پاورقی یا داستان زرد ارزش ادبی ندارد.




عنوان داستان : طوفان با چتر آمد
نویسنده داستان : هوشنگ عسگری

طوفان با چتر آمد!
- الگو ؟ چه الگویی؟! من فقط ازش خوشم میومد . تنها منهم نبودم که به دلم نشسته بود . خیلی¬ها بودند . اصن چرا خوششون نیاد. لااقل تو ظاهر کاملِ کامل بود. یک روز با سلام و صلوات اومد، خوب یک روز هم با خفت وخواری رفت اما بقول بابام طوفان ممکنه برگ درختها را بریزد اما بهار میاد و درختا بازم جوونه می¬زنند...
( 1 )
درآن صبح زود اوایل پاییز که نم نم باران می بارید با سروصدای در پارکینگ بیدار شدم. پدر بود که ماشین را از پارکینگ بیرون می برد . از مادر پرسیدم :
- مامان ، بابا صبح به این زودی کجا رفت؟
مادر گفت :
- تو چرا به این زودی بیدار شدی؟ نکنه فکر کردی پدرت رفته کله پاچه بگیره و ترسیدی به تو نرسه؟
- نه مامان . امروز جمعه نیست که بابا از اینکارا بکنه
- طوفان داره مياد !
- طوفان ؟ يعني چه؟
- بابات رفته ترمینال پسرعمه¬ات، طوفان را بیاره.سحر از تهرون رسیده
- پسر عمه؟ پسرکدوم عمه؟
- پسر عمه معصومه. تو شاید خیلی یادت نیاد . اونموقع که دیدیش 7-8 سال پیش بود و تو هم 7-8 سالت بود
رفته بودم توی فکر. یه چیزایی یادم بود اما قیافش را هر چی فکر می¬کردم تو ذهنم نمی¬آمد. اما آمدن هر اقوامی برایم لذتبخش بود. در آن شهر کوچک و غریب هر مهمانی یک پا غنیمت بود. پرسیدم:
- حالا اینجا قراره چند روزبمونه؟
- معلوم نیست مادر جون . مثه اینکه اومده با بابات کار کنه
مادر مکثی کرد و با طمانینه ادامه داد :
- امیرجان! حواست باشه زیاد دور و برش نگردی و نزاری برو بچه ها هم قاطیش بشند
- آخه چرا ؟
- تو اقوام زیاد ازش تعریف خوبی نمی کنند . می¬گند مشکل داره
- چه مشکلی ؟
مادر در حالی که لب پایینش را زیر دندان هایش گرفته بود، گفت :
- نمیدونم . فقط فعلا زیاد باش قاطی نشو
- ولی چه اسمی داره ؟ طوفان!!
- این اسم را خودش رو خودش گذاشته . اسم اصلیش هم غلامه . اما تو همون طوفان صداش کن . اگه بگی غلام بدش میاد.
- غلام! طوفان ! غلامِ طوفان یا طوفانِ غلام؟!
چنددقیقه بعد صدای در پارکینگ بلند شد. سریع به سمت حیاط رفتم. زیر سقف ایوان ایستادم. دلم می خواست زودتر از بقیه این مهمان ناخوانده را ببینم . باران همچنان یکریز می¬آمد. طوفان قبل از پیاده شدن چترش را بیرون آورد و آن را بازکرد. وقتی از ماشین پیاده شد از دیدن او تعجب کردم . جوان 25-26 ساله قد بلند و خوشتیپ و خوش سیما با موهای مجعد پوف کرده بلند و یک سبیل نازک مد روز بود . به آرامی گفتم:« مامان پس چی چی می¬گفت؟! اینکه خود جیسون کینگه! نه، خود طوفانه!» تا مرا دید لبخند زنان به طرف من آمد و گفت :
- به به امیر آقا ! چه بزرگ شدی. چه خوشتیپ . ماشا...ماشا...
با این حرف و لحن صوتش ذوق کردم . یکی به من داشت می¬گفت بزرگ شدم و خوشتیپ . برخلاف حرف مادر طوفان رفت نشست گوشه دلم. دیگر نمی¬توانستم چشم ازش بردارم . مرا در آغوشش گرفت و بوسید. آب چترش هم رویم ریخت.
ازآنروز در هر زمانی که امکانش بود من با طوفان بودم . او هم توی دل بچه ها جا باز کرده بود. خیلی چیزها از او داشتم یاد می¬گرفتم.سعی می¬کردم مثل او حرف بزنم. مثل او راه برم و اگر تواننستم قیافه¬ام را هم مثل او کنم. برخلاف نظر مادر که هنوز هنگام نزدیک شدن به طوفان به من چشم غره می¬رفت من چیز خلافی ازش ندیدم . نهایتش گاه سیگار می کشید. آن هم وقتی تو خانه پدر قلیان می¬کشید، سیگار کشیدن اوهم زیاد مهم نبود .
یک روز که تازه از خواب بیدار شده بودم و طوفان هم توی اتاقش خواب بود دیدم مادر و پدر دارند در مورد طوفان حرف می¬زنند. مادر می¬گفت :
- با طوفان چطوری . اهل کار هست ؟حالا توي مصالح فروشيت كار براش هست؟
پدر گفت :
- فعلا که خوبه و داره خوب کار می کنه. حساب كتابا را و گاهي هم جابجايي مصالح را دادم دستش
مادر گفت :
- نفهمیدی برای چی اومده اینجا؟ من فکر نمی کنم فقط برای کار باشه. یعنی تو شهرشون کار نیست . نکنه تحت تعقیب باشه و ما هم بیفتیم توی دردسر! چیزی ، دست کجی که اینجا نشون نداده؟حواس خودت هم به حساب كتابات باشه
- فعلا نه و بنظرم سر براه شده . می¬گفت چون تو تهران شلوغ شده و اوضاع شهر بهم ریخته دیگه کار مناسب گیر نمیاد.
بی خیال حرفهای انها شدم. من که چیزی ندیده بودم و اصلا در مخیله¬ام هم همچین چیزی جا نمی¬رفت که طوفان دست کج باشد . مادر هنوز برخلاف نظر همه، از طوفان خوشش نمی¬آمد.

( 2 )
خانه ما ساختمانی یک طبقه بود که حیاط بزرگ و یک اتاق روی پشت بام داشت. ما قسمتی از آن را بصورت انبار استفاده می¬کردیم. پدر آن را در اختیار طوفان قرار داده بود. طوفان روزها با پدر سر کار می¬رفت و عصرها که برمی¬گشتند برای کشیدن سیگار گاه از خانه بیرون می رفت و دم در سیگار می¬¬کشید. روی سکوی دم خانه می نشست و پس از سیگاری زنبورک می¬زد. صدای زنبورک عجیب دلنشین بود و همه را جذب زدنش می¬کرد. چند بار خواستم زدن آن را یاد بگیرم اما بجز زخم کردن لب و زبانم نتیجه¬ای برایم نداشت. جلوی خانه مسیر رودخشک و فضای سبز کمی وجودداشت که ما کف رود گاه با بروبچه های محل فوتبال بازی می¬کردیم و او همچنان زنبورک می¬زد.
یک روز که دم در خانه نشسته بودمرا صدا زد. دستش بستنی بود. بستنی را به من داد و من هم کنارش نشستم . اما طوفان حواسش بیشتر به چند خانه دورتر از ما بود. وقتی متوجه شد که من حواسم به اوست گفت :
- اونا را میشناسی ؟
جهت نگاهش را دنبال کردم . رسید به خانه یکی از همسایه های قدیمی. برای پسرای محل معروف بود به "خانه سه دخترون" . هر وقت ما در کف رود بازی می¬کردیم آنها هم گاه می¬آمدند دم در خانه شان و ما را تماشا می¬کردند. گفتم :
- کم و بیش، چطور؟
- انگار همیشه چندتا دختر دم در خونه شونه
- اونجا معروفه به خونه سه دخترون !
- سه دخترون ! بنظرم خوب می شناسیشون ناقلا . دیگه پسر خوشتیپ محل باشی و بعله....
کمی خجالت کشیدم و سرم را انداختم پایین . ادامه داد:
- اووَه ، نگاش کن . چه خجالتی ! چرا حالا اینقدر رنگت قرمز شد؟ نکنه درگیرشونی؟
با لکنت و شرم گفتم :
- نه بابا ، اونا که به من نمی خورند .
- چرا نمی خورند . مگر چند سالشونه ؟
- مطمئن که نیستم اما فکر میکنم بزرگشون 20 سالی داشته باشه . اونیکه قدش کمی کوتاهتر از بقیه شونه...
با نیشخند گفت :
- آهان . همون که مثل گاو شیرده میمونه ! وقتی از در می خواد بیاد بیرون اول بالا تنه اش میاد بیرون !؟
از نوع حرف زدنش تعجب کردم . تا حالا اینطور ندیده بودمش. می¬خندید . نفهمیدم به خجالت یا تعجب من می¬خندید و یا به حرف خودش . ادامه دادم:
- دومی که قد بلندتر از همشونه فکر کنم 17-18 سالشه
- همونی که از همشون خشگل تره دیگه؟ موهاش هم بلنده و می ریزه دورش؟
تعجب کردم چطور توانسته اینقدرتو نخ آنها برود :
- سومی هم فکر کنم 15-14 سالش باشه
بازهم خندید و گفت :
- ناقلا بنظرم چشم تو هم اون آخری را گرفته . قشنگ بهم میایید . اسمشون هم میدونی؟
نگاهی به خانه آنها انداختم دختر وسطی دم در خانه شان بود و طرف ما نگاه می¬¬کرد و نگاه طوفان هم به او خیره مانده بود. گفتم:
- این که دم در ایستاده مهشیده و بزرگه مهتاب و کوچیکه مهسا
زیر لب زمزمه کرد: « پس اسمت مهشیده، مهشید» فقط همین سه خواهرند. پدرش چیکاره ست ؟
- خیلی نمی دونم که پدرشون چیکارهس . اما می دونم رئیس یک اداره¬ست. بیشتر موقعا هم نیست. مادرش هم پَرستاره . دیگه خواهر و برادر هم ندارند . برای همین هم بروبچه¬ها اسمشون را گذاشتند خونه سه دخترون
طوفان نیشخندی زد و خیره شد به مهشید که او هم به طرف ما نگاه می کرد. دو سه روز بعد که دوباره دم در نشسته بود و زاغ مهشید را چوب می زد، منو صدا زد:
- امیر جان یک کار برا من میکنی؟ شاید کمی سخت باشه اما فکر کنم به نفع تو هم باشه
از نوع حرف زدنش به یک باره و هوری دلم فرو ریخت . مِن مِن کنان گفتم :
- چیکار ؟ اگه بتونم حتما
- می خوام یک نامه ببری برای مهشید
- برای مهشید؟ نه طوفان جان من تا حالا از اینکارا نکردم . می¬ترسم . خجالت می¬کشم .
- نترس! گنده بک تازه شاید بتونی مهسا را هم ببینی و بعدا باش راه بیای
- خوب خودت چرا نمی بری؟ اگه از من نگرفت چی ؟
مکثی کرد. نگاهش همچنان خیره مانده بود به مهشید. گقت:
- من خودم نمی تونم . چون دایی اگه مرا اونطرف ببینه بو می¬بره . در ضمن من اینجا غریبم فوری تو چشم می¬زنم . من نامه را از دور نشون دختره میدم اگر تو رفتی و اون نرفت تو خونه احتمالا ازت می گیره.
آن قدر گفت تا راضی شدم. ضمن اینکه فکر کردم اگه او با مهشید جور شود شاید منهم بتوانم با مهسا جور بشوم.اما از خواهر بزرگ می¬ترسیدم و حس می کردم شاید بخواهد نقش بزرگترها را بازی کند و وکیل وصی شان شود و شاید هم حسودی کند. مهشید تنها دم خانه¬شان ایستاده بود . طوفان وقتی متوجه شد در گذر هیچکس نیست یک پاکت نامه آورد بالا و طوری تکان داد که مهشید ببیند. دخترهمچنان طرف ما را نگاه می¬کرد. طوفان نامه را به من داد . با دوچرخه قصد رفتن کردم اما وقتی می¬خواستم راه بیفتم طوفان گفت :
- راستی اگر پرسید اسم وکارم چیه ، اسمم را بگو اما بگو مهندسم !
- مهندس؟!
او خندید و من خندیدم . در حال سوار شدن به دوچرخه گفتم :
- نامرد تو که دیپلم هم نداری یک باره مهندسی را از کجات آوردی؟
و شروع کردم به خواندن : « خدای آسمونا خدای کهکشونها برس به داد دل عاشق ما جوونا »
و او باز هم خندید. به دختر که رسیدم از دوچرخه پیاده شدم . سلام کردم وبا ترس و خجالت گفتم :
- ببخشید این نامه را آقا طوفان داده بدم شما
نامه را از دستم گرفت و فوری گذاشت زیر تاپی که پوشیده بود. باز هم خجالت کشیدم و رویم را برگرداندم . گفت :
- آقا طوفان؟ راستی آقا امیر! آقا طوفان پیش شما زندگی میکنه؟ چیکارهست؟
از اینکه اسمم را می دانست تعجب کردم. گفتم :
- شما اسم مرا از کجا میدونید ؟
لبخند ملیحی زد و گفت :
- مهسا میدونست
خندیدم و گفتم :
- طوفان پسر عمه امه و از تهرون اومده به پدرم کمک می کنه . مهندسه .
سوار دوچرخه ام شدم و به سرعت دور شدم . فکرم مشغول مهسا شده بود که اسمم را می دانست و ناراحت بودم که چرا به مهشید دروغ گفته بودم
دو روز بعد طوفان با عجله آمد سراغ من و گفت :
- امیرجان انگار مهشید جواب نامه را آماده کرده و اشاره مي¬كنه بريم بگيريم . بی زحمت بیا و برو بگیر
و به این ترتیب من شدم قاصد این دو نفر. البته زیاد طولانی نشد و پس از چند بار پیک شدن دیگر نامه نگاری نکردند و بیرون با هم قرار می¬گذاشتند. در این بین کم کم من هم با مهسا بیشترآشنا شدم و گاه توی مسیر هم را می¬دیدیم .
آنروز باز طوفان آمد سراغم و گفت :
- امیر جان انگار مهسا داره میره بیرون بدو برو سراغش و یکم بگردونش . زود برنگردیدا
با تعجب نگاهش کردم . ادامه داد :
- پدر و مادر مهشید نیستند و خواهرش هم رفته انگار خونه خاله اش. اگر یکساعتی مهسا را ببری بیرون من یه سری میرم خونه شون و میام
- خطرناک نیست؟ کار دست خودت ندی
- نه بابا حواسم هست
و اینکار چند بار دیگر تکرار شد. من هم بدم نمی¬آمد . حس کردم کم¬کم دارم مثل او می¬شوم .یک روز دیگر که برمی¬گشت از آنجا، سربسته بهش گفتم :
- طوفي جان کار دست خودت ندی یه باره !
و با دست¬هایم روی شکمم یک توپ ساختم . خندید و گفت :
- نه احمق جون مگه بچه ام حواسم هست. اصش پای اینکارا نمیرم!
- میگم طوفي اینطور که بوش میاد یک عروسی افتادیم دیگه؟!
- نه آدم ساده ، عروسی مروسی چیه؟ مگه دُم به تله اینا و زن میدم . فعلا تو حال خوشیم تا بعد چی پیش بیاد
چی فکر می¬کردم و چی شد. کم کم این طوفان داشت ته و توی خودش را نشان می¬داد. گاه بد دهنی می¬کرد و گاه خیلی خوب حرف می¬زد. یک بار هم مست و پاتیل با یک شورت نیمه شب رفته بود بیرون خانه ایستاده وکنار رود می¬شاشید که پدر زود متوجه شد و جمعش کرد. اما من دیگر دلم نمی¬آمد آنجا، کف رود بازی کنم. این حرفها و رفتارهایش داشت توی ذوق من می¬زد.اما یک عده دیگر را بَرده¬اش کرده بود. حتی حالا هم مهشید که از خانه بیرون می¬آمد پوشیده¬تر بود و روسری سرش می¬گذاشت .سعی کردم خودم را کمتر قاطی رفتارش کنم . از خیر مهسا هم گذشتم . نمی¬خواستم خودم را درگیر اشتباهات طوفان بکنم.
( 3 )
روزها می¬گذشت و منهم کم¬کم از طوفان دور شدم. به حرفهای مادر بیشتر رسیده بودم. از تهران و شهرهای دیگر خبرهایی می¬رسید . تظاهرات، بزن بزن، بکش بکش .. پدر خیلی نگران بود . بخصوص در مورد عمه و عموکه آنجا بودند. آنروز که از دبیرستان رسیدم خانه پدر داشت با تلفن حرف می¬زد. دقت کردم . با عمو بود . پدر داشت انگشت اشاره¬اش را می جوید:
- هرجور شده و میشه داداش ! تو خودت را قاطیش نکن
- .....
- آره طوفان اینجاست
- ......
- دو سه ماهیه
- .....
- نه خدا را شکر تا حالا که موردی نداشته . راستش می خواستم باهات حرف بزنم و ببینم چطور شد یهو ناغافل این پسره اومد اینجا
صدای عمو را نمی¬شنیدیم و فقط صدای وزوز ریزی از گوشی تلفن می¬آمد بیرون
- چی میگی؟ واقعا ؟عجب!
حس کنجکاوی خوره شده بود و افتاده بود توی جانم . مطمئن بودم حرف، حرف طوفان است. پدر پس از چند تعارف معمولی تلفن را قطع کرد. رفت کنار پنجره و خیره شد بیرون . طوفان داخل حیاط روی سکوی ایوان نشسته بود . مادر پرسید :
- چی گفت داداشت ؟ خبری شده؟
- نه، میگه اوضاع تهرون حسابی بهم ریخته و شلوغ و پلوغ شده . میگفت مواظب بچه ها باش بیرون نرند
مادر گفت :
- این را که هر شب داره بی بی سی میگه. در مورد طوفان چی گفت؟
پدر نگاهی به من انداخت. انگار دودل شده بود که حرفش را بگويد یا نگويد. گفتم:
- بابا ناسلامتی پسر بزرگ خونه¬م . اگه چیزی هست به منهم بگید
با حرف من انگار قفل دهان پدر باز شد و رو کرد به مادر وگفت :
- داداش گفت که تو فامیل پیچیده طوفان وقت تظاهرات با چند نفر و یک وانت راه میفته دنبال تظاهر کننده ها و میزنند شیشه مغازه ها را می¬شکند و اونا را غارت میکنه و میندازند تقصیر تظاهر کننده¬ها . حالا انگار شناسایی شدند و اونا هم در رفتند. البته مطمئن نیست اما بالاخره حرفش هست
با این حرفها بار دیگر خیره شد به طوفان و به آرامی گفت :
- باید یه جوری دکش کنم . میدیدم چند وقتی حرفای بوداری میزنه ! در مورد مال و منال حج مرتضی و بقیه پرس و جو میکنه...
مادر چند بار زد رو دستش و گفت :
- از اولش هم من به اینجوری اومدنش مشکوک بودم .
پدر پوز خندی زد و گفت :
- تا دردسر نشده باید یک کاری بکنم
از آن روز دیگر زیاد دور بر طوفان نگشتم و هر جا او بود سعی می¬کردم آنجا نباشم و یا از آنجا رد نشوم . خودش هم متوجه قضیه شده بود و من هم متوجه نشدم که او دلیل ناراحتی مرا می¬داند یا نه. چند روزی گذشت و طوفان مطابق معمول کارش را می¬کرد و همچنان سرگرم مهشید بود. آنروز عصر که در ایوان نشسته بودم او با پدر به خانه آمد . حس کردم در هم است و عصبانی . دیگر دم در نرفت و به اتاقش رفت . سر شام نیامد. مادر و پدر درگوش هم پچ پچ می¬کردند. یک ساعتی رفت بیرون و برگشت .آخر شب آمد پیش من و گفت :
- امیرجان میدونم از من دلخوری و عصبانی . شاید سر حرفهای مامان و باباته و یا اینکه رفتم سراغ مهشید . یک خواهشی ازت دارم . من دیگه فردا از اینجا میرم . به مهشید گفتم دو سه روز نیستم اما اگر بعدا مهشید سراغ مرا گرفت بگو انگار یک کار فوری براش تهرون پیش اومده و وقتی کارم روبراه شد زود برمی گردم
- کی برمی¬گردی؟ اصلا برمی¬گردی؟
- نه بابا چه برگشتنی . اگر هم برگردم که برای¬او برنمی گردم . می خوام تا مدتی پاپی شما نشه!
- چه نامرد برای او و چه جوانمرد برای ما؟! واقعا که؟!
صبح از همه ما خداحافظی کرد . هوا صاف شده بود. اصرار پدر برای بردن او به ترمینال را هم قبول نکرد. پدر هم فکر می¬کرد از دست او دلخور است . طوفان در یک روز اواخر پاییز در حالی که درختان، برگ های زردشان را زیر پاهای عابرین ولو کرده بودند، در حالی که دستش را در جیب اورکت امریکاییش کرده بود و کلاه آن را بر روی سرش و موهای وزوزش کشیده بود، رفت. او فراموش کرد چترش را هم ببرد.
آنروز با خیال راحت سپری شد. فردای آنروز با سر وصدایی که از خانه مهشید می¬آمد، مواجه شدیم. خبر رسید که شب گذشته خانه آنها را دزد زده و فقط پول و وسایل قیمتی را برده است . پدر با شنیدن این خبر نفس عمیقی کشید و گفت :
- خدا را شکر که این پدر سوخته دیروز رفت وگرنه تمام شک¬ها به این کره خر میرفت!
لبخندی روی لبم جاری شد . من شک داشتم اون دیروز رفته باشد! او طوفان بود...
هوشنگ عسگری - شهریور 1400
نقد این داستان از : احسان رضایی کلج
آقای عسگری گرامی سلام
ویژگی قلم شما روایت‌گری است. شما می‌توانید قصه تعریف کنید اما هنوز نمی‌توانید داستان بنویسید. متنی که نوشته‌اید یک پاورقی یا داستان زرد است که حتی در حیطه داستان عامه‌پسند هم نمی‌گنجد. اگر نگاهی به کتاب معروف باغ در باغ هوشنگ گلشیری نویسنده بزرگ اهل اصفهان بیاندازید، متوجه می‌شوید زبان روایت‌گری با نقالی متفاوت است. البته فارغ از محتوا و زبان اثر، خود راوی در کار شما پرگو است و فرصتی به داستان برای رخداد نمی‌دهد. گو اینکه شیوه نگارش، زبان و محتوای اثر شما کاملا با راوی همسو می‌شود و کار را به طور کامل خراب می‌کند.
اثر شما به شیوه‌ی تمام آثار زرد دیگر پر است از ابهامات و تضادهای داستانی. مثلا راوی حتی اسم پسر عمه خود را نمی‌داند اما مادرش کلی حرف‌های ناجور راجع به او شنیده. یا پدر راوی تازه بعد از چند ماه از برادرش می‌پرسد برای چه منظوری طوفان را به شهر آن‌ها فرستاده است؟ همینطور در پایان طوفان دزد مانند یک قهرمان زرنگ نشان داده شده است بر خلاف روند کل اثر که سعی دارد به زور و حتی از پیش تعیین شده، او را آدمی خلاف نشان دهد. وانگهی بخشی از اثر کاملا مرتبط است با دو دختر که با دو پسر روابطی دارند اما در پایان به راحتی این موضوع رها می‌شود و همه چیز در خدمت راوی است که کدام بخش ماجرا را دوست دارد تعریف کند یا نکند.
از این ایرادات علت و معلولی که بگذریم می‌رسیم به شخصیت پردازی. در داستان‌های زرد ما شخصیت نداریم و همه تیپ هستند. دقیقا اثر شما هم همین ویژگی را دارد. طوفان از همان لحظه‌ی ورودش قرار است خلاف‌کار باشد و نحوه ساخت و توصیف او نیز بر همین منوال پیش می‌رود. شما در این امر آنچنان اغراق می‌کنید که حتی نمی‌توانید از پیش‌داوری مادر راوی نسبت به او بگذرید و می‌خواهید همان ابتدا تکلیف شخصیت با مخاطب مشخص باشد. همینطور امیر را پسری مودب و در خدمت خانواده معرفی می‌کنید که از حرف زدن راجع به دخترها هم لپش گل می‌اندازد اما هفته‌ای سه‌بار با دختر مورد علاقه‌اش به گردش می‌رود.
زبان و لحن اثر هم کاملا در اختیار راوی نقال اثر قرار گرفته و ما تقریبا دیالوگی از زبان خود شخصیت‌ها نمی‌خوانیم. به اصطلاح اثر شما تک صداست و پلی‌فونیک نیست. و این راوی است که خود توصیف می‌کند، موقعیت داستانی خلق می‌کند، عاشق و فارغ را تعیین می‌کند و مخصوصا هیچ نظرگاه مشخصی در پس نوشتن داستان ندارد.
شما اگر می‌خواهید داستان بنویسید باید این موضوع را درنظر داشته باشید که سوژه شما باید دارای نظرگاه باشد. یعنی نوع نگاه خاص نویسنده به یک موضوع مشخص را در بر داشته باشد. بعد راوی را به گونه‌ای انتخاب کنید که در تله‌ی نقالی گرفتار نشوید. گذشته از این باید راجع به فرم و تکنیک داستان نویسی هم بدانید. البته این موضوع چیزی نیست که با خواندن برطرف بشود. شما باید در کارگاه داستان شرکت کنید و نوشتن در تکنیک و فرم را تمرین کنید. البته اگر فرم خوبی پیدا کردید و سایر مشکلات را هم برطرف کردید من خوشحال خواهم شد بازنویسی همین اثر را بازخوانی و نقد کنم. معمولا تکنیک روایی در بازنویسی‌های مکرر از نوشته‌های قدیمی بیشتر رخ نشان می‌دهد تا نوشتن‌های اول و دوم. مثلا شما می‌توانید از بازنویسی دهم به بعد به فکر فرم زبانی و تکنیک‌های روایی باشید. و قبل از آن سعی کنید ابتدا موضوع اثر خود را درست کنید. سپس ایرادات معنایی را برطرف کنید وشخصیت‌ها را از نو بسازید که در داستان کاملا قابل پیش‌بینی نباشند. از هم همه‌تر به شما پیشنهاد می‌کنم بسیار کتاب بخوانید. به نظر من داشته ذهنی شما فعلا شبیه سریال‌های تلویزیونی است تا آثار فاخر ادبی. شما برای نوشتن ادبی حتما باید آثار مهم ادبی کلاسیک و مدرن نویسنده‌های ایرانی و خارجی را مطالعه و بررسی کنید.

ارادتمند
احسان رضایی کلج

منتقد : احسان رضایی کلج

با ارایه چند دست‌نویس در 13 سالگی به عضویت آفرینش‌های ادبی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان درآمدم. پنج سال تمام هر هفته از غرب به شرق تهران راه می‌پیمودم تا در جلسات نقد استاد عزیز محمدجواد جزینی شرکت کنم. هم زمان با حضور در دانشگاه، دومین آفتاب ...



دیدگاه ها - ۱
هوشنگ عسگری » 9 روز پیش
سپاس از شما بابت خوانش و نظر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت