لازمه داستان، کشمکش، همدلی، لحظه‌پردازی و تعلیق است



عنوان داستان : جیغ

هنوز چهره ی وحشتزده اش
  - چیزی شبیه به نقاشی "جیغ" -  را به خاطر می آورم پلکهایش میپرید ومردمکهایش بی هدف میچرخیدند گاهی بالای سرش و گاهی روبرویش را با ترس عجیبی برانداز میکرد انگار شخصیتی ماورایی را میدید که دیگران قادر به دیدنش نبودند و جملاتی شبیه هذیان را مرتب زیر لب تکرار میکرد هذیانهایی که هر بار از شنیدنشان میترسیدم...

- منو نبر.. . دست از سرم بردار... 

و من میترسیدم که نکند مخاطب او فرشته ی  مر گ باشد... 

آن موقع یک نیروی طرحی کم تجربه بودم که در یکی از بیمارستانهای شلوغ شروع بکار کرده بودم و آن شب از شانس بَد، این بیمار بدحال، نصیب من شده بود 

زن را از روستایی دور افتاده به بیمارستان آورده بودند، هفت ماهه باردار بود و سه فرزند چشم به راه در خانه داشت و حالا دچار مسمومیت شدید بارداری شده بود فشارخونش از بیست پایین تر نمی آمد، در همین ساعت اول  بستری داروهای ضدتشنج و کنترل فشار خون را به او تزریق کرده بودیم ولی تغییر چندانی نکرده بود و تنها راه نجات او ختم بارداری بود پس از آماده شدن جواب آزمایشات و مسجل شدن تشخیص، با اینکه جنین نارس بود ختم بارداری داده شد و دارو برای شروع انقباضات زایمانی برایش تجویز شد سِرُم را برایش تنظیم کردم و همانجا کنارش ایستادم چون احتمال تشنج داشت جرات نداشتم حتی یک لحظه تنهایش بگذارم نرده های تختش را بالا کشیدم و وسایل لازم برای احیای احتمالی را کنار تختش آماده کردم نگاهش کردم خیسِ عرق بود و موهای بهم ریخته و آشفته اش به پیشانی خیسش چسبیده بود، بُهت عجیبی در نگاهش بود جوری که جرات نداشتم مستقیم به چشمانش نگاه کنم یک آمپول دیازپام را داخل سرنگ کشیدم و به حالت آماده باش کنارش ایستادم تا هر وقت نشانه های تشنج ظاهر شد آمپول را تزریق کنم...
خوشبختانه آن زن تشنج نکرد و پس از گرفتن داروهای ختم بارداری سه ساعت بعد در وحشت و هذیان زایمان کرد و یک نوزاد ضعیف و استخوانی که فقط یک و نیم کیلو وزن داشت بدنیا آورد که بلافاصله در بخش نوزادان بستری شد و چون نارس و ضعیف بود امید زیادی به زنده ماندنش نبود   

 زن دو روز بعد به حالت عادی برگشت، و خوشبختانه نوزاد هم  شرایط بحرانی را پشت سر گذاشت و زنده ماند.. 

  قبل از اینکه زن ترخیص شود برای دیدنش به بخش رفتم و از او در مورد هذیانهایش پرسید م

 خندید و گفت چیزی جز جرقه های نور یادش نمی آید...

آن زن و نوزادش چند روز بعد با حال خوب  ترخیص شدند، ولی عجیب بود که من آن حالت چشمها، صورت وحشتزده و  هذیانهای آن زن را تا مدتها در کابوسهایم میدیدم...
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
سلام و خسته نباشید. دست گل شما درد نکند و حضرت قلم همراه و همدل شما
داستان شما خوبی‌هائی دارد. یکی از این امتیازها، باورپذیری اطلاعات شما در خصوص آرایه مطالبی است که از بیمارستان و مسایل مربوط به مداوا می‌دهید. مخاطب باور می‌کند که نویسنده به مسائل و جزییات بیمارستانی اشراف دارد. این تسلط از دو حالت خارج نیست. یا سرکار کار بیمارستانی کرده‌اید و یا برای باورپذیری داستانتان، این اطلاعات را به دست آورده‌اید.در هر دو صورت خواننده شما را باور می‌کند.این کاری است که هر نویسنده‌ای لزوما باید به آن دست یابد. اگر مخاطب نتواند من و شمای نویسنده را باور کند، بی‌شک داستان را کنار خواهد گذاشت. برای همین باید یا درباره تخصص خودمان بنویسیم و یا اگر داستان‌مان درباره موضوعی است که ربطی به تخصص و رشته ما ندارد، لزوما درباره آن مطالعه کنیم. بنابراین نوشته شما از این بابت باورپذیر و قابل قبول است.
اما مواردی که برای بهتر شدن نوشته باید انجام داد:
خواننده دوست دارد به جای این که بشنود، ببیند. جاهایی از داستان، شما اطلاعات می‌دهید و به‌عبارت دقیق‌تر، به‌جای این‌که نشان دهید، خبر می‌دهید. داستان جای خبر دادن نیست، بستری است که بیش از خبر دادن و گفتن، باید نشان داد. باید تصویر کرد. شما از نگرانی‌هایی که در خصوص بیمار وجود دارد، خبر می‌دهید. حرفه‌ای‌تر این است که این نگرانی‌ها و دلهره‌ها را به تصویر بکشید. این کار باعث می‌شود که مخاطب به جای این‌که بشنود، کشف کند و خودش دریابد که مثلا حال مریض وخیم است. این دلهره و اضطراب باعث می‌شود که مخاطب با اشتیاق داستان را تعقیب کند و مشتاقانه پیش برود که سرانجام داستان به کجا می‌رسد.
یکی از شگردهای داستان‌نویسی این است که نویسنده در دادن اطلاعات خساست به خرج دهد و همه‌چیز را یک‌دفعه و راحت در اختیار مخاطب قرار ندهد. دلهره‌ای که شما از وضع وخیم بیمار دارید، باید به خواننده منتقل شود. وقتی این دلهره و نگرانی به او دست دهد، با مشکل بیمار, همذات‌پنداری می‌کند.
سرکار به جای خلق این نگرانی، خبر می‌دهید. از درد و مشکل بیمار نباید خبر داد. باید آن را نشان داد و تصویر کرد. نوشته طوری جلو می‌رود که من مخاطب با این آشوب و اضطراب همراه نمی‌شوم. همدرد نمی‌شوم. بنابراین بیاییم لحظه‌پردازی بیشتری ایجاد کنیم. این کار باعث می‌شود خواننده داستان ما نوشته را زمین نگذارد.
داستانی که در آن اتفاقی نیفتد و همه‌چیز به خیر و خوشی پیش برود، داستان نیست. مگر این‌که بخواهیم داستان مدرن و غیر کلاسیک بنویسیم. در این صورت باید آنقدر کارکرده باشیم و جلو رفته باشیم که جاذبه‌های دیگری ایجاد کنیم و از قید جاذبه‌های مرسوم و کلاسیک بگذریم. این کار مال زمانی است که چند سالی از کار نویسندگی ما گذشته باشد. حسابی جا افتاده باشیم، به تمام فوت و فن داستان‌نویسی مسلط شده باشیم و انتخاب کنیم که حالا می‌خواهیم طرحی نو دراندازیم.
داستان پیش رو این ظرفیت را دارد که خواننده را در این التهاب قرار دهیم که اگر مادر را نجات دهیم، نوزاد به خطر می‌افتد و اگر نوزاد را نجات دهیم، مادر در معرض خطر قرار می‌گیرد. گمان می‌کنم این تعلیق کمک خوبی به داستان می‌کند. مگر این که نویسنده یا این پیشنهاد موافق نباشد و پیشنهاد بهتری داشته باشد.
دست شما درد نکند و امیدوارم شاهد آثار درخشان و جذاب بعدی‌تان هم باشم. درود و خسته نباشید

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت