ماجرا آفرین باشید.




عنوان داستان : افتادن ناگهانی یک سیب
نویسنده داستان : علیرضا گلرنگیان

اسحاق رتبه‌ی خوبی در کنکور نیاورد و فرصت تحصیل در دانشگاه‌های معتبر را از دست داد. پس به‌ناچار در دانشگاهی ثبت‌نام کرد که نزدیک روستایشان بود. وقتی به رشته و دانشگاهش می‌اندیشید، می‌گفت: «نه! لیاقت من بیشتر از این‌هاست!» امّا از بس فکرش احمقانه بود، خودش خنده‌اش می‌گرفت. هرچند او خیلی کنجکاو بود و جلوی هرچیزی علامت سؤال می‌گذاشت؛ هرچیز! یک روز گوسفندها را به او سپردند تا به چرا ببرد. زیر درختی خوابش برده بود که سیبی غلطید و افتاد روی سرش. از خواب پرید و چشمش افتاد به سیب. درنگی طولانی کرد و سرانجام از خود پرسید: «چرا افتاد؟»
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در این داستان با یک صنعت تلمیح روبرو هستیم و معمولا تلمیح یا ارجاع یکی از ابزارهای مفید و موثر در داستان‌های کوچک (مینیمال) از برای تعمیق معنایی است. داستان کوچک چون فرجه و حجمی برای روده‌درازی و یا زمینه‌چینی ندارد می‌تواند با ترفند تلمیح از داشته‌های قبلی مخاطب به نفع خود بهره ببرد و این گونه صرفاً با اشاره به یک موضوع کلیت آن را در مخاطب زنده کند بدون این که دیگر نیازی داشته باشید تا بار دیگر موضوع را کامل بنویسید.
در این داستان نام اسحاق یا همان نیوتون و میوه سیب، ارجاعی به قضیه افتادن سیب و کشف قانون جاذبه است و با همین چند نشانه یک داستان مقدماتی و زمینه در ذهن خواننده شکل گرفته است تا شما بقیه مطلب را به دلخواه خود پیش ببرید.
مساله حال این است که انتظار داریم قضیه‌ای متفاوت از قضیه نیوتون در اینجا شکل بگیرد چرا که اگر قرار بود همان نکات را بدانیم که شما داستانی دیگر ندارید بلکه فقط بازگویی یک قضیه تاریخی را رقم زده‌اید. پس داستان یعنی نگاهی تازه به یک موضوع ولو تکراری.
اما نگاه شما در چه چیز تازه و بکر است؟ شما به چه چیزی اشاره کرده‌اید که ما به عنوان خواننده یا به عنوان کسانی که ماجرای نیوتون را می‌دانند از آن بی اطلاع بوده‌ایم؟ یا از خواندن آن به ایده تازه و جدیدی رسیده‌ایم؟
غیر از دو جمله ابتدایی که با نوعی طعنه و تمسخر می‌گویند در دانشگاه قبول نشده و نوعی حس طنز و نقد دارند، شما هیچ چیز خاصی به خواننده نداده‌اید. حتی این متن به داستان هم تبدیل نشده. داستان برهم خوردن موقعیت عادی و معمولی است. اگر برهم خوردن موقعیت معمول در نوشته شما، افتادن سیب باشد و سئوال نیوتون از خودش، باید گفت از لحاظ کلیت ماجرایی که ما در مورد نیوتون می‌دانیم خود این افتادن سیب هم دیگر امری عادی و معمولی است و تازگی ندارد و برهم خوردن موقعیت هم محسوب نمی‌شود زیرا از قبل روید دادن آن را انتظار می‌کشیدیم. حادثه یعنی چیزی که مسیر معمول را به سمتی برهم بزند که شما انتظار آن را ندارید. نوشته شما در اصل هیچ حادثه و اتفاقی ندارد. هیچ گره خاصی ندارد. همان نکات و کنش‌های همیشگی هستند.
مشخص نیست شما از تکرار ماجرای نیوتون به دنبال چه چیزی بوده‌اید. آیا شخصیت جدیدی از نیوتون خواستید نشان بدهید؟ که باید گفت ما چنین چیزی را نمی‌بینیم. آیا خواستید مساله افتادن سیب را به عامل جدیدی و نکته خاصی ربط دهید؟ که باز هم نشانه و دلالتی بر این امر وجود ندارد.
اگر می‌خواستید بدون تغییر در شخصیت نیوتون خلق شده توسط شما، نشان دهید او در داستان شما یک کودن است و بی‌دلیل در امتحان دانشگاه مردود نشده، باید گفت چندان در این امر موفق عمل نکرده‌اید. به هرحال او را وارد یک دانشگاهی کرده‌اید ولو در نزدیکی روستایشان.
متن شما جهت‌دهی معنایی ندارد. نتوانسته‌اید از داشته‌های متنی خودتان به نتیجه خاصی که برای مخاطب جذاب باشد برسید. جهت‌دهی معنایی یعنی این که جملات شما چیز خاصی برای گفتن داشته باشند. مثلا آن دانشگاه روستایی را تبدیل می‌کردید به "دانشگاه آزاد روستا" این طوری نوشته جهت‌دار می‌شد که یعنی دارید به دانشگاه آزاد و کیفیت آن کنایه می‌زنید. یا درمورد افتادن سیب می‌توانستید آن را با قضیه حوا ترکیب کنید تا ماجرای جدیدی را بیافرینید:
"...
- این سیب دیگه از کجا افتاد؟
- از حوا
صدای دختری از بالای درخت جواب داد."

همان طور که می‌بینید داستان معنا و جهت جدیدی به خود گرفته. قضیه نیوتون و سیب معنادار و حتی طنز شده و با داستان آدم و حوا ترکیب و ماجرای جدیدی را بدست داده است که در آن به جای آدم ما نیوتون را داریم. ماجرای سیب و حوا و نیوتون یک ماجرای تازه و جدید قاعدتاً می‌تواند محسوب شود.
به هر حال نوشته شما هنوز یک داستان نشده و مهمترین مشکل آن نداشتن حادثه و اتفاق جدید است.
داستان به شکل فعلی ناقص است و نیاز دارد در مسیر تازه و خاصی و البته مسیری معنادار ادامه پیدا کند. موفق باشید.
در ضمن هرگز توضیحی در مورد داستان ننویسید و یا اضافه نکنید. نشانه‌های متنی شما باید جور این توضیحات را بکشند و البته همگان با همین متن شما هم می‌توانند بفهمند از چه ماجرایی آن را برداشت و اقتباس کرده‌اید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۴
علیرضا گلرنگیان » سه شنبه 18 آبان 1400
قصد بنده هم این بود که به اهمّیت «نقد» اشاره کنم؛ نه اینکه خدای نکرده «منتقد» را «دشمن» بخوانم! نقد جنابعالی هم درست بود و صادقانه‌. ان‌شاءالله از این نقدها بهره می‌گیرم تا داستان‌هایم را بهتر و بهتر بنویسم. ارادت.
علیرضا گلرنگیان » دوشنبه 17 آبان 1400
بنده این داستانک را در وبلاگم نوشته بودم. بازخوردها خوب و خوشایند بود. داستانک را فرستادم اینجا تا ببینم آنقدرها که دوستانم می‌گفتند، خوب بوده یا نه؟ و جواب سؤالم‌ را در نقد جنابعالی پیدا کردم. سپاس استاد.
احسان عباسلو » سه شنبه 18 آبان 1400
منتقد داستان
جناب آقای گلرنگیان عزیز، هرگز به نقد "دوستان" خود اعتماد نکنید. هر چه باشد آنها دوست هستند. از سر اتفاق همواره از سوی نویسندگان بزرگ جهان سفارش اکید شده و می‌شود که داستان را باید دشمنان نقد کنند. گرچه ما دشمن شما هم نیستیم اما از نگاه دوستان شما هم به نوشته ای نگاه نمی کنیم بلکه برحسب ارادت و ارتقای داستان و ادبیات، انجام وظیفه می کنیم. نکته دیگر این که نقد بنده دال بر این نبود که شما نمی توانید چیزی بنویسید. اگر دقت کنید عرض کردم نوشته ناقص است. یعنی یک متن زمینه دارید فقط باید نگاه تازه ای در آ« وارد کنید. از همان نوشته من الگو و کمک بگیرید. موفقیت شما یعنی کامل کردن گامی که برداشته اید، نه عقب کشیدن. موفق باشید.
علیرضا گلرنگیان » دوشنبه 17 آبان 1400
سلام استاد گرامی. از توجّه شما متشکّرم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت