گاهی داستان را برای خودتان تعریف کنید




عنوان داستان : دو جلوه‌ی نور در یک آبگینه
نویسنده داستان : مهدیه پوراسمعیل

مردى گندم گون،با قدى متوسط و شانه‌هایی پهن، از در اتوماتیک بیمارستان داخل شد. بارانی‌اش با آن درزهای نسبتا وارفته نشان از کهنه بودنش می‌داد. چتر خیس‌اش را بست و درون کیف چرمی قهوه‌ای‌اش گذاشت. از صدای خرچ و خورچ کفش‌هایش می‌شد فهمید که مسیری طولانی زیر باران بوده است. موهای مجعد سیاه رنگش تناسبی با چشمان آبی‌ رنگش نداشت. چیزی شبیه عروسک‌های نامأنوس بود.

فرامرز طوری که انگار در انتظارش بود، از فاصله‌ی دور خود را به او رساند.
- چرا پیاده اومدی؟ اونم زیر این بارون؟ ماشین نیاوردی؟
مرد دستی به موهایش کشید و با لبخندی از روی رضایتمندی گفت:
- پاییز سرد و خشکه، درست مخالف طبع کلىِ من. پیاده اومدم که نشاط پیدا کنم.
فرامرز همانطور که در اتاقش را باز می‌کرد زیرلب غرولند کرد؛
- خب فریبرز ، از راه نرسیده شروع نکن! چی میل داری؟ بگم قهوه بیارن؟
- خب اگه قهوه‌اش تازه باشه چرا که نه...
- دیگه کهنه و تازه نداره که. آقا بهروز دو‌تا قهوه لطفا.
- بگو عسل هم بیارن.
- ما اینجا عسل نداریم داداش. خونه‌ی مادر خدا بیامرزمون نیس که. راستی وضعيت اون بيمارت چطور شد؟
- هیچی. بلطف دوا درمون شماها مرد!
ابروهای فرامرز در هم رفت و با صدایی گرفته گفت؛
- اون که بیمار تو بود. چرا ما؟
- چون خونواده‌اش به زور بستریش کردن.
- ما که ادعایی نداریم عزیزم. خودمونم می‌گیم که تو مرحله‌ی آزمایش و تحقیق هستیم.
- تا مراسمات تحقیقات شما پیش بره که دیگه هیشکی زنده نمی‌مونه.
- چاره چیه؟
- چاره دست حکماست. ما با کلی آزمایش روی اثرات روغن بنفشه، نتایج شگفت‌انگیزش رو تو روند بهبودی بیماران کرونایی اعلام کردیم.اما واکنش‌ها چی شد؟
- منظورت از ما کیه؟
- ما متخصصین طب سنتی.
- عزیز من کدوم تحقیق؟ کدوم آزمایش؟ با نتیجه‌ی تجربی که نمیشه تجویز دارو داد.
- می‌شه برادرم. همونطور که حکمای سنتی ما با تجویز داروهای گیاهی مثل انار، آلوبخارا، سرکه و استعمال عطریات و بخوراتی مثل عود، صندل و گلاب، طاعون رو از تن بیمار خارج می‌کردن.
- خب من مقاومت نمی‌کنم. اصلا به عنوان رئیس این بیمارستان می‌گم؛ بفرما عزیز من، اینجا ۱۴۸ تا مریض کرونایی رو تخت هستن. بفرما روغنت رو بمال ببینیم فردا مرخص می‌شن؟
فریبرز پوزخندی زد؛
- فکر می‌کنی من دارم دروغ می‌گم؟شماها هیچ‌وقت ما رو قبول نداشتین! هیچ وقت.همیشه عاقل‌ترین‌ها جزو منفورترین ها در جامعه بودند.

با صدای باز شدن در، سر هر دو برادر به پشت چرخید؛« آقای دکتر مریض تخت ۳۱ تنفس نداره. بچه‌ها دارن روش CPR انجام می‌دن. چیکار کنیم؟»

فرامرز به سرعت به سمت سالن دوید. فریبرز نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. نگاهش را به سقف اتاق دوخت. چراغ های زرد و نارنجی و سفید، مردمک چشم‌هایش را برای بستن تحریک کرد. و خسته از راه آمده خوابش برد.

دستی به آرامی روی شانه‌اش نشست؛
- داداش پاشو بریم. بچه‌ها تو‌خونه منتظرن.
فریبرز چشمانش را که باز کرد، نگاهی به ساعت‌ سیتیزن‌اش انداخت.
- یعنی من سه ساعته خوابیدم؟
- آره، من یه جراحی سرپایی داشتم. برچسب «مزاحم نشوید» چسبوندم در اتاق که راحت استراحت کنی.
- آخرش هم اون قهوه‌ی کهنه‌ات کار دستم داد. مزاج قهوه‌ی کهنه به شدت سرده.
- شرمنده که بهارنارنج و بیدمشک و سکنجبین اینجا پیدا نمی‌شه.

فریبرز لبخند ژکوندی گوشه‌ی لبانش نشاند. جعبه‌ی کوچک سبز رنگی از جیب داخل بارانی‌اش برداشت. چند دانه‌ی بلورین ریز کف دستش ریخت و خورد.
- این چیه دیگه؟
- نمک دریا. چند پر نمک دریای خالص بهترین پیشگیری کننده‌ی کروناست.
- پیشگیری کننده‌ای جز رعایت پروتکل‌ها نمی‌شناسم.
- من که بدون هیچ ماسک و ضدعفونی‌ای، با همین چند پر نمک دریا مریض‌ها رو ویزیت می‌کنم. تا الان هم که کرونا نگرفتم.
- بگیر این ماسک رو بزن و سفسطه نکن.
- هرموقع من به تو‌گفتم ماسک نزن، تو هم حق داری بهم بگی ماسک بزن.

فرامرز زیر لب «لااله الا الله» می‌گفت و با گونه‌های سرخ شده وسایل‌اش را جمع و جور می‌کرد.
از در اتاق که خارج شدند دکتر عظیمی با آن دست‌های گره خورده جلویشان سبز شد؛
- دکترفرامرز، بلاخره توفیق پیدا کردیم برادرتون رو‌ملاقات کنیم. شگفتا از این همه شباهت. فقط اگر اشتباه نکنم چشمای آقای دکتر ما سیاه رنگ از تنور دراومده.
فرامرز همانطور که دکمه‌های پالتوی زرشکی‌اش را می‌بست گفت؛
- و همینطور دو‌برادر پزشک. یکی از نوع سنتی و یکی از تیپ مدرن.
دکترعظیمی نگاهی سرشار از ناسازگاری به فریبرز انداخت و با صدایی بلند گفت؛
- اوه... عجب آشنایی پربرکتی. خب جناب حکیم شماها می‌فرمایید که ادرار شتر به جای واکسن به تن مبارکمون تزریق کنن؟!
فریبرز چشم‌هایش را درشت کرد و ابروهای پرپشتش را بالا برد؛
- خجالت داره آقا... شما پزشک این مملکت هستید. شما نباید یک همچنین حرکت ناشیانه از طرف یک فرد خاطی رو به پای طب کبیرسنتی بذارید! این طرز از صحبت، اون هم در اولین ملاقات قباهت داره.

دکتر عظیمی لبخندی زد و دست‌هایش را به نشانه‌ی احترام گرفت؛
- جسارت نباشه حکیم. بلاخره ماسک نزدید. خیال کردم واکسنی، واکسن‌طوری، چیزی تزریق کردید که به ماها نمی‌گید.
فرامرز سویچ ماشین را به سمت فریبرز گرفت و به آرامی گفت؛
- شما بفرمایید تو ماشین. بچه‌ها منزل منتظرن. من الان میام.
فریبرز سویچ را از لابلای انگشتان برادر کشید؛
- امروز جهان مدرنیته دربرابر آموخته‌های استادم ابوسینا به زانو دراومده. وقتشه که به خودتون بیاید جناب دکتر. البته اگر از شر این ویروس جان سالم به در ببرید.
و با قدم‌هایی تند از سالن بیمارستان خارج شد.

صدای قهقه‌ی دکتر عظیمی در سالن پیچید.

فرامرز همانطورکه عینک دودی را مقابل چشمانش جای می‌داد، گفت؛
- دکتر شما دیگه چرا؟ هرچی باشه ایشون تو این زمینه کلی تحصیلات و سوابق علمی و تخصصی دارن. نباید اینطور باهاشون برخورد می‌کردین.
- خب حالا ایشون رو به خاطر گل روی شما با هزاران اغماض و توجیه قبول کردیم. با این همه حکیم و طبیب ساختگی که پول مردم رو به جیب می‌زنن چه کنیم؟
- مسامحه آقا.... مسامحه!!! فعلا بدرود.

فرامرز کنار ماشین رسید به دوروبر نگاهی انداخت. سویچ ماشین را جلوی پنجره‌ دید. اما فریبرز آنجا نبود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهدیه پوراسمعیل سلام
خوشحالم آثارتان را به پایگاه نقد داستان می‌فرستید و از اعتمادتان سپاسگزارم. انتخاب عنوان خوب، درست، مناسب و هنرمندانه بخش مهمی از فرایند نوشتن داستان است شما هم عنوان بدی انتخاب نکرده‌اید اما آیا این عنوان توانسته متنی داستانی و شسته رفته را نمایندگی کند؟ این عنوان انتظار خواننده را بالا می‌برد اما تنۀ اصلی متن هم انتظار خواننده را برآورده می‌کند؟ از نظر من خیر اینطور نیست. 1- قطعا می‌دانید داستان مجموعه‌ای است از عناصر که در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و همدیگر را کامل می‌کنند تا در نهایت تصویر کلی و کامل جهان داستان شکل بگیرد. در اینجا دو برادر داریم که هر دو پزشک هستند. یکی از برادرها به طب سنتی بسیار معتقد و پایبند است و برادر دیگر چندان اعتقادی به این مسأله ندارد. هر دو در بیمارستان یکدیگر را ملاقات می‌کنند و خواننده شاهد بده‌بستان گفت‌وگویی است که میان این دو برادر شکل می‌گیرد و در بطن و متن گفت‌وگوها اطلاعاتی هم به مخاطب می‌رسد. اتفاقا گفت‌وگوها بد درنیامده‌اند اما این گفت‌وگو و ساختار این دیالوگ به تنهایی برای داستان کافی نیست. ما در تاریخ ادبیات داستانی داستان‌های دیالوگ‌محوری داریم که بیشتر روی پاشنۀ دیالوگ می‌چرخند مثل «آدم‎کش‌ها» اثر ارنست همینگوی اما باید ببینیم وقتی می‌گویند دیالوگ از چه حرف می‌زنند. آنتوان چخوف هم داستانی دارد به نام «محاکمه» اگر فرصت کردید نگاهی به آن بیندازید تا ببینید دیالوگ چه کارکرد حیرت‌انگیز و خارق‌العاده‌ای می‌تواند داشته باشد. 2- استخوان‌بندی داستان خیلی مهم است. این همه تأکید و تکرار روی مسألۀ پیرنگ بیخودی نیست. طرح یا پیرنگ یا همان پیلوت، مجموعه‌ای است از روابط علت و معلولی مستحکم. طرح داستان می‌تواند شامل شیوۀ فکر کردن شخصیت و حرف زدن او و کنش‌هایش هم باشد. گاهی می‌شود با یک پرسش بسیار ساده به طرح داستانی رسید. کافی است بعد از خواندن داستان ازخودتان بپرسید خوب داستان دربارۀ چه بود؟ طرح داستانی، شبکۀ استدلالی مستحکمی است که حوادث داستان را شکل می‌دهد و در طرح داستان حوادثی می‌آیند که با یکدیگر رابطه دارند. طرح داستانی یک مجموعۀ منظم و هدفدار است. این طرح چه آگاهانه باشد و چه ناخودآگاه و چه در چهارچوب فرمول و قانون و قاعده باشد و چه خوب باشد و چه بد باشد، در هر حال هدفمند است. تمامی اجزای طرح با یکدیگر در ارتباط هستند. حوادث و آدم‌ها بر یکدیگر اثر می‌گذارند و هر حادثه‌ای معلول حادثۀ قبل و علت حادثه یا حوادث بعدی است. حوادث داستان در طرح، برای رسیدن به هدفی مشخص با هم در ارتباط هستند و به همین دلیل در کنار هم می‌آیند و در واقع قرار است مخاطب را به جایی و به نقطه‌ای که هدف داستان است برسانند. داستان، نقطۀ سیبلی دارد که حوادث داستان قرار است خواننده را به سمت همان نقطه سیبل هدایت کنند. در یک طرح خوب و موفق داستانی ویژگی‌هایی هم وجود دارد. به عنوان مثال در طرح، شک و انتظار وجود دارد. خواننده با خواندن داستان مدام از خودش می‌پرسد «بعدش چه خواهد شد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟» و مدام به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسش است. البته در داستان‌های پیچیده‌تر این پرسش‌ها هم پیچیده‌تر می‌شوند. معمولا با طرحِ یک معما و یا قرار دادن شخصیت اصلی داستان در نوعی بلاتکلیفی شک و انتظار مورد نظر ایجاد می‌شود. طرح داستانی خوب، شگفت‌انگیز هم هست یعنی عنصر شگفت‌انگیزی هم در خودش دارد در واقع زمانی که داستان غیرمنتظره می‌شود و از حدسیات و انتظارات خواننده فاصله می‌گیرد، چنین اتفاقی می‌افتد. در یک داستان خوب، طرح داستان با شخصیت‌ها و با مفاهیم کلی داستان و با همۀ جزییات و اجزاء در ارتباط است. آنوقت در اینجا چه داریم؟ در این داستان با چه ماجرایی مواجه هستیم؟ دو برادر با هم حرف می‌زنند یکی از آن‌ها برای انجام عمل جراحی بر روی بیمار خودش، برادر مهمان را در اتاق تنها می‌گذارد تا استراحت کند بعد از چند ساعتی برمی‌گردد و برادرش را به یکی از همکارانش معرفی می‌کند و میان همکار و برادر هم چاق سلامتی و خوش و بش و دلخوری کوتاهی داریم و بعدش چه؟ بعدش چیزی نداریم. همه‌اش همین است و تمام است؛ یا در در واقع ناتمام است. ماجرای داستانی نداریم. مغناطیسی در کار نیست. این اثر قادر نیست دست مخاطب را بگیرد و او را به جای برساند. این متن، مخاطب را به جایی نمی‌رساند بلکه او را بی هیچ مقصد و مقصود روشنی همینطور بلاتکلیف رها می‌کند. پس گاهی داستان را برای خودتان تعریف کنید.3- همیشه حواستان به آغاز و پایان‌بندی داستان باشد. آغاز و پایان داستان دو نقطۀ طلایی داستانی هستند. شما داستان را اینطور آغاز کرده‌اید: مردى گندم گون،با قدى متوسط و شانه‌هایی پهن، از در اتوماتیک بیمارستان داخل شد. بارانی‌اش با آن درزهای نسبتا وارفته نشان از کهنه بودنش می‌داد. چتر خیس‌اش را بست و درون کیف چرمی قهوه‌ای‌اش گذاشت. از صدای خرچ و خورچ کفش‌هایش می‌شد فهمید که مسیری طولانی زیر باران بوده است. موهای مجعد سیاه رنگش تناسبی با چشمان آبی‌ رنگش نداشت. چیزی شبیه عروسک‌های نامأنوس بود... این افتتاحیۀ داستان شماست و همه‌اش در توصیف مردی است که از در بیمارستان وارد شده است. البته کنش کوتاهی هم داریم، بستن چتر و در کیف گذاشتن آن هم هست اما آیا این افتتاحیه کنجکاوی خواننده را تحریک می‌کند؟ آیا مخاطب را درگیر می‌کند؟ آیا مخاطب با خواندن آن مشتاق و منتظر هست برای اینکه بداند بعدش چه خواهد شد؟ از نظر من اینطور نیست و همۀ این‌ها جاذبۀ چندانی ندارند و نمی‌توانند اتمسفر خوبی ایجاد کنند و ضرباهنگ مناسبی هم ایجاد نکرده‌اند همه چیز خیلی کند و خنثی و بی‌رنگ و رو و یخ از کار درآمده است. می‌دانم داستان «گلدسته‌ها و فلک» نوشتۀ جلال آل‌احمد را خوانده‌اید اما بد نیست یک بار دیگر و این‌بار با تمرکز بیشتری به افتتاحیه‌اش نگاه کنید: «بدیش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالارفتن را به کلۀ آدم می‌زد. ما هیچ کدام کاری به کار گلدسته‌ها نداشتیم؛ اما نمی‌دانم چرا مدام توی چشممان بودند. توی کلاس که نشسته بودی و مشق می‌کردی یا توی حیاط که بازی می‌کردی و مدیر مدام پاپی می‌شد و هی داد می‌زد که «اگه آفتاب می‌خوای این ور، اگه سایه می‌خوای اون ور...» می‌بینید چه پتانسیلی در همین چند سطر وجود دارد؟ به افتتاحیۀ داستان «پریشان‌خانه» نوشتۀ فروغ کشاورز نگاه کنید: «حوض مربعی کم ارتفاع آبی رنگ خانه ما به درد لباس شستن نمی خورد . ولی خانم هاشم آقا که آب خانه شان قطع شده ، لباس هایش را آورده خانه ما بشوید. مامان، آقای حجتی معلم کیوان را برای دختر طلاق گرفته ی خانم هاشم آقا پیشنهاد کرده و حالا صحبت سر خصوصیات اخلاقی خانم پری و آقای حجتی است...» می‌بینید چه ضرباهنگ خوبی دارد و چطور یکدفعه مخاطب را می‌کشاند وسط جهان داستانی خودش؟ نمونه‌های خوب فراوان است که یقین دارم خوانده‌اید و بعدتر خواهید خواند این‌ها فقط نمونه‌هایی هستند که در حال حاضر به خاطر دارم. لطفا روی این موارد کار کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و به تلاش وتمرین خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
مهدیه پوراسمعیل » سه شنبه 18 آبان 1400
سلام استاد عزيز. بسیار سپاس‌گزارم از تحلیل مشفقانه و سرشار از مهر شما بزرگوار. قطعا توصیه‌های ارزشمند شما رو آویزه‌ی ذهن مشتاق و قلم بی‌تابم، برای بهتر نوشتن قرار می‌دم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت