لزوم یادآوری‌ قواعد کاربردی ضروری




عنوان داستان : یوز پلنگ !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

فریاد امیرجان ، امیرجان ازخواب بیدارم کرد هراسان خودم را بالای سر عزیزم رساندم ؛ خیس عرق بود ،
زانو زدم دستش را در دست گرفتم .چشم بازکرد و نیم خیز شد . پرسید :
《 چی شده پسرم ؟》گفتم:
《 چیزی نشده ، صدام زدی آمدم فکرکنم خواب می دیدی》 تو جاش نشست ودست درازکرد لیوان آب را برداشت و لاجرعه سرکشید و به چهره من نگاه کرد و گفت:
《 ارزشش را داره ؟ جای سالم توصورتت نمونده مادر》گفتم:
《 راهی ندارم ؛ بقول عباس آقا دوتا گدا یک گدا ی دیگر اضافه می کنند 》گفت:
《 اشتباه آدم ها همینه؛ گاهی فراموش می کنند یکی اون بالا هست 》 دستش را بوسیدم و گفتم :
《 بخواب عمرم ؛ نگران هیچ چیز نباش من به قولی که به سحردادم عمل میکنم، بخواب عمرم》 عزیز دراز کش شد و روانداز را تا زیر گردنش بالا کشید و پلک روی هم گذاشت .از اتاق بیرون زدم تو ی راهرو روبروی آیینه ایستادم به صورتم چشم دوختم و دست بردم به زیر چشمم .
برق راهرو راخاموش کردم و به تخت خواب برگشتم . ساعتی گذشت خواب از چشمم پریده بود .حرف های عباس آقا در ذهنم تکرار م شد .
[ تو همه داروندارت همین خونه فندقیه که درودیوارش داره میریزه پائین، کاردرست و حسابی نداری ، تحصیلاتت کمه ، ماشین نداری، منم بدتراز تو بگذار هرکدوم از شما بایکی زیر سقف بره که دستش به دهنش برسه ]
به پنجره چشم دوختم هلال ماه در قاب پنجره دیده می شد. زیرلب گفتم:
《 خدایا خودت کمک کن 》

عزیز لیوان چای را به دستم داد و گفت :
《 چندروز بیابریم مشهد ؛ یک زیارتی ، یک سیاحتی ، آب و هوایی عوض کنیم مادر خسته شدم تواین خونه بخدا پوسیدم 》گفتم :
《 ایشاا.. بزودی؛ فقط ۵ تا دیگه مونده ، ضربه شون کنم هم وضع خوب میشه هم عروست و میارم هم میریم سه تایی پابوس آقا》توفکر فرورفت پرسیدم:
《 دیگه چرا توفکری قربونت؟》به حیاط چشم دوخت و گفت:
《 دیشب خواب دیدم پدرت آمده تورو با خودش ببره 》
گفتم :
《مرده که بیاد توخواب یعنی اتفاقی نمی افته ؛ اگرزنده بود شاید ، چندساله گذشته عزیز از مرگ بابام ؟》 صدای زنگ در خانه بلند شد خودم را به درحیاط رساندم مرد قدبلندی با ریش جوگندمی در چارچوب در ایستاده بود . سلام کردو گفت:
《 امیر کندی تویی؟》 گفتم :
《 کوچیک شمام امر حاجی 》گفت:
《 اولا حاجی نیستم دوما باید باهم حرف بزنیم خیلی واجبه ، برای تو مهمتره تا من ، دنبالم بیا》 اوبطرف سرکوچه راه افتاد به عزیز که چشمش به من بود نگاه کردم و گفتم :
《 تا عوضش کنی برگشتم 》 از خانه بیرون زدم خودم را به مرد غریبه رساندم و چشم به او دوختم .مرد دودستش را دور فرمان حلقه زد و گفت:
《 ۵ نفررا ضربه کردی دیدم کارت حرف نداره جوون ؛ اما
قفس نامرده میدونی که یک شرط بندی ناجور پشت پرده همه چی رو بهم میریزه》گفتم :
《 من به برگذارکنندگان مبارزه اطمینان کامل دارم نداشتم پاوسط نمی گذاشتم ؛ شمام بفرمائید داستانتون چیه 》
دست هایش را از دور فرمان آزاد کرد و گفت :
《 امشب روباختت ۵ میلیارد شرط بستن 》 گفتم :
《 محاله کسی از پس من برنمیاد ؛ این حرفارو هم جایی نزن میدونی که عاقبت نداره 》 سرتکان داد و گفت :
《 اگر ببری خودم ۲میلیارد دستخوش میدم همونجا پای قفس ؛ امشب هیچ نوشیدنی نخور ، وسط مبارزه حوله را دم دماغت نگیرن . چبزی بونکش ، سعید سلطان دوپبنگ میکنه مراقب انگشتاش باش تو چشمت نکنه همین 》از ماشبن پیاده شدم و گفتم :
《 ممنون که گفتی ؛ اما من به همه آنها که آنجا هستند اطمینان دارم مبارزه مردونه است ، زیرزمینی هست اما قانون منده 》 گفت :
《 بهم میگن عموبهرام؛ یادت بمونه جوون ، عموبهرام 》 بهرام ازآنجا دور شد حرف های او در ذهنم تکرار شد .زیرلب گفتم :
《 میخواسته دل منو خالی کنه 》
عده زیادی دورتا دور قفس جمع بودند . جمشید زیر گوشم گفت :
《 زیاد نزدیکش نشو ؛ مراقب باش دستاش بلنده اما از پاهاش بیشتر دوری کن 》 چشمم در بین حاضرین به بهرام افتاد گفتم :
《 اون مردی که کنار اون زن نقابداره کیه ، میشناسی ؟》 جمشید چشم چرخاند و گفت :
《 بهش میگن عموبهرام ؛ پای اون اینجاباز شده یعنی فاتحه کار خوندست ، اون هرجا پا بگذاره کارو به لجن میکشه》 با کف دست به پشتم زد .وارد قفس شدم سلطان مشغول گرم کردن بود . آدمای دوربر قفس گاهی او و گاهی من را تشویق می کردند . با اشاره داور هردو خودرا به وسط قفس رساندیم . سلطان گفت :
《حرومی دوپینگ کردی مگه نه ؟ 》 گفتم:
《خجالت بکش سعید ناسلامتی رفیق بودیم 》 پوزخندی تحویلم داد و داور را از سرراهش برداشت و به من حمله کرد . ضربات اورا دفع کردم ؛ لحظه به لحظه فحاشی اش بیشتر می شد و مثل گاویی خشمگین از چپ و راست به من جمله ور می شد . یاد حرف های بهرام افتادم ودردل گفتم :
《 وقتش تمومه 》 با یک چرخش به بالا پریده ضربه پای محکمی حواله گردن اش کردم به طرف فنس ها پرتاب شد معطل نکردم خودم را به او رساندم و ضربات مشت و زانورا نثارش کردم . داور به میان ما آمد و مرا عقب راند خون از دماغ و دهان سعید بیرون ریخت یک قدم جلو گذاشت برکف قفس افتاد و بی حرکت ماند . نگران شدم خودم را بالای سرش رساندم . داور دورم کرد و مشغول شمارش شد و بعد بطرف من آمد دستم را بلند کرد .فریاد و هلهله طرف داران من بهوا بلند شد . خودم را به سعید رساندم .فریاد زدم :
《 سعید ، سعید 》 مربی سعید و دومرد دیگر وارد قفس شدند .مربی سعید خم شد اورا بروی پشت چرخاند و گفت :
《 باید برسونیمش بیمارستان زود باشین 》 جمشید بازوی مرا گرفت و آهسته گفت :
《 زیاد زده ؛ کارش تمومه ، عاقبت دوپینگ همینه 》 سعید را از قفس خارج کردند بهرام خودش را به من رساند و فریاد زد :
《 زنده باد یوز پلنگ 》 دست درجیب فروبرد برگه چکی رابیرون کشید و گفت :
《 دستخوش پهلوانه، ۲ تومن 》 چک را چرخاند و به حاضرین نشان داد و کف دست من گذاشت و گفت :
《 دوبرابر جایزه اصلی ، مسابقه بعدی ۳ تومن دستخوش داری پسرم 》 او بعد از گفتن این حرف صورتم را بوسید و خودش را به زن نقابدار رساند و زن دست تکان داد . حاضرین در حال حساب و کتاب شرط بندی خود شدند و من و جمشید از سوله بیرون زدیم . به چک نگاه کردم و گفتم:
《 سرکاری نباشه ؟》 جمشید گفت :
《 نه اما بفکر بعدش باش برو خونه یک دوش بگیر استراحت کن تا پس فرداشب 》 گفتم :
《 جمشید پیگیر حال سعید باش بی خبرم نگذار 》 او سرتکان داد و خودم را به موتورم رساندم . صدای بهرام نگاهم را به عقب کشید . منتظر شدم ، او وزن نقابدار نزدیک من شدند . گفتم:
《 بابت دستخوش ممنون 》 زن نقاب برداشت و چشمان درشت وسیاه اش را به من دوخت و گفت :
《 قابل تورا نداشت برادر 》 سرتکان دادم و گفتم:
《 شب خوش 》 بهرام گفت :
《 اسمش نسیمه است ، خواهرته 》 باتعجب به نسیمه و بهرام چشم دوختم و پرسیدم :
《 خواهر من !؟》 بهرام سرتکان داد و به جمشید نگاه کرد و گفت :
《 گفتم که بعد مسابقه بهش بگو نگفتی ؟》 به من نگاه کرد و گفت :
《 من نمردم ، به عزیز بگو بهرام دوماهه آمده ، خودش بهت همه چیزو میگه 》 در مبان بهت و حیرت من بهرام و نسیمه سوار ماشین مدل بالایی شدند واز مادور شدند .به جمشید نگاه کردم گفت :
《 شک داشتم که پدرت باشه ؛ شارلاتان بزرگیه ، بهتره از عزیزت بپرسی ، من میرم سراغ سعید 》 جمشید بعد از گفتن ابن حرف ازمن دورشد.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای لطف‌الله ترنجی
بدون شک برای هر نویسندۀ سوژه‌یاب، برنامه‌ریز و قاعده‌مندی، حرفه‌ای‌تر و کاربردی‌تر است تا در دوران تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی روایت‌پردازانه‌اش [روندی گام‌به‌گام، صبورانه و مرحله‌به‌مرحله‌ای که به طور معمول حد و سقف چندان مشخص ندارد، زیرا همان گونه که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، همیشه و برای هر همه افراد، موضوع تازه‌ای برای یاد گرفتن و تجربه کردن وجود دارد]، علاوه بر ممارست تألیفیِ مدیریت شده و نظام‌مند، به طرز پیگیرانه و خستگی‌ناپذیری به خوانش دقیق و مجدد آثار داستانی موفق، متون آموزشی معتبرِ حرفه‌ای و یادآوری قواعد کاربردی و ضروری توصیه شده برای داستان‌نویسی حرفه‌ای بپردازد و آن‌قدر در این امر مهم، سخت‌کوشی و مبادرت پیگیرانه‌ای داشته باشد تا حتی‌الامکان تمامی تعاریف مرتبط با عناصر ضروری داستانی، قواعد توصیه شدۀ کاربردیِ مؤثر برای ایجاد یک روند منسجمِ روایت‌پردازی نظام‌مند و همچنین مهارت‌های ضروری نوشتاری، ملکۀ ذهن شخص نویسنده گرامی شود؛ طبعاً فرقی هم نمی‌کند که این روند تجربه‌اندوزی و مهارت‌آموزی حرفه‌ای ضروری در چه سن و در چه زمانی شروع شود، چون که در هر حال، چنانچه نیت شخص نگارنده، کسب موفقیت داستان‌پردازانه و برقراری ارتباط مفهومی، تأملی و روایی مؤثری مابین آثارش با ذهن مکاشفه‌گر و سخت‌پسند مخاطب حرفه‌ای‌ باشد، مطابق روال رایج، هیچ چارۀ مؤثر دیگری به جز رعایت قواعد نویسندگی توصیه شده [و به ویژه ایجاد توازن منطقی و حداکثری تألیفی، مابین عناصر ضروری داستانیِ تعبیه شده درمتن] وجود ندارد، بنابراین هرقدر هم که دوستان نگارندۀ گرامی، این امر مهم را ناخواسته به تعویق بیندازند و یا این که صرفاً به بهره‌برداری از اندوخته‌های اولیۀ پیشین خودشان اکتفاء کنند، بازهم جهت جذب مخاطب حرفه‌ای، بالاخره زمانی می‌رسد که این روند آموزشی ضروری را به طرز پیگیرانه‌تری مدنظر قرار بدهند.
چون که بدون شک، یک نویسندۀ متعهد و دغدغه‌مند، برای ایجاد تأمل‌برانگیزی و حس همزادپنداری مورد نظرش، به برقراریِ تعامل سازنده و داستان‌پردازانۀ مدیریت شده و مؤثری با مخاطب حرفه‌ای نیاز دارد و برای انجام این منظور مهم و ارزشمند، ضروری است تا دقیق و توجۀ صبورانه‌تر، احاطه‌مندانه‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تری را به کار بگیرد؛ طبعاً در صورت شناخت دقیق هر مرحله و هر قاعدۀ نوشتاری مهم و ‌به‌کارگیری دقیق‌تر و هدفمندتر این عناصر ضروری داستانی، به مرور تلفیق کاربردی تأثیرگذار و مؤثری مابین توانایی‌های ذاتی شخص مؤلف و این قواعد ملکه شدۀ ذهنی ایجاد می‌شود، روندی که در نهایت، نه تنها موجب اجرا و ارائه یک روایت سالم و تأثیرگذار می‌شود، بلکه موجب شکل‌گیری شیوۀ تألیفی موفقیت‌آمیز و مختص ویژگی‌های نوشتاری شخص مؤلف خواهد شد، یعنی همان مسیر نسبتاً سخت و صبورانه‌ای که به طور معمول، هر یک از نویسندگان صاحب‌نام و حرفه‌ای به مرور زمان کسب کرده‌اند و در نتیجه هم خودشان و هم آثار ارزشمندشان در ذهن مخاطبین حرفه‌ای و سخت‌پسند، برای همیشه ثبت و ماندگار شده‌اند.
درواقع منظور از ارائه این توضیح مختصر، این است که پس از مطالعه این اثر ارسالی [و همچنین با در نظر گرفتن فرازونشیب‌های نوشتاری موجود، در سیر شکل‌گیری سایر آثار تألیف شدۀ نگارندۀ گرامی و البته پرتلاش این اثر ارسالی که تا کنون مطالعه کرده‌ام]، به این نتیجه رسیدم که مؤثرتر و منطبق‌تر است تا مواردی ضروری، رایج و کاربردی را منطبق با نحوۀ شکل‌گیری متن و جهت یادآوری در این نقد تقدیمی ارائه کنم تا حتی‌المقدور و در صورت صلاحدید، در روند تألیفی آثار بعدی نگارندۀ گرامی این اثر ارسالی، تغییرات داستان‌پردازانۀ مشهودتر و مؤثرتری شکل بگیرد.
با توجه به نحوۀ نام‌گذاری این اثر ارسالی «یوز پلنگ‌!»، لازم به یادآوری است که به طور معمول، یک اسم مؤثر و جذب‌کنندۀ داستانی، علاوه بر رعایت این ویژگی مهم که برملاکنندۀ سوژه نباشد [تا مخاطب با خوانش اسم داستان، به راحتی تمام نیت روایی نویسنده و همچنین پایان روایت را حدس نزند]، برنامه‌ریزی شده‌تر و کاربردی‌تری است که از وجه تأمل‌برانگیزتر، متصل‌کننده‌تر و پیشبرنده‌تری در سیر ضروری و مستدل روایت برخوردار بشود؛ همچنین لازم به ذکر است که در مورد قرار دادن علامت [!] در انتهای اسم، که مطابق با قواعد تعریف شدۀ ویرایشی رایج [و البته مطابق با مطلب یادآوری شده در نقد «سوژه‌هایی که احتمالاً از ویژگی‌ها و مشابهت‌های جغرافیایی گسترده‌تری برخوردار هستند»]، بیشترین کاربردش، اعلام «تعجب» و یا «مخاطب» قرار دادن است، به دلیل غیرضروری بودن، چندان تأثیری در تقویت روند نام‌گذاری متن نداشته است.
طبعاً اسم انتخابی این اثر ارسالی، وجهی صرفاً «حادثه‌جویانه» دارد که البته با سوژۀ کُلی داستان هم تاحد قابل‌توجهی مطابقت دارد و درواقع مشکل اصلی این متن هم [البته به لحاظ ضرورت‌های مورد توصیه و تأکیدِ حرفۀ قاعده‌مند و دغدغه‌مندانۀ داستان‌نویسی امروزی، وگرنه داستان‌ها و فیلم‌هایی هم هستند که از اولویت‌های چندان دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیزانه‌ای برخوردار نیستند و صرفاً جنبۀ سرگرمی دارند و طبعاً مخاطبین مختص به خودشان را هم دارند که البته چنین داستا‌ن‌ها و فیلم‌هایی هم که متعلق به صنعت سرگرمی هستند، به لحاظ جذب گروۀ مخاطبین تعریف شده‌شان، مطابق با قواعد مختص به خودشان تألیف و یا ساخته می‌شوند تا پس از ورود به بازار رقابتی، با انبوه آثار مشابه ارائه شده، رقابت درآمدزایِ موفقیت‌آمیزتری داشته باشند]، همین تمرکز بر روی حادثه‌جویی‌هایِ هنوز مدیریت نشده و صرفاً پرداختن به درگیری‌ها و مبارزه‌هایی است که به طور معمول و به وفور درون فیلم‌های رزمی [مانندِ فیلم‌های سریع‌ساخت، کم‌بودجه و صرفاً سرگرم‌کننده آمریکایی و آسیایی؛ البته نیت از این معرفی، تجزیه‌وتحلیل دلیل اقبال چنین چنین آثاری در نزد برخی از مخاطبین نیست، چون که طبعاً صاحبان سلیقه‌های متفاوت هم حق انتخاب خودشان را دارند، اما موضوع صحبت ما تأکید بر روی شیوه‌های داستان‌نویسی حرفه‌ای است] بسیار دیده می‌شود و طبعاً از چندان ضرورت دغدغه‌مندانه و تأمل‌برانگیزی هم برخوردار نیستند.
درواقع آن دسته از مخاطبین پیگیری که سیر آثار منتشر شدۀ نگارندۀ گرامی این متن ارسالی را مطالعه می‌کنند، به احتمال قریب به یقین با این سؤال‌های مهم و هنوز بدون جواب باقی مانده مواجه می‌شوند که به وطر مثال، دلیل انتخابِ مکرر چنین سوژه‌های صرفاً حادثه‌محوری چیست؟ آیا این همه تمرکز بر روی «قهرمان‌سازی»‌های معمولاً سینمایی [منظور کاراکترهایی اهل درگیری و همه‌فن‌حریف است] ضرورتی تأمل‌برانگیز و روایت‌پردازانه دارد؟ چرا کاراکترهای اصلی، نسخۀ مشابهی از کاراکترهای اصلی فیلم‌های صرفاً اکشن، رزمی، مافیایی و... هستند [طبعاً علاقه‌مندان به این ژانرهای سینمایی هم به دنبال دیدن فیلم‌هایی به دقت برنامه‌ریزی و ساخته شده هستند و چندان دلیلی برای خوانش داستان‌هایی مشابه و معمولاً با تعجیل و غیرصبورانه نوشته شده در این زمینه ندارند]؟ آیا هیچ سوژه تأمل‌برانگیز و تعمیم‌پذیر دیگری در دسترس نیست تا توجه نگارندۀ خلاق و دغدغه‌مند این اثر ارسالی را [جهت تألیف داستانی دغدغه‌مندانه‌تر، ملموس‌تر، قابل درک‌تر و روایت‌پردازنه‌تر] به خودش جلب کند؟ و...
طبعاً و بدون شک، نگارندۀ گرامی، از تجربۀ زیستی ارزشمند و مختص ویژگی‌های شخصی خودش برخوردار است که با تدقیق و اهتمام به تجزیه‌و‌تحلیل بیشتر و صبورانه‌تر، به مرور امکان بهره‌گیری روایی و شکوفا شدن‌شان در هنگام داستان‌پردازی‌هایی تأمل‌برانگیز و دغدغه‌مندانه میسر خواهد شد، بنابراین شاید که مؤثرتر باشد تا حداقل برای مدت زمانی هم که شده، نگارندۀ پرتلاش این متن ارسالی، سلیقۀ مطالعاتی و همچنین فیلم دیدن‌ خودرا تغییر دهد تا حتی‌الامکان با نحوۀ شکل‌گیری دقیق و مدیریت شدۀ آثار متفاوت‌تر و تأمل‌برانگیزتری آشنا شود؛ البته شاید هم نگارندۀ محترم اثر، در برخی از مواقع، فیلم‌ها و داستان‌های موفقِ متعلق به سایر ژانرها را هم مورد خوانش و تماشا قرار بدهد، اما همان طور که بارها هم تأکید شده است، خوانش و تماشای پیگیرانه، صبورانه و همراه با تدقیق و [برای بارها و بارها] آثار داستانی و نمایشی موفق ایران و جهان، موجب سهیم شدن در تجربه‌های تألیفی و تولیدی صاحبان خوش‌اندیشه و مجرب این آثار ارزشمند و ماندگار خواهد شد.
همچنین با توجه به ضرورت رعایت قواعد «دیالوگ‌نویسی حرفه‌‌ای» [مطابق با توصیه‌های ارائه شده در متون آموزشی مرتبط و معتبر]، لازم به ذکر است که تمامی گفتگوهای ارائه شده در متن، اعم از تعداد خیلی کمی که شاید تاحدی از وجهی ضروری برخوردار باشند [مطابق با روند رفع «نیازهای ضروری و منطقی روایت»] و مابقی که طبعاً از وجهی چندان ضروری در متن برخوردار نیستند، نیاز به تدقیق و تنظیم مدیریت شدۀ دیالوگ‌نویسانه‌ای دارند تا از وجه کاربردی، تأملی و تأویلیِ تأثیرگذاری برخوردار شوند.
البته هنوز هم مطابق با روند تألیفی سایر آثار ارسالی قبلی، نقطۀ قوت نسبتاً قابل توجه این متن هم، برخورداری نسبی [چون که حجم قابل توجهی از متن به دیالوگ‌هایی غیرضروری و صرفاً حجیم کننده اختصاص داده شده است که به وضوح مانع رشد و شکوفا شدن این توصیف‌های کاربردیِ ارزشمند در متن می‌شوند] از حضور توصیف‌هایی جزءپردازانه است: «...، چشم باز کرد و نیم‌خیز شد...، درازکش شد و روانداز را تا زیر گردنش بالا کشید و پلک روی هم گذاشت...، هلال ماه در قاب پنجره دیده می شد...، مرد قدبلندی با ریش جوگندمی در چارچوب در ایستاده بود...، دست‌هایش را از دور فرمان آزاد کرد...، به طرف فنس‌ها پرتاب شد...، از دماغ و دهان سعید بیرون ریخت، یک قدم جلو گذاشت بر کف قفس افتاد و بی‌حرکت ماند...، او را به روی پشت چرخاند...»؛ آفرین بر شما، طبعاً چنانچه که چنین توصیف‌هایی، در خدمت تعمیم‌پذیریِ سوژه‌های تأمل‌برانگیزتر، قابل‌درک‌تری قرار بگیرند و در عین‌حال «بدنۀ توصیف» روایت از توازن دقیق، احاطه‌مندانه، مدیریت شده و منطبقی با «بدنۀ دیالوگ‌نویسی» متن برخوردار شود، طبعاً آثار تألیفی ارائه شده‌تان هم، به موفقیت داستان‌‌پردازانه‌تر، قدرتمندتر و حرفه‌ای‌تر خواهند رسید.
جناب آقای لطف‌الله ترنجی گرامی، امیدوارم که موارد مطرح شدۀ تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، البته همان طور که در گذشته هم تأکید کرده‌ام، هدف از پرداختن به نقاط آسیب دیدۀ احتمالی موجود در روند روایت‌پردازی آثار ارسالی، صرفاً ارتقاء هرچه صحیح‌تر، نیرومندتر و کاربردی‌تری مهارت‌های نوشتاری دوستان نویسندۀ گرامی است و طبعاً تصمیم‌گیری در مورد پذیرفتن و یا نپذیرفتن موارد ارائه شده، صرفاً بر عهدۀ خود نگارندۀ گرامی اثر است، منتظر خوانش داستان بعدیِ متفاوت‌تر و تأمل‌برانگیزتر شما دوست نگارندۀ پرتلاش گرامی هستم. با آرزوی موفقیت و با احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
لطف الله ترنجی » چهارشنبه 12 آبان 1400
سلام ممنون از لطف شما و راهنمایی جنابعالی.
کیوان سلحشوری‌مهر » پنجشنبه 13 آبان 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، جناب آقای لطف‌الله ترنجی فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت و با سپاس و احترام بسیار

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت