بازنویسی رو به جلو




عنوان داستان : رادیو جیبی (بازنویسی)
نویسنده داستان : فریده سعیدی

آن شب خواب از چشم عزیز خانم رفته بود. نای در خانه ماندن را نداشت انگار علفهای هرز دنیا همه باغچه اش را گرفته بودند. باغچه خفه بود. نفس نداشت.
دور حوض مستطیل شکلش قدم می زد. نایلون روی گلها را پس زد. دستی به سر و روی لاله عباسی ها کشید. نگاهی به وضع گلها انداخت. چندان تعریفی نداشتند. سرما زده بودشان.
آقاجان روبروی آیینه ایستاده بود. صورتش را می تراشید. موها ی تنکش را با آب، بین کف سرش تقسیم می کرد. مثل وقتی که عزیز غذا می کشید. با دقت خاصی به همه می رساند. دلش دریایی بود. می گفت : سواد مواد ندارم، ولی خیلی چیزا سرم میشه.این حرفش را حمید پسر همسایه بغلی که دستش کج بود قبول داشت
عزیز خانم با هیکلی نحیف، یک دست به دیوار سیمانی حیاط ودست دیگر به کمرش روبه آقاجان گفت: بالاخره می خوای ...تکونی به خودت بدی و پی اش بری؟ ناسلامتی پسرته.
آقاجان نگاهی به چشمان سبزگربه ای اش درآیینه انداخت وگفت: زن ! بیست و دوسال وده ماه ویازده روز تو بیابون هادنبال نقشه کش های آمریکایی مثل سگ دویدم که سر پیری یه لقمه نون بی دردسرداشته باشم. تازه، من که یک شکم بیشتر ندارم. بخاطر شما میگم.
عزیز خانم گفت: ای کارد بخوره به شکمی که بر پدری اش می چربه. انقلاب شده. جنگ شروع شده تو هنوز از اینکه تو ارتش !!زمان شاه یک راننده ی جزء بودی، میترسی؟
مارش خبررادیو بلند شد. عزیز خانم صدای رادیو را زیاد کرد. از زیر شال سبز رنگش دستمال سفیداش را در آورد وگفت : هیس.چشمان آهویی قهوه ای رنگش را به سوراخ ها ی رادیودوخت. انگار منتظر معجزه ای بود.طوری چشمانش رابه سوراخهای رادیو دوخته بود انگار خبری از حسینش که دانشجوی دانشگاه تهران بود می آید بیرون.گوینده رادیو اعلام کرد: طرح شناسایی مالک و مستاجراجرایی شد.عزیز خانم پرسید: یعنی چی ؟به نفع حسینمه یا به ضررش؟ آقاجون صداش را صاف کرد وگفت: معلومه به ضررش. صاحبخانه ها باید مشخصات مستاجرشان را به دولت بدهند. هزار بار گفتم قاطی این گروه چریکها ی فدایی خلق نشو. ولی به خرجش نرفت که نرفت .حالا هم بیا تحویل بگیر.آخر آدم زن وبچه دار را چه به این ....غلطها.
عزیزخانم چیزی نشنید. خودش را دراتاق دید. سرکمدش بود .جوراب ساق بلند کلفتی برداشت تا پیژامه اش را بچپاندداخلش. یکهو یی صدا ی عباس و حسینش را شنید .که با هم در باره خبری بحث می کردند. خرخر پارازیت می آمد. همان رادیویی که ساواک با خودش برد . طول موجش رادیو بیگانه بی بی سی را نشان داده بود. بعد کتابهایش را پیدا کرده بودند. دست آخر هم اسلحه ......برا ی انقلاب لازم می شد.
یاد لاله عباسی ها رهایش نمی کردند. حالا دلش مثل آن روزها شور می زد. یک هفته ای می شد خبری از حسین نداشت به همه جا سر زده بود. حمید پسر همسایه برایش آگهی زده بود. به پزشکی قانونی سرزده بود. به بیمارستانها و.....همه راتنهایی رفته بود. حتی پیش رئیس دانشگاه تهرانم رفته بود. دل شیر داشت. از آن روز یک رادیو جیبی گرفت و با شال به کمرش بست تا حواسش به اسامی اعدامی ها باشد.
هر روز ساعت دو بعد از ظهر همه دور رادیو حلقه می زدند اگر اسم حسین پخش نمی شد عزیز خانم سفره را پهن می کرد و ناهار را میکشید.
روز هشتمی بود که خبری از حسین نداشت. قلبش تند وتند میزد. با خودش گفت: نکند اعدامش کرده باشند، ولی بعد زبانش را گاز گرفت.مثل مرغ پر کنده بال بال می زد. دیگر تاب در خانه ماندن نداشت. می خواست کاری کند .کلافه بود.به آقاجان گفت: تو چرا کاری نمی کنی؟آقاجان که داشت روی عکس شاه، عکس امام خمینی را می چسباند بوسه ای بر عکس شاه زدو گفت: مگر نمی بینی دارم اوضاع را جمع وجور میکنم. ممکنه بریزن تو خونه اونوقت این عکس شاه دردسرمیشه!
یاد روز ی افتاد که عباس و حسین هر دو قاب عکس شاه را شکسته بودند اصلا از همان روز که هنوز انقلاب هم نشده بود بین پدر و پسرها شکر آب شده بود .عباس دنبال حزب توده بود.
آقاجان گیج شده بود .نمی دانست چرا این چپی ها به جان پسرهایش افتاده اند؟ نمی دانست چکار کند؟ هر چه قاب عکس شاه را می خرید ،پسرها میشکستند. انگار دست به یکی شده بودند تا اورا ازنان خوردن بیندازن. عزیز خانم صدای رادیو را کم کرد. بعد از عباسش، رادیو مونس همیشگی اش بود. انگار رادیو پلی بود بین او و پسرانش. وقتی حسینش دنبال برادرش می گشت که به دست ساواک دستگیر شده بود، مثل امشب زبانش در دهان کوچکش خشکیده بود. ضربان قلبش تندتر شده بود. فقط یک فرق داشت. حداقل حسینش بود. ولی حالا پس از گذشت ۸ سال با داشتن داغ پسر بزرگش عباس که اولین دانشجوی دانشگاه تهران محله بود، یاد روزهایی که زیر لامپ کوچه تا صبح درس می خوند افتاد. آخر آقاجان می گفت هم برق مصرف میشه هم می خوام !بخوابم.
یکهو جیغ بنفشی سر آقاجان کشید . پاشو مرد. نمی بینی نه روزه به در و دیوارکوبیدم . بچه ام آب شده رفته تو زمین. نمی بینی جوابم را نمی دن؟ ردم می کنن؟ پاشو با هم بریم کلانتری؟ شاید خبر ی بهمون بدن. بالاخره شال و کلاه کردند و رفتند. آقاجان پاهایش سست شده بود.با دستمال پارچه ای اش گوشه چشمانش را پاک کرد تا عزیز خانم نبیند و فشار خونش بالا برود. تا وارد کلانتر ی شدند رادیو مارش خبر را اعلام کردآن شب سیاه صدا ی گوینده به تلخی شنیده شد .تعداد ی از خرابکاران وابسته به اتحاد جماهیر شوروی ، مفسد فی الارض شناخته شدند وسحرگاه امروز به هلاکت رسیدند. اسامی به شرح ذیل می باشد: حسین عدالت . همین که عزیزخانم نام پسرش را از رادیو شنید، سرش گیج رفت وافتاد. شال ازکمرش باز شد و رادیو چند تکه شد. دیگر صدایی ازگوینده در نیامد. یک شبه پشتش لرزید.....خم شد.....موهایش سفید شد.....تارادیو یک خبر را بگوید،عزیزخانم سالها پیر شد.آخر او مادر بود......قلبش از شیشه نبود. جان داشت........خونش دررگهای پسرش جاری بود. به هوش که آمد حمید پسر سوری خانم را بالا ی سرش دید. با خودش گفت :کاش پسرم دزد بود.
فریده یوسفی
آبان هزارو چهارصد
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من داستان بازنویسی‌شده شما را خواندم. چند ایرادی که در داستان قبلی‌تان بود رفع شده است و این خوب است. البته در بازنویسی آنچه که انتظار می‌رود این است که باید داستان خیلی تغییر پیدا کند، اما اکنون روبه‌رشد بودنِ کار شما معلوم است. دفعه قبل به نظرم آمد که داستان شما محور اصلی ندارد و باید یک محور اساسی داشته باشد. در این داستان خوشبختانه این اتفاق افتاده است. در واقع گم شدن حسین این بار، دیگر مساله‌ای جدی و اساسی است. از اول تا آخر داستان، داستان حول محور همین گم شدن می‌چرخد. و این خوب است.
بگذارید از خلاصه داستان‌تان شروع کنیم. اگر شما بخواهید خلاصه داستان‌تان را در دو جمله بیان کنید چه می‌گویید؟ «حسین پسر جوانی است که چند روزی است گم شده و به خانه نیامده است. پدر و مادرش دل‌نگرانند. چون احتمال می‌دهند حسین که فعالیت سیاسی می‌کند به دست ماموران دولتی افتاده است. بالاخره بعد از چند روز خبر اعدام حسین را در رادیو می‌شنوند.»
خُب این طرح داستانی معلوم است که یک طرح خوب است. شروع و میانه و پایان دارد. چهار ویژگی مهم یک داستان (شخصیت، هدف، مانع و نتیجه) را دارد. شخصیت دارد. داستان شما مسیر درستی را طی می‌کند. پس تا اینجا ما یک طرح خوب داریم. اما از این به بعد دیگر به مهارت نویسنده برمی‌گردد که یک طرح خوب را بتواند به داستانی عالی تبدیل کند یا نه. شاید یک نویسنده حرفه‌ای مثل مصطفی مستور یا احمد دهقان از این طرح یک داستان به مراتب خوب‌تری بسازد. تا اینکه شما که به عنوان یک نویسنده تازه‌کار سعی می‌کنید داستان خلق کنید. این بسته به ذهن داستان‌ساز نویسنده فرق خواهد کرد. فضاهایی که ذهن نویسنده در آنها سیر می‌کند با هم تفاوت خواهند داشت. شاید یک نویسنده با درونمایه طنز همین داستان را بنویسد. کارهای جلیل سامان را به یاد بیاورید. مثلاً زیرخاکی در همین فضا بود ولی طنز بود. و شاید یک نویسنده این طرح را به یک داستان جنایی یا عاشقانه یا سیاسی و امنیتی و یا اجتماعی تبدیل کند.
شما هم به عنوان نویسنده حق دارید دنیای خودتان را بسازید. پرداخت هر نویسنده با دیگری متفاوت خواهد بود. سعی کنید این پرداخت‌هایتان خوب باشد. کتاب‌های زیادی در این باره نوشته شده است. مثلاً کتاب «جنبه‌های رمان‌نویسی» کتاب بسیار خوبی است که می‌تواند راه‌های تبدیل طرح به یک داستان خوب را برایتان ارائه دهد. یا کتاب «گذر از مه» نوشته «محمدحسن شهسواری» هم کتاب ارزشمندی است.
البته ناگفته نماند پیشنهاد و تاکید من بر نوشتن زیاد و خواندن زیاد است. هم رمان بخوانید و هم داستان بنویسید. نوشتن فقط با تمرین نوشتن بهتر می‌شود. سعی کنید روزانه بنویسید. اگر کتاب‌هایی را که عرض کردم بخوانید در آنها خواهید دید که تمرینات آخر هر فصل نیز ارائه شده است. یا خودتان می‌توانید برای خودتان تمرین در نظر بگیرید و بنویسید. در هر حال تا می‌توانید رمان بخوانید و تا می‌توانید نوشتن را تمرین کنید.
مورد بعدی اشاره به جغرافیا است که شما باز داستان‌تان را بهتر کرده‌اید. الآن دیگر معلوم است که اوایل پیروزی انقلاب است و داستان شما در آن جغرافیا و تاریخ سیر می‌شود. چند پاراگراف به کار اضافه کرده‌اید که کار را زیباتر کرده است. به مراتب کار بهتری شده است. اشاره به عکس شاه و عکس امام خمینی(ره) خوب است. هرچند بهتر بود شخصیت پدر بیشتر بررسی می‌شد و بیشتر معرفی می‌شد. پدر چگونه شخصیتی است؟ هدفش از زندگی چیست؟ جهان‌بینی‌اش چیست؟ از چه چیزهایی متنفر است؟ خوش‌مشرب است یا بی‌خیال یا پرحرف یا تودار یا زخم‌خورده و...؟ با اینها می‌شد ابعاد مختلف پدر را برملا کنید.
اشاره به دعوای پدر و پسرها خوب است. به نظرم جا داشت زیاد باز می‌شد و مطرح می‌شد. علت دعوا. آرمان‌ها و دیدگاه‌های هر دو طرف بررسی می‌شد. فراموش نکنید در داستان، تضادها همیشه به کمک داستان می‌آیند. یک جمله به یادگار از آلن آرمر برایتان بگویم: «اگر چهار شخصیت پدر و مادر و پسر و دختر در داستان‌تان داشته باشید باید همه این چهار نفر باهم اختلاف داشته باشند.» پدر و مادر باهم فرق و اختلاف سلیقه دارند و خواهر و برادر باهم. از آن طرف پدر حرف پسر را هم قبول ندارد و مادر هم ادعا دارد که دختر حرفش را نمی‌فهمد. پدر با دختر هم تفاهم ندارد و پسر هم ادعا دارد مادرش حرف‌هایش را درک نمی‌کند. ببینید همه باهم اختلاف دارند همه متفاوتند. آلن آرمر در ادامه می‌گوید: «اگر پدر و مادری شکل هم فکر کنند و شکل هم رفتار کنند، باید شما یکی را بکُشید!» چون ما دو شخصیت عین هم را در داستان می‎خواهیم چه کار؟!
سعی کنید این نکته‌ها را در داستان‌هایتان به کار ببرید. داستان‌نویسی را باید آنقدر تمرین کنید که این شخصیت‌پردازی و داستان‌سازی و مهندسی داستان به ناخودآگاه شما نفوذ کند. انگار که ماشین می‌رانید. در رانندگی شما دقت می‌کنید چه زمانی باید دنده بدهید؟ دیگر دقت نمی‌کنید که ناخودآگاه متوجه می‌شوید که الآن لازم است بدهم دنده بعدی! لذا سعی کنید نوشتن را زیاد تمرین کنید تا به ناخودآگاهتان برسد.
پاراگراف آخر نوشته‌تان را نیز اصلاح کرده‌اید که خوب است. آن ایرادها رفع شده‌اند و الآن فقط نام حسین را می‌شنویم از رادیو. و در ادامه عکس‌العمل مادر را داریم که این هم خوب است.
پیشنهاد می‌کنم بروید سراغ داستان بعدی. اما عجله نکنید برای نوشتن داستان. به فکر این نباشید که داستان را زود تمام کنم و بروم سراغ بعدی و بعدی و بعدی! شاید نوشتن یک داستان‌کوتاه برای شما یک هفته طول بکشد و داستان بعدی دو ماه یا حتی سه ماه. نگران نباشید. این طبیعی است. بگذارید داستان‌ها آنطور که دلشان می‌خواهد متولد شوند. بعضی‌ از داستان‌ها عجول‌ هستند و زود به دنیا می‌آیند و بعضی از داستان‌ها سیر تکامل‌شان طولانی است.
تا آنجا که می‌توانید داستان‌کوتاه بخواند. در برنامه روزانه‌تان داشته باشید. هم ایرانی هم خارجی. کتاب «یک درخت یک صخره یک ابر» مجموعه کامل و جامعی از داستان‌کوتاه‌های خارجی است. حتماً اگر فرصت کردید بخوانید. آنها به شما کمک خواهند کرد. از بزرگان جهان سعی کنید بخوانید اما برای نسل امروز بنویسید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم. موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستانم. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۲
فریده سعیدی » سه شنبه 14 دی 1400
ممنونم از نقدی که فرمودید. من داستان شیار ۱۴۳ را نخواندم هنوز
راضیه رئیسیان » دوشنبه 24 آبان 1400
سلام خانم فریده یوسفی داستان قبلی و بازنویسی آن را خواندم، در محضر اساتید جسارت نمی کنم ولی نکاتی به ذهنم رسید خیلی خیلی پخته تر شده این بار، جوری که داستان اول انگار جملات زوایای تیزی داشتند و الان بیشتر تبدیل شده بودند به انحنا های نرم، و داستان روان تر جلو می رفت مورد اول روی رعایت نکات نگارشی، علایم نگارشی فاصله ها و جدا نویسی کلمات هست که اگه از الان خودتون رو ملزم به رعایت اونها بدونید براتون عادت میشه و بعد دردسر کمتری برای ویرایش و این صحبتها دارید دوم اون رادیویی که به کمر بسته شده انگار یه کپی برداری از داستان شیار 143 خانم آبیار بود که یه مقدار توی ذوق می زد شما خیلی ذهن خلاق و دغدغه مند و قلم پویایی دارید براتون آرزوی موفقیت می کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت