یک ربع، رییس جمهور، فکر می کرد بهترین راه این هست که پیش از اتفاق گرفته شود؛ راه حل رییس پلیس باید نقشه دوم باشد. در شروع انها را ارام و محیط را ارام کنند.
بعد از استراحت رای بیشتر به فکر او رسید، از شروع به پیش گیری کردند. هر کدام به سراغ وظیفه خود رفتند هر نیم ساعت به طور خلاصه گزارش میفرستاند. تا بیست دقیقه مانده هیچ چیز ثابت نبود، اما گزارش ها امید میداد. با اخرین گزارش ها، اماده نقشه جایگزین شدند.
همه اماده هر دو نقشه بودند، هم زمان نتیجه انتخابات در حال پایان رسیدن بود. مردم خشمگین، شروع به فریاد و با اسلحه در خیابان گشتن کردند و بعضی ها هم صورت های خود را پوشانده بودند. با نقشه اول؛ همه افراد مسلح دستگیر کردند. سپس مرکز انها را گرفتند و نقشه را کشف کردند، اسلحه ها ضبط شد و سر گروه انها دست گیر شد. اعتراض، در نطفه خفه شد سر گروه انها، یک فرد که سلامت عقلی نداشت بود و مشکل او با خانم بودن رییس جمهور بود.
نتایج اعلام شد و به اخبار بیست و سی، اطلاع داده شد برای اماده بودن. تا ساعت اخبار بیست و سی به انها به مشکل اعتراض مسلحانه میپرداختند تا کاملا امنیت بر قرار شود. در اعترافات فرد که ادعا سر گروه بودن را داشت، مشخص شد که گروه دیگر هم اماده بوده و اخرین گروه بود. همچنین گفت؛ انها میخواستند که مردم را سمت خود بکشند تا گروه را بزرگ کنند.
برای دستگیری اخرین گروه، تیم ویژه ای رفت. هفت عصر شده بود که بیسیم شد. بعد از دستگیری، به بازداشگاه منتقل کردند و گزارش را به دفتر ریاست جمهوری فرستاندند. او گزارش ها را خواند و به بخش محرمانه بایگانی کردند. و اخرین لیوان اب روی میزش را یک نفس سر کشید، وسیله های خود را جمع کرد و چند دقیقه چشم هایش را بست، با در زدن به سمت در رفت و همراه منشی اش خارج شد.
راننده ساعت برگشت او را میدانست و اماده جلو در اماده ایستاده بود. او سوار شد و اخبار بیست و سی شروع کرد؛راننده زیر لب دعا میکرد که رییس جمهور عوض نشود. او لبخند ارامی روی لب داشت و سرش را به صندلی تکیه داد و کفش های پاشنه بلندش را در آورد و انگشت هایش را تکان میداد.
راننده:« خانم، نتیجه رو میدونید؟ امید وار هستم شما باشی.»
رییس جمهور:« خودم نخواستم بدونم، امروز منم مثل همه از اخبار میشنوم.»
به دم در خانه رسید، تا کفشش را بپوشد و لباسش را مرتب کند راننده در را باز کرد و زیر لب گفت: «بلاخره موفق شدم بعد مدتها.» راننده لبخند میزد. او پیاده شد و از او تشکر کرد، گفت:« چه دوره بعدی باشم و چه نباشم روی کمک من حساب کن، هر چیزی از دستم بیاد انجام میدم.» راننده دو کف دستش را به روی چشم هایش گذاشت و ارام گفت:« چشم»
به سمت خانه رفت، دستی تکان داد و داخل شد. دخترش بدو بدو به بغلش پرید و پرستارش هم در اتاق بچه بود و اتاقش را مرتب میکرد. مادرش را بیشتر بغل کرد، طوری که صورتش دیده نمیشد. پیش پرستار رفت، گفت :« میتونی بری، ممنونم.» خود به اتاقش رفت و لباس راحتی خانه پوشید. از اتاق بیرون امد پرستار هم خداحافظی کرد و رفت.
جواب سوال دخترش به این که شام چه چیزی دوست دارد ماکارونی بود. به اشپر خانه رفت و وسیله های ماکارونی را اماده میکرد. تلوزیون را روشن کرد؛ شروع به اشپری کرد. دخترک هم به او زل زده بود و پاهای کوچک اش را تکان میداد و با صورت با هم ادا در می آورند. تلوزیون شروع به اعلام نتایج کردند، رییس جمهور بعدی؛ تنها کاندیده خانم هست.
اول از همه پدر و مادرش و بعد خواهر و بعد برادرش به او زنگ زدند و خود را همان شب به شام دعوت کردند. همسرش با گل و بادکنک و کیک وارد شد، جلو اشپز خانه امد. او از خوشحالی قهقهه میزد و گریه میکرد؛ روی زمین نشست و همسرش کنارش امد و او را بلند کرد و دخترک هم بدو بدو امد و دست هر دو را گرفت. با تعجب و چشم های گرد شده به انها نگاه میکرد؛ پرسید:« چی شده، بابا تو مامانم رو ناراحت کردی؟»
دخترک همچنان با تعجب نگاه میکرد و پدرش گفت:« چرا نارحتش کنم دخترم، اصلا جرعتش رو ندارم. مامانت باز هم رییس جمهور شد و مردم اون رو انتخاب کردن.» دخترک متوجه نمیشود شانه بالا می اندازد و سپس سرش را به شانه اش میچسباند. ولی مانند مادرش قهقهه میزند و داد میزند که:« پس واسه همین کیک و ماکارونی داریم مثل تولد. هوراااا.»
او بلند شد و با جیغ و به لپش زدن به سمت گاز رفت، گفت:« پیاز،سوخت. ماکارارونی خراب شد.»
نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم فاطمه قربانی سلام و احترام
گاه پیش می‌آید که ما داستانی را فقط یک‌بار می‌خوانیم و با گذشت سال‌ها نمی‌توانیم فراموشش کنیم و همه چیز داستان در ذهن‌مان ماندگار می‌شود، گویی که در زمانی خاص، با شخصیت‌های آن داستان و در آن فضا زیسته‌ایم به همین سبب در ذهن ما حک شده است و به یادمان مانده است. این مسئله در مورد بسیاری از آثار داستانیِ موفق وجود دارد و شاید این یکی از وجوهی باشد که داستان را متمایز می‌کند از سایر قالب‌های ادبی. مخاطب می‌تواند خود را در درون جهان داستان حس کند و با شخصیت‌ها همذات‌پنداری نماید و جهانی را که نویسنده ساخته است بپذیرد و باور کند. به عنوان مثال؛ تصور کنید مخاطب در روزنامه گزارشی از مرگ جوانی و اندوه پدری را می‌خواند و احتمالا اندهگین نیز خواهد شد، شاید برای لحظه‌ای، دقایقی یا ساعاتی... در نهایت مخاطب گزارش خوانده شده را فراموش خواهد کرد، مثل صدها خبری که در روزنامه خوانده شده و مدتی بعد فراموش می‌شود؛ اما در داستان چنین نیست. در مورد چنین صحنه‌ای داستانی وجود دارد به نام اندوه. داستانِ «اندوه» نوشته‌ی چخوف از مرگِ فرزند یک درشکه‌چی می‌گوید؛ نویسنده به نحوی این اندوه و تنهایی پدر را به مخاطب نشان می‌دهد که با یک بار خواندن نیز، داستان تا مدت‌ها و شاید برای سال‌ها در ذهن خواننده خواهد ماند، زیرا نویسنده برای مخاطب یک جهان داستانی کامل ساخته است. توجه کنید گزارش روزنامه نیز بیان کننده‌ی همین موضوع بود، اما چرا پیرمرد درشکه‌چی و اندوهش در داستانِ چخوف در ذهن مخاطب خواهد ماند و ستون گزارش روزنامه فراموش خواهد شد؟ این برمی‌گردد به جهانی که داستان دارد؛ مخاطب می‌بایست بتواند در این جهان بایستد و با قصه و شخصیت‌ها همراه شود و هنگامی این اتفاق خواهد افتاد که نویسنده کارش را به درستی انجام داده باشد. داستان‌نویسی نیز مانند هر مهارت دیگری نیاز به آموزش دارد؛ نویسنده می‌بایست با قواعد و تکنیک‌های داستان‌نویسی آشنا باشد و بتواند با بهره‌گیری از عناصر داستانی جهانی را بسازد و مخاطب را به درون این جهان بکشاند. با این تفسیر داستان تنها بیان ایده‌ی ذهنی به شکلی گزارشی یا توصیف موقعیت شخصیت‌ها نخواهد بود. داستان نیاز به ساختن دارد و نویسنده با بهره‌گیری از تخیل و آموزش و تکنیک و تجربه‌‎‌ی زیسته‌ی خود می‌تواند به ساختن جهان داستان موفق شود. ضمن اینکه برای ساختن داستان تنها ابزار نویسنده واژه‌ها هستند؛ استفاده‌ی صحیح از واژه‌ها و رسیدن به نثری بدون دست‌انداز و قابل قبول مهم و ضروری است. بی‌توجهی نویسنده به نثر موجب خواهد شد مخاطب نتواند به خوبی با اثر ارتباط برقرار نماید.
نویسنده‌ی «خانم رئیس جمهور» در این نوشته، خواسته‌اند به نوعی به حقوق زنان و نقش آن‌ها در جامعه و خانواده اشاره داشته باشند؛ زنانی که نقش خود را در خانواده و موقعیت اجتماعی خود به درستی و محکم ایفا می‌کنند، این حرفِ خوبی است و می‌تواند به عنوان ایده‌ی اولیه‌ای برای نوشتن داستان باشد؛ نویسنده‌ی یک داستان در درجه‌ی اول می‌بایست بداند چه می‌خواهد بگوید، در مرحله‌ی بعد نویسنده می‌بایست به گسترش ایده و طراحی پیرنگ و داستان‌پردازی بپردازند. به این معنا که آنچه را می‌خواهند بگویند در خلال قصه‌ای با روابط علی و معلولی مستحکم ارائه دهند، وقتی حرف نویسنده در خلال داستان و با بهره‌گیری از عناصر و تکنیک‌های داستان‌نویسی ارائه شود، داستان از مستقیم‌گویی و شعار فاصله خواهد گرفت و مخاطب می‌تواند آن را بپذیرد و باورش کند. مشکل اصلی‌ای که «خانم رئیس جمهور» دارد، کمرنگ بودن داستان‌پردازی است. وقتی مخاطب از بین همه‌ی قالب‌های ادبی داستان را برای مطالعه انتخاب کرده است؛ قطعا در درجه‌ی اول از آن قصه می‌خواهد و انتظار خواهد داشت که سرگرم شود؛ مخاطب در کنار حظِ همراهی با قصه و سرگرم شدن؛ می‌تواند در مراحل بعد به تفکر و کشف و شهود بپردازد و لذتِ ارتباط با جهانی تازه و داستانی را حس کند. همان طور که حداقل چیزی که داستان می‌خواهد اتفاق داستانی است، و اتفاق داستانی یک اتفاق معمولی نیست؛ گزارش و توصیف موقعیت یک رویداد نیست. مشکلی که «خانم رئیس جمهور» دارد این است که نویسنده به جای داستان‌پردازی، به شکلی گزارش‌گونه نوشته را پیش برده است. در حالی که مخاطب قصه می‌خواهد نه گزارش.
سرکار خانم فاطمه قربانی لطفا به همان مثالی که در ابتدای نقد زده شد، توجه نمایید و پیشنهاد می‌کنم داستان اندوه چخوف را مطالعه نمایید؛ این پیشنهاد از این جهت است که شما می‌توانید در همین داستان چند صفحه‌ای به شکلی ملموس پرداخت موثر عناصر داستانی را مشاهده نمایید؛ در درجه‌ی اول؛ این داستان قصه دارد؛ و سپس خواهید دید که نویسنده این قصه را چگونه به مخاطب نشان می‌دهد؛ در این داستان خواهید دید که چگونه می‌شود فضاسازی کرد و صحنه ساخت؛ چگونه می‌شود شخصیت‌ها را به مخاطب نشان داد و به مضمون پرداخت.
داستان را می‌بایست بسازید، یعنی وقتی می‌نویسید: «انتظامات مرد را بیرون بردند و...» یا «آنها با هم شام درست کردند و میان این شام درست کردن تلفن او از زنگ خوردن دست برنداشت.» یا «هر ساعت شدت این اختلاف بیشتر می‌شد و به سمت دعوا و اختلاف داخلی سوق پیدا می‌کرد.» یا «فردایش او زودتر به خانه رفت و استراحت کرد.» و... باید برای این‌ها صحنه بسازید، تنها روایت و گفتن کافی نیست، مخاطب می‌بایست بتواند فضای داستان شما را ببیند تا با آن ارتباط برقرار کند. شما می‌بایست بتوانید هر آنچه را که در ذهن دارید به مخاطب نشان دهید؛ نه اینکه درباره‌اش حرف بزنید و گزارش بدهید. در مورد شخصیت‌پردازی نیز همچنین، باید شخصیت‌ها را روشن و ملموس و با ویژگی‌های منحصر به فرد خود به مخاطب نشان دهید.
نکته‌ی دیگر هرس کردن است؛ لازم است موضوع محوری داستان انتخاب شود و حتی‌الامکان از دادن شاخ و برگِ اضافی به داستان خودداری شود. «خانم رئیس جمهور» می‌تواند کوتاه‌تر باشد؛ لازم است که نویسنده دست و دلبازانه این نوشته را هرس کنند و تنها آنچه را که در داستان کاربرد دارد نگه دارند.
نکته‌ی مهم دیگر توجه به نثر است. سرکار خانم قربانی با توجه به اثر قبلی‌ای که از شما خوانده‌ام و همچنین پیشنهادات بنده و همکارانم به شما در مورد نثر؛ می‌توان به این نتیجه رسید که مشکل اساسی‌ و مشترکی که در آثار شما وجود دارد؛ نثر است. شما می‌بایست بتوانید به نثری منسجم و روان و تمیز دست یابید. بدون رسیدن به نثری منسجم تلاش شما در داستان‌پردازی و پرداخت عناصر نیز بی ثمر خواهد ماند. چون اولین مواجهه‌ی مخاطب با واژگان و عباراتی است که شما برای نوشته‌تان انتخاب نموده‌اید. به عنوان مثال: «و او هم رو به جمعیت ادای احترام خم و راست شد و سپس نشست.» یک بار دیگر این جمله را برای خودتان بخوانید؛ به نظرتان چیزی کم ندارد؟ در اینجا بی جهت فعل حذف شده است؛ «ادای احترام کرد و خم و راست شد و...» و مثال‌هایی دیگر... در بخش‌هایی از نوشته‌تان زمان افعال عوض می‌شوند؛ گاه فعل ماضی است، گاه مضارع، گاه نیاز به آوردن فعلی نبوده و آورده شده و گاه فعل بی جهت حذف شده است. گاه حروف اضافه در جای خود ننشسته‌اند و در متن دست‌انداز ایجاد نموده‌اند و... پیشنهاد می‌کنم در نوشتن عجله نکنید؛ در عوض در خواندن تمرکز و تلاش بیشتری داشته باشید. نسبت خواندن به نوشتن در ابتدای کار برای همه‌ی نویسنده‌ها می‌بایست بیشتر باشد. نثر آثار شما در بخش‌هایی یکدست نیست و مشکل دارد؛ پیشنهاد می‌کنم مدتی رمان و داستان کوتاه ایرانی بخوانید؛ ایرانی‌های خوب را. در هنگام مطالعه برای مدتی فقط روی نثر تمرکز کنید. ببینید که نویسنده چگونه واژه‌ها را کنار هم می‌چیند. به یکدستی زمان افعال و جملات و انتخاب واژه‌ها توجه نمایید. با گذشت زمان و مطالعه‌ی فراوان حتما می‌توانید این مشکل را برطرف نمایید. مثلا برای تمرین، ده بیست صفحه بخوانید و یک پاراگراف بنویسید. این پاراگراف را خوب بررسی کنید که آیا همه چیزش از لحاظ دستوری و معنایی و نثر در جای خودش نشسته است یا خیر... شما در ابتدا می‌بایست بتوانید به مهارت درست نویسی و دستیابی به نثری داستانی برسید. این مشکل که برطرف شد، همچنان به مطالعه ادامه دهید و اینبار در حین مطالعه به چگونگی پرداخت عناصر داستانی توجه کنید، به این شکل می‌توانید به شکلی ملموس بیاموزید که در یک داستان موفق چگونه عناصر داستان پرداخت شده است. در کنار این‌ها می‌توانید به کلاس‌های آموزش داستان‌نویسی بروید یا به خواندن کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی نیز بپردازید.
سرکار خانم فاطمه قربانی شما نویسنده‌ی جوانی هستید و فرصت‌های بسیاری پیش روی شما خواهد بود و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت