پیشخان صحیح است




عنوان داستان : کتاب
نویسنده داستان : عباس زال زاده

داستان کوتاه : کتاب
نویسنده : عباس زال‌زاده
خالوممد برگهای از کتاب روی پیشخوان مغازه‌اش پاره کرد و فلفل‌های گرد و قرمز هندی را شمرد و توی
کاغذ گذاشت و بعد وزن کرد، کاغذ را با نخ سیاه رنگی که زیر دست پیر و چروکیده‌ا‌‌ش بود محکم بست، گفت:‌‌
- دیگه چیزی نمیخوای قربون؟
جعفرو گفت:
- ننم گفته بزن بحساب، بعد که بابام از دریا برگشت خودش میاد حساب میکنه.
خالوممد که انگار از چیزی ناراحت شده باشه سگرمه‌هایش را درهم کرد و گفت:
- حسابتون پرشده، به ننت بگو حواسش باشه و تا قبلیا صاف نکردید فعلاا جنس نمیدم این فلفلم آخریش بود!
جعفرو که انگار بهش بَر خورده باشه، رو به خالوممد براق شد و گفت:
- چه کار بوام داره خالو، الان یه ماهه رفتن دریا برا صید میگو اما هیچی گیرشون نیومده، خودت شاهدی ما تنها نیستیم شوهر عمه‌ام مختار هم همین طورن و دیگه چیزی توی خونه نداشتن، الانم عمه‌ام با سه‌تا بچه‌اش اومدن خونه‌ی ما، از وقتی دریا اجاره دادن به اونا چیزی برا صید نیس،
بوام میگه با دستگاه مثل جارو برقی صید میکنن، شلنگ میندازن کف دریا هر چی ماهی و میگو و جونور توی دریان میگیرن.
خالو ممد که بغض جعفرو را دید دلش سوخت و با خنده گفت:
- خالو من باهات شوخی کردم، میدونم نه بابات بلکه تمام صیادا که برا لقمه حلال میرن دریا آبرو دارن، مام دلمون خونن، بدل نگیر، برو جون برو خونه که ساختن قلیه وقتگیرن، ظهر شد.
جعفرو خداحافظی کرد و توی کوچه به بدبختی‌های جدیدشان فکر میکرد، به دریا که همیشه با سخاوت روزی خانواده‌های بندر را میداده، به قاسم که بیکار شده، باعث و بانی این بدبختی کی بود؟! اونا چطوری آمده بودن توی خاکشون، نفس بلندی کشید و گفت:
- رئیسعلی کجایی ببینی وطنت، بوشهر، دریات دیگه جون نداره که همشهریات سیر کنه، بواهای بندر شرمنده زن و بچه‌هاشون شدن بخاطر اینکه پدرای اونا شرمنده نشن و بچه‌هاشون راحت باشن.
تُف غلیظی توی جوی پر از لجن و متعفن کوچه پرت کرد و با انگشتان رنگ تریاکش دور دهان بزرگ و لبان درشتش را تمیز کرد. در خانه باز بود و بچه‌های عمه‌اش داشتند سول بازی میکردند، خواهرش معصومه هم در آستانه نشسته بود و سبزی پاک میکرد، مادرش از داخل حوضخانه صدا زد:
- جعفرو عزیزم اومدی، دورت بگردم بیو اینجا کارت دارم.
جلوی در چوبی حوضخانه که رنگ آبی آن تبله کرده بود و تریشه‌هایش حالا تیزتر و بیشتر از قبل شده بودند ایستاد و گفت:
- بله ننه، کارم داری؟
ننه گفت:
- بیو داخل، درم ببند.
در گرمای تیر بندر، حوضخانه خنک بود و هوای دلنشینی داشت، لامپ زرد ۱۰۰ وات خودش را محکم داخل هلدر سیاه کرده بود و چند برابر نور کم رمقش گرما میداد، سیم سفیدی که آنها را به سقف پیوند داده بود و تغذیه‌اش میکرد انگار خسته باشد تا نیمه زیر گچ سقف فرو رفته و آن را ترک داده بود.
ننه گفت:
- ماهی توی قلیه کمه، امروز تو ماهی نخور و فقط آب قلیه بخور به معصومه هم گفتم، خودمم نمیخورم، بذار عمه‌ات که حاملن بخوره، بچه‌هاشم کوچیکن گناه دارن، همیشه ایطوری نمیمونه، بواتون اومد درست میشه!
جعفرو که از خشم سرخ شده بود، حرفی نزد و تنها با سر حرف‌های مادر را تایید کرد. توی آشپزخانه عمه کاغذ پاکت شده‌ی فلفل را گرفت و چند تا از آنها را داخل د‌یگ قلیه انداخت بعد بقیه فلفل‌ها را ریخت توی ظرف جا فلفلی و کاغذ را داد به جعفرو داد تا بیندازد داخل سطل آشغال، او هم قبل از دور انداختن کاغذ حسب عادت آن را خواند، صفحه‌ای از کتاب مزرعه حیوانات بود. این را از بالای کاغذ که نام و فصل کتاب نوشته شده بود دانست، فلفل روی صفحه را تمیز کرد و بعد فوت کرد، عطسه‌ی بلندی زد، سپس شروع کرد به خواندن.
خوک فربه و پیری برای دیگر حیوانات مزرعه در طویله سخنرانی میکرد و اسب و خر و مرغ و خروس و گاو کلاغ و دیگر خوکها به حرفهایش گوش میدادند، صفحه سه و چهار از کتاب بود، او که تا آن موقع جز کتابهای درسی کتاب دیگری نخوانده بود با خواندن آن دو صفحه مزه‌ی کتاب رفت زیر دندانش اما از بدبخت بد فقط همان دو صفحه بود، کتاب موضوع هیجان انگیزی داشت، میخواست بداند در آن مزرعه چه خبر
است. پس یک دفعه به یاد خالوممد و کتاب روی پیشخوان مغازه‌اش افتاد و بلند شد و مثل تیر دوید رفت سمت مغازه‌ی خالوممد. نفس‌زنان گفت:
- سلام خالوممد، بقیه کتاب کو؟ کجان؟ میشه آن را به من بدین؟ میخوانم و بعد میارمش. خالوممد که حواسش به رادیو ترانزیستوری قهوهای رنگش بود و داشت با آن ور میرفت گفت:
- کدوم کتاب قربون؟ من که کتاب ندارم، اشتباه اومدی قربون اینجا بقالیه!
جعفرو گفت:
- جون بچه‌هات بگو، همو کتابی که ازش برگه پاره کردی و توش فلفل گذاشتی، روی پیشخوان بود، بقیه‌اش کجان خالو؟
خالوممد دو طرف لبهایش را پایین کشید و با همان قیافه‌ی متعجب گفت:
- بقیه کتاب میخوای چکار؟
جعفرو که حالا هیجا‌ن‌زده‌تر از قبل بود گفت: - میخوام بخوانم، کتاب جالبیه، میخوانم بعد میارم برات!
خالوممد از بالای عینک ته‌استکانیش نگاهی به او انداخت، با انگشتان باریک و لاغرش ریش کوتاه و سفیدش را خاراند و بنا کرد به پخ‌پخ خندیدن، دندان نداشت و وقتی میخندید صدای استارت ژیان میداد، در همان حال که میخندید گفت:
- برو قربون، این کتاب بدرد تو نمیخوره، این کتابم فروشی نیس و مال اینه که آدم صفحه‌هاش بکنه و توش فلفل و زردچوبه و ناردونه و تخمک بذاره! تو هم اگه کتاب خواستی برو کتابفروشی گلعین.
جعفرو با التماس گفت:
- خالو مو پول ندارم کتاب بخرم، بجاش سیت دفتر مشقم که تموم شده میارم یا اگه خواستی هر روز میام سیت کار میکنم تا پول کتاب صاف بشه، جون ننه‌ی هوشنگ اگه کتابکو داری بدم.
خالوممد آدم سختگیری بودی و به سادگی نرم نمیشد، اما پسر میخواست کتاب بخواند و این کتاب میتوانست شروع خوبی برای ورود به دنیای کتاب باشه اما حالا خالو ممد که سد میان جعفرو و آن دنیا بود، او لحن ملتمسانه‌تری به خود گرفت اما چون میخواست تاثیر لحنش بیشتر باشد کفه‌ی ترازوی جلوی خالوممد را برداشت و با دست تمیزش کرد بعد برای پاک کردن کاملِ کف آن فوت قایمی کرد، فوت زیر گرد قرمز رنگ فلفل داخل کف کفه‌ی ترازو زد و همه‌ی آن را بلند کرد و برد به هوا و انگار نشانه گرفته باشی همه را صاف کرد توی چشم خالوممد.
خالوممد که تا آن لحظه حالش خوش بود و داشت میخندید و ترانه‌ای از رادیو کویت گوش میداد فرصت نکرد به جعفرو بگوید چکار میکنی و وقتی گرد فلفل رفت توی چشمش، با اوقات تلخ و چشمانی که مُدادم آب می‌آمد گفت:
- بچه مگه تو عقل نداری؟ ته کفه ترازو فلفل بود، چشمام سوخت، اصلاً کی گفت به من کمک کنی؟
جعفرو خواست عذرخواهی کند اما دید عذرخواهی تنها فایده ندارد پس کاسه‌ی رویی که روی دبه‌ی سرکه‌ی گوشه‌ی مغازه گذاشته بود را برداشت و دوید توی کوچه، زیر شیر آب جلوی مغازه ظرف را پر کرد و با سرعت آمد داخل مغازه تا چشمان خالوممد را بشورد و گفت:
- ببخشید که نفهمیدم فلفل کف کفه ترازو بود اما خو اشکال نداره چیشات ضد عفونی شد! خالوممد که اوقاتش تلخ شده بود و چشمانش هم حالا بدتر و بیشتر می‌سوختند قايم زد زیر کاسه‌ی آب، کاسه رفت توی هوا و همه‌ی آب توی کاسه ریخت داخل ظرف زردچوبه که کنار پیشخوان جلوی پیرمرد بود و او در یک لحظه سوختن و درد چشمش را فراموش کرد و بنا کرد به نگاه کردن به ظرف زردچوبه که پر از آب شده بود، کاسه‌ی رویی وسط مغازه که هنوز مثل فرفره داشت میچرخید و خالوممد شروع کرد به داد و بیداد.
جعفرو هم که حالا دیگه نه راه پس داشت و نه راه پیش شرمنده کنج مغازه ایستاده بود و یک نگاه به خالوممد میکرد و یک نگاه به زردچوبه‌های خیس اما او که هدفش بدست آوردن کتاب بود ایستاده و آب دهانش را قورت داد و با صدایی لرزان و گرفته که انگار از ته چاه بیرون بیاید به سختی گفت:
- خالو حالا خوب شد کاسه‌ی کو چینی نبید، اگه چینی بید خورد میشد، نه والا؟ اصلاً خالو کاسه‌ی رویی سی همی موقعه‌ها خوبن، ننم هم وقتی یه کاسه‌ی چینی از دستش میافته میشکه میگه کاشکی کاسه‌ی رویی کو افتاده بید!
حالا دیگه خالوممد از فرت عصبانیت علاوه بر فلفل خون هم جلوی چشمانش را گرفته بود دنبال وزنه‌ی ترازو میگشت تا بکوبد توی سر جعفرو شاید دلش آرام شود، اما انگار ملاحظه‌ی چیزی کرده باشد دستش را عقب کشید و رفت ته مغازه تا چوب بیاورد، در این بین جعفرو از فرصت استفاده کرد و پرید پشت پیشخوان و کتاب را برداشت، خالوممد که دید جسارت پسر زیادتر هم شده و دیگر دارد به وقاهت بدل میشود و دست اندازی به پشت پیشخوان هم میکند گفت:
- سیاه‌ پرچل، برق سر زشتت ببره برو بیرون کره‌خر
جعفرو گفت:
- خالو بیا کتاب بگیر بزن توی سرم تا دلت خنک بشه جون!
پیرمرد کتاب را برداشت پرت کرد سمت پسر که حالا بیرون از مغازه ایستاده بود و کتاب روی هوا پرواز کرد و بال زد و مثل کبوتر شالو از کنار جعفرو گذشت و توی جوی پر از لجن جلوی مغازهی خالوممد توی محله کوتی کنار درمانگاه موقوفه حاج خانم روبروی مسجد شیخ‌سعدون فرود آمد، اما جعفرو کم نیاورد خم شد و کتاب مزرعه حیوانات را از توی جوی پر از لجن بیرون آورد و گفت:
- خیلی ممنون خالو، خیلی لطف کردی، وقتی خواندمش میارم بخدا!
خالوممد که از پررویی جعفرو کلافه شده بود گفت:
- الحق که خیلی جونور عجیبی هسی وقتی اومدم جنب ننه‌ات و سیش تعریف کردم که چه کردی حساب کار دستت میاد!
ننه‌ی جعفرو زن مهربان و خوبی بود و همه بخاطر کلید داری حسینیه خیلی بهش احترام می‌گذاشتند، او مرجع حل اختلاف مردم محل هم بود، خلاصه هر کس میخواست ازدواج کند یا مشکلی داشت ابتدا میرفت پیش ننه‌ی جعفرو و کلید تدبیر و امیدش گره مشکلاتشان را میگشودند، بعد یک کیلو مشکل گشا میخریدند و به حسینیه میدادند، جابجا سختگیر هم بود و ادب و تربیت بچه‌هایش خیلی برایش مهم بود.
جعفرو با خودش گفت:
- اگر خالوممد بیاد در خونه یا ننه بفهمه که چه کردم کارم با حضرت فیلن، خو حالا چه کنم! بهترن خانه نرم تا آبها از آسیاب بیفته، می‌رم زیر طاق کتاب هم همونجا میخوانم شبم که برگردم دیگه ننه کارم نداره.
دریا صاف بود مثل کرباس، هوا گرم بود و شرجی انگار باران، جعفرو از پله‌ی ملکمی جلوی ساختمان گلف‌اجنسی پایین رفت، کتاب را با آب دریا جوری که زیاد آسیب نبیند شست و بعد زیر سایه‌ی طاق جلوی ساختمان امیریه رو به دریا نشست و شروع کرد به خواندن، میخواست بداند در مزرعه حیوانات چه خبر بوده و سرانجام داستان چه می شود، اما دید ده صفحه‌ی دیگر کتاب هم نیست و فکر کرد حکماً خالوممد پاره کرده و چیزی در آنها پیچیده و به مشتریان داده.
منگ بود هر کاری کرد نتوانست بین صفحه سه و چهار تا سیزده پل بزند و بداند که چه شده، دلخور و ناراحت بلند شد و کتاب را زیر بغلش زد و رفت سمت مغازه‌ی بقالی، خالوممد داشت زردچوبه ها را الک میکرد و توی آفتاب میگذاشت، به چشم جعفرو پیرمرد خیلی گرفته و ناراحت بود، حواسش نبود و او را ندید، جعفرو چندتا سرفه زورکی کرد تا شاید خالو ببیندش اما پیرمرد نشنید و او عاقبت زبان روی لبهایش کشید و گفت:
- خالوممد ایشالا زردچوبه‌ها خشک میشن، منم والا شرمنده‌ات شدم.
پیرمرد صدای جعفرو را که شنید نگاهی زهر آلود و رعب آور به او انداخت و گفت:
- دیگه چه از جونم میخوای؟ کتاب را که گرفتی، برو پی کارت!
جعفرو با همان اعتماد بنفسش که خاص خودش بود گفت:
- خالوممد جون ننه هوشنگ بگو بقیه کتاب کجان، ده‌تا از صفحه‌ی ای کتاب گم شده، مو باید همه‌ی کتاب داشته باشم تا بتونم بخونمش نه!
خالوممد که دیگر کاردش بزدی خونش دَر نمی‌آمد جستی کرد و بازوی باریک و مثل نی‌قلیون جعفرو را گرفت، چند تکان محکم داد و گفت:
- تورا به قرآن دست از سر مو بردار بچه، کلافه ام کردی، سیچه نمیری پی کارت؟ اصلاً الان بیو بریم خونتون تا با ننه‌ات حرف بزنم بینیم تو حرف حسابت چنن شاید ننه‌ات زبون توی زبون نفهم بهتر بفهمه.
تا اسم ننه آمد انگار جعفرو را برق گرفته باشد به تقلا و التماس افتاد و گفت:
- نه تورا به قرآن مو نبر جنب ننه‌ام، اصلاً غلط کردم بیا کتابت بگیر، نخواستم، فقط به ننهام چیزی نگو، شر سیم درست نکن!
خالو انگار دلش سوخته باشد و از طرفی از سماجت جعفرو خسته شده باشد زیر لب قُرُولند میکرد، این دیگر چه شری بود امروز دامن گیرم شد، گفت:
- به ننه‌ات نمیگم اما به شرطی که دیگه دست از سرم برداری.
بازوی جعفرو که حالا دیگه داشت اشک میریخت را رها کرد، تا اینکار را کرد او پا گذاشت به فرار و کوچهها را پیمود تا دوباره به زیر طاق عمارت امیریه رسید و نشست و در فکر فرو رفت، پسر که تازه با خواندن چند صفحه از کتاب تشنه‌ی خواندن شده بود نمیتوانست از فکر مزرعه حیوانات بیرون بیاید، تنها به کتاب می‌اندیشید.
صبح زود جعفرو رفت مغازه‌ی خالو ممد، هنوز نیامده بود، کنار در کرکره‌ای دو رنگ روی پله‌ی سیمانی نشست.
خالوممد از پیچ کوچه‌ی کنار عمارت طبیب پیدایش شد، سرش پایین بود و تسبیح سبز کوتاه شاه مقصودش را در دست میگرداند و از دهانش مثل خیک، دعا بیرون می‌آمد، تا جعفرو را دید جا خورد اما بروی خودش نیاورد و دست برد توی جیب شلوارش و کیسه ای که کلیدهای مغازه در آن بود را بیرون آورد.
جعفرو سلام کرد، پیرمرد با بی اعتنایی زیر لب جواب سلامش را داد و مشغول باز کردن قفل در مغازه شد، کرکره که بالا رفت پسر گفت:
- خالوممد امروز اگه بار داشتی حمال نگیر مو خودم همینجام و بارت با نصف قیمت حمالا خالی میکنم، آخه فکر کردم دیدم چرا باید کتابی که ابزار کار شماست را ازتون بگیرم، تازه دوتا دفتر مشق هم داشتم که پر شده بود و دیگه بدردم نمیخورد، آوردم بدم به شما، نه! پول نمیخواد بدی بخدا، اگه دست توی جیبت کنی ناراحت میشم!
خالوممد مبهوت فقط به جعفرو نگاه میکرد، او دوباره گفت:
- میگم حالا بار مغازه کی میرسه؟! دیشو خیلی فکر کردم و حالا اومدم که ببخشیم و حلالم هم کنی.
وانت زرد با صدای ناله‌ای جلوی مغازه ایستاد و رجب که مرد چاق و سبیل از بناگوش در رفته‌ای بود به زحمت از پشت فرمان ماشین پیاده شد، به سمت خالوممد آمد و با همان لحجه‌ غلیظ کازرونی گفت:
- آدی از کازرون باری که سفارش داده بودی ازت آوردم، نمیخوای خالی کنی؟
خالوممد که میدانست جعفرو پول حمّالی را برای چه میخواهد رو کرد به او و گفت:
- تا ما حساب کتاب میکنیم تو بارها خالی کن قربون.
بعد از اینکه بار وانت خالی شد و رجب رفت، پیرمرد دست کرد و پنجاه هزار تومان به جعفرو داد و گفت:
- برو کتابت بخر، وقتی خواندی بیا برای مو هم تعریف کن.
نقد این داستان از : علی چنگیزی
چنانچه از عنوان نقد مشخص است، پیشخان صحیح است نه پیشخوان. یا از فرط عصبانیت درست است نه از فرت عصبانیت. منظورم این نیست که الان من بدون اشتباه می‌نویسیم، منظورم از این تذکر این است که به همین موضوعات توجه کنیم. وقت نوشتن یادمان باشد که باید چه بنویسیم. نوشتن زیاد نباید از ناخودآگاه سرچشمه بگیرد. درواقع هنر ناخوداگاهی است که به حوزه خوداگاه وارد می‌شود. همین است که آن را پیچیده می‌کند و پیچیده کرده است.
خب از این موضوع که بگذریم.
این بحث ویرایش در ادامه داستان هم محل اشکال می‌شود و شده است.
مثلا نوشته‌اید که جعفرو که انگار بشه برخورده باشه رو به خالوممد برق شد.
طبیعی است که باشه در اینجا صحیح نیست و باشد درست است. چون اینجا را همان‌طور که در متن شما هم هست از زبان معیار استفاده کرده‌اید و در این بخش هم باید همین‌طور باشد که نیست.
این متن هم مثل متن قبلی شما مالامال از شعار است. ارتباط بین این قضیه و کتاب مزرعه حیوانات هم که دیگر سرآمد شعارزدگی است. به کار خودتان توجه کنید و همچنین مثلا به کتابی مثل سرگشته در دنیای تورگنیف که ارجاعی نرم و زیبا به آثار تورگنیف دارد.
خلاصه اینکه ایراد ندارد آدم از مسائل اجتماعی بگوید، اما طبیعی است نباید آلوده به شعار شود. مسائل اجتماعی پیچیده هستند و این پیچیدگی باید در متن هم دیده شود. اگر نه تفاوت داستان با گزارشی بی‌مزه در روزنامه چیست؟
آدم باید بتواند از جنبه‌های مختلف مسئله را ببیند، بررسی کند، بهش اشراف داشته باشد و سپس از آن مسئله داستانی قابل اعتنا بسازد که هم خواندنش لذت‌بخش باشد هم چیزی -حسی- اندیشه‌ای به خواننده بدهد فراتر از مسئله‌هایی که در روزنامه‌ها و نشریات و فضای مجازی هست. نویسنده بنا نیست شعار دهد. بناست مسئله‌ای را به شیوه‌ای هنری بیان کند. اگر نه نوشتارش می‌شود گزارش خبری.
کشتی چینی آمده، میگوها را جمع کرده و صیاد هم بدبخت شده. خب خودش مسئله‌ای است، اما چه چیزی فراتر از گزارش‌های توی روزنامه‌ها دارد؟ درواقع منظورم این است که باید دنبال معنا باشید نه تنها بیان یک واقعه اجتماعی. معنا کجاست؟
با وجود این صغرا کبرا کردن‌ها به نظرم باز نوشته شما در این داستان بهتر از نوشته قبلی شماست. یعنی داستان نوشتن را بلد هستید. ایراد شما همان شعارزدگی و نوشتن اینجور رو و آشکار از این مسائل است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۴
علی چنگیزی » یکشنبه 16 آبان 1400
منتقد داستان
http://bookcity.org/detail/6999
عباس زال زاده » شنبه 15 آبان 1400
نقد باید بر گزینه‌هایی چون دانش نویسنده و زیست نویسنده توجه داشته باشد، چرا که این دو از اجزای اصلی کار یک نویسنده محسوب می شوند و به اثر جان می‌دهند. یک منتقد با خواندن چندباره اثر باید بهترین شیوه و رویکرد را برای نقد برگزیند. یک منتقد باید به حوزه‌های مختلفی چون تاریخ، فلسفه و روانشناشی اشراف داشته باشد تا قدرت نقد در وجود او تجلی یابد. یک منتقد در آخر باید مضمون داستان را در نظر گرفته و نتیجه‌گیری خود را از پیام آن اثر ارایه دهد. پیشخوان صحیح است، اشتباه تایپی در همه‌ی متون وجود دارد.
علیرضا گلرنگیان » شنبه 15 آبان 1400
سلام. «پیشخوان» صحیح است. ببینید: https://emla.virastaran.net/?q=%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86
عباس زال زاده » شنبه 15 آبان 1400
سپاس جناب گلرنگیان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت